مردی با کت و شلوار مشکی




عنوان داستان : باد، بوی میخک را با خودش برد
نویسنده داستان : مریم چهارمحالی

(برای دایه، نویسنده ای که هیچ داستانی ندارد.)

آفتاب وقت صلات بود. گرمای تند شهریور از لابه‎لای شاخ و برگ کُنارها خودش را بالا کشید.
خاتون به کیسه‌ی سفید گندم‌ها، دستی کشید مستاصل به طرف آسمان رو کرد:
"یا جد سید نور خودت حاجت دلمو روا کن." و قطره‌ی اشکی از لای چشم‌های بسته اش سر خورد.
نسیم، سبکسرانه لای شاخ و برگ کُنارها پرسه می‌زد و هر از گاهی تنه‎ای می‌زد حواله‌شان می‎کرد وبرگی را ازشاخه‎اش جدا می‌کرد و حالا یک باره هوس کرده بود راهش را به طرف خاتون کج کند. خاتون هم بدش نمی‌آمد نسیمی هر چند اندک به تنش بخورد و با نم عرق هایش قاطی شود تا خنک شود نسیم هم این را فهمیده بود برای همین هم سعی کرد با شیطنت به لب‌هایش نزدیک شود و حتی از شکاف بالای لبش خودش را بالا بکشد. همان شکافی که در کودکی ملکه عذابش شده بود. صنم با دهان کجی از او رو برگردانده بود:
" نمی خوام خاتی لب شتری مامانم شه" و گاهی دسته جمعی مسخره‌اش کرده بودند:
" بابا لولو نیای ما رو بخوری"
" مارجاجیم ، تو بازی نیستی".
این حرف‌ها بقدری روح کوچک او را آزرده بود که یک بار از دست همه‌اشان زهر ماهی خورد. آخر شنیده بود این زهر، ماهی‌ها را می‌کشد. جام زهر را سر کشید و خوابیده بود تا بمیرد. اما وقتی بیدارشد درکمال ناباوری کودکانه‎اش دریافته بود که هنوز زنده است احتمالا از همان روز هم بود که به تفاوت خودش با ماهی پی برده بود و فهمیده بود آدم‌ها هیچ وقت به راحتی ماهی‎ها نمی‌میرند. بعد از آن روز بود که بنای گریه کردن گذاشت و آنقدر گریه کرد که بلاخره پدرش مجبور شد خاتون 5 ساله را سوار بر قاطر سیاه چموش به شهر نزد دکتر آلمانی برد. دکتر چشم آبی بعد از کلی معاینه با مشتی سوزن، قیچی و چند وسیله‌ی دیگر که خاتون هرگز به عمر ندیده بود به جان لب‌اش افتاد. آن روز دکتر آلن برای همیشه درز و شکاف‌های لب خاتون را روفو کرد. اما هنوز بعد از 13 سال ردی از آن زخم ناخوشایند روی صورتش باقی مانده بود.
خاتون دکمه‌ی جومه‌اش را وا کرد، سینه‌ی لاغر و درازش را لای انگشت‌هایش ظریف و استخوانی‌اش گرفت و در دهان محمد چپاند. از شدت خستگی راه، بی رمق به تنه‌ی پیر درخت تکیه داد چشمانش را بست و از تماس لزج و آهسته قلقلک‌‌اش شد.
خودش را توی دشتی پر از میخک دید. بیژن روبرویش ایستاده بود. مینای سیاهش را پس زد و با عجله به سمت او دوید اما هر چه دوید بیژن دورتر می‌شد گل‎های میخک مثل شعله‎های آتش وسط آن دو زبانه کشیدند و فاصله بیشتر و بیشتر شد تا جایی که دیگر بیژن را ندید فقط صدای بلند خودش را شنید:" بیژن" و از خواب پرید.
سایه‌ای کم رنگ روی سر خاتون افتاد سایه‌ای که در سایه‌ی درخت‎های کُنار محو شد و دیگر شباهتی به سایه نداشت، قبل از آنکه خاتون فرصت کند غریبه را ببیند سُب بلند قرمز رنگ‌اش را دید که گیپور مشکی روی آن را پوشانده بود.
صدایی به آهستگی روی سر خاتون غلتید:
"سلام" وبوی میخک همه جا پخش شد.
سرش را بالا آورد که بگوید علیک السلام اما از دیدن زن یکه خورد و توی دلش گفت: خدایا این آدمه یا پری زاد.
خاتون با چشمانی بهت زده به آهستگی گفت :" علیک السلام"
زن رهگذر لبخندی زد و صورتش مثل گلبرگ‎های گل بابونه از هم وا شد:"غریبه ای؟"
خاتون با شرمی معصومانه به صورت زن لبخند زد:
"بله " و طره‌ی کزکزی سیاهش را زیر مینا قایم کرد. سرش را انداخت پایین و پاهایش را توی شلوار قری سبزرنگش جمع کرد لبخندکم رنگی زد و گفت:"بفرما بشین "و با دستش به زمین اشاره کرد.
زن رهگذر نشست تکه‎ای از آفتاب توی چشم چپش افتاد و در مراویدهای آبی رنگ دلاعه‎اش که با پنج زنجیر طلایی تا پیشانی‌اش کش آمده بود درخشید. در یک دستش مشک آب و دست دیگرش رادیوی کوچک رنگ و رورفته‌ای بود.
"ازکجا میای؟"
"سَمندی."
لحظه‌ای لای شکاف لب خاتون گیر کرد. خاتون زود دستش را جلوی دهانش گرفت بازهم این درز مزاحم او را به دردسر انداخته بود در دلش احساس شرمندگی می‌کرد . زن رهگذر با چشمانی تنگ شده تکرار کرد:
"سَمندی؟"
"بله، تو از کجا میای؟"
"همین جا، مال همین آبادی‌ام اومدم آب ببرم از اینجا رد شدم تو رو دیدم."
و در حالی که سر مشک را تو دست گرفته بود ادامه داد: " داشتی تو خواب حرف می‌زدی"و یک کاسه آب دست خاتون داد :" بگیر خواهر خسته‌ی راهی."
"دستت بی‎بلا...چی می‌گفتم حالا؟"وکاسه ی آب را یک نفس سرکشید:"فدای لب تشنت حسین"
او صدای خاتون را شنیده بود که گفته بود بیژن اما خندیدو گفت:"واضح نبود انگار کسیو صدا می‌کردی" دوباره لبخندی زد و پرسید؟
"تنها اومدی؟"
" آفتاب نزده با زن‎های آبادی حرکت کردیم یک عده‌اشون جلو افتادن من با بچه‌ی تو بغلم خسته شدم یه عده اشون هنوز نرسیدن تا من بچه رو شیر بدم اونا هم رسیدن"
زن نگاهی به کیسه‎ی سفید گندم‌ها کرد و مقصد خاتون را حدس زد مقصد تمام زن‌های غریبه‌ای که به این آبادی می‌آمدند معلوم بود.
"می خوای بری خونه ی سید نور؟"
"بله"
دختر انگشت اشاره‌ی دست راستش را بوسید و به پیشانی‌اش زد:" یا جد سید نور" بعد خنده‌ای کرد و گفت: "زن‌های خوشکل اما چرا برن اونجا؟! تو که هم ماشالا عین ماه شب چهارده میمونی"
تا حالا کسی زیبایی‎اش را تحسین نکرده بود برای همین هم نمی‎دانست چه بگوید با دستپاچگی گفت: " نذر پسرم کرد شبی که می‎خواستم بزام هر چی زور می‌زدم بچه بدنیا نمی‎یومد. دادا هم دیگه درمونده شده بود. جون به تنم نموده بود همه ناامید شدن دو روز و دوشب تو اتاق راه می‌رفتم جیغ می‌کشیدم عین مرده‌ها شده بودم سر و جونم به فداش از بالایی جدش به دلم برات شد به خودش رو کنم گفتم اگه بچه سالم بدنیا بیاد هر سال میارمش پابوست یا جد سید نور خودم و بچه مو بهت سپردم"
"عینی ، خدا حفظش کنه برات؟" ودستی به سر پسرک کشید. محمد رویش را برگرداند وخاتون هر چه سعی کرد دوباره سینه را بگیرد، نگرفت و شروع کرد به ونگ ونگ کردن زن رهگذر کاسه‌ی آبی جلوی دهان بچه گرفت:" هوا گرمه شاید تشنه‌اش شده باشه" محمد برای کاسه ی آب له له می زد وطوری دهانش را به کاسه چسبید که قطره ها ی آب روی لباسش ریخت.
خاتون گفت :" خدا از خواهری کمت نکنه مشک آب ما تموم شده."بعد هم که با مشت و لگد و گربه تقلا ‎کرد تا از بغل خاتون جدا شود. خاتون بچه را از خودش جدا کرد و گذاشت توی علف‎های اطراف بازی کند و شره‌ی عرق زیر سینه‌اش را پاک کرد با شوق به پسرش که چهار دست و پا خودش را روی علف‌ها می‌کشید گفت:"تازه یک سالش شده."
زن رهگذردست کرد توی جیبش و پلاستکی بیرون کشید و از توی آن مقداری توتون لای برگه‎ی لف سفید کوچکی گذاشت لبه‎ی کاغذ را نزدیک دهانش برد،دستش را که بالا برد صدای جیرینگ جیرینگ النگوهایش نگاه خاتون را به خودش جلب کرد و زن‏‏‎رهگذر با دقت زبانش را روی لبه برگ لف کشید لوله‎اش کرد به طرف خاتون گرفت.
" بگیر."
خاتون توی لبخندش خندید هر چند هنوز بوی میخک غریبه آزارش می‎داد اما سعی کرد کم کم به بوی عطر زن رهگذر خو کند و پیش خودش گفت: حتما شوهر این زن عاشقش است از سر و وضع و چسان فسان و النگوهایش پیداست چه بخت و اقبالی دارد و همان لحظه دلش خواست کمی از خوشبختی زن که مثل بوی میخک بهش چسبیده بود به او می‎مالید.
سیگار دیگری گوشه‎ی لبش گذاشت دست کرد توی جیبش و مشغول گشتن شد آن یکی جیبش را هم گشت اما چیزی نیافت و بنا کرد به خندیدن طوری می‎خندید که دل هر مرده‎ای را بیدار می کرد : "پدرم میگه سیگار بدون آتیش مثل اون اناررسیده می‌مونه که بالای درخت باشه اما دستت بهش نرسه."و چشمکی به خاتون زد.
خاتون خنده‎اش گرفت و کبریتی از جیبش بیرون آورد.
گلوله های دود بین دو زن بالا گرفت و بوی میخک در بوی توتون زن‎ها گم شد. زن‌رهگذر وسط علف‌ها درازکشید و ازلای چشم‎های سرمه کشیده‌اش به نقطه‌ای نامعلوم در آسمانی تکه‌تکه خیره شد.
خاتون به طرف جاده نگاهی انداخت و با دست دیگرش لبه‌ی مینایش را گرفت به خودش باد می زد وبا کلافگی گفت:"نیومدن، چقد فس‎فس می‌کنن"
زن‎رهگذر پکی به سیگارش زد:"می‎رسن حالا" و دست برد به رادیوی کوچکی که همراهش بود دکمه‎اش را که زد صدای خش و خشش بلند شد.
خاتون گفت:" این رادیو عین رادیوی شوهرمه. اما اون هیچ وقت نمی زاره بهش دست بزنم."
زن رهگذر به آهستگی پیچ رادیو را چرخاند و هوا توی رادیو جابه جا ‌شد، صداهای مختلفی را با خودش این ور و آن ور می‎کرد اما باد رفت و همه‌ی صداها ترانه‎های عاشقانه را با خودش برد و مردی خیلی جدی از آن تو گفت:
" صبح جمعه مورخ 17 شهریور که از سوی دولت اعلام حکومت نظامی شده بود عده‌ای خرابکار بدون توجه به قانون در خیابان‎ها ریختند آنها که قصد شورش داشتند در میدان ژاله تجمع کردند."
هر دو زن با کنجکاوی پیگیر صدای مرد شدند که حالا به زور شنیده می‎شد.
"و ماموران مجبور به تیر اندازی شدند تعدادی از آنها زخمی شده‎اند حال بعضی از زخمی‎ها وخیم اعلام شده این خرابکاران که از سوی آیت الله..." ادامه صدای مرد در صدای غیژ رادیو گم شد و یکهو قطع شد. زن رهگذر که با دقت به رادیو خیره شده بود تو سر رادیو زد اما صدایی نیامد و چند بار خاموش روشنش کرد تا دوباره صدای مرد را برگرداند اما صدا برنگشت در آخر هم با کلافه‌گی گفت:"حالا چه وقته باتری تموم شدنت بود؟!" و دست از تلاش برداشت. پکی به سیگار زد وآهسته گفت:" شنیدم مردم می خوان شاهنشاه رو برکنار کنن" و آرام دود را از ریه‎هایش خارج کرد:" میگن شاه رفتنی."
خاتون با بهت گفت:" یاقمر بنی هاشم آروم ترکسی صدامون نشنوه" به اطرافش نگاهی کرد و بعد و به آهستگی ادامه داد:
"شوهرم میگه قراره یه سیدی بیاد جای شاه" بعد باهیجان ادامه داد:"من دیدمش خوده شوهرم عکسشو نشونم داد از شهر اعلامیه هاشو آورد منم از ترس که سرکار مقدم نبینه رِیس پاسگاه آبادی مونو میگم همشونو تو انبار کاه قایم کردم اگه ببینه پوست شوهرمو قلفتی می‎کنه یک یه آدم بی پدر مادری مرتیکه قرمساق، یه بار با چشای خودم دیدم به زور می خواست یه زنه رو... خدایا توبه استغفرالله" ولب پایینش را گاز گرفت.
زن رهگذر به دنباله ی دود سیگارش خیره شد:"منم دیدم."
"کی؟ سرکار مقدم رو؟"
"نه اون سیدو میگم، اسمش خمینی، میگن مرد خوبیه اگه بیاد همه جا رو آباد می‌کنه."
خاتون گفت:" ها اون آره خمیلی هر چی نباشه سیده اولاده پیغمبره نه مثل این بی‎دین و ایمونا"
زن رهگذر خندید. خنده اش مثل آفتاب تیز بود:" خمیلی نه خمینی"
"اصلا به جهنم سیاه به ما چه؟!" و با تلخی رویش را به طرف محمد برگرداند و داد زد :" ممد بیا این طرف انقدر آت آشغال نذا تو دهنت...هی بچه با توام...توله سگ به باباش رفته زبون نفهم."محمد نگاهی کرد و با دهان بی دندانش لبخندی زد اما توجهی به حرف های خاتون نکرد.
"شاه چیکار کرد برام که حالا اون از راه نرسیده برام کنه" پاهایش را کشید زن رهگذر با شیطنت به او نگاه کرد انگار نه انگار همین چند لحظه ی پیش او بود که هر چه دلش می‌خواست بار حکومت ‎کرد بود، خاتون اما بی توجه به نگاه زن رهگذر پکی به سیگار زد و با اندوه دودش را بیرون داد و برای خودش زمزمه کرد:
"خداوندا خداوند همه کس
خداوندا به فریاد دلوم رَس
به فریاد همه خلقون رسیدی
به فریاد مونه بیچاره هم رس
ای خواهر درد دل ما رو کی آباد می کنه؟ "
"تو تا حالا عاشق شدی؟" و شیله‎اش را باز کرد انگار هوا گرم تر شد دانه های عرق روی گردنش سر می خورند و خاتون بی تاب تر شد هیچ انتظار این حرف را نداشت شره‎ی عرق را از پیشانی‎اش پاک کرد.
" هم درده و همون درمون؟" نگاهی به خاتون انداخت که با تعجب نگاهش می‎کرد وخندید:
" چیه حرف عجیبی زدم ؟"
خاتون فکر کرد این زن که بود؟ این همه جرات را از کجایش آورده ؟ یک ور دلش تحسینش می‎کرد اما یک ور دیگرش به بی‎حیایی متهمش می‎کرد. با این وجود هیچ نگفت و به زن رهگذر خیره شد و باز صدای خنده ی مسخ‎کننده‌ی زن بود که بلند شد اما این بار خنده‎اش غمگین بود و درد را به جان آدم می‎انداخت :
" یدفه میاد می‎افته به جونت مثل جذامه همه‎ی وجودتو می‎خوره."
نفس عمقی کشید:" هی... تا به خودت بیای میبینی همه ولت کردن بعد چپ چپ نگات می‎کنن بد دردی می ترسن، می ترسن مثلت شن بی آبرو شن هه هه ... رسوای عالمت می‌کنه تو میگی دوای درد عشق چیه؟ نه دوای جذام؟"
خاتون با بهت گفت:"من از کجا بدونم؟"
"من که میگم مرگ، والا اگه درمون داشت که این همه جذامی نمی مرد"
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم. به نظرم آمد داستان نیمه تمام است، یادداشت شما را در انتهای داستان خواندم و اطمینان پیدا کردم که داستان شما ناقص به دست ما رسیده است. صحبت کردن در مورد یک داستان نیمه تمام کار بسیار سختی است، سخت که نه، غیر ممکن است. به همین خاطر شاید صحبت‌های من در مورد داستان شما زیاد کارآمد نباشد و گره‌ای از مشکلات احتمالی داستان شما باز نکند اما نکاتی هست که با خواندن همین داستان نصفه به نظرم رسید آن‌ها را با شما در میان بگذارم. قبل از هرچیز قصد دارم به شما تبریک بگویم. به نظرم برای کسی که سابقه داستان نویسی‌اش از ۲ سال کمتر است رسیدن به این روایت پاکیزه و این زبان یک‌دست خودش یک موفقیت بزرگ به حساب می‌آید. داستان شما از نظر زبان و لحن بسیار حرفه‌ای نوشته شده است و شبیه داستان نویسنده‌های حرفه‌ای روایت می‌شود. توصیف‌های داستان شما بسیار کارآمد هستند و توجه شما به جزئیات اتمسفر داستانی‌تان ستودنی است. همین حالا دنیای داستان شما همه‌چیز دارد؛ مهم‌تر از همه این‌که بو دارد و اتفاقا تا حدودی داستان شما بر همین بوها سوار است. خرده روایت مربوط به لب شکری بودن خاتون را بسیار دراماتیک ساخته و پرداخته کردید. وقتی می‌گویم دراماتیک منظورم این است که شما این مساله را به شکلی به اطلاع مخاطب داستانتان می‌رسانید که بعد از آن هرطور که بخواهید می‌توانید از آن استفاده کنید که مخاطب آن‌را قبول کند. داستان شما پر است از خرده روایت‌های دراماتیک مثل همین ماجرای خوردن سم ماهی و نمردن خاتون و نتیجه‌های داستانی که از این ماجرای دراماتیک گرفته می‌شود. می‌خواهم بگویم شما به عنوان داستان نویس کارتان را به درستی انجام داده‌اید اما به نظرم در آینده استفاده درست و به‌جایی از آن‌چه ساخته‌اید نکرده‌اید. داستان شما انتظار من را به عنوان مخاطب بالا می‌برد یعنی در حقیقت خود داستان شماست که ما را نسبت به ادامه آن متوقع می‌کند، توقعی که در ادامه برآورده نمی‌شود. در ادامه ماجرای زن غریبه‌ای که با خاتون برخورد می‌کند و ادعای خاتون که همراهانش از او عقب مانده‌اند و احتمالا همین حالا از راه خواهند رسید. می‌بینید باید داستان را به زور از لابه‌لای کلمات شما بیرون کشید. داستان خیلی دیر به مساله‌اش می‌رسد که حتی اطمینان ندارم مساله اصلی داستان همین است یا که نه؟ شاید در ادامه این زن برای خاتون مساله‌ای ایجاد کند و ماجرا تازه شروع شود. سوال من این است که از کجا می‌دانید که مخاطب شما این‌قدر به شما وفادار است و این‌قدر داستان شما را پیگری می‌کند که به داستان آن برسد؟ یکی از اولین راه‌های تشخیص سلامت داستان این است که بشود به راحتی آن‌را برای دیگران تعریف کرد. این درست است که داستان شما ناقص به ما رسیده است اما با همین حجم فعلی که حجم کمی هم نیست هنوز نمی‌شود آن را برای دیگران تعریف کرد و این احتمالا مشکل پیرنگ داستان شماست. من نمی‌دانم در ادامه چه بلایی سر داستان شما خواهد آمد اما تا همین جای کار به یاد داستان «مردی با کت و شلوار مشکی» نوشته «استیفن کینگ» انداخت. شاید داستان شما کوچک‌ترین ارتباطی به این داستان نداشته باشد اما توصیه می‌کنم این داستان را که در مجموعه داستان «این‌جا همه اینجوری‌اند» با ترجمه خانم «مژده دقیقی» توسط نشر نیلوفر منتشر شده است بخوانید. شاید خواندن این داستان که نسخه‌های مختلفی از آن توسط نویسنده‌های مختلف در سرتاسر دنیا نوشته شده است به شما ایده‌ی مناسبی برای ادامه داستانتان بدهد. در هر صورت به خاطر نصفه و نیمه بودن داستان شما نمی‌شود بیشتر از این در مورد آن صحبت کرد اما باید به شما برای این زبان داستانی و سالم تبریک گفت فقط خواهشم این است که داستان را کمی زودتر شروع کنید. آن چند پارگراف ابتدای داستان که با ضرباهنگ پایین در ابتدای داستان روایت می‌شوند می‌توانند به شکل مرور گذشته یا فلاش بک به لابه‌لای داستان منتقل شوند. و داستان کمی زودتر از حالت فعلی به مساله اصلی‌اش برسد و به آن بپردازد. قبل‌تر در یادداشتی برای دوست دیگری نوشته بودم که یک سوم ابتدایی داستان نقش مهمی در موفقیت داستان دارد چرا که موفقیت داستان یعنی همراهی مخاطب با آن و یک شروع درخشان می‌تواند مخاطب را درگیر داستان کند و باعث همراهی او با داستان شود. به نظرم با توقعی که داستان شما در مخاطب ایجاد می‌کند لایق یک شروع طوفانی‌تر است. امیدوارم که شرایطی فراهم شود که بتوانم داستان شما را تمام و کمال بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
مریم چهارمحالی » دوشنبه 25 تیر 1397
جناب خانلری نازنین سلام از شما خیلی متشکرم که برای داستان من وقت گذاشتید و این بهترین هدیه ای بود که امروز می توانستم دریافت کنم داستان رو کامل فرستادم اما پایگاه محدودیت کلمه داره برای همین نصفه به دست شما رسید هر چند من نصفه ی دومش رو توی فایل جداگانه فرستادم با نظر شما کاملا موافقم خیلی تلاش کردم شروع جذاب تری داشته باشه اما موفق نشدم سعی می کنم تو داستان های بعدی روی این قضیه بیشتر کار کنم هر چند دوست داشتم این داستان کامل به دست شما می رسید با این همه باز هم ممنونم ازپایگاه نقد وشما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.