اهمیت درونمایه




عنوان داستان : سه امتیاز
نویسنده داستان : زهره عواطفی حافظ

پشت عکس نوشته بود سال سوم – دبیرستان سعادت 2- بازی نیمه نهایی . هفت هشت دختر خسته با موهایی آشفته و بهم ریخته با لباس ورزشی سبز و سفید روی سکوی سیمانی یک باشگاه نشسته بودند.
سیمین قد بلند و ظریف و استخوانی بود. بین راحله کاپیتان تیم و سمیه ایستاده بود. راست و محکم ، دست به کمر با لبخندی بزرگ. موهای لخت و سیاهش را که آن روزها همیشه مصری کوتاه می کرد پشت گوشش گذاشته بود یک دفاع خوب بود ، نه عالی بود. اما برای بسکتبالیست بودن یک مشکل داشت. جنگنده نبود. زیادی آرام بود. هیچ وقت به سمت سبد توپی را پرتاب نمی کرد در هر حال حتی اگر زیر حلقه حریف بود توپ را پاس می داد تا بازیکن دیگری گل کند.
آن روز کاپیتان تیم مقابل دختری بود به اسم مریم یک وجبی از او بلندتر با موهای فر و قهوه ای بلند تا کمرش ، هدبند سفیدی می بست و تنه های سنگینی می زد .
بازی که شروع شد مربی مریم را سپرد به کاپیتانشان او هم چسبیده بود به مریم.
با گرفتار شدن راحله ، امید سه امتیازی های طلایی اش هم از دست رفته بود . حمله های شدید همه را خسته و عصبی کرده بود.
وظیفه سیمین این بود که توپهای سرگردان زیر حلقه را بقاپد و با سرعت برود زیر حلقه حریف و بعد پاس بدهد به راحله تا توپ را بیندازد توی حلقه . اما امروز به هیچ وجه نمی شد توپ را به راحله داد.
دقیقه های آخر بازی بود توپ روی تخته پشت سبدشان خورد و گل نشد. مثل همیشه توپ را روی هوا گرفت و با گامهای بلند از میان بازیکنان حریف رد شد و تا وسط زمین دوید. سمیه دوید و با دست و فریاد علامت داد تا توپ را بگیرد و به سمت حلقه ببرد . بازیکن های حریف حتی مریم خیز برداشته بودند تا توپ را از چنگش درآورند . تابلو آخرین ثانیه ها را نشان می داد. می دانست که اگر زود به دفاع برنگردد در ضد حمله حتما امتیاز از دست می دهند و می بازند.. پس تصمیم خودش را گرفت باید از همانجا توپ را به دورترین نقطه پرتاب می کرد و سریع بر می گشت زیر حلقه خودشان.
ناگهان پای راست سیمین آمد جلو . اینبار در سر توپ نزد. توپ را روی هوا گرفت . یک دو . دو گام برداشت و بعد با فشار پای عقب روی هوا بلند شد و با دستی کشیده روی هوا مچش را کامل شکست و توپ را به سمت حلقه پرتاب کرد.
دفاع تیم مقابل سریعا رفتند زیر حلقه تا توپ گل نشده را بگیرند تا شاید بتوانند حمله کنند . سمیه نشست زمین ، مربی آهی کشید و به تابلو زمانبندی نگاه کرد.
راحله روی زمین و هوا دید که توپ نارنجی رفت و خورد گوشه داخلی مربع بالای سبد حریف. افتاد روی لبه حلقه . چرخی زد .
سیمین بدون اینکه به توپ نگاه کند دوید زیر حلقه خودشان به چپ و راست نگاهی کرد. دستهایش را روی زانوهایش گذاشت و آماده دفاع شد. نسیم ازیقه گشاد لباس سبزش به تن خیس از عرقش می خورد ، قلبش تندتر از یک گنجشک می زد و هنوز نفسش جا نیامده بود. سوت بلند داور را شنید. دست داور بالا رفت و به سرعت سه انگشتش را بالا آورد .دست هایش را از زانوهایش برداشت و ایستاد. راحله مریم را رها کرد و دوید سمت سیمین. شانه هایش را گرفته بود و تکانش می داد. موهایش روی هوا تکان می خورد . راحله با آن صدای همیشگی کلفت و مردانه اش داد می زد. چه کردی دختر . آفرین به غیرتت. بعد محکم فشارش داد روی سینه اش و چند بار محکم کوبید پشتش . سیمین تنها تکرار می کرد ما بردیم؟ گل شد ؟ هم تیمی ها ریخته بودند سرش و هر کس یک چیزی می گفت .ولی چشم سیمین به مربی بود. مربی کنار میز داورها داشت چک و چانه می زد و ناگهان با آن قد کوتاه و صورت سفید و گوشتالودش پرید بالا و مشتش را روی هوا تکان داد و داد زد . مابردیم. ما بردیم و دوید سمت سیمین و او را در آغوش کشید. برای آنکه در آغوش مربی جا بگیرد خم شده بود .مربی شبیه ترین آدم دنیا به مادرش بود. دلش میخواست این لحظه ها تا ابد ادامه پیدا کند .نمی دانست بخندد یا گریه کند. توپ پرتابی سیمین پرواز کرده بود و نرم نشسته بود توی سبد و با این سه امتیاز بازی تمام شده بود. احساس می کرد می تواند با هر ضرباهنگی آنروز برقصد. با هر گروه کوتاه و بلندی دست در گردن شادی کند و جلوی هر دوربینی بایستد. چیزی شبیه یک میله فولادی نامرئی انگار قامتش را راست تر از همیشه کرده بود. کنار باقی بچه ها روی سکو ایستاد. دست به کمر . موهای خیس از عرقش را پشت گوشش گذاشت و با لبخند به لنز دوربین نگاه کرد.
نقد این داستان از : مصطفی خرامان
سرکار خانم زهره عواطفی حافظ
داستان خوبی بود اگر در شخصیت‌پردازی آن دقت می‌کردید.
خوب است به دلیل انتخاب سوژه.
به دلیل روایت نسبتاً خوب از حال و هوای مسابقه.
شروع داستان هم خوب است.
اما در جایی می‌گویید که سیمین به سمت سبد توپی را پرتاب نمی‌کرد. یعنی آن توپ شانسی بوده و روایت نسبتاً خوب شما در ارتباط با موفقیت تیم شانسی بوده است.
یا باید شخصیت سیمین در این داستان متحول می‌شد که نشده است، و یا نباید آن توپ را شوت می‌کرد.
پیروزی در مسابقات ورزشی مرهون تصمیم‌گیری تیزهوشانه بازیکنان در لحظه است. داستان ظرفیت این را داشت که حرفی برای گفتن داشته باشد.
می‌خواهید بگویید این پیروزی به دلیل تصمیم درست سیمین بوده یا فقط یک شوت بوده که اتفاقی رفته توی سبد؟
به همین دلیل است که می‌گویند: مضمون، درونمایه یا تم... هر چه که می‌گویید؛ شالوده‌ی داستان است، همین است.

منتقد : مصطفی خرامان

مصطفی خرامان، 1334 / تهران / کارشناسی ارشد عضو هیات مدیره‌ی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان (شش دوره: چهار دوره بازرس، یک دوره خزانه‌دار، یک دوره دبیر) • عضو شورای نویسندگان سروش نوجوان (1368 ـ 1371) • عضو شورای مرکزی و دایمی جشنواره‌ی حبیب ...



دیدگاه ها - ۱
زهره عواطفی حافظ » شنبه 15 مهر 1396
جناب خرامان سلام وقت بخیر از نقد بسیار شیوای شما صمیمانه سپاسگزارم. تلاشم را خواهم کرد تا این نکات را لحاظ کنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.