تفاوت میان گفتن و به تصویر کشیدن




عنوان داستان : نبضِ پنهان
نویسنده داستان : زینب ستوده فر

بار دوم که خودم را در حالت بیداری دیدم و یا شاید هم به هوش آمده بودم ، متوجه پنجره ای شدم که ، در دل دیوار جا خشک کرده بود و نور کمی از آن می تابید .اینکه طلوع بود یا غروب بود را در آن لحظه نمی توانستم تشخیص دهم ، اما این را خوب می دانستم با گذشت چند دقیقه، ممکن بود صبح یا غروب باز هم خودش را در تاریکی شب حل میکرد .
نگاهم را چسبانده بودم به همان پنچره که چند میله عمودی جلوی آن قدم علم کرده بود.
همیشه پنچره هایی که حفاظ داشتند ، حسی شبیه اسارت را به من می دادند .از طرفی هم با خودم فکر می کردم ، آن پنچره اگر حفاظ و میله ای هم نداشت ، فرقی برایم نداشت.مگر من در آن شرایط می توانستم خودم را تکانی بدهم و با یک پرش کوتاه دست هایم را قلاب میکردم و با کنجکاوی تمام سرم را بالا می کشیدم و می دیدم آن طرف اتاق چه خبر است.
چشمانم از تاریکی و ظلمات چند ساعت و یا چند روز ، در حال دو،دو نور بودند و بی تابانه منتظر روشنایی...
مگر برای یک جفت چشم چه چیزی در آن شرایط می توانست امید بخش باشد بجز روزنه نور درتاریکی.
من روشنایی را آن می خواستم تا ببینم ، کجا هستم و آن آوار سنگین و ناموزن که حجمش را با هیچ چیزی نمی توانستم مقایسه کنم چه چیزی می توانست باشد .
با آنکه نیم تنه ی پایینی ام کرخت بود اما حجم آوار مانند را ، روی پاهایم تا حدودی حس می کردم و اینکه نمی توانستم دست های زخمی ام را تکان بدهم تا آن جسم را لمس کنم بیشتر حس کنجکاوی من را بر می انگیخت.
منتظر مانده بودم روشنایی از پنچره ی خسته ، در دل دیوار بتابد تا بتوانم ببینم ، این اوضاع بی ریخت را چگونه می توانستم جمع وجور کنم .
کجا بودم ؟ این آوار سنگین روی پاهایم چه چیزی می توانست باشد؟
اینکه پاهایم را نمی توانستم تکان بدهم ، حس خوبی را در من به وجود نیاورده بود .
نه تنها پاها ، بلکه دستهایم را هم نمی توانستم تکان بدهم .من حتی نمی دانستم دقیق چه قسمت هایی از بدنم مجروح شده بود .هرچه بود، دردِ بیشترِ اعضای بدنم جای خودشان را به کرختی داده بودند.
در تاریک و روشن میله های پنچره ، چیزی شبیه جسم انسان را دیده بودم. مثل این بود که، جزئی از نیم تنه ی پایینی و پاهایم شده بود. می شد حدس زد که جان داده است .
با خودم فکر می کردم ، مگر یک انسان که جان داده چقدر می تواند سنگین شده باشد.
این را بارها شنیده بودم و یا وقتی تابوتی را روی شانه هایم می گرفتم، می شد حدس زد که یک جسد بعد از مرگ چقدر می تواند سنگین شود.
اطرافم را دید زدم .شاید بیست یا سی پیکر و یا شاید هم بیشتر فشرده کنار هم چفت شده بودند.
نمی توانستم به خوبی آنها را بشمارم .اصلا شمردن آنها چه دردی را برای آن نابسامانی درمان می کرد.
نظرم به لباس غواصیِ تنم جلب شده بود که چگونه بدنم را گرم نگه داشته بود .
شاید آن بزرگترین شانس موجود بود که می توانستم گرما را در آن اتاق بلوکیِ سرد داشته باشم .
سردی هوا و گل لایی که بین موها و روی صورتم ماسیده بود را میتوانستم به خوبی حس کنم.دهانم تلخ بود و بوی مشمئز کننده ای در فضا پیچیده بود .
باید زمان را با فکرهایم سپری می کردم. نمی خواستم به این فکر کنم چه مدت بود که در آن اتاق افتاده بودم .اصلا چرا حواسشان نبوده که من زنده هستم و چطور ممکن بود من را همراه شهدا به این اتاق سوت و کور آورده بودند و یا چگونه متوجه علائم حیاتی کم من نشده بودند .گاهی فکر می کردم شاید من هم تمام کرده ام و خودم را می دیدم که در بلاتکلیفی بین اجساد افتاده ام .
آخرین بار بیرون ازآن اتاق خاکستری، معبر را به یاد آورده بودم که محسن، آرپیچی زن را صدا کرده تا سنگر دیدبان قسمت غربی ساحلِ اروند را هدف قرار بدهد ، که هدفش به خطا می رود و فقط دیوار سنگر بتونی را کمی قلقلک داده بود.
زمان در سکوتِ مبهوت ساحل لحظه ای متوقف شده بود و معبر باهمان شلیک به هدف نخورده لو رفته بود .حتماً در آن لحظه دیدبان عراقی از خدایش بود پشت قبضه ی اسلحه اش بنشیند و مارا که در چند متری ساحل غربی اروند ، کنار گوش عراقی ها بودیم را هدف قرار بگیرد .
چند ثانیه طول نکشیده بود که از خط جدا شدم، تا یک بار دیگر شانس را با یک نارنجک چهل میلی متری امتحان کنم و آن قبضه که خیلی از نفرات ما را با بی رحمی تمام در گل و لای چسبناک به زمین انداخته بود برای همیشه ساکت کنم .
نمی دانم دقیق ، در آن شلوغی معبر ، تیر و ترکش های آخر آن قبضه به من اصابت کرده بود یا نه ، اما همه چیز در آن ساحل پر از گل و لای در عملیات والفجر هشت برای من متوقف شده بود تا وقتی که آن آوار از جسم را روی تنم حس کرده بودم .
من نمی دانستم اینها چه کسانی هستند . حتی شک داشتم که عراقی هستند ؟ یا ایرانی ...
نمی توانستم فریاد بزنم ، تا شاید اگر کسی پشت آن پنجره که با حالتی مهموم بود، صدایم را بشنود .
وقت از نیمه ی روز گذشته بود که فکر یک غذای گرم، مضح

ک به نظر می

رسید . مثل همان خوراک های لوبیا که چند روز قبل از عملیات کنار سنگر با ولعی دلچسب می خوردیم . اما بیشتر به وضعیت جسمانی خودم که توجه می کردم احساس تشنگی عمیقی همه وجودم را در آن محیط سرد و مرطوب گرفته بود.
مطمئن بودم بخاطر خونریزی بود.
لباس غواصی که مرا گرم نگه داشته بود، بهترین رفیقم بحساب می آمد . با خودم فکر می کردم اگر تسلیم افکار مرگبارم نشوم آن را روی یک چوب رختی در خور در اتاقم برای همیشه آویزان کنم.
از روی میله های عمودی پنجره با حرکت خورشید و عبور سایه ها، روی دیوار یک ساعت فرضی ساخته بودم که در آن شرایط از ذوق و ابتکارم خوشم آمده بود.
هر از گاهی به جسم بی جان روی پاهایم که دیگر جزئی از وجود من شده بود نگاهی می انداختم ، چهره اش از گل و لای مشخص نبود . جثه ی لاغر و استخوانی داشت . دست راست و سینه اش ترکش خورده بود.
دیگر حس می کردم، رمق های آخرم بود باید زنده ماندن را در محیطی پر از مرگ تقویت می کردم . این حس غریزی هر انسانی است که در حالتِ قبل از مرگ و ناامیدی، دوست دارد به زندگی اش ادامه دهد . شاید در آن لحظات با خودم فکر می کردم ساعت پایانی باشد. امید اینکه حتماً نیروها توانسته بودند تا قسمت بندری فاو، پیش بروند را در وجودم زنده نگه داشته بودم. حتما بعد از یکی دو روز خط را شکسته اند . اما چرا سراغ ما نمی آمدند ، سوالی بود که با دیدن هر جسم بی جان اطرافم، در ذهنم شکل می گرفت.
هر چه سایه به میله های غربی می رسید دمای بدنم افت بیشتری پیدا می کرد . می دانستم اگر بیایند اولین کاری که خواهند کرد این است ، مرا در پتویی بپیچند تا گرما را با تمام وجود حس کنم. سکوت مطلق دیوانه کننده ای بود . تنها صدایی را که می شنیدم صدای نبض درونی ام بود . صدای نبض درونی که هر از گاهی با تخیلات باز شدن در به وجود می آمد و یا صدای ماشینی که چند نفر از آن پیاده می شوند، همراه بود.
چشم هایم را دیگر نمی توانستم باز نگه دارم. باید شنوایی ام را دقیق تر می کردم تا شاید صدایی را بشنوم.
نوری دیگر پشت پلک های بسته ام نبود . مطمئن بودم که دیگر همه جا در تاریکی حل شده بود.
صدایی از دور نزدیک شده بود. شبیه صدای موتوری که در گوشم می پیچید .
وقتی آمده بودند که من دیگر قدرت این را هم نداشتم که پلک هایم را به هم بزنم و تا می توانستم با این بدن سرد و بی جان علائمی از خودم نشان بدهم.
دو نفر که عربی صحبت می کردند وارد اتاق شده بودند . دلم می خواست از بومی های آنجا باشند و یا نیروهای خودی. نمی توانستم با آن وضعیت تصور کنم عراقی باشند و مرا ببرند در گور دست جمعی همراه این شهدا خاک کنند.
صداها مثل نوار ضبط شده قطع و وصل می شدند . دو دست گرم مچ دستهایم را گرفت و یک نفر دیگر پاهایم. می دانستم در آن موقع بدنم کاملاً سرد است و دیگر چیزی متوجه نشدم.
فصل اتاق سرد تمام شده بود، که مرا برده بودند معراج شهدا. حتی دیگر دردی را احساس نمی کردم . باز هم چیزی شبیه بیهوشی و ناتوانی کامل..
چندمین بارش را نمی دانستم، اما به هوش که آمده بودم گرمای دستهایی را به یاد آورده بودم که مچ دستهایم را برای بلند کردن من گرفته بود.
مرا بین چیزی شبیه پلاستیک پیچانده بودند . صدای پلاستیک هایی را می شنیدم که حتماً داشتند به تن شهدا پیچیدند.
لهجه ترکی توی گوشم پیچید بود که گفته بود: نفس زیر پلاستیک . بخار صورت این مرد را در زیر پلاستیک گرفته است.
اگر این فرصت از دست می رفت بدون شک باید نفس های آخرم را زیر خروارها خاک در قبرم به پایان می رساندم. وقتی می خواستند پلاستیک را از تنم باز کنند، خش خش آن شبیه صدای غرق شدن در آب دریابود.
چند لحظه باید صبر می کردم تا دستِ گرمی، رگ گردنم را لمس کند و نبض مرا احساس کند.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، داستان شما را خواندم. نکاتی هست که رعایت آن‌ها عیار داستان شما را بالاتر می‌برد. اولین نکته‌ای که به نظرم می‌رسد مربوط می‌شود به تفاوت میان «گفتن» و «نشان دادن» یا تفاوت میان showing و telling که یکی از مهم‌ترین فوت و فن‌های داستان‌نویسی است. نه در تمام داستان‌ها اما در بیشتر داستان میان این دو تفاوت زیادی هست و داستان خوب داستانی است که به‌ جای آن‌که بگوید و تعریف کند، نشان می‌دهد و مخاطب را دست اول با لحظه‌ی داستانی مواجه می‌کند. سوای از بعضی داستان‌ها که در آن‌ها به اقتضای فرم داستانی بر تعریف کردن است در سایر داستان‌ها اگر جایی به جای نشان دادن ماوقع آن را برای مخاطب داستانتان تعریف کنید داستان و روایت آن‌را از یک روایت دست اول به یک روایت دست‌ دوم تبدیل کرده‌اید. خصوصا در داستانی که مانند داستان شما راوی در یک محیط بکر و ناشناخته قرار گرفته است تفاوت میان گفتن و نشان دادن بیشتر از هر زمان دیگری عیار داستان شما را بالا می‌برد تفاوتی در حد تفاوت میان لذت تماشای یک فیلم با لذت شنیدن آن از دهان کسی که قبلا این فیلم را تماشا کرده است. می‌بینید چه تفاوت مهمی است؟ شما در پارگراف اول صحبت نوری می‌کنید که به چشم شما آمده و بعد برای مخاطب نور را تصویر می‌کنید؛ می‌گویید: «بار دوم که خودم را در حالت بیداری دیدم و یا شاید هم به هوش آمده بودم، متوجه پنجره‌ای شدم که، در دل دیوار جا خشک کرده بود و نور کمی از آن می تابید. اینکه طلوع بود یا غروب بود را در آن لحظه نمی‌توانستم تشخیص دهم، اما این را خوب می‌دانستم با گذشت چند دقیقه، ممکن بود صبح یا غروب باز هم خودش را در تاریکی شب حل می کرد.» بهتر نیست اول نور به چشم شما بیایید بعد به واسطه نوری که به چمشتان آمده به وجود پنجره پی ببرید و بعد همه‌ی این‌ها را برای ما تعریف کنید؟ این همان تفاوتی است که از آن صحبت می‌کنم. این خصلت تعریف کردن در ادامه ضربه بیشتری به داستان شما می‌زند. محیط و اتمسفر داستان شما نقش مهمی در داستان شما دارند. می‌توانم ادعا کنم که بعد از روایت راوی مهم‌ترین عنصر داستان شما مکان و حال و هوای آن است که ما مجبوریم در تمام داستان به جای آن‌که خودمان این مکان را ببینیم به گفته‌های راوی اکتفا کنیم و مکان را آن‌جوری بشناسیم که راوی شناخته است در حقیقت ما یکی از مهم‌ترین بخش‌های داستان شما را به صورت دست دوم دریافت می‌کنیم. همین ماجرا و همین تفاوت ساده تقریبا تمام قوت داستان شما را می‌گیرد و تاثیرگذاری آن را کم می‌کند و داستان شما را از یک داستان نفسگیر شگفت دست اول به یک حدیث نفس دست دوم تبدیل می‌کند. مسأله مهم بعدی که در داستان شما وجود دارد و ظاهراً در داستان شما وجود دارد درونیات راوی است که در همان روایت راوی حل می‌شود. راوی شما زیر آوار قرار گرفته است و به همین علت نمی‌تواند پاهایش را تکان بدهد اما تمام این‌ها را به همین راحتی روایت می‌کند که من روایت کردم، شبیه به یک آدم سوم شخص. خیلی راحت می‌گوید پاهایم زیر آوار گیر افتاده است و نمی‌توانم تکانشان بدهم، بدون هیچ دردی و بدون هیچ تاثیری انگار نه انگار که آن پاها به او تعلق دارد. این‌جا راوی به یک روایت نفسگیر احتیاج دارد، یک روایت نفسگیر که ترس گیر افتادن را به مخاطب منتقل کند و این ترس را دل مخاطب بکارد. به یک روایت نفسگیر وجود دارد که درد را به مخاطب منتقل کند جوری‌که انگار پاهای خودش زیر آوار گیر کرده است و در نتیجه این ترس و این درد مخاطب بخواهد هرچه زودتر راوی داستان از موقعیتی که در آن گرفتار آمده است جدا شود و آزاد شود انگار که خودش از این موقعیت ترسناک و زجرآور جدا می‌شود اما این اتفاق به هیچ‌وجه نمی‌افتد تا حدی که می‌توانم بگویم روایت خونسرد و شخصی راوی داستان شما موقعیت داستان شما را که می‌توانست موقعیت بکری باشد حیف و میل کرده است. در داستان شما بیشتر از ۳۰ جسد وجود اما تمام این جسدها حتی به اندازه‌ی ۱ جسد هم کارکرد ندارند و این همان مساله‌ای است که شما را وادار می‌کند تا در روایت راوی داستانتان تجدید نظر بکنید. راستش را بخواهید به نظرم زور این روایت به داستانی که انتخاب کرده نمی‌چربد. آن بخش انتهایی داستان که به اشتباه او را پلاستیک پیچ می‌کنند بیشتر از هروقتی به من می‌فهماند که چقدر این روایت مناسب این طرح نیست. روایتی شتابزده و خالی از هرگونه احساس از لحظه‌ای که به اشتباه قرار است راوی را کفن‌پیچ کنند. این‌جاست که می‌گویم برای درآمدن این راوی به تمرین بیشتری احتیاج دارد. به نظرم حالا وقت بازنویسی این داستان نیست. طرح‌های دیگری را که در ذهن دارید بنویسی تا روایت شما قدرت بیشتری پیدا کند و هر وقت که آمادگی لازم را برای نوشتن این داستان داشتید به سراغش بیایید. اما مسأله مهم دیگری که در داستان شما وجود مربوط به طرح داستان شماست. داستان شما مربوط به غواصی است که در اتاقی در کنار چند شهید گیر و گرفتار مانده است. این برای داستان شدن کافی نیست. یک چیزی کم است. من از شما می‌پرسم چرا شما همین داستان را مورد یک کبابی که زیر آوار زلزله مانده است ننوشتید؟ یا در مورد یکی از فروشندگان پاساژ پلاسکو که بعد از آتش‌سوزی زیر آوار مغازه‌اش مانده است؟ شما چه جوابی دارید که به من بدهید؟ آن‌وقت از شما می‌پرسم که از عملیات جنگی و غواص بودن راوی داستانتان را در داستان چه استفاده‌ای کردید؟ و این‌جاست که شما هیچ جوابی ندارید که به سوال من بدهید و این جوابی که شما ندارید به من بدهید همان جای خالی است که در داستان شما وجود و بدون آن‌ داستن شما ناقص است یعنی اگر بخواهیم ساده‌تر بگویم داستانی اتفاق نیفتاده است. خیلی بیشتر از این باید روی این داستان کار کنید. به نظرم فعلاً این داستان را بازنویسی نکنید و به سراغ طرح‌های ساده‌تری که در ذهنتان دارید بروید.
و بالاخره دو نکته کوچک؛ در داستان‌های بعد ویرگول و نقطه را به کلمه‌ی قبلشان بچسبانید و از کلمه بعدی فاصله بدهید و سعی کنید که هیچ‌وقت بعد از فعلتان «را» نداشته باشید. شما قرار است که یک نویسنده حرفه‌ای باشید و بعد از این باید به قواعد نگارشی توجه بیشتری بکنید.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.