نمادهای برساخته




عنوان داستان : پیامرسان
نویسنده داستان : زهره عواطفی حافظ


- ای بزرگ ملک ، ای مهتر فرشتگان ، تو سر تیره فرشتگان پیامرسانی
- خاموش باش. من به امر خداوندگار عالمیان این پیام برای تو کمترین بزان آورده ام و گمان نمی برم هیچ یک از اهل آسمان را شوق آمدن بر این سنگلاخ بی آب و علف و قحطی زده باشد . اخص که بزِ ریاکار و زبانبازی چون تو گیرنده پیام باشد.

- ای بهترین ِ پیام رسانان . من خاموش خواهم شد ، چون پیامی را که چهل شبانه روز است بر این در می جویم از سوی پروردگار یکتا بر من بازسانی . بدان و آگاه باش که من چهل شبانه روز است در این غار و بر سر این خشک چشمه که تا چندی پیش چشمه آبگرم جوشانی بر آن بود و چهل سال بیش می گذرد که مخفی از نظر همکیشان و یاران و رهروانم در سرمای کشنده زمستان این سرزمین محل امن و آرامش من بود، گریسته ام و از خداوندگار عالمیان اول باران را خواسته ام به جهت حفظ بقای یاران و همکیشانم و دوم بخشش طلب کرده ام چنان که از باستان پدران و نیکان ما از بزان بسیار پرهیزگار خدای را یاد می کردند به خطاپوشی و عفو .
از چهل صبحگاه پیش که از سرزمین های خشک این دشت فراخ گام نهادم بر این بلند کوه سنگلاخ که هیچ بزی در این ناحیه نشناسم چه پیر چه جوان که زهره آن را داشته باشند که سم بر این کوه گذارد، در هر گام که سمی بر جلوی سم دیگر می گذاشتم پروردگار را یاد می کردم و می دانستم که این آخرین آوردگاه این بز پیر و فرتوت است و شد آنچه نباید و خداوند بوته آزمایش خویش را روشن کرد و من هیزم این هیمه هستم .دانستم رسید روزی که آبروی من را در میان همه اقشار بزان به حراج خواهد داد.گمانم با این ابروان بر هم کشیده که درچهره نورانی تو پیداست و غضب و خشمی که در صدای وحشت زایت طنین اندازست بر تو نیز پنهان نیست زهد ریایی من .
- هان کنون در آن چشمان بی رمقت و بر تخته سنگ سیاه و بی عاطفه که چونان خطی که افق را در تاریکی از روشنی جدا می کند دایره رنگی آن دو چشمانت را به دو نیم کرده ،وحشت فریاد می کشد.آن روزگار را فراموش کردی که چون اولین برف چون لحافی از زمهریر دشت را می پوشاند .با بدرقه عده ای از بزان پیر و جوان که همه از ارادتمندان و رهروانت بودند که گمان می بردند از برای دعا و عبادت پروردگار پای به کوهستان بی بازگشت می گذاری ، راهی این غار آبگرم می شدی و آن پوزه کریهت را تکیه می دادی به درگاه غار و نشخوار می کردی فدیه ها و هدایای آن بیچارگان از همه جا بی خبر.مگوی که از آن موضع نمی دیدی جان دادن ماده بزهای باردار و نحیف را از سرما و گرسنگی ، مگوی که اجتماع بزان را نمی دیدی که از حمله سرمای زمستان بی رحم دشت پناه برده بودند به هم و تا بهار شود چندینشان از گرسنگی و بسا از سرما جان می دادند.بهار که نزدیک می شد تن بی مقدار خویش را تکانی می دادی و آن سم های در آب گرم استراحت کرده را به رنج می دادی و از کوه پایین می آمدی که آری خداوندگار عالمیان دعای مرا پاسخ داد و گرما کنون به دشت بزان خواهد آمد.
- خاموش باش که از هم کلامی من با چون تویی آسمانها به خروش است و دوستانم بر آستانه آسمان مرا به بازگشت می خوانند. کنون این خبر من . خبری که مرا شادی است از جهت رساندنش به چون تو بزی و غمگینم برای آن بزان نادان و بیچاره که حیات و ممات خود را به عبادت چون تو ریاکاری متصل کرده اند.نگاه کن ای بی مقدار آری آری همان جا که تنه خشک یک سرو بلند سایه انداخته بر زمین و همکیشان و رهروانت در یک صف برای فرار از کوره آتشین خورشید بر سایه آن نشسته اند. نگاه کن آن بزغاله را که سینه مادر می مکد . سینه ای که خشک است و خود نمی داند مادرش ساعتی است فرشته مرگ را ملاقات کرده است یا آن پیر فرتوت که کمر و پشت خویش را حایل کرده بین آفتاب و تن نحیف بزغاله ای که نوه اش باشد گمانم خبر ندارد که تا چند روز دیگر نوه اش جان خواهد داد همچون خودش.

- ای مهتر فرشتگان خبرت برسان و بیش از این مرا سنگسار گناهان گذشته و دردهای آینده مکن . به گمانم خداوندگار عالمیان مرا بخشایشی کرده و شادی را برای دل شکسته من خواسته به بزرگی و رحمت خویش که تو را فرستاده تا جواب توبه ها و انابه های این چهل شبانه روز را به من داده باشد . بگو ای بزرگوار

- و اما خبر ، آنچنان که خود نیز هراسناک بودی از آن،راز ریایی بودن زهد تو فاش همگان گردد. ، تو را خبر می دهم که خداوندگار عالمیان پیام داد که هیچ بارانی برای این دشت قحطی زده نخواهد بارید و امر خداوند بر این قرار گرفته که این دشت بسوزد و بسوزد و بسوزد و هرآن آبی را چه باران ، چه آب دریا ، چه آب رود و چه اشک چشمان یتیمان و ماده بزان بیوه بر این دشت حرام شود و تو ای پست ریاکار باید ازاین سنگلاخ صخره ای فرود آیی و با دادن این پیام بر همگان آشکار شود که تو هیچ مقامی نزد خداوندگار عالمیان نداری و نداشتی .هم اکنون وظیفه من به پایان آمد و پیام خویش رساندم. بدرود.


- ای صخره های سیاه و تیز و برنده ، ای دوستان روز گاران غفلت و کوری، ای همنشینان خوشی چهل ساله من بر این غار گرم و آسوده . بشنوید که آرزو می کردم ای کاش درآن روزگار جوانی که این آرامگه بهشت گونه را یافتم به جای پنهان داشتن آن ، همه یاران را از آن خبر می کردم و این امن و آسایش را با آنان شریک می گشتم .
ای گناهان ، ای شهوت که مرا رهنمون شدی به تن آسایی و شکم بارگی و مرا بر این خواندی که این غار بهشت گونه را مسکن و مامن خویش کنم و فدیه ها و هدیه های پیروان راه حق را با شکم بارگی برای خود بردارم . ای طمع ، ای مادر دروغ و دورویی و جعل و دزدی و حسد تو مرا سوق دادی به این وادی تاریک و مرا به بوسه این مار خوش خط و خال رهنمون داشتی و کنون آن مار بدکار دهان گشوده و مرا می بلعد چنین دردناک. تو ای خشم که با آن پنجه های خون آلود ، شمشیر بدست مرا به سوی جنگ با همکیشانم کشاندی . لعنت بر تو ای خودخواهی، تو که به بزرگی مراچون سردار همه بزان به من نمایاندی ، به شاخی اراسته که هیچ بزی نداردو سمی که زیباتر و راهوار تر از آن را خداوندگار عالمیان نیافریده است و تو ای یار پایانی این یاران، تو ای دلبستگی به دنیا، تو که مرا چنان وصله ای ناجور بر این جهان دوختی به میخ خواهش های نفسانی و کنون که سم های من آرزوی رهیدن از این گناهان را دارد این میخ های دردناک جانم را پاره پاره کرده است.
رهایم کنید ای همیاران گناه و گناهکاری .
و کنون این اندیشه ها را چه سود که هیچ یک از این انبازانم مرا پاسخگوی نیستند.

خداوندا این مجموع بی سابقه که بر پای کوه در چهلمین روز مرا چشم در راهند ، این بزان پیر و جوان ، نر و ماده که در این چهل شبانه روز نشسته ام بر این کوه دیدن کاسته شدنشان را و هر روز افزوده شدن گورها را .
چه عشاق میانشان ، چه مادران ، چه پدران ، چه فرزندان . وای بر من که از برای آنان هیچ نتوانم کرد .
گمانم بود . نه امید م بود به رحمت خداوندگار عالمیان با خودم . اندیشه کردم چنین آزمونی تنها از برای سنجش من و بازگشت من و توبه من قرار داده . ای دریغ که در این چله توبه و انابه چه سمها در زمین خارا کشیدم چه شاخ ها که به سختی سنگها خراشیدم و با اشک خویش به هزار زبان بخشش طلب کردم و اینبار اول خواستم باران بود از برای همکیشانم و نه از برای خویشتن خویش.

خداوندگارا نبخشیدی بر این کمترین این دشت فراخ اما این جمع یاران را چه کنم که چون شامگاهان از این کوهساران فرود آیم و این خبر دهشتناک را به آنان رسانم این انجمن چنان پریشان شود که هرگز بعد از آن نشانی از بز و بز بودن بر زمین یافت نخواهد شد. خداوندگارا بزان پرهیزگار و بی گناه بر این انجمن بسیارند چنان که تو دانی .
ای اندیشه های پلید رهایم کنید تا بیاندیشم .
خداوندگارا مرا توانی ده تا بتوانم از این آوردگاه به سلامت گذرم . قسم براین شامگاه تلخ و این خبر شوم هیچ برای خود ارزو ندارم که کنون قلبم آکنده از مهر همکیشانم گشته و از شنیدن این خبر چنانم که جان دادن مرا آسانتر است بر من تا دادن این خبر . کنون چگونه این خبر چون زهری جان گداز بر کام یاران ریزم.
ای نیاکان پاک زاد . ای پدر بزرگوارم که روحت بر آسمانها مکان دارد. ای اندیشه های پاک راهی بر من بنمایید .
دروغ ؟!
دروغ نه
نباید که بازگردم بر آن پلشتی که بودم. اما چه کنم که چون راست گویم زهر جانکاه ناامیدی را به جان یاران خواهم ریخت و چون دروغ را انتخاب کنم بر جهنمی که با اعمال گذشته سیاهم ساخته ام خود با دستان خود با این دروغ هیزمی جدید بیفکنم بر آتش جهنم خویش .
چه کنم که من هیزم خشم خداوندگار عالمیان شده ام.

ای اشک شادی ببار . ای ابرهای بارور از شادی هایی که آینده را می سازد . بر هم بکوبید و ببارید. که کنون اجتماع یاران شادان وامیدوار به شادی و پایکوبی دست به دعا بر داشته و خداوند را به پاس خبر دروغ من که آنان را گفته ام شکر می کنند. من نیز بر این سوراخ تنگ و تاریک خزیده ام از شرم همه آفریدگان . ای دیواره ها بر هم آیید و مرا ببلعید و گور من شوید که چشم من فردا را نبیند که چون فردا شود و باران نبارد چنان که آن مهتر پیامرسانان بر من گفت من با نگاه بزان دیگر چه کنم.

تو ای اشک تو ای قرین من در این چهل شبانه روز ببار که خوب می باری چنان که بر زیر پایم بوی خاک نم خورده میشنوم و چنان بویی که باران نم نم و آرام دشتهای خشکی زده و ترک دار را بوسیده باشد. ای اشک نازنین ببار که در زمین و آسمان هیچ نوری نیست که بر پلشتی روح من بنشیند .
آه ای فرشته مرگ کنون بر این چشمان بی سو می انگارم تو را بر در این سوراخ می بینم.
بیا که خوش آمده ای بر ستاندن جان من . بیا تا من سخت تو را بر آغوش گیرم که تو عین شادی هستی بر من مسکین .

- ای بز فرتوت . من فرشته مرگ نیستم که او را مقامی است اجل مقام من .
من کمترین پیامرسانان درگاه پروردگارم و خبرم آن باشد که خداوند را میل و امر بر آن قرار گرفت که باران ببارد و سیراب کند و نسل بزان بدین سبب نجات یابد و سبب آن نه توبه و انابه چهل شبانه روز تو بل لطف و مرحمت پروردگار است که شامل حال این بزان شکر گذار قرار گرفت . که بزرگی او بیش از آن بود که جمعی از مخلوقاتش را فعلی از او شکر آید و او آن فعل مقدم نکند . اما تو ،خداوندگار عالمیان تو را پیام داد که بخشیدم هر آن کرده تو را که به لطف شکر گذاری این یاران و همکیشانت که شاد و امید وار گشتند به پروردگار به جهت دروغ تو . این دروغ تو را ما به راست بدل کنیم به قدرت خدایی خود .
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
پیام‌رسان داستانی است نمادین. شخصیت اصلی داستان که بزی است ریاکار، گلّه‌ی بزها را با زهد ریایی و ادّعای اعجاز فریب داده است و هدایت قومش را در دست گرفته است. خشکسالی نازل می‌شود و عن قریب است که هدایت‌گر دروغین رسوا شود. بز به دروغ وعده‌ می‌دهد که گلّه شامل رحمت خداوند قرار خواهد گرفت. به کوه می رود تا چهل شبانه روز عبادت کند و فرشته‌ی پیام‌رسان نازل می‌شود...
نویسنده‌ی چنین داستانی از همان نخست دریافته است که باید روایت این داستان را با نثری پیش ببرد که فضایی بدوی و کهن ایجاد کند، چرا که داستان به قصّه پهلو می‌زند؛ شخصیت‌ها و زمان و مکان در این داستان نوعی و ازلی و ابدی هستند و البته چنان که گفته شد، نمادین. امتیاز داستان اتّخاذ چنین نثری است. نثر البته می‌توانست شسته، رفته‌تر باشد و از ساخت کلیشه‌ای اینگونه نثرها دوری کند و نویسنده می‌توانست با بازخوانی مجددّ اثرش، فرازهای تکراری را حذف کند؛ منظور از فرازهای تکراری در داستان کوتاه، تکرار عین جملات نیست، بلکه بازگویی و دوباره‌گویی اخبار و اطّلاعات است به شکل‌های مختلف که پیش از این خواننده آنها را می‌داند و در جریان قرار گرفته است. در حقیقت در داستان کوتاه مجالی برای بازگویی اطّلاعات پیش‌گفته به شکل‌های مختلف وجود ندارد.
برگردیم به نمادین بودن داستان. ایرادی ندارد که یک داستان کوتاه نمادین باشد، امّا باید مراقب بود که نمادهای برساخته‌ی ما در ذهن و باور خواننده سخت و نادلپذیر نیاید. ایرادی ندارد که یک داستان کوتاه نمادین باشد، امّا باید تلاش کرد که با ظرافت‌ها و نوآوری‌هایی چه در ساختار روایت و چه در خلق فضای داستان و بیان ایده‌ای که داریم، داستان نمادین ما به حکایت و قصّه و افسانه، مانند نشود. هر چند نویسنده در این داستان تلاش کرده تا از نخست تا انجام داستان، روایت خود را با گفتگو پیش ببرد تا حداقل با این ترفند روایت خود را در دایره‌ی شمول داستان کوتاه حفظ کند.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

متولد 1357 ورامین



دیدگاه ها - ۱
زهره عواطفی حافظ » 5 روز پیش
جناب شرفي عزيز به خاطر نقد كوتاه و موجزتان يك دنيا متشكرم زندگي به كام

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.