کدام حس‌ها مخاطب را با اثر درگیر می‌کنند؟




عنوان داستان : اینجا تاب نیست
نویسنده داستان : الهام خوشی

پرده خاکستری را کنار میزنم. به همه ی پنجره ها تور های ضخیم زدند. احساس میکنم زیر آوارگیر کردم و دهانم پر از خاک است . هیچ راهی برای نفس کشیدن نیست. دور خودم میچرخم و داد میکشم. یاد بابا می افتم. وقتی تاب بازی میکردیم، آنقدر محکم هل میداد که نفسم توی سینه حبس میشد. دلم تاب میخواهد. دست هایم را بهم میکوبم و میخندم ، ولی اینجا تاب نیست...
آن زن بداخلاق و یکی دیگر توی اتاق می آیند. همه این آدم ها سفید میپوشند. از هر چیز که سفید باشد بدم می آید. قیافه ی نچسبشان میگوید که بخوابم. اخم میکنم و روی تخت دراز میکشم. دستم را نگه میدارد . زن بداخلاق میبندتشان . از آمپول بدم می آید. چشم هایم را که میبندم، دستم میسوزد انگار که زنبور نیش زده باشد . گرمی مایه ی آمپول لعنتی برایم خوشایند است ولی خنکی سوزن همش را از بین میبرد و تمام ترس و استرس عالم را به جانم میریزد. سکینه گوشه ی اتاق میرقصد. گاهی می آید کنار تخت دست دوست های خیالی اش را میگیرد و میگوید خجالت نکشید ، برقصید. خوابم می آید . یکی توی ذهنم خط به خط تکرار میکند تو دیوونه ای.
***
پنجره مثل یک نقاشی بیجان است و هوایی نمی آید. روسری ام را در می آورم. میروم جلوی آیینه. موهایم نامرتب کوتاه شده و بهم ریخته است. دختر بچه ی با لباس هایی که معلوم است چند بار وصله شدند کنارم ایستاده.
-چه لباس قشنگی خانم کوچولو!
-خانم کوچولو نیستم. اسمم نون خور اضافس. بابا همیشه اینطوری صدام میزنه.
دست روی لباسش میکشد . لب و لوچه اش آویزان میشود و میگوید: ما دیوونه ایم؟؟!
زیر لب میگویم: نه نیستیم.
یاد مامان می افتم. وقتی مرا میبردند، لابه لای گریه هایش التماس میکرد و گاهی هم سر بابا داد میکشید که همه چیز تقصیر اوست. آن مرد...اسمش را نمیدانم ، دوست دارم بمیرد. گریه میکنم ، کتکم میزند دستش را روی دهانم میگذارد و میگوید: خفه شو.
بابا کنار تاب ایستاده و زل زده توی چشم هایم . میخواهم داد بکشم ازش متنفرم. ولی تنم سفت میشود انگار خسته ام . صدایم خفه میشود. خنده های نعشگی هایشان را باز هم میشنوم. من هم میخواهم بخندم ولی میدانم بابا بلند میشود گوشم را میگیرد و پس گردنی میزند.
دوست هایش دست میزنند میخندند بابا میگوید برقص. نمیخواهم برقصم میخواهم بخوابم. خسته ام . حرف که میزنم کلمه ها کش می آیند و بابا با آن دست های بزرگش میزند توی سرم. میرقصم میتوانم صدای گریه های مامان را بشنوم. بوی الکل و تن عرق کردشان بینی ام را میسوزاند. همه چی این لعنتی ها حال بهم زن است. حتی کلمه ی بابا را که میشنوم عقم میگیرد. لعنتی های اطرافش نگاهشان چیزی ب غیر از سرخوشی الکی دارد. دوستش دستم را میگیرد و میبرد پشت مبل. موهایم را توی دستش جمع میکند و میگوید خفه شوم، با دست های عرق کرده و سردش لمسم میکند . بابا همچنان دارد میخندد نمیدانم از روی بی غیرتی اش است یا کوفت ظهر مار هایی که خورده. هرچه که هست آزارم میدهد...

بابا چادر مامان را میگرد و میکشدش توی خانه. میخواهم از دست این یارو فرار کنم. ولم نمیکند .دستش را گاز میگیرم هلش میدهم . برعکس هیکل گنده اش جانی ندارد. می افتد زمین. لباس سفیدش کثیف میشود. مینشینم کنارش دستم را روی دهانش میگزارم میگویم خودت خفه شو...بابا بیرون می آید. از سرش میزند. چشم هایش ترسیده اند. با فریاد میگوید : بدبختمون کردی دختر . بمیر راحتمون کن دیگه گوشم را میگیرد .بلندم میکند. داد میکشد دیوونه ی عوضی ، حرومزاده ی نجس، یکی نیست بگوید که احمق جان دختر خودت است حرومزادگی اش کجاست؟ گوش هایم داغ شدند پرتم میکند طرف در .

دستم را میکوبم توی آیینه. سکینه هنوز دارد میرقصد. روسری ام را میبندم دور گردنم . صورتم دارد کبود میشود. تصویر بابا می آید توی ذهنم. چشم هایش را ریز میکند و نیشخند میزند . بلند میگوید : دیوونه.
داد میکشم من دیوونه نیستم. روسری ام را سفت تر میکنم. تنم انگار وزنی ندارد. پاهایم میلرزند و دست هایم یخ زده اند... باید بخوابم.
هر وقت بابا عصبانی بود با مامان میرفتیم توی حموم و مرا میخواباند.خواب را دوست نداشتم همیشه کابوس میدم و گاهی توی خواب داد میکشیدم. بابا بیدار میشد و کتکم میزد.
تنم که کبود میشد مامان موهایم را نوازش میکرد. کبودی هایم را میبوسید میگفت از این خانه میرویم. اما مگر میشد؟ همیشه میدانستم فقط اینهارا میگوید که آرامم کند.
بابا هر وقت بیرون میرفت در خانه را قفل میکرد و ما میماندیم و یک خانه پر از کثافت.هر شب هم بساط قمار و مهمانی اش به راه بود . مامان را مینداخت توی حمام و من هم میشدم عروسک خیمه شب بازی هایشان...
خوابم نمی آید. کاش مامان اینجا بود . نوازشم میکرد و مرا میخواباند. گردنم میسوزد. روسری ام را سرم میکنم. لبخند میزنم .سکینه هنوز دارد میرقصد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم الهام خوشی سلام

شما نویسنده بسیار جوانی هستید؛ تمرین و پشتکار و نقدپذیری در این سن کمک بزرگی است؛ بنابراین به شما تبریک می‌گویم. «اینجا تاب نیست» با صحنه کوتاه کنار زدن پرده‌های خاکستری آغاز می‌شود و دیدن تورهای ضخیم پنجره‌ها. خیلی خوب است که همین دو جمله بلافاصله تصویری به مخاطب می‌دهند که تا حدودی بتواند مکان، فضا و حتی حس و حال کلی اثر را پیش‌بینی کند. دلیلش خاکستری بودن پرده‌هاست و پنجره‌هایی که با توری‌های ضخیم مسدود شده‌اند؛ خوب بعید است چنین فضایی بتواند روشنایی یا شکوه و شادمانی به دنبال داشته باشد. پیداست همه چیز خاکستری خواهد بود. تنگنای خفقان‌آوری که راوی در آن گرفتار شده از همان ابتدا قابل تشخیص است و اینها به دلیل انتخاب هوشمندانه شماست که داستان را با تصویری آغاز کرده‌اید که بتواند به خواننده اطلاعات درست بدهد؛ جوری که جزییات داستان با هم جفت و جور باشند. در زنده کردن تعدادی از حس‌ها هم موفق بوده‌اید نمونه‌اش زمانی است که راوی درباره سردی سوزنی که به دستش فرو می‌رود حرف می‌زند. رفت و برگشت‌های زمانی هم خوب درآمده‌اند. رجوع به گذشته (فلش بک‌ها) آزاردهنده نیستند و اثر را دچار پرش و پراکندگی نکرده‌اند و تا حدودی در سیر منطقی حوادث و یا ارائه گذشته پریشانی که به بیماری و بستری شدن در آسایشگاه انجامیده مؤثر هستند. یک نمونه دیالوگ خیلی خوب هم داریم که نشان می‌دهد شما می‌توانید در نوشتن دیالوگ‌های داستانی و پیشبرنده موفق باشید. منظور این دیالوگ است:
«-چه لباس قشنگی خانم کوچولو!
-خانم کوچولو نیستم. اسمم نون‌خور اضافس. بابا همیشه اینطوری صدام میزنه...»
همین گفتگوی به ظاهر ساده کلی اطلاعات مفید رو می‌کند؛ اما با این همه، داستان مخاطب را با ماجرا درگیر نمی‌کند و با وجود تمام تلاشی که برای کامل کردن تصویر رنج‌آور زندگی راوی انجام داده‌اید، حس‌برانگیز نیست. شاید یکی از دلایلش این است که راوی جز ارائه تصویر تلخ مکانی که در آن هست و یا گذشته‌ای که آزارش می‌دهد، حرف دیگری برای مخاطب ندارد. درست است که تعدادی از آثار داستانی می‌خواهند مخاطبان را با گوشه‌ای از مشکلات آشنا کنند اما نباید فراموش کنیم که هر داستانی با هر پیام و رسالتی که دارد، در وهله اول، داستان است. یک اثر ادبی است که با هر بُن‌مایه و هر مضمون و موضوعی می‌تواند لذت، اثربخشی و شکوه یک تولید هنری را در خودش داشته باشد. پس در تمامی سوژه‌ها و صحنه‌ها که خلق می‌کنید، چیزی هست؛ حقیقتی یا حسی انسانی، عظیم و مطلوب که می‌تواند داستان را و آدم‌های داستان را و مخاطبان داستان را متوجه زیبایی و شگوه زندگی بکند. اگر مرور کنید در تمامی آثار داستانی ماندگار حتی آنها که تلخ‌ترین فجایع بشری را به نمایش گذاشته‌اند، احساسات انسانی و ارزش‌ها و زیبایی‌های درونی و نادیدنی از هم نپاشیده است که بیشترین تأثیر حسی را بر ما گذاشته. مثلاً شهامت در دل ترس‌آورترین لحظه‌ها، عشق در فجیع‌ترین حوادث انسان‌سوز، حتی پشیمانی‌ها که ما را به یاد فرصت‌های از دست‌رفته می‌اندازند و ... بیشترین تأثیر ماندگار را ایجاد کرده‌اند. اگر تعدادی از داستان‌های کوتاه ماندگار را هم فهرست کنید به کشف‌های جالبی خواهید رسید. پیشنهاد می‌کنم در هر ماجرا، حس‌ها را درست بشناسید و با آنها روبرو شوید و مهمتر اینکه ببینید پایدارترین حرف یا حسی که داستان می‌خواهد آن را به مخاطب منتقل کند، چیست؟ برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم در پایگاه نقد داستان خواننده داستان‌های قابل بحث شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.