آدم‌ها را بی‌دلیل درسایه نگاه ندارید




عنوان داستان : خ مثل خردل
نویسنده داستان : معصومه دین محمدی

الرحمن الرحیم
سایه‌ی قد بلند لیلا که حالا با کفش چند سانتی بلندتر هم شده، افتاده روی زمین. چشمانم کوک خورده به لب و دهنش. می گویم:-حرف آخرو اول بزن.
میگوید:
_ امشب میرم ترکیه برای مصاحبه با سفارت... از بیمارستان آنادولا اوکی و دادن.
کلمات توی گلویم گیر می کند. مثل همان وقتی که باکلی بگیر و ببند گفتمش، درخواست دادم دوره ی طرحم را توی بیمارستان های صحرایی جنوب بگذرانم. نگاهش را دور اتاق و دم ودستگاه های کنارم چرخانده و میزند بیرون.
توی این اتاق خفه و نمور ساعت ها از دستم در رفته. فقط زمانی که روی تخت روان هلم میدهند توی راه رو سفید و مرمری میفهمم وقت کندن پوستم است و صبح شده. چاره ای هم ندارند، اگرنه عفونت کارم را یکسره میکند. تیغ میکشند به جانم و تاول های چرکی پخش تخت می شوند. داد میکشم. آنقدر داد میکشم که صدای جیغ های ممتد لیلا تویش گم شود. هواپیماههای صدام که بالای سرمان را پر کردند. فیلش یاد هندوستان کرد. گفتم کار من نیست دوام آوردن توی کشوری که آخرین جنگش، جنگ های داخلی عهد بوق بوده. گفتم من ادم رفتن نیستم وباید کاری کنم. گفتم، اما توی گوشش نرفت!
وقتی از توی آن اتاق پانسمان لعتنتی برم می گرداند، وقت اضافه ، زیاد دارم که به همه چیز فکر کنم. آنقدر فکر کنم که دست اخر، خون نداشته ام از لای زخم ها بزند بیرون و بوی کثافت حجم اتاق را پر کند. نور نیون های سرخ چشمک زن افتاده تو..
سایه صورتش زیر نور منور جا به جا می شد. به هر زحمتی بود بچه‌ها مجروح هارا انتقال داده بودند برای جنازه که فرقی نمی‌کرد. آنچه مهم بود، مجروح بود که ممکن بود از سرما یخ ببندند. آن هم در آن سرمای سگ مصب. سالوون را که ریختم روی زخم صورتش یاحسین بلندی گفت.«ح» اش را یک جور غلیضی تلفظ میکرد. با شک تنش را نگاه کردم. دست هایش را به حالت تسلیم بالا گرفت. پیراهنش از رنگ خون به کبودی میزد اما تشخیصش از لباس بچه ها کار سختی نبود. قاطی مجروح های خودی انتقالش داده بودندعقب...
صدای خش خش نایلون دور تخت بلند میشود. پرستار بی هیچ حرفی نبضم را می گیرد. نمیدانم از زیر آن دست کش کلفت چطور حسش میکند. روی دستشان باد کرده ایم. هی انتقالمان میدهند از ان شهر به این شهر و از بیمارستانی به آن یکی... شده ایم استخوان توی گلو... بریدند از ناله هایمان. مثل من که یک روز دیگر بریدم از جنوب. تا شنیدم نقاهت خانه سپاه توی سردشت نیرو میخواهد دست دست نکردم . صبحش کارگزینی بودم و هفته بعد سردشت.
دو طرف چشمم را میکشد و نوری می تاباند تویش. همه چیز را تار میبنم. خردل جای سالم نگذاشته برایم. ته نشین شده توی ریه ها. پر شده روی تاول های پوستم و جلوی چشمم را گرفته. پرستار یک چیزهایی را مینویسد روی پرونده اویزان شده از تخت. چراغ بالای سرم را خاموش کرده و از اتاق میزند بیرون. چراغ سالن و اتاق رو به رویی هم روشن نیست.وضعیت که قرمز میشود اوضاع همین است.
هواپیماها سفید بوند و بمب هایی که زیر دلشان جا داده بودند برق میزدند. صدای جیغشان مثل الماس پرده گوشم را خط می‌انداخت. از نقاهت خانه زدم بیرون. زمین زیر پایم جنبید و صدای انفجاری نیامد. ابر شیری رنگی روی زمین پهن شده بود. قبلا توی جونب هواپیماها برای نشانه گذاری فسفری میزدند اما مزه گس و سیری که توی هوا پخش شده بود نشانه ای از ان نداشت. صدایی ته گوشم زنگ زد:
_شیمیایی
به ساعت نکشیده نقاهت خانه پر شد از جنازه هایی که راه به راه خوابانده بودنشان روی زمین.. با صورت هایی کبود و مچاله شده. دست تنها مانده بودم. همه انتظار داشتند با چهارتا سرم و قرص لعنتی معجزه کنم. هر چه باند داشتیم ریختم روی زمین. هرکه سر میرسید یکی خیس میکردم و می چپاندم جلوی دهنش. هوای سالن هیچ خوب نبود. صورتم مثل کوره آتش می‌سوخت. تا از یکی فارغ شوم وبرسم سر آن یکی، خون از دهانش شره و تمام کرده بود. دنیا دور سرم می چرخید. هرچه کردم سر پا بمانم، نشد.
لیلا هم حق داشت نماند. تا همین جایش هم خانومی کرده و برنامه اش را عقب انداخته بود. کاغذ پذیرش بیمارستان آن ور آبی توی مشتش بود. مجبور نبود بماند پای مردی که شاید عمرش، به طلوع آفتاب فردا هم قد ندهد. تا روی کار آمده بود، تیتیش و کلاس بیمارستان های طهران را دیده و فکرش را هم نمی‌کرد که آن شب، ریخته نمان توی اتوبوسی که صندلی نداشت. زیر پایمان تشک های ابری گذاشته بودند پر از خون وادرار.نمیدانم نزدیک کدام پاسگاه بودیم که اتوبوس را نگه داشتند. صدای صحبت شان با راننده به گوشمان میرسید:
_برادر شبا جاده امنیت نداره. بمونین تا صبح که تامین بزاریم.
راننده داد کشید:
_ وضعشونو نمی بینی؟ اینا به دست کومله قلع و قم شن بهتره تا شیمیایی.
تا شیمیایی را شنیدند پس کشیدند. یکی پشت اتوبوس مدام عق میزد و زرد آب پس میداد.

معده‌ام آشوب شده. گرگ و میش صبح است. صدای کلاغ ها حیاط بیمارستان را پر کرده. حتما تا الان هواپیما لیلا پریده و فکرش را هم نمیکند که، من پشیمانم به خاطر همه نامه هایی که نوشتم تا فکر رفتن را از سرش بیندازم، اما هیچوقت پستشان نکردم. درد لعتنی امانم را بریده. دستم را بالا میبرم و زنگ اظطراری را فشار میدهم. در باز میشود. سایه‌ی بلند زنی می‌افتد روی زمین.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم معصومه دین‌محمدی سلام

خوشحالم داستان دیگری از شما می‌خوانم. همانطور که انتظار داشتم «خ مثل خردل» هم اثری خواندنی است. داستان با صحنه ورود لیلا و در واقع با تصویر سایه بلند او بر زمین آغاز می‌شود. نویسنده در داستان کوتاه فرصت کمی دارد برای اینکه به مخاطب بگوید در جهان داستان او، چه کسی، در کجا و گرفتار چه مشکلی است. اگر چنین قرار معمول و نانوشته‌ای را بپذیریم، در این داستان با همان دیالوگ اول معلوم می‌شود مشکل چیست. کسی که راوی از او می‌خواهد حرف آخر را اول بزند، تصمیم گرفته برود در واقع مخاطب متوجه می‌شود مشکل لیلایی است که دارد از راوی دور می‌شود و پیداست که راوی او را دوست دارد. تا اینجای کار فقط گره را شناخته‌ایم اما مکان و خود راوی فعلاً در هاله‌ای از ابهام است و البته ابهام مکان تا چند سطر بعد برطرف می‌شود یعنی آنجا که راوی را روی تخت روان گذاشته‌اند ما متوجه می‌شویم که در بیمارستان است اما ابهام در مورد خود راوی تقریباً تا انتهای کار همچنان باقی می‌ماند. در واقع هیچ اشاره‌ای برای اینکه مخاطب اطمینان پیدا کند راوی مرد است نداریم. به خاطر داشته باشید که چون اسم مخاطب راوی، اسمی زنانه است، نمی‌تواند دلیل قطعی و قانع کننده‌ای باشد برای اینکه به نتیجه برسیم پس راوی حتماً مرد است. از کجا معلوم؟ ممکن است همکلاسی یا همکار او باشد. به ویژه که شغل راوی هم خواننده را به تردید می‌اندازد چون ممکن است خیال کند خوب پس راوی هم پرستاری در منطقه جنگی است و این دو با هم همکار هستند. تنها جایی که ابهام در مورد راوی برطرف می‌شود اینجاست: «... مجبور نبود بماند پای مردی که شاید عمرش، به طلوع آفتاب فردا هم قد ندهد...» تازه اینجاست که مخاطب مطمئن می‌شود راوی مرد است. که این هم در یک‌سوم پایانی کار است. درحالی‌که راوی خیلی پیش‌تر از این‌ها می‌توانست از سایه بیرون بیاید، در نور قرار بگیرد و شفاف‌تر دیده شود. در سایه نگه‌داشتنش دلیل ندارد. با چند نشانه ساده می‌شد از همان ابتدا تکلیف را روشن کرد. تکرار می‌کنم مخاطب می‌تواند حدس بزند اما بهتر است داستان با اطلاعات به موقع همه چیز را شفاف‌تر کند چون در اینجا و برای این داستان نیازی به ابهام و معما نیست. مثلاً اگر راوی هم مثل لیلا اسم داشت و یک بار لیلا در گفتگوها او را به نام صدا زده بود و یا چند نشانه ساده اما داستانی داشتیم برای اینکه راوی شبیه سایه‌ای بی‌نام و بی‌چهره نباشد، به پیرنگ یا به ساختار اثر آسیبی نمی‌زند و مشکلی پیش نمی‌آمد. رفت و برگشت زمانی حوادث (فلش بک‌ها) هم خوب جا افتاده‌اند، پرش آزاردهنده‌ای در آنها نیست و انسجام اثر حفظ شده است. فضاسازی کار در مجموع باورپذیر درآمده اما باز تکرار می‌کنم جای جزییات داستانی‌تری که بتوانند همه چیز را برای خواننده زنده‌تر و تأثیرگذارتر کنند، خالی است. نکته دیگر اینکه تا می‌توانید رنگ و بوی شعارزدگی را از داستان بزدایید به ویژه از داستان‌هایی که به جنگ تحمیلی مربوط می‌شوند. پایان‌بندی هم یکی از نکات قوت کار است. داستان با همان سایه بلند ابتدایی به پایان می‌رسد و هوشمندی نویسنده این است که این بار نمی گوید سایه، سایه‌ی لیلاست تا شیرینی این کشف که لیلای راوی جای دوری نرفته است، بر دل مخاطب بنشیند. بسیار امیدوارم با تمرین و تکرار، هربار خواننده داستان‌هایی پرکشش‌تر و خواندنی‌تر به قلم شما نویسنده خوش‌ذوق و جوان باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » دوشنبه 12 شهریور 1397
منتقد داستان
سلام. منتظر آثار خوب، خواندنی و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می کنم.
معصومه دین محمدی » پنجشنبه 25 مرداد 1397
مچکرم خانم آروان عزیز...البته که «خ مثل خردل» حدودا یکسال قبل تر از «چیزی پشت ویترین نیست» نوشته ام. ممنونم که باز هم قبول زحمت کردید. حتما بازنویسی اش میکنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.