داستانی که رو به روشنایی ایستاده است




عنوان داستان : پشت ویترین چیزی نیست
نویسنده داستان : معصومه دین محمدی

خانه پشت به نور است... پرده هارا تا ته هم که باز کنی نور نمیزند تو... روز و شب ندارد... همیشه مهتابی هارا روشن میگذارم. صداهای غریب توی بالش آزارم میدهد... یک چیزی توی دلم میگوید صدای گریه های توست. حس فروریختن دارم، مانند کسی که به خواست خودش سقوط کرده ته دره. تصویر قرارداد پنج صفحه ای که توی هر صفحه اش هزارتا امضا زدم، جلوی چشمم را گرفته. که همان قرارداد شد قالیچه ی سلیمان و از کوچه پس کوچه های نایب آقا پرتم کرد توی یک آپارتمان هشت طبقه.
مرضی گفت : خیال کردی با سوزن زدن روی زانو پاره این و اون، ملیون ملیون پول جمع میشه؟ حلالِ حلاله... مراجع حکم دادن. قانون داره.
خودش توی اولین دستِ اجاره دوقلو تحویل داده بود. آخری هاهم دارو میخورد برای دست دوم. یک مدتی باشوهرش از محل رفتند.با عمله و بنا برگشتند سر خانه شان... وضعشان از این رو به آن رو شد.
گفت: ساده ای،دلم میسوزه. من آخرامه، ولی تو تا 35 میتونی چند دستی بزایی. تهشم بعد آزادی آقاکریم میزارین و از این شهر میرین.
پنجاه تومن پول ناقابل توی آن اوضاع وانفسا،چیزی نبود که بتوانم رویش چشم ببندم. رفتم سراغ کریم. دستش را‌‌کوبید روی شیشه‌ی پنج میلی متری بین مان و گفت:
بی آبرویی‌است.
گفتم: حلاله! دست کسی بهم نمیخوره. خودِ یارو رو هم نمی‌ببینم. فقط 9 ماه بچه رو نگه میدارم.
گفت:نه!
آنقدر رفتم و آمدم تا نرم شد.حرف پول که وسط می آمد، سنگ هم نرم میشد، چه برسد به کریم. بهتر از پوسیدن توی هولوفتونی بود. همان‌ اولش هم به‌عشق چاپِ پول توی بورس پی‌نزول رفت. گفتم این‌چیزاها به شانس ما نیامده کریم. به خرجش نرفت و با مخ خوردیم زمین.سردو‌هفته چک‌هارا گذاشتند اجرا.
ده تومن اول‌را برای آزمایش ها و هورمون های ابتدایی ریختند حسابم که رحم‌ تخم‌را پس‌نزند.
با یک جعبه شیرینی رفتم زندان، سراغ کریم. هفت پشت خودش و من و یارو را لعنت کرد به خطر پول دست به چه کاری زدم و گفت:
برو و تا وقتی فارغ نشدی برنگرد.
سه ماه اول که شکمم بالا آمد، حرفم نقل مجالس زن های کوچه شد. بی‌خود نمی گفتند. با شوهری که یک سال توی زندان بود بچه کجای کارم بود؟ از ترس شوهر و پسرهایشان رفتند توی قیافه. از نگاه بقال و چقالِ کوچه گوشتِ‌تنم می‌ریخت که هربار سر خرید تعارف نزنند که‌ اینبار را مهمان ما باش. شب‌ها از‌ترس کفشِ مردانه جفت میکردم جلوی در.
ماه به ماه واریزی ها بیشتر میشد. بعد تعیین جنسیت‌هم آوردنم اینجا. قرار نبود دست و دلم بلرزد و بخواهمت.قرار نبود با هر تکانت دلم قنج برود و دل ببندم. از گوشت و پوست و استخوان کس دیگری هم که میشدی، وصل شده بودی به من، با بند نافی که از قلبم برگشته بود.
دیروز آخرین وعده سونو بود و آخرین قسط واریزی. حس میکردم همه‌ی مطب چشم شده و به من نگاه میکند. فاکتور توی دستم از عرق خیس شده بود. کیفم را گذاشته بودم جلوی شکمم و دست هایم را دورش پیچیده بودم. زن با ماتیک قرمز و موهای بلوندی که از زیر شال بیرون زده بود از صفحه مانیتور فیلم میگرفت. مثل یک لوبیا جمع شده بودی توی دلم و چشم هایت بسته بود .دیگر مهم نبود که همان سونو لعنتی هم به اسم او صادر شده و تنها چیزی که از تو، به نام من خواهد بود، دفترچه حسابی است که ته کمد افتاده و دلم هربار از دیدنش پیچ میخورد. تومنی سنار با منی که روی تخت چرک مرده وا رفته بودم فرق داشت. لباس‌ها را از روی قیمت‌شان نمی‌پسندید. قفلی نمیزد روی سرهمی که دوماه پشت ویترین مغازه دلش را برده و تهش هم قیدش را نمیزد. و مهم تر از همه اینکه عرضه نگه داشتن تورا نداشت... توانش‌راهم.
حس میکنم مثل پیش بندی چروک از صندلی اشپزخانه آویزانم. شیرآب روی ظرف‌های نشسته چکه می‌کند. دوس دارم تلفن زنگ نزند و صدای زنیکه احمق از پشتش نیاید که بپرسد، تا برسد خانه چند بار تکان خورده ای و من مجبور نباشم با ذوقی واهی جوابش را بدهم.

.
می‌خواهم بروم برایت سرهم بگیریم و برنگردم خانه. هی برنگردم. هی برنگردم. از پنجره نور نیون های سرخ چشمک زن مغازه‌ی رو به رو افتاده تو. سیسمونی ای چند طبقه‌ی اعیانی که زن ها با کیسه های پر از درش بیرون میزنند و سرهمی که دیگر پشت ویترین‌ش نیست. تاکسی های ترمینال زیر تیرهای چراغ برق پارک کرده‌اند. شب‌ها که میمانم این تو خوف برم میدارد. دیوارها تنگ میشوند. روی لبه‌ی خواب کابوس می‌بینم. دنبال تو می‌دوم کف سرامیک های سرد یخ زده بیمارستان. روی خط های قرمز و سبز و قهوه ای که هرکدام ختم یک راه میشوند. هر چه دست می‌اندازم بگیرمت، دورتر میشوی. میخواهم داد بزنم، جیغ بکشم، دهانم باز و بسته شده و صدایی از گلویم خارج نمیشود. محو میشوی توی یک سفیدی مطلق. بر که میگردی، عسلی چشم هایت مرا یاد زنی می‌اندازد که توی سونو، بغل دستم لبخند های احمقانه میزده.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم معصومه دین‌‎محمدی سلام.

«پشت ویترین چیزی نیست» را آنچنان خوب نوشته‌اید که فراموش کردم این کار را برای چه می‌خوانم و به نظرم می‌رسید داستانی تمام‌عیار از نویسنده‌ای تمام عیار است. از خواندنش بسیار لذت بردم. به شما تبریک می‌گویم. داستان با توصیفی از فضای داخلی خانه آغاز می‌شود و توصیف آنچنان به پیرنگ چفت شده که به تاثیر حسی درست و مورد انتظار می‌انجامد. راوی می‌گوید خانه پشت به نور است، تاریک است ، هیچ ساعتی از روز نور ندارد، آن‌قدر تاریک است که همیشه مهتابی‌ها را روشن می‌گذارد. ببینید همین چند سطر، همین چند جمله ساده چه اطلاعات پیش‌برنده‌ای در خودش دارد. افتتاحیه داستان بلافاصله مکان را تعیین می‌کند و در عین حال می‌گوید که اوضاع خوب نیست و وقتی از امضای قرارداد چند صفحه‌ای خبر می‌دهد، عدم تعادل و گره‌ها آشکار می‌شوند. یکی از درخشان‌ترین جمله‌های اثر آنجاست که راوی در توضیح محتوای قرارداد می‌گوید: «همان قرارداد شد قالیچه‌ی سلیمان و از کوچه پس‌کوچه‌های نایب آقا پرتم کرد توی یک آپارتمان هشت طبقه.» همین گفتگو می‌گوید متن قرارداد به معامله‌ای ربط پیدا می‌کند و از آنجا که یکی دو خط بالاتر راوی تصور می‌کند صدای گریه است که از بالش می‌شنود و خوابش را پریشان کرده است می‌توان حدس زد داستان به ماجرای رحم‌های اجاره ای مربوط است و با دیالوگ مرضی و این جمله راوی: «خودش توی اولین دستِ اجاره دوقلو تحویل داده بود»، اطلاعاتی که مخاطب برای روبرو شدن با اتفاق داستان به آن‌ها نیاز دارد کامل می‌شوند. می‌خواهم بگویم ببینید چگونه هر رج این بافته زیبا به رج بعدی گره خورده است. اگر یک بار دیگر تاریکی فضای داخلی خانه را و صدای گریه‌هایی که از بالش شنیده می شود و قرادادی که قالیچه سلیمان شده و راوی را از کوچه‌های نایب به آپارتمانی هشت طبقه پرت کرده و ...مرور کنیم می‌توانیم ببینیم که فضاسازی تا چه اندازه درست است و همه اجزای داستان چگونه به درستی و هنرمندانه به یکدیگر و به پیرنگ اثر پرچ شده‌اند. این جمله را ببینید: «رفتم سراغ کریم. دستش را‌‌ کوبید روی شیشه‌ی پنج میلی متری بین‌مان» داستان مدام دارد آدرس می‌دهد؛ دارد اطلاعات می‌دهد؛ دارد خواننده را به سمت نقطه هدف روی سیبل داستان هدایت می‌کند؛ آدم‌هایی که باید وارد جهان داستان شوند، به موقع وارد می‌کند (آدم های محدود کارآمد)، مکان را معرفی می‌کند، گره‌ها را نشان می‌دهد، منطق روایی را طرح می‌کند و ... یکی از قدرتمندترین و در عین حال قابل تحسین‌ترین برجستگی‌های این اثر حس‌های زنانه‌ای است که موفق به خلق آن‌ها شده‌اید. این حس ها چنان بار دراماتیکی دارند که به حرفه‌ای‌ترین نمونه‌ها از این دست پهلو می‌زنند. یکی از زیباترین، حس برانگیزترین و در عین حال تلخ‌ترین و حسرت انگیزترین نمونه‌ها این است: «می‌خواهم بروم برایت سرهم بگیریم و برنگردم خانه. هی برنگردم. هی برنگردم. از پنجره نور نئون‌های سرخ چشمک‌زن مغازه‌ی رو به رو افتاده تو. سیسمونی چند طبقه‌ی اعیانی که زن ها با کیسه های پر از درش بیرون می‌زنند و سرهمی که دیگر پشت ویترین‌ش نیست....» انتخاب این زاویه دید هم اگرچه تازگی ندارد اما هوشمندانه است. شاید، شاید ضعف کوچک این اثر نادیده گرفتن و قضاوت کردن زنی است که راوی او را به عنوان مادر بچه‌ای که در شکم دارد معرفی می کند. آزیتا زمانی هم در مجموعه داستان «مرسی و خداحافظ» داستانی با چنین سوژه‌ای دارد که بسیار خواندنی است. پیشنهاد می‌کنم آن مجموعه داستان را بخوانید.
باز هم به شما تبریک می‌گویم و تنها توصیه‌ام این است که بسیار بنویسید و هیچ فرصتی را برای آموختن از دست ندهید. از صمیم قلب برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و بسیار امیدوارم خواننده داستان‌های درخشان شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۶
معصومه دین محمدی » چهارشنبه 17 مرداد 1397
مچکرم خانم آروان عزیز...نقد شما در آن برهه نفس دوباره بود.. امروز را فراموش نمیکنم، باز هم ممنون!
آناهیتا آروان » چهارشنبه 17 مرداد 1397
منتقد داستان
سلام. زحمت اصلی را شما کشیدید و اگر با همین روند به تلاش و تمرین ادامه دهید بسیار موفق تر خواهید شد. امیدوارم من و همه مخاطبان خواننده داستان های جذاب و لذت بخش شما باشیم.
مهران عزیزی » چهارشنبه 27 تیر 1397
سلام و احترام. با خانم آروان موافقم، هم در آن بخش که گفتند داستانتان شگفت‌زده می‌کند آدم را و هم آنجا که از قضاوت آن زن گفتند. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم خانم نویسنده.
معصومه دین محمدی » پنجشنبه 28 تیر 1397
مچکرم از زمانی که صرف خواندن داستان بنده کردید. موفق باشید
مریم شریعتی » دوشنبه 25 تیر 1397
دوست عزیز داستان فوق العاده زیباتون رو خوندم و لذت بردم و لذت بردم و لذت بردم.. موفق باشید
معصومه دین محمدی » پنجشنبه 28 تیر 1397
نه به خوبیِ در او کسی است. مریم جان شریعتی ممنونم از نگاه زیبات

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.