تکرار کنش‌ها در چهارچوب منطق و باورپذیری داستان




عنوان داستان : عمه ناهید
نویسنده داستان : زهرا امینی

صدای پای عمه ناهید هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد و من در زیر تخت مثل بید به خودم میلرزیدم. این طرف و آن طرف دنبالم می گشت و مدام داد میزد:
«-فرید...فرید کجا گم و گور شدی؟ خودت بیا بیرون که اگه خودم پیدات کنم یه بلایی سرت میارم»
میدانستم عمه جانم اگر حرف بزند آن را حتما عملی می کند. از زیرتخت بیرون آمدم وبا دست و پایی لرزان پیشش رفتم. قبل از آنکه سرم داد بکشد گفتم:
«-تورو خدا کاریم نداشته باش...من خواستگارت رو نپّروندم به جون آقا جون.»
«+میدونم عمه جون..میدونم..اون دو سه بار هم من بودم درها رو قفل کردم و کلیدش رو از حباط انداختم توی خونه همسایه تا خواستگارم نتونه بیاد و کلی آبروم بره..اصلا من بودم که توی چایی یه عالمه فلفل خالی کردم. تو مقصر نیستی، خانم جانت مقصره که همچین پسری تربیت کرده!»
سرم را پایین انداختم، با آب دهان برای خودم اشک ساختم و با حالتی مظلوم گفتم:
«-دیگه تکرار نمیشه.جون تو دفعه آخرمه ، قول میدم.»
«+جون من رو الکی قسم نخور، حالا هم زود از جلوی چشم هام برو تا نزدمت!»
انصافاً عمه ناهید زن جوان و زیبایی بود و اگر من خواستگار هایش را فراری نمی دادم ،پشت در صف می کشیدند.
خیلی خوشحال بودم که توانسته ام یک مرد مزاحم دیگر را از سر راه بر دارم؛ گرچه این شادی یک هفته بیشتر طول نکشید.
یک روز سرگرم کرم ریختن به خواهر هفت_هشت ماهه ام بودم که زنگ در را زدند.
بعداز ماجرای قفل کردن در، دیگر نمی گذاشتند من از آمدن خواستگار در خانه مان بویی ببرم‌.
خواستگار جدید و خانواده اش با یک جعبه شیرینی و دسته گلی بزرگ از در وارد شدند.
بااینکه قول داده بودم کاری به کار خواستگارهای عمه نداشته باشم، ولی تنم برای داماد آزاری میخارید.
راستش حقه هایم ته کشیده بود و نمیدانستم این یکی را چطور فراری دهم. به این امید که بالاخره راهی پیدامیکنم، مثل یک پسر مودب جلو رفتم و با تک تک خانواده داماد دست دادم و سلام کردم، وقتی به هیکل پت و پهن خواستگار با آن صورتی که انگار از زیر پرس بیرون آورده بودنش، رسیدم، دستش را صمیمانه فشردم و گفتم:(چطوری دماغ گنده؟)
اخم هایش توی هم رفت و بلافاصله جواب داد:
(-درست حرف بزن بچه..دماغ گنده عمته!)
این را که گفت مادر و خواهرش چنان سرفه ای کردند که گلویشان شکافته شد. وقتی صورت سرخ عمه ناهید را دیدم، تازه گرفتم که چه گفته است.
پدرم لبخند مرموزی میزد و با چشم هایش می خواست به من بفهماند که خراب ترش نکنم اما این کار از دست من بر نمی آمد. کنارش نشستم و گفتم:
(فکر کنم عمه ی من همونیه که اومدی خواستگاریش. هیچم دماغش گنده نیست، دماغ تو گندست!)
پدرم به طرز عجیبی بحث را عوض کرد و اینطور شد که مجبور شدم فعلا ساکت بنشینم.
هر چقدر عقربه ی ساعت دور خودش میچرخید آنها نمی خواستند شرشان را کم کنند. دیگر داشت حوصله ام سر میرفت که چیزی به ذهنم رسید!
یادم آمد که شنیده بودم برای اینکه بخواهیم مهمان زودتر برود باید توی کفشش نمک بریزیم. بااین فکر رفتم توی آشپزخانه و قبل از آنکه عمه برای سرکشی بیاید،نمکدان را پشتم قایم کردم و بیرون رفتم.
کفش خواستگار را برداشتم و مثل خیار رویش نمک پاشیدم. نمیدانستم چه مقدار کفایت می کند و برای اینکه مبادا کم نمک ریخته باشم، در نمکدان را باز و توی کفش خالی کردم. نمک های ته نمکدان را هم روی کفش های خانواده اش ریختم تا محکم کاری شود.
راستی راستی بعضی وقت ها خرافات آدم را نجات میدهد!
چند دقیقه ای نگذشت که از جایشان بلند شدند تا بروند.
مهمان ها خوشحال بودند و ظاهرا همه چیز خوب پیش رفته بود، تا اینکه کفش هایشان را به پا کردند‌...
آن مرد بی ادب وقتی کفش هایش را دید، مخصوصا آنها را جلوی چشم ما کج کرد و نمک ها همینطور روی زمین سرازیر شدند و جلوی پایش یک تپه بزرگ درست کردند.
از آنجا به بعد دیگر نمیخواستم نظاره گر چنین معرکه ای باشم. از پشت پدر و مادر دویدم و خودم را دردستشویی حبس کردم.
این بار دیگر عمه سراغم نیامد. یا دیگر از حرف زدن با من ناامید شده بود یا واقعا آن حرف خواستگار رویش تاثیر گذاشته بود.
وقتی پدرم از داد و بی دادکردن و کوبیدن به در دستشویی خسته شد، خودم را نشان دادم. چندتا سیلی محکم خوردم،ولی باز هم آنها برای ادب کردنم کافی نبودند.

بیشتر از دفعات قبل طول کشید تا سر و کله ی یک خواستگار دیگر در خانه پیدا شود. آن روز مخصوصامن را راهی کرده بودندتا بروم و با ناصر در خانه شان بازی کنم. اما عدل آن روز ناصر نبود.
به خانه که برگشتم خواستگار و پدرش ترو تمیز و شیک روی مبل جا خوش کرده بودند. مادرم همینکه صدای در راشنید آمد تا جلویم را بگیرد اما به هر نحوی شده بود از دستش فرار کردم و رفتم جلوی مهمان ها.
همه نفسشان را حبس کرده و زیر لب ذکر می گفتند تا از خر شیطان پیاده شوم، ولی نمیدانستند خر سواری چه حالی میدهد!.
این بار هم جلوی مرد خواستگار دستم را دراز و جمله ی(چطوری دماغ گنده)را تکرار کردم.
مرد دستی به دماغش کشید، خندید و گفت:
(_میدونم عمو، اگه بله رو از عمه خانمت بگیرم دماغم رو هم درست میکنم!)
تمام عکس العمل هایش دور از تصور مابود. حتی وقتی چای را با طعم فلفل سیاه خورد،فقط لبخند زد و هیچ به روی خودش نیاورد.
او با ملاحظه هایش داشت کم‌کم دل همه را به دست می آورد‌.
رفتارش طوری سنجیده و کار شده بود که آدم فکر میکرد از قبل خودش را برای این بلا ها آماده کرده است.
مرحله ی آخر راهم با موفقیت پشت سر گذاشته و با همان کفش های پر نمک از خانه رفت و چند روز بعد به عنوان داماد واقعی برای مراسم عقدو عروسی برگشت.
دیگر کاری از دستم بر نمی آمد. بالاخره عمه ناهید عروسی اش را دید و من تسلیم ماجرا شدم.
عمه جانم که از خانه رفت، شب و روز مردی راکه من را از او جدا کرده بود،نفرین میکردم.
اما دیگر مدت هاست وضعیت به کل تغییر کرده است!.
حالا به لطف همان خواستگارها و تجربه هایی که بدست آورده ام؛ کافیست با دوچرخه ای که رویش نوشته ام《خواستگارسنجیِ حرفه ای،فقط جلسه ای پنجاه تومان!》، از درخانه بیرون بروم تا دخترهای دَمِ بخت ‌روی هوا بقاپنم (قاپیده شوم)..
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زهرا امینی سلام

خواندن نوشته‌های نویسنده‌های جوانی همچون شما مایه شادمانی و امیدواری است. با وجود تجربه بسیار کوتاه نویسندگی‌تان، نه تنها موفق به خلق داستان خوبی شده‌اید بلکه به نظر می‌رسد آن‌چنان اهل چالش و تلاش و آموختن هستید که داستانتان را برای خوانش و بررسی به پایگاه نقد داستان فرستاده‌اید؛ بنابراین هم به خاطر آغاز نوشتن و هم به دلیل جسارت و نقدپذیری به شما تبریک می‌گویم. «عمه ناهید» به خاطر راوی نوجوان و همینطور به جهت فضا به داستان‌های نوجوان نزدیک است. همین که برای نشان دادن شیطنت‌های پسر راوی تلاش کرده‌اید و به جای تعریف کردن اتفاق‌ها، موفق شده‌اید با صحنه‌های مختلف همه ماجراهای گذشته را برای مخاطب به نمایش بگذارید موفقیت کمی نیست. تعدادی از صحنه‌ها جالب و بانمک درآمده‌اند و بعضی دیالوگ‌ها به شخصیت‌پردازی کمک کرده‌اند، نمونه‌اش گفتگوی میان راوی و آخرین خواستگار است که از شیطنت پسرک راوی ناراحت نمی‌شود و با مهربانی جواب‌های محترمانه و بامزه می‌دهد: «... این بار هم جلوی مرد خواستگار دستم را دراز و جمله‌ی "چطوری دماغ گنده" را تکرار کردم. مرد دستی به دماغش کشید، خندید و گفت: "میدونم عمو، اگه بله رو از عمه خانمت بگیرم دماغم رو هم درست میکنم!"...» اجازه بدهید همین‌جا به اهمیت نثر داستان اشاره کنم و خواهش کنم برای به دست آوردن نثر و زبان داستانی سالم و درست، تلاش کنید. مثلاً در همان جمله که به عنوان مثال آوردم «دستم را دراز و جمله را تکرار کردم» درست نیست. بهتر است اینطور نوشته شود: «دستم را جلو بردم و جمله‌ی همیشگی را تکرار کردم». اما نکته مهمتر این است که باید به خاطر داشته باشید هر کنش و واکنشی در داستان به منطق و باورپذیری نیاز دارد در حالی که گاهی شیطنت‌های راوی داستان شما خارج از منطق و باورپذیری است. خواننده نمی‌تواند بپذیرد که یک خانواده نتوانند جلوی بی‌ادبی‌های پسربچه‌شان را بگیرند و تکرار رفتار غیرمؤدبانه راوی از منطق روایت خارج شده است. وقتی کنش‌ها تکراری می‌شوند نه تنها باورپذیری اثر پایین می‌آید، بلکه ممکن است خواننده تصور کند دست کم گرفته شده که خوب نیست و همین حس به موفقیت کار آسیب می‌زند. نمی‌دانم چقدر اهل مطالعه‌ی آثار داستانی هستید و یا چه آثاری از چه نویسندگانی مطالعه کرده‌اید؛ به هر حال پیشنهاد می‌کنم تمامی مجموعه داستان‌های کوتاه شهرام شفیعی را بخوانید، به‌ویژه «کلاغو» را، و همینطور مجموعه داستان‌های کوتاه خسرو باباخانی را به‌ویژه مجموعه «مثل دستهای مادرم» را، و تمامی داستان‌های کوتاه فریدون عموزاده خلیلی را و مجموعه داستان‎های کوتاه هوشنگ مرادی کرمانی را و «گلدسته‌ها و فلک» را هم از جلال آل‌احمد بخوانید و تمامی داستان‌های ماندگار دیگر را که تعدادشان کم نیست. بعضی از مجموعه داستان‌های بزرگسال و نوجوان شاهکارهای خواندنی دارند که خواندن آنها هم بسیار لذت‌بخش است و هم نکته‌آموز. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم باز هم خواننده داستان‌های خوب و قابل بحث شما نویسنده بسیار جوان باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.