بیشتر از نوشتن باید خواند




عنوان داستان : سه ثانیه قبل از مرگ
نویسنده داستان : فاطمه محمدی نژاد


فقط دهانش باز و بسته می شد. صدا نداشت. هیچ چیز صدا نداشت. هیچ کس صدا نداشت. حتی تصاویر هم گنگ و مبهم بودند. زمان و مکان از دستم در رفته بود. صداها کش می آمدند، تصاویر کش می‌آمدند. کم‌کم همه چیز داشت سیاه می‌شد. آخرین باری که مادرم را دیدم کی بود؟ آخرین آرزوم چه بود؟ مرده بودم. حتما مرده بودم.
...
صبح آن روز، برای انجام یک سری کارها به شهرستان رفته بودم. باید به اداره پست می‌رفتم تا چند مدرک مهم را پست کنم. نزدیک اداره پست بودم که جوانی مثل برق از کنارم رد شد، تاکسی زرد رنگی را نگه داشت و با سر و صدای زیاد پرید توی ماشین. راننده هنوز هاج و واج حرکت نکرده بود که دو نفر دیگر خودشان را به ماشین رساندند، شیشه جلو را خرد کرده و پیاده‌اش کردند. پسر جوان دوباره فرار کرد.
آنقدر صحنه‌ای که می‌دیدم برایم غریب بود که تا چند لحظه اصلا متوجه نشدم ایراد کار کجاست. یک چیزی این وسط عجیب تر از یک دعوای معمولی بود. یکهو حالیم شد.
کلت؟ قمه؟ توی شهر به این بزرگی؟ وسط روز؟ توی محله‌ای به این شلوغی؟ تا به حال در تمام عمرم جز در فیلم‌ها چنین صحنه‌ای ندیده بودم. دو نفری که دنبال پسرک کرده بودند، هر کدام در یک دستشان کلت بود و یک دستشان قمه.
بهت زده داشتم ماجرا را تماشا می‌کردم که جوان همانطور که می‌دوید از کنار من رد شد و ناگهان من ماندم میان او و مهاجمین. قمه‌کش‌ها قمه‌هایشان را تکان می‌دادند و سمت من می‌آمدند. میخکوب شده بودم. هیچ عکس‌العملی نمی‌توانستم نشان بدهم. مطمئن بودم اگر نتوانم از سر راهشان کنار بروم مرا می‌زنند و کار تمام. اما نمی‌توانستم تکان بخورم.
انگار تمام دنیا ایستاده بود. من ایستاده بودم و لحظه‌ها یخ کرده بودند. چیزی نمی‌شنیدم. هیچ‌چیز. حتی صدای گنگ فریادهای مردی که می‌خواست هرطور شده من را متوجه خطر کند و رو به کسانی که نزدیک‌تر بودند داد می‌زد: اون بچه رو بکشید کنار. هیچ‌کس جرات نداشت. هیچ‌کس تکان نخورد. همه مات مانده بودند.
همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد اما برای من انگار صد سال گذشت. دیگر نه چیزی می‌دیدم و نه می‌شنیدم. خدایا چرا اشهد را فراموش کرده‌ام؟ آنقدر مطمئن بودم تا چند لحظه دیگر می‌میرم که تنها کاری که می‌خواستم بکنم خواندن اشهد بود. اما هر چه کردم یادم نیامد.
تنها صدایی که می‌شنیدم صدای کش‌دار عبور خون از رگ‌هایم و صدای جان کندن قلبم برای تپیدن بود. می‌گویند سه ثانیه قبل از مرگ، تمام زندگی‌ات مثل فیلم از جلوی چشمانت رد می‌شود. و من در همان چند لحظه تمام اتفاقات ریز و درشت زندگیم جلوی چشمانم آمد.
هنوز در حال کلنجار رفتن با اشهد بودم که مهاجم اولی به فاصله پنج سانتیمتری از کنارم رد شد. نفس پیک مرگ توی گوشم زوزه کشید. دومی با یک چیزی محکم کوبید توی سینه‌ام. نفهمیدم چه بود، اما چنان دردی در قفسه سینه‌ام پیچید که خیال کردم چاقو خورده ام. حتما چاقو خورده بودم. دنیا برایم سیاه شد. پرت شدم روی زمین. کمرم تیر کشید. آخرش هم اشهد یادم نیامد. آخرین بار کی به مادرم گفته بودم دوستش دارم؟ آخرین آرزوم چه بود؟
چند لحظه‌ای روی زمین خشک مانده بودم. کمی بعد به خود آمدم. خودم را وارسی کردم. دنبال جای خونریزی می‌گشتم. هیچی. باز هم گشتم. تمام بدنم را چک کردم. نه. من واقعا زنده بودم و سالم. یک لحظه انگار همه چیز به حالت اول برگشت. خیابان را دیدم. مغازه‌ها. ماشین‌ها. مردهایی که می‌دویدند و زن‌هایی که جیغ می‌کشیدند.
در حالی که روی زمین نشسته بودم برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. همان جوانی که دنبالش کرده بودند دو متری من روی زمین افتاده بود و در خون خودش غلت می‌زد. سرش بدجوری شکافته بود و دستانش می‌لرزیدند.
چشم چرخاندم. قمه‌کش‌ها رفته بودند. هیچ‌کس نفهمید چطور آمدند و چطور رفتند. خانمی آمد بازوم را گرفت که بلندم کند. نتوانست. نتوانستم. سنگین شده بودم. انگار با آسفالت کف خیابان یکی شده بودم. سنگ سنگ.
آمبولانس که رسید نفهمیدم آن جوان هنوز زنده بود یا مرده. بردندش و من هنوز مات و مبهوت...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
این نوشته در حد یک ایده باقی مانده است. معمولاً در انتهای یک داستان خواننده باید سئوالی نداشته باشد و پاسخ به سئوال های اصلی داستان را دریافت کرده باشد. حال این سئوال ها چیست؟ سئوالات داستان این ها هستند:
کی بود؟ چه کرد؟ چرا این کار را کرد؟ کجا این کار را کرد؟ چه موقع این کار را کرد؟ چگونه این کار را کرد؟
داستان به سئوالات اصلی پاسخ نمی دهد. این جوان اصلاً که بود؟ آن دعوا برای چه بود؟ خواننده فقط با صحنه ای روبروست که در آن جوانی ناگهان در بین یک دعوا قرار می گیرد و کشته می شود. نوشته ریشه ندارد. پیرنگ ندارد. یک تک صحنه نمایشی است که حتی اصول برش از زندگی را هم ندارد که فکر کنیم برشی از زندگی فردی را خوانده ایم. فقط صحنه ای اکشن است که حتی در آن جمله ای یا دیالوگی گفته نمی شود. هیچ شخصیت پردازی در آن اتفاق نمی افتد. اگر راه های شخصیت پردازی را گفتار و کردار فرد در موقعیت بدانیم این پسر نه کرداری دارد و نه گفتاری. چون مجسمه ای شاهد کنش و حادثه ای بوده که به او مربوط نمی شده. لااقل اگر نقشی در آن داشت باز قابل بحث بود.
نوشته به یک گزارش می ماند تا داستان. فرقی با گزارش لحظه به لحظه از یک ماجرای درگیری ندارد. قرار است خواننده در پایان آن به چه چیز برسد؟ پیام و مضمون آن چیست؟ هر نوشته ای را نمی شود داستان نامید. داستان شخصیت می خواهد و شخصیت پردازی. داستان موقعیت می خواهد و کنش مرتبط. داستان تعلیق می خواهد و حادثه. داستان رابطه احساسی یا فکری میان شخصیت و مخاطب را می طلبد. رابطه خواننده با این شخصیت آیا می تواند شکل بگیرد؟ اگر راوی در سنی بوده که برای انجام کاری به شهرستان رفته است ("صبح آن روز، برای انجام یک سری کارها به شهرستان رفته بودم") چرا در وسط داستان یکی از مردم در اشاره به او فریاد زده "اون بچه رو بکشید کنار"؟
نویسنده محترم باید در این مرحله بیشتر از این که چیزی بنویسند داستان بخوانند. در کلاس های داستان نویسی شرکت کنند. زبان روز ادبیات را بشناسند. شناخت یکدستی زبان و لحن نیاز به تجربه و کلاس دارد. جمله "یکهو حالیم شد" زبان و لحن خاص خود را دارد که با بقیه جملات هماهنگ نیست. این نوشته می توانست کوتاه تر هم بشود. نباید اطلاعاتی که ربطی به داستان ندارند در داستان قید شوند.
سفارش نهایی به نویسنده محترم تکرار این جملات است: بیشتر بخوانید و کلاس داستان نویسی بروید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
فاطمه محمدی نژاد » جمعه 28 مهر 1396
درود بر شما. نوشته هایی که تا به اینجا روی سایت ارسال کردم دست گرمی بودند. نه برای اینکه وقت خودم و شما رو تلف کنم بلکه برای اینکه بتونم هر چه بیشتر از نکات و موارد آموزشی استفاده کنم. تا اینجای کار هم چه از نقد نوشته های خودم و چه داستان های دوستان نکات بسیار ارزشمندی نصیبم شده که قطعا در تلاشم تا در نوشته های خودم چه اون هایی که قبلا نوشتم و منتشر نشده و چه نوشته های جدید رعایت کنم. طبیعتا نقدهای صبورانه و بی دریغ شما بسیار راهگشا خواهد بود. سپاسگزارم از لطفتون.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.