برنامه‌ریزی برای داستان




عنوان داستان : سنگ صبور
نویسنده داستان : سعیده بنیاد

کسی می داند کجا سنگ صبور می فروشند؟ کودکی که سنگ صبور خود را لای زباله ها جست و جو می کند. مادری که شب را سحر می کند در پی آمدن سنگ صبورش. مادری که زانو زده روی خاک. قبر پسرش را بغل کرده و های های گریه می کند. همه رفته بودند. روضه خوانی نزدیک سمیه شد و شروع کرد به خواندن روضه: بسدی چوخ اصرار المه، گلمه نوای زینب...
سمیه با شنیدن صدا سرش را بالا داد چادرش را کشید روی صورتش. او که به روضه اینجور چیزها عقیده ای ندارد یعنی دارد اما مگر دست و پا زدن در فقر می گذارد به اینجور چیزها فکر هم کند؟ حالا عذاب وجدان هم اضافه شده بود که عین خوره تمام بدنش را میمکید نابودش می کرد. او که نمی خواست این اتفاق بیفتد.
اتفاقات گنگ آن شب در ذهنش تکرار می شد،نابودش می کرد.


هی قدم بر میداشت. اینور و آنور می رفت. دیگر نای راه رفتن نداشت. دستش را به دیوار تکیه داد. هی با خودش حرف می زد و پوست لای انگشت هایش را می کند و می گفت: گدارو جون به جونش هم کنی گدا زاده است. پسریکه ی احمق معلوم نیست تا این موقه شب قبر کیو میسابه میشوره.کودنه نمیفهمه که نمیفهمه هی میگم بشین سرجات خودم با همین چند تا سبزی پاک کردن خرجمونو در میارم نموخواد بری قبر بشوری.
در همین حال بود که صدای زنگ آمد. چادر را سرش کرد. با عجله در را باز کرد. همین که پسرش را دید گفت: تا این موقه شب کدوم گوری بودی؟الاهی به زیمین گرم بخوری. سیاهتو خودم سر بکنم.
احمد در حالی که مادرش را کنار میزد وارد خانه شد گفت: چی میگی ننه جون دست از سرم بردار رفته بودم این قبر ها رو بشورم نمیشه که از گشنگی بمیریم. چیزی تو این آشغالدونی های بی صاب گیرم نیومد. خیر و برکت از همه چی رفته.دوریه آخر زمونه اعتقاد مردم سست شده کسی نمیاد سر قبر فک و فامیلش. ننه غذا چی داری؟
سمیه در حالی که سفره را پهن می کرد گفت:نون داریم قاطی ماست کن به لنبونش.
احمد غذا می خورد و سمیه به چشم های نگاه می کرد که زندگیش ته آن ها غرق شده بود.
یکهو احمد گفت: ننه چیه بربر نگام میکنی. تمومش کن دیگ خبر های خوشی دارم برات یه مدت دیگ همه سختی هامون تموم میشه.
سمیه به محض شنیدن این حرف به جوش آمد و گفت: اهو خوشم باشه حالا با من یکی بدو میکنی. میخوای عین بابات بیفتی هلفتنی. انقد اون شیشه های لعنتی رو به این اون فروخت اخرشم گرفتنش. غلام هر غلط اضافه ای بکنی خبرش به گوشم رسیده اون موقه است که مرگته.
-ننه دس از سرم بردار به این بالا سریت از صبح تا شوم شده غرغر کردن های تو،به جون خودت قسم اگ پول تو بساطم بود عمرا سر این کارا میرفتم ولم کناااا بذا اینارو به لنبونم. والا میذارم میرما.
سمیه گفت: هر گوری میری برو. همه رو مار میگزه مارو خرچسونه.
او چه می دانست که با دستان خودش ذره ذره قبر او را می کند. زندگی که به فنای او شد تا باشد و بشود مونس مادرش،بشود همان عروسکی که از دستش گرفتند نشاندند سر سفره عقد. حالا باید تمام درد هایش را، درد های که شوهرش کمر به دست می شد و آنقدر می زد و می زد که نفس خودش هم می گرفت، از خستگی کمر را به گوشه ای پرت میکرد. درد هایی که تمام آن روزها کشید تا پسرش به دنیا بیایید که شاید تصلی بخشد این بخت سیاهش را. هوا تاریکتر شده بود. صدای به در کوبیدن خانه شنیده شد. تق تق های بی جون که به در فلزی میزدند. سمیه این دفعه با خوش حالی در را باز کرد به امید اینکه احمد است. در را باز کرد زانوهایش سست شد زمین زیر پاهایش لرزید. جلوی نفسش را گرفت. غلام با سر و صورت خونی به زمین افتاد. سمیه او را کشید طرف خودش. شنید که احمد می گویید: ننه لعنتی ها همشون رفیق های بابا بودند.
گفت: لعنتی به تو هم رحمش نیومد.حتما رفیق هاشو لو داده. اونام این بلارو سرت آوردن.
به سر و صورتش میزد که مبادا چشم هایش بسته شود. سرش را نزدیک سینه اش برد. صدای نمی شنید. داد می زد. احمد گفتن هایش گوش کوچه را کر می کرد. دست هایش را گرفت دیگر گرمایی نمانده. بدنش سرد شده بود. به چشم هایش نگاه کرد جگرش چاک می شد از این که چرا بیشتر زل نزده.

هوا تاریکتر شده بود. صدای اذان و روضه خوان به گوش می رسید.
-بسدی چوخ اصرار المه،گلمه نوای زینب
یوللورام اوغلانلاریوی،قانلی منای زینب
زینبیم،الله توکل ایله
حضرت زهرایه توسل ایله
زینبین روح و روانی،ای عزیز جانی قارداش
آل قبول ایله باجوندان،بو ایکی قوربانی قارداش
حالا دیگر آرامتر شده بود. صدا ها در گوشش می پیچید آرامش می کرد.
روضه خوان گفت: باجیم جان. الله توکل ایله. چوخ ناله الیردین.اوغلوندو؟قیزیم،زینب تکین صبر اله. زینب تکین یاشا.
گریه امانش را بریده بود. سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود. چادرش را کنار کشید. اشک را از گونه های رنگ و رو رفته اش پاک کرد. آرام تر شده بود. کلمات آرامترش کرده بودند. آه یا زینبی کشید. همراه آه باد شروع به وزیدن کرد.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود
این‌که بدانیم چطور روایت کنیم و از کجا شروع کنیم خودش بخش مهمی از داستان نوشتن است. در ا‌کثر اوقات نویسنده‌هایی که تازه کارشان را شروع کرده‌اند متخصص خراب کردن سوژه‌های‌شان هستند. وقتی می‌نویسند اصلا توجه نمی‌کنند که برای کلمه به کلمه داستان‌شان باید برنامه داشته باشند. درست خواندید. باید برای کلمه به کلمه داستان‌تان برنامه داشته باشید. داستان نوشتن به همین دشواری است. نمی‌شود همین‌طوری بدون استراتژی به دل داستان زد و داستان نوشت و خوب هم از آب در بیاید. حتما خراب می‌شود جایی از داستان اگر شما درست برنامه‌ریزی نداشته باشید.
اما چرا از برنامه‌ریزی صحبت کردم؟ به داستان «سنگ صبور» برمی‌گردم. داستان شما خیلی چیزهایش مشخص نیست. نخست این‌که چرا داستان شما دوپاره است. یکی در روضه می‌گذرد و بعد به خاطره رجوع می‌شود و بعد دوباره به روضه بر می‌گردیم؟ من دلیلی برای این رفت و برگشت پیدا نکردم. خیلی وقت‌ها از این دست کارها می‌کنیم که رویداد جدیدی را خلق کنیم اما در داستان شما این رویداد جدید وجود ندارد. اتفاقا رویداد اصلی در میانه داستان است و درست همان‌جا که شخصیت شما به خاطرات رجوع می‌کند و داستان زندگی را مرور می‌کنیم. این است که اصلا نتوانستم بخش اول و پایانی داستان شما را بپذیرم. دو بخش اضافی در داستان‌تان که خودش را به داستان تحمیل کرده است.
حالا به اسم داستان شما بر می‌گردم. اسم داستان «سنگ صبور» است. بنابراین با بخش ابتدایی و انتهایی داستان شما همخوانی دارد. یعنی همان‌جای داستان شما که در روضه می‌گذرد. اما این سنگ صبور بودن کارکردی در داستان شما ندارد. یعنی فقط یک اسم روی داستان شماست که از قضا نام یکی از محبوب‌ترین رمان‌های ادبیات فارسی است که صادق چوبک آن را نوشته است. پیشنهاد می‌کنم این رمان را اگر نخوانده‌اید حتما بخوانید. در این داستان با سنگ‌ صبور بودن حتما آشنا می‌شوید و می‌فهمید کارکرد در داستان یعنی چه. یعنی چه که وقتی چوبک این اصطلاح را برای نام رمانش استفاده کرده چه کاربردی دارد. اما در داستان شما همین کلمه است و نمی‌دانیم چرا باید اسم داستان این باشد. درحالی که بخش مهم داستان شما بخش میانی است. بخشی هم خواستید با یک مقدمه به آن ورود کنید. این‌جاست که شخصیت داستان هم مهم می‌شود. این‌که بدانیم شخصیت اصلی داستان شما چه کسی است؟
کدام‌یک از شخصیت‌ها دارند عمل می‌کنند؟ در داستان دوپاره شما قهرمان داستان شما چه کسی است؟ مادر است یا فرزندش؟ در بخش اول داستان با مادر شروع می‌شود و در بخش دوم فرزند محور ماجراست. این دوپاره بودن در داستان لطمه جدی‌ای است که کار شما می‌خورد. همین است که جملات ابتدایی داستان‌تان هم بی‌ربط‌ترین جملاتی است که در داستان ظهور می‌کند.
«کسی می‌داند کجا سنگ صبور می فروشند؟ کودکی که سنگ صبور خود را لای زباله‌ها جست‌وجو می‌کند. مادری که شب را سحر می‌کند در پی آمدن سنگ صبورش.»
سه باری داستان شما را خواندم و ربط این جملات آغازین داستان با کل ماجرا درک نکردم. صرف این‌که حرف‌های قشنگ بزنیم شروع خوبی برای داستان در نظر نگرفته‌ایم. این‌ها ایرادهایی است که از برنامه‌ریزی نداشتن برای داستان‌تان نشات گرفته است. بنشینید همه این‌هایی که گفتم را در داستان پی‌گیری کنید تا ببینید کجاها لنگ می‌زنید.
البته یک مساله اساسی هم در داستان‌تان وجود دارد و آن هم زبان داستان‌تان است. غلط‌های نگارشی و املایی حتی نشان می‌دهد که اصلاً آشنایی با زبان داستان ندارید. بگذارید یک راهکار به شما بدهم. داستان صدای آشنای شما را جناب محمدرضا شرفی خبوشان نقد کرده‌اند. یک راهکار دو کلمه‌ای به شما پیشنهاد داده‌اند که به گمان من یکی از مهم‌ترین و کاربردی‌ترین دستورالعمل‌ها در نوشتن داستان است. داستان سنگ صبور شما نشان می‌دهد که با زبان داستان بیگانه‌اید و اصلا نمی‌دانید چطور باید نوشت. این است که باز من هم پیشنهاد استاد ارجمندم جناب شرفی را تکرار می‌کنم که خواندن و نوشتن بهترین کاری است که شما می‌توانید انجام بدهید تا ببنید ابتدا دیگران چطور داستان می‌نویسند و بعد آن‌قدر بنویسید تا خودتان بلد کار بشوید. حتی اگر به شکسته‌نویسی و زبان عامیانه هم رجوع کنیم و بخواهیم برای شخصیت لحن ایجاد کنیم همان هم بلدی می‌خواهد. خواندن دیالوگ خودش نباید در روند خواندن دست‌انداز ایجاد کند. این است که وقتی داستان شما را می‌خوانم و دیالوگ‌ها را دنبال می‌کنم نمی‌فهمم شخصیت داستان شما چه نوع آدمی است. یک لحن من‌درآوردی است که نمی‌دانم دارید لهجه‌ای را دنبال می‌کنید یا از خودتان ساخته‌اید.
بنابراین بیش‌تر بخوانید و بیش‌تر بنویسید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.