هوش مخاطب را جدی بگیرید



عنوان داستان : آنسوی جاده مه آلود

دو سالی می شد که از هم بی خبر بودند. درست از ترم آخر دانشگاه که یوسف حلقه نامزدی دستش انداخت. آن روزها حسی داشت در قلبش جوانه می زد. اما یوسف با ازدواج ناگهانی اش شبنم را از خیالات بیرون کشید. پیشنهادش را قبول کرد چون نخواست پیش او دختری سنتی به چشم بیاید.
همین که وارد جاده خیاو شدند، همه جا را مه گرفت مثل اینکه گردنه حیران باشد. کیلومترها از شهر دور شده بودند اما کنار جاده به علایم راهنمایی رانندگی برنخورده بودند. یوسف چشمانش را تنگ کرد تا تابلوی روستا را رد نکند. شبنم که داشت به موسیقی گوش می داد، ناگهان گفت: انتهای جاده رو می بینم.
مه رقیق و رقیق تر شد و بالاخره کاملا محو شد. مرد انگار خستگی یک ساعت رانندگی از تنش رفته باشد، با خنده گفت: پس بخت با ما یاره.
تابلوی سبز رنگی به یک روستای دورافتاده اشاره می کرد.
پیچیدند به راست. جاده خاکی پر بود از سنگریزه و دست انداز. لاستیک های اتومبیل به تق و توق می افتاد. صدای ساییدن قلوه سنگ ها با آهنگ کمانچه و سه تار در هم آمیخت.
در مسیر روستا، درختان تاک طوری خشک شده بودند که انگار وسط زمستان باشد. روی سپیدارها هم اثری از برگ های نارنجی و زرد نبود. برگ های خشک و قهوه ای روی زمین پهن بود.
روستا را رد کردند. جاده همچنان خاکی بود. یوسف پیچ جاده را رد کرد. شبنم توی فکر بود که چطور سر حرف را باز کند تا از رابطه او با زنش چیزی دستگیرش شود. گفت: زنت پایه عکاسی نیست؟
- نه متاسفانه. علاقه ای نداره.
و با لحنی گلایه آمیز ادامه داد: این بی علاقگی ش اذیتم میکنه!
شبنم به یاد مینا خرم افتاد. زنی نوازنده که با یک عکاس ازدواج کرده است. آنها دونفری به طبیعت بکر و جاهای تاریخی، سفر می کنند. زن همیشگی در آثار آن عکاس، میناست. گاهی با لباس محلی دوره قاجار، گاهی با موهای پریشان و شانه های لخت. به هر فرمی که شوهرش بخواهد، می ماند. استاد ژست گرفتن است.
- یکی مثل مینا خرم میتونه مدل خوبی برای همسر عکاسش باشه.
- خانم خرم شوهرش رو به خوبی درک می کنه چون خودش هم هنرمنده.
شبنم از حرصش گفت: درک کردن هم هنر میخواد.
به محل عکاسی رسیدند. از روی پله های سنگی پایین رفتند. آن پایین صدها سنگ عجیب با قامت بلند و کوتاه به تازه واردها خیره شده بودند. پیکره های سنگی ظاهری شبیه آدم داشتند. بدون گردن و دهان با یک جفت چشم و دست. با خنجری زیر شکم که نیایشگاه باستانی را بیشتر، به میدان جنگ شبیه کرده بود.
یوسف داشت از بزرگترین پیکره سنگی که دو متر و نیم بود ، عکاسی می کرد. شبنم بین پیکره ها می گشت. از کنار آدمکی کوتاه که بلندی آن تا زانوی او بود، عبور می کرد که یک دفعه ایستاد. چیزی که در پیکره دید دو حفره جای چشم و یک حفره به جای دهان بود. انگار که سنگ نبشته، روزگاری خمیر بوده و یک نفر با انگشتش جای دهان و چشم ها را باز کرده است. از شدت تعجب با صدای بلند گفت : بیا اینجا! این یکی دهن داره.
دوباره به لب های کوچکی که به شکل لبخند باز مانده بودند، زل زد. شبیه بچه ها بود. چشمش به برجستگی صلیب مانند روی سنگ هم افتاد. اطراف همه سنگ ها علف هرز سبز شده بود، اما جلوی این یکی، گل قاصدک روییده بود.
منطقه باستانی به پادگان مرده های عمودی می مانست. جای خالی مینا خرم را حس کرد. باید آنجا می بود و در آن سکوت ساز می زد.
یوسف خودش را به او رساند. جلوی کودک سنگی سینه خیز شد. چند ثانیه بهش زل زد و پشت سرهم عکس گرفت.
شبنم دور و اطراف قدم می زد. نگاهش به کوه افتاد. ساوالان را شبیه مردی دید که از سر تا شانه اش پوشیده از برف است. در یک ساعتی که وارد آنجا شده بودند، شباهت سنگ و صخره با آدم برایش ملموس بود. ساوالان شانه های پهن با رگه های خاکستری و سفید داشت. آرزو کرد که حتی اگر یک روز هم از عمرش مانده باشد، قله کوه را فتح کند و مزه آب دریاچه اش را بچشد. بی اختیار زیر لب زمزمه کرد:
هر اوجا داغ کي گؤرورسن باشي قارلا آغاراندي
اورا بيل کي ساوالاندي..
با صدای مردانه به خودش آمد. "شبنم خانم! آماده ای ؟"
چشمانش را به دنبال صدا گرداند. کاپشن یوسف همرنگ پیکره ها بود، به زحمت او را کنار پنج سنگ افراشته که مثل اعضای یک خانواده کنار هم ایستاده بودند، پیدا کرد. از کوه چند شات گرفت و پایین رفت. برگشت سمت یوسف.
- چادر رو سر کنم ؟
- آره. الان نور خوبه.
کلاه پشمی اش را زمین و دوربین را روی آن گذاشت. چادری سفید با گل های فیروزه ای را از لای پارچه ای درآورد و سر کرد. شلوار جین و بارانی آلبالویی رنگ زیر چادر ماند. به سمت سنگ نبشته بزرگ که گیس داشت، چرخید و به حالتی که عکاس نشان می داد، ایستاد. دست هاش را رو به آسمان گرفت. بی آنکه سرش را تکان دهد دوباره به دامنه پوشیده از برف کوه چشم دوخت.
زاویه عکاسی طوری نبود که قیافه شبنم معلوم باشد. سایه اش سنگ ها را می شکست. بعد از چند شات، جاش را عوض کرد و به حالت دیگری مدل ایستاد. این بار پشت دو سنگ نبشته که پهلوی هم بودند قایم شد. سرش را خم کرد، دست راستش را صاف کرد. آستینش را تا آرنج بالا زد. انگشت های کشیده اش را باز کرد. حالا آدمک سنگی دست آدمیزاد داشت و از انسان های معاصر کمک می خواست.
توی آن سایه احساس سرما می کرد. همین که عکاسی تمام شد، طرف آفتاب دوید و چادرش را باز کرد.
یوسف که حین عکاسی نفسش را حبس کرده بود، با هیجان گفت: عالیه.
شبنم داشت می لرزید: «من میرم تو ماشین بشینم.»
- دیگه عکاسی نمی کنی ؟
- نه.
یوسف دسته کلیدش را از جیب درآورد. شبنم جلوتر رفت تا سوییچ را بگیرد. یوسف خواست عکس ها را به او نشان دهد. سرش را خم کرد. نور شدیدی روی مانیتور دوربین افتاده بود. دستش را سایه بان کرد تا شبنم بتواند عکس ها را ببیند. گردنش را کمی بالا کشید. روی نوک پاهایش ایستاد. حالا به قدری نزدیکش بود که صدای نفس هایش را می شنید. از عکس ها خوشش آمد. چشم هایش از خوشحالی برق زدند. ناگهان متوجه چیزی شد که او را آشفته و مشکوک کرد. حواسش نبوده ژستی که یوسف از او خواسته بود، هیچ فرقی با حالت یک مرد نداشته است. چون در این عکس ها جنسیت مهم نبوده. ذهنش درگیر شد. با خودش گفت: "من یا هرکس دیگه ای می تونست یه چادر سرش بندازه و پشت دوربین بیاد، اونم با قیافه ای که حتی چشماش پیدا نیست! انگیزه ش چیه که منو کشونده اینجا؟!"

صدایش را درنیاورد. ترجیح داد پیش از هر اتفاقی آنجا را ترک کند. با آدمک های سنگی خداحافظی کرد.
- اینا سنگن نه آدم!
قدم زنان زیر لب گفت: «یه چیزی شبیه تو!»
در راه بازگشت از منطقه باستانی، یوسف به ترانه ای گوش می داد " تو تنهایی؛ منم تنهام". شبنم حاضر نبود تنهایی اش را با مردی که مال او نیست، قسمت کند. دنده را عوض کرد و گفت: اگه نفر سومی با ما بود، خوش نمی گذشت. موافقی؟
سرش را کمی به طرف او چرخاند، با عینک آفتابی، از گوشه چشم به موهای سیاهش چشم دوخت. موهایی که روی شانه های پهنش افتاده بود، دل دخترهای کلاس را می لرزاند.
"یوسف کی دلش لرزید؟ چرا زن غیرهنری گرفته؟"
نگاهش را از او گرفت و گفت: تشنمه
یوسف موهایش را پشت گوش انداخت. دستش را به پشت سرش برد تا بطری آب را از روی صندلی عقب بردارد. آب را سمت او گرفت. انگشت هاش را لمس کرد. شبنم حسی نداشت.
- اگه دوست داشتی می تونیم بازم بریم عکاسی .
صورتش گل انداخت. چشمش را روی رگ های برجسته دست هاش انداخت. دست هایی که بعد از یوسف، به تنهایی خو گرفته بود. آب را با بغض قورت داد. چند لحظه مکث کرد و با لحن جدی پرسید: پس زنت چی؟
- قرار نیست، بدونه. در ضمن اختیار منم دست خانمم نیست.
- اگه او با یه مردِ هر چند آشنا، بیرون می رفت، چه حالی داشتی؟
یوسف با اوقات تلخی گفت: تو چت شده ؟ بهم اعتماد نداری؟
سرش را برگرداند تا یوسف حقیقت را از چشم هاش نخواند. ساوالان که به سفیدی می زد، نگاه دختر را با خودش می کشاند به ابرهای بارور که بالای سرش بود. «اعتماد» ..
این کلمه در ذهنش موج سواری می کرد. اول باید به سوال خودش جواب می داد. "هنوزم میشه بهش اعتماد کرد؟"
وانمود کرد که به حرف های یوسف بی تفاوت است. نه فقط ته مانده اعتبار او پیش شبنم که همه چیز برای دختر تمام شد! قطرات باران به شیشه ماشین می خورد. یوسف با اخم و تخم ضبط را خاموش کرد. کارد می زدی خونش در نمی آمد. خم شد و پاکتی سیگار از زیر صندلی درآورد. یک نخ گیراند و در سکوت به فکر رفت. شبنم شیشه را داد پایین. نه فقط بوی سیگار، که خود یوسف هم تنفرانگیز بود. سرش را بیرون برد و صورتش را به نوازش باران سپرد. نمی روی گونه اش نشست. کوه دور و دورتر می شد و آغوش جاده تا انتها به روی آن دو باز بود.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود
این‌که داستان را در چه مکانی روایت کنیم مسأله مهمی است. مسأله‌ای که معمولاً خیلی از داستان‌نویس‌ها توجهی به آن نمی‌کنند. جوری می‌نویسند که هیچ جایی را تداعی نکند یا لوکیشن‌های تکراری و آپارتمانی می‌شود بیش‌ترین منبع استفاده‌شان. می‌خواهم بگویم در داستان «آن‌سوی جاده مه‌آلود» کمی وضع متفاوت است. چون محیط را برده در جایی که طبیعتا برای خیلی‌ها ناشناخته است یا اگر هم بشناسند می‌خواهند بدانند در این مکان چه کار می‌شود کرد. این است که در انتخاب مکان خوب عمل کرده‌اید. نویسنده‌های زیادی را می‌شناسم که از شهری که در آن بزرگ شده‌اند برای نوشتن استفاده نمی‌کنند. شهر یا منطقه و روستای خودشان برای‌شان اهمیت ندارد و همه معضلات جامعه در شهرهای بزرگ و به‌خصوص در تهران می‌گذرد. این آفتی است که به جان داستان افتاده و همه‌مان را شبیه همدیگر می‌کند. این است که وقتی شما با جاده خیاو وارد داستان می‌شوید برای من جذابیت پیدا می‌کند که چه استفاده‌ای می‌شود از این جاده کرد. برای همین داستان را دنبال کردم و فضای تازه‌ای را تجربه کردم.
استفاده از فضا هم خوب بود. این‌که مکانی لوکیشن عکاسی می‌شود و درنهایت تصویرهای یک عکس را در این داستان می‌بینیم هم داستان را رنگ‌آمیزی کرده بود. بسیاری از چیزهایی که در داستان استفاده می‌کنیم جزو رنگ‌آمیزی داستان است. مثل نمای ساختمان است که می‌تواند متنوع باشد. و البته این روزها این تنوع را در نمای ساختمان‌ها هم نمی‌بینیم و همه خانه‌ها شبیه هم هستند و اصلا هویتی هم ندارند. بنابراین می‌خواهم بگویم شما داستان را با نمای قابل قبولی عرضه کرده‌اید و رنگ به این ساختمان زده‌اید اما وقتی وارد محتوای داستان می‌شویم انگار خواسته‌اید لقمه آماده به دهان مخاطب بگذارید.
این را از من قبول کنید که خواننده‌ها باهوش‌ترین آدم‌هایی هستند که روی زمین وجود دارند. آن‌ها رمز همه چیز را می‌‌دانند. بنابراین نیازی نیست شما لقمه آماده در دهان‌شان بگذارید. بگذارید از نام داستان شما بحث را ادامه دهم. در «آن‌سوی جاده مه‌آلود» شما فضایی گنگ و مه گرفته خلق کرده‌اید اما داستان شما این‌قدر هم مه‌آلود نیست. از همان ابتدا می‌فهمیم که یوسف چه کسی است و شبنم چه کسی و اتفاقا با همه بحث‌هایی که از همان ابتدا میان‌شان رخ می‌دهد می‌فهمیم که رابطه‌ای قدیمی بین آن‌ها جریان داشته و حالا این رابطه دوباره قرار است جان بگیرد یا هم نگیرد. ببینید این‌ها را از همان پاراگراف ابتدای داستان شما می‌شود فهمید. این‌جا دیگر داستان شما تمام است. همه چیز هم سرراست گفته می‌شود. این‌که زن یوسف همراه کارهای هنری او نیست. این‌که او خلا دارد در زندگی و خوش به حال رفیق‌شان که زنش پایه است و... ببینید همه این‌ها المان‌هایی است که شما ساخته‌اید و من به‌عنوان خواننده وقتی بهشان رجوع می‌کنم می‌بینم ته داستان چه اتفاقی قرار است بیفتد این است که جذابیت داستان از بین می‌رود و کشش داستان نابود می‌شود.
تنها دلیلی که داستان شما را تا انتها خواندم همان نوع رنگ‌آمیزی و فضای بکری بود که ساخته‌اید. اگر آن فضا در داستان نبود نمی‌توانستم داستان را تمام کنم چون می‌دانستم شما چه در سر دارید.
برای مثال جملات نخست داستان‌تان را می‌آورم: «دو سالی می‌شد که از هم بی خبر بودند. درست از ترم آخر دانشگاه که یوسف حلقه نامزدی دستش انداخت. آن روزها حسی داشت در قلبش جوانه می‌زد. اما یوسف با ازدواج ناگهانی‌اش شبنم را از خیالات بیرون کشید. پیشنهادش را قبول کرد چون نخواست پیش او دختری سنتی به چشم بیاید.»
در این تکه داستانی شما همه آن‌چه نباید بگویید را می‌گویید. خیلی وقت‌ها پیشینه داستان خیلی اهمیت ندارد. یا می‌تواند در دل داستان گفته شود. میان دیالوگ‌ها یا تنهایی آدم‌ها. این‌که به شکل خشک و بدون حسی این تکه روایت می‌شود یعنی شما لقمه را جویده‌اید و در دهان مخاطب گذاشته‌اید. اگر جای شما بودم داستان را از این‌جا شروع می‌کردم: «همین‌که وارد جاده خیاو شدند، همه‌جا را مه گرفت مثل این‌که گردنه حیران باشد. کیلومترها از شهر دور شده بودند اما کنار جاده به علایم راهنمایی رانندگی برنخورده بودند...»
این‌جا فضا برای هر اتفاقی آماده است. در دل این مه هر اتفاقی می‌تواند رخ دهد. شما می‌توانید شخصیت‌های داستان‌تان را در دل این مه گم کنید و مخاطب را شگفت‌زده کنید. اما این‌طور نیست و شما دوست دارید لقمه‌ها را جویده جویده در دهان مخاطب بگذارید. و بعد قطعیتی می‌سازید که داستان در ذهن مخاطب تمام می‌شود. این جمله‌های پایانی‌تان بدترین شکل تمام کردن یک داستان است: «وانمود کرد که به حرف‌های یوسف بی‌تفاوت است. نه فقط ته مانده اعتبار او پیش شبنم که همه چیز برای دختر تمام شد...»
به کلمه تمام شد دقت کنید. کلمه‌ها ارزش زیادی در داستان دارند. شما وقتی از این کلمه استفاده می‌کنید همه اتفاق‌ها را در ذهن مخاطب هم تمام می‌کنید. این تمام شدن به نفع داستان نیست. نمی‌خواهم بگویم معما بسازید. باید جوری رفتار کنید که ذهن مخاطب در روایت و در داستان شما کنکاش کند و خودش را جلو ببرد. شما این اجازه را به مخاطب نمی‌دهید. شما مفهومی در ذهن داشته‌اید و همان را هم به ساده‌ترین شکل به مخاطب نشان داده‌اید. مثلا شما کار را در این جملات تمام می‌کنید: «سرش را برگرداند تا یوسف حقیقت را از چشم‌هاش نخواند. ساوالان که به سفیدی می‌زد، نگاه دختر را با خودش می‌کشاند به ابرهای بارور که بالای سرش بود. «اعتماد...»
این کلمه در ذهنش موج سواری می‌کرد. اول باید به سوال خودش جواب می‌داد. «هنوزم می‌شه بهش اعتماد کرد؟»»
و البته در خط بعدی پاسخ این پرسش را هم می‌دهید و کار را تمام می‌کنید. نه معما بسازید و نه لقمه را آماده در دهان مخاطب‌تان بگذارید. چون مخاطب از آن‌چه که شما فکرش را بکنید باهوش‌تر است.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
سهیلا صاحبقران » 7 روز پیش
با سلام. بسیار سپاسگزارم از نکاتی که اشاره فرمودین. برای ویرایش اصلی، استفاده کردم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.