چرا اقتباس می‌کنیم




عنوان داستان : داستان‌فروش دوره‌گرد
نویسنده داستان : فاطمه محمدی نژاد


مرد هر روز صبح که از خواب بیدار می شد فقط و فقط یک کار برای انجام دادن داشت. اینکه کمی فکر کند، داستان بسازد در کوچه ها راه بیفتد و داستان‌هایش را به مردم بفروشد. او داستان فروش دوره گردی بود که سال‌ها در شهرش به همین شغل مشغول بود. مردم او را می شناختند و دوستش داشتند.
مرد حتی اگر نمی‌خواست هم ناچار بود داستان‌هایش را مدام به مردم بدهد. چون داستان‌ها هر لحظه و هر روز در مغزش در حال شکل‌گیری بودند. راوی‌ها، شخصیت‌ها، اتفاقات و قصه‌ها توی سرش شروع به سر و صدا می‌کردند. آدم‌ها با هم صحبت می‌کردند، اتفاقات پر سروصدا در داستان‌ها بوقوع می‌پیوست، دعوا می‌شد، عشق و محبت بود و صدای هر کدام فقط در ذهن داستان‌فروش نبود. بلکه صداها بلند بودند و همه‌ی مردم می‌توانستند آن‌ها را بشنوند.
هر شخصیت فلسفه و طرز فکر خاص خودش را داشت. مرد هرگز تلاش نمی‌کرد در روند قصه‌ها و شخصیت‌ها دخالتی کند. قصه‌ها دقیقا همانطوری که در ذهن او شکل می‌گرفتند، از سرش خارج شده و سر جایشان جا خوش می‌کردند. گاهی مرد از پایان داستانی ناراحت می‌شد، یا رفتار شخصیتی را نمی‌پسندید، اما این او نبود که داستان‌ها را ایجاد می‌کرد. او فقط به ذهنش اجازه می‌داد آزاده بچرخد و به هر کجا که می‌خواهد سرک بکشد تا داستان‌ها شکل بگیرند. پرواز رها و آزاد ذهن داستان‌فروش گاهی معجزه در پی داشت و شاهکارهایی بوجود می‌آورد که تا سال‌ها نقل زبان مردم شهر بودند.
گاهی در مغز مرد داستان‌فروش آنقدر قصه‌ها زیاد می‌شدند که سرش پر می‌شد. خصوصا روزهایی که کاسبی‌اش خیلی خوب نبود. آنوقت بود که شخصیت‌ها و قصه‌ها از سرش بیرون می‌ریختند چون جایی برای ماندن نداشتند. مرد ناچار بود هر بار کاغذی لوله کند، یا لیوانی، ظرفی، کیسه‌ای بردارد و داستان‌ها و سوژه‌ها و آدم‌هایی که روی زمین ریخته بودند را درون آن‌ها بریزد و جایی نگهداری کند تا شاید بعدها بکار بیایند. در خانه مرد پر بود از قفسه‌های کوتاه و بلندی که در همه‌ی آن‌ها ظرف‌ها و بسته‌های مختلف از قصه‌ها و شخصیت‌ها قرار گرفته بود.
سن و سال داستان‌فروش خیلی زیاد بود. آنقدر زیاد که تا چند نسل از اجداد ساکنین شهر هم او را می‌شناختند و با قصه‌هایش اخت بودند. هیچ‌کس نمی‌دانست مرد چند سال دارد.
مردم شهر عاشق داستان‌فروش دوره‌گرد بودند. خیلی از بزرگسالان شهر از کودکی با قصه‌های بزرگ شده بودند و تا زمانیکه مرد همیشه قصه‌های خوب و جذاب داشت، تمام مردم شهر خوشحال بودند.
مرد هر روز صبح بلند می‌شد و در کوچه و خیابان راه می‌افتاد. اصلا نیازی نبود که داد بزند و حضورش را اعلام کند. شخصیت‌های قصه‌ها آنقدر سر و صدا می‌کردند که مردم خودشان متوجه شده و برای خرید داستان سراغ داستان‌فروش دوره‌گرد می‌رفتند.
داستان‌فروش هرگز یک داستان را به دو نفر نفروخته بود. برای همین همیشه در گوشه و کنار شهر گروه‌های کوچک و بزرگی از مردم را می‌شد دید که جمع شده و برای هم قصه تعریف می‌کنند، خوشحال می‌شوند، غصه می‌خورند، هیجان زده می‌شوند، گریه می‌کنند و می‌خندند. این یکی از زیباترین لحظات زندگی داستان‌فروش بود.
مرد اصلا خسیس نبود. داستان‌های او هرگز قیمت خاصی نداشتند و هر کس هر چقدر که دلش می‌خواست برای قصه‌ها پرداخت می‌کرد. مهم نبود که داستان کوتاه باشد یا بلند. غمگین باشد یا شاد. قصه‌ها گاهی یک سکه، دو سکه، ده سکه و بعضی وقت‌ها هم به قیمت یک وعده غذایی فروخته می‌شدند. حتی یک‌بار او یکی از داستان‌هایش را با یک آدامس تاخت زده بود تا دختربچه‌ای که پول همراهش نداشت بتواند از او یک قصه جالب بخرد. در حالی که داستان‌فروش لبخندی از روی رضایت روی لب‌هایش بود، دخترک خوشحال و هیجان‌زده از داستان فروش خداحافظی کرده و رفته بود. مردم همیشه هوای داستان‌فروش را داشتند و هرگز اجازه نمی‌دادند گرسنه و ناامید از خانه‌هایشان برود.
روزی که داستان‌فروش دوره‌گرد مثل همیشه در کوچه‌ها قدم می‌زد تا داستا‌ن‌هایش را عرضه کند، مردی به او نزدیک شد. داستان‌فروش در تمام این سال‌ها هرگز این مرد را ندیده بود و می‌دانست که از اهالی این شهر نیست. او همه‌ی مردم شهر را بخوبی می‌شناخت.
با این‌حال لبخندی زد و آماده شد تا با مرد غریبه گپی بزند. اما غریبه که هیچ نشانی از رفاقت در چهره‌اش دیده نمی‌شد، همین‌که به داستان‌فروش رسید شروع کرد به کتک زدن او. خیابان خلوت بود و هیچ‌کس آن اطراف دیده نمی‌شد. غریبه آنقدر داستان فروش را کتک زد که تمام قصه‌ها از سرش بیرون ریختند. بعد کیسه‌ای برداشت، همه قصه‌ها را در کیسه ریخت و همانقدر که ناگهانی از راه رسیده بود، ناپدید شد.
داستان‌فروش دوره‌گرد نیمه‌جان روی زمین نشسته بود. غم سراسر وجودش را فراگرفته بود چون تمام قصه‌هایی که اون برای امروز در سرش داشت دزدیده شده بودند. مطمین بود که کم کم مردم از راه می‌رسند و از او داستان طلب می‌کنند. او در همه‌ی سال‌های دوره‌گردی‌اش هرگز شرمنده مردم نشده بود و هرگز کسی بدون داستان از پیشش نرفته بود.
خواست برگردد خانه تا از داستان‌های ذخیره‌اش چیزی بردارد، اما یادش آمد در یک ماه گذشته آنقدر مشتری داشته که در قفسه‌های خانه‌اش هم هیچ ‌قصه‌ای باقی نمانده است.
ناراحت و نگران کمی فکر کرد. تنها چیزی که برایش باقی مانده بود داستان زندگی خودش بود. بله تنها داستانی که دزد هرگز نمی‌توانست از او بدزدد و پیش او مانده بود همین داستان بود. مرد کمی تلاش کرد و داستان زندگی خودش را برای فروش به اولین مشتری آماده کرد.
همانطور که پیش‌بینی کرده بود، چند دقیقه بعد سر و کله مشتری اول پیدا شد و مرد داستانی را که آماده کرده بود به او فروخت. مشتری تشکری کرد و رفت.
ساعتی گذشته بود و داستان‌فروش دوره‌گرد هنوز همان‌جا بود. کم کم مردم متوجه شدند و دورش حلقه زدند. مرد تکان نمی‌خورد. ولوله‌ای بین مردم به‌پا شد. همه ناراحت بودند. برخی ترسیده بودند. بچه‌ها گریه می‌کردند. زن‌ها ناله می‌کردند و مردها مات و مبهوت مانده بودند.
خیلی طول کشید که مردم نبودن داستان‌فروش را باور کنند. از آن روز دیگر هر‌گز کسی در شهر داستانی تعریف نکرد. هرگز هیچ گروهی دیده نشد که با قصه‌ای هیجان‌زده و شاد باشد. بچه‌ها با داستان بیگانه شده بودند و کودکان بدون قصه‌های مرد داستان‌فروش قد می‌کشیدند و بزرگ می‌شدند. شهر سرد و ‌خاموش بود. گویی تمام دلخوشی مردم در حضور داستان‌فروش دوره‌گرد خلاصه می‌شد و بدون او روح زندگی از شهر رفته بود.
کم کم مردم به زندگی معمولی خود خو کردند. صبح‌ها بدون خنده بیدار می‌شدند و سرکارهایشان می‌رفتن و عصرها با چهره‌های سرد و بی‌حس به خانه برمی‌گشتند. بچه‌ها بدون دلخوشی به مدرسه فرستاده می‌شدند، در مدرسه درس‌های خشک و سنگین می‌خواندند و دیگر در کوچه‌ها بازی و سر وصدا نمی‌کردند. حتی عشق هم بین مردم کمرنگ شده بود. مردم شهر دیگر هیچ فرقی با بقیه مردم دنیا نداشتند.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
خانم محمدی‌نژاد عزیز درود
داستان «داستان‌فروش دوره‌گرد» را که به گفته خودتان ایده‌اش را از کتاب «مرد داستان‌فروش»، نوشته یوستین گوردر برداشت کرده‌اید را خواندم. داستان گوردر را نخوانده‌ام و نمی‌دانم چه ارتباطی بین این دو داستان وجود دارد. اما این را می‌دانم که وقتی ما تصمیم می‌گیریم ایده‌ای را از کسی وام بگیریم یا دست به اقتباس بزنیم باید چه کار کنیم. مهم‌ترین مساله در اقتباس این است که ما به عنوان نویسنده چه چیزی می‌خواهیم به داستان اصلی اضافه کنیم. شما چه چیزی می‌خواهید به آن داستان اضافه کنید؟ هرگاه خواستید دست به اقتباس بزنید حتما این سوال را از خودتان بکنید. جهان پر است از ایده‌. این را به تجربه به شما می‌گویم. این که می‌گویند موضوعات جهان تمام شده‌اند و ما همه آن‌ها را فقط و فقط تکرار می‌کنیم هم درست است اما قصه‌های آدم‌ها همان‌طور که در داستان‌تان هم به آن پرداخته‌اید فراوان است. داستان شما چیز تازه‌ای برای من نداشت. به چند دلیل ساده. یکی این‌که ایده‌اش را از کسی دیگر گرفته‌اید که تا این‌جا اشکالی ندارد. اما می‌خواهم به فضای داستان‌تان بپردازم. فضایی که برای من به‌عنوان مخاطب ایرانی آشنا نیست. شما یک داستان در یک فضای نامشخص خلق کرده‌اید با ایده‌ای که به‌نظر می‌آید رنگ و بوی ایرانی هم ندارد. بگذارید یک پیشنهاد به شما بدهم. این داستان را با فضای ایرانی بنویسید. آدم‌های ایرانی را درگیر فضای داستان‌تان بکنید. چه ایرادی دارد که یک داستان‌فروش ایرانی داشته باشیم. به شما اطمینان می‌دهم که داستان‌فروش ایرانی داریم. در سنت‌های ما داستان‌فروش وجود دارد. نقال‌ها همیشه در تاریخ ایران نقش داستان‌فروش داستان شما را بازی کرده‌اند. شما می‌توانید همین نقال را با ویژگی‌هایی که دارد با فضای داستان گوردر پیوند بزنید و داستان‌تان را از این بی‌هویتی نجات بدهید. یک برد دیگر هم در این انتخاب خواهید داشت و می‌توانید به راحتی به تفاوت سنت و مدرنیته بپردازید و تفاوت‌ها را هم در این میان از دید خودتان بررسی کنید.
خانم محمدی‌نژاد عزیز، مردم ایران را جدی بگیرید. همین مردم داستان‌های زیادی در خودشان دارند. این‌که آدم‌های داستان ما هویت نداشته باشند و ندانیم کجایی هستند مساله‌ای را درست نمی‌کند. ایده این داستان خوب است اما درست همین جایی که گفتم شما درست عمل نکرده‌اید.
جای دیگری هم در داستان‌تان هست که باید درباره‌اش حرف بزنم. داستان به شکل کلاسیک‌اش که داستان شما هم از آن پیروی می‌کند سه بخش دارد. آغاز و میانه و پایان. هریک از این بخش‌ها هم ویژگی خودش را دارد. وقتی پای داستان کوتاه در میان است شما فرصت کمی برای هریک از این سه بخش دارید. بنابراین باید همه چیز را در سریع‌ترین حالت ممکن‌اش برگزار کنید. اما در یک داستان هزار کلمه‌ای شناخت شخصیت اصلی‌تان چیزی حدود 500 کلمه را به خودش اختصاص داده است. کلمه‌هایی که ارزش دارند اما بدون هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای حجم عظیمی از داستان را بدون هیجان می‌گذرانند. داستان شما خلاصه می‌شود در این که یک داستان‌فروش هر روز به مردم داستان می‌فروشد تا این‌که یک روز یک نفر همه داستان‌های آن روزش را از او می‌دزدد و او تنها داستان خودش را برای نفر اول تعریف می‌کند و بعد می‌میرد و بعد مردم از قصه نداشتن افسرده می‌شوند.
شما برای آن‌که نشان دهید این داستان‌فروش کیست دست به توصیف‌ها و موقعیت‌هایی زده‌اید که ما را متقاعد کنید که او داستان‌فروش است درحالی که این حجم از مقدمه برای چنین پایان‌بندی‌ای زیاد به نظر می‌رسد.
به ایده‌ای که درباره داستان‌تان دادم فکر کنید و اگر دوست داشتید یک‌بار هم از آن منظر داستان را بنویسید و ببینید فضای ایرانی چه کمک‌هایی می‌‌تواند به شما بکند.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
فاطمه محمدی نژاد » دوشنبه 01 آبان 1396
سلام و بسیار سپاسگزارم. راست می گید واقعا دقت نکرده بودم به اینکه فضا ایرانی نیست. خودم ایرانی می دیدم شخصیت ها و فضا رو اما الان که شما فرمودید دیدم هیچ تلاشی برای نشون دادنش نکردم. حتما داستان رو بازنویسی خواهم کرد. سپاس فراوان از شما.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.