از لحظه‌ی اوج به راحتی نگذرید




عنوان داستان : کیک کشمشی با طعم خون و ماهی
نویسنده داستان : سعیده خداوردیان

هفده ساله ایم. توی اتاقش پشت پنجره رو به خیابان ایستاده، می گویم: تو می دونستی تا همین 50 سال پیش تو گینه‌نو قبایلی وجود داشتند که اجساد عزیزان از دست رفته شونو کباب می کردن و می خوردن؟ این کارشون نشونه ی عشق و احترام به مرحوم بود!
چشم های کشیده اش می خندد و می گوید: باشه اول تو بمیر من قول میدم بخورمت!
همین دیوانگی هایش را دوست دارم. همین دل سنگش را...
بیست ساله بودیم که عکس های آن جا را در یک مجله گردشگری دیدم، ما در یک آژانس مسافرتی کار می کردیم. بعد از ناهار مجله را باز کردم و روی کانترش گذاشتم، چند لحظه مات شد.
حالا نمی دانم چند ساله ایم اما باد دارد کلبه را از جا می کند، او خوابیده است و من به این فکر می کنم اگر آب بالا بیاید هست و نیست مان شناور می شود. به هست و نیست مان فکر می کنم چیز زیادی نداریم، کلبه خالی است اما مثل 40 سال گذشته عکس کلبه و دریاچه که رویای ما بود روی دیوار چسبیده.
تازه دیشب رسیده ایم .انگار باران به پنجره ها مشت می زند، بلند می شوم همانجا می ایستم، فکر می کنم ماه پیداست اما خون می بینم ، همه پنجره ها را با خون رنگ کرده اند. دوست دارم به خون ها دست بکشم، خون شایان است ...
می دانم نباید نیما را بیدار کنم، قرص خواب می خورد و اگر بیدار شود دیگر نمی تواند بخواند صاعقه به آب می زند، دریاچه از آن سوی پنجره فریاد می کشد، می خواهم بگویم آرامتر! اما به جایش فقط گریه می کنم.
صبح با صدای پرندگانی که اسمشان را هم نمی دانم بیدار می شوم، تنها هستم . یاد دیشب می افتم به پنجره ها نگاه می کنم، هیچ خونی نیست، نه خون! نه رد خون. نیما از پشت پنجره عبور می کند، عصایش را نبرده اما خوب راه می رود. شاید جزیره معجزه می کند. از کلبه بیرون می روم صورتم را در آب دریاچه فرو می کنم، او گوشه ای نشسته سیگار می کشد عادت دارد صبح های ناشتا آخرین باقیمانده های پاکت دیشب را هر چند تا که باشد دود کند.
می گویم: چی بخوریم؟ سلام!
می گوید: من میرم شکار! برات گوشت گراز میارم با بلوط وحشی و زبون قرقاوول.
می گویم: با اون پای لنگ میری شکار؟
می گوید: ها ها ها ها ها! چرا به سوادت نمی رسی عیال؟ تیمور هم لنگ بود اما کرک و پر هر چی خرس و کفتار بود از عظمتش ریخت! قیافه خنده داری به خودش می گیرد و می گوید: اصلا ما هر چی می کشیم از نا آگاهی های تاریخی مون می کشیم!
سرخوشی اش خوشحالم می کند اما بغض دارم. خیلی زود می فهمد. می گوید: تو رو روح تیمور یاد بدبختیامون نیفت!
من را به روح تیمور قسم می دهد؟! روح...؟ کافی است به روح تیمور فکر کنم تا روح شایان از پشت ابرها تا آغوشم پایین بیاید. روح شایان تمام سر بی مویم را می بوسد، می داند شیمی درمانی می کنم. دست هایم را می گیرد و می گوید : مادر!
همان طور می گوید مادر که قاتلش در آخرین لحظه گفت: مادر!
پای چوبه دار ایستاده ایم، قرار است چهارپایه را از زیر پاهای قاتل بکشم، به چشم های نیما نگاه می کنم، صورتش را بهم ریخته می بینم ، جای چشم هایش دو حفره ی خالی است. نمی دانم این تصویر را کجا دیده ام. شاید هم در کتاب ها خوانده ام.
قاتل شایان را می آورند، بچه که بود عاشق کیک های کشمشی بود که می پختم . هر چه شایان از کیک کشمشی بیزار بود در عوض قاتلش عاشق کیک بود و کشمش! آن قدر که کشمش ها را همیشه می شمرد و می گفت : خاله میشه مال من بیشتر کشکش داشته باشه؟! به کشمش می گفت کشکش. شایان تا روز مرگش، به کوروش می گفت: کشکش.
باورم نمی شود برای این که شایان کیک بخورد همیشه بعد از راه افتادن بو و برنگ کیک در کوچه، می رفتم و بچه همسایه را با هر بهانه ای به خانه دعوت می کردم. قاتل بچه ام را به خانه ام دعوت می کردم! قاتل اصلی منم!
یکباره صورتم یخ می کند. نیما یک مشت از آب دریاچه روی صورتم پاشیده، بی خیال می خندد. خیلی وقت است دیوانه شده .
آب دریاچه زلال و فیروزه ای است، از آن بالا عمقش را می توانی ببینی. خورشید خیلی زود نم را روی صورتم خشک می کند، ماهی ها از من گیج ترند و انگار راهشان را گم کرده اند دائم دنبال سر هم بدو بدو می کنند. شبیه ماهی های آکواریوم شایان! روز آخر همه شان را در باغچه کاشتیم!
شایان لباس های سربازی را در تنش مرتب می کند و می گوید: شانسم که نداریم با کشکش افتادیم تو یه گروهان!
نیما می گوید: اونجا بهش نگی کشکش واسه ت دست می گیرنا!
شایان می خندد می گوید : نه بابا! اون اصلا امون نمیده هیشکی غیر خودش حرف بزنه. خیالت راحت!
کشکش پای چوبه دار کم حرف بود، آرام گفت : مادر! ببخش!
شایان به من می گفت : مادر!
نیما گریه می کرد.
چهارپایه که لرزید فهمیدم کوروش رویش ایستاده ، تا آن وقت نگاهش نکرده بودم، حواسم پرت بود مثل همان روز که موقع پختن کیک تولد خودش و شایان، با این که قول داده بودم توی کیک کشمش نریزم اما باز به خاطر او ریختم و گفتم حواسم نبود! کشکش به خاطر یک دختر 150 سانتی شایان 185 سانتی ام را با تفنگی که قرار بود گلوله اش قسمت دشمن شود، کشته بود.
شاید ما تقاص پس می دادیم نیما هم به خاطر من، سگ دوست نامردش را کشته بود...
یک عمر هر شب عکس کلبه را روی دیوار اتاق خوابمان تماشا کرده بودیم، شایان هم اولین کلمه ای که گفت دریا بود. نیما گفت پول خون بگیر و از کوروش بگذر!
باورم نمیشد اما ما پول خون گرفتیم، از آن روز هر شب توی ذهنم اول چهارپایه را از زیر پای کوروش می کشیدم و بعد می خوابیدم. نیما داشت راستی راستی دیوانه می شد یک روز دختر 150 سانتی به خانه مان آمد، می دانست سرطان پیشرفته دارم. دائم دماغش را بالا می کشید و گریه می کرد. وقتی از کیفش عکس کلبه و دریاچه را بیرون آورد باورم شد شایان واقعا عاشقش بوده. اصلا نفهمیده بودم آن را چطور از دیوار دزدیده و چطور هر شب قبل از آن که بخواهم به آن تابلو خیره شوم مرا خوابانده! دختر گفت: شایان یه آرزو داشت اونم این که برای شما یه کلبه مثل این وسط دریاچه بخره. جاشو با هم پیدا کرده بودیم، یه جای بکر و دور افتاده ست. دیشبم خوابشو دیدم گفت به مادرم بگو، من اونجا پیش ماهیا منتظرشم. عاشق ماهی ها بود.
با پول خون شایان و هر چه هست و نیست مان بود کلبه را خریدیم. چشمم به کف رودخانه چسبیده، نیما باز دارد سیگار می کشد، صورتم را می بوسد و می گوید :
یه وقتی بمیر که قبلش چیزی نخورده باشم بتونم بخورمت ! شرمنده نشم
می خندد . انگار در سرم کیک کشمشی می پزند. ماهی بازیگوشی از آب بیرون می پرد...
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم سعیده خداوردیان، سلام. «کیک کشمشی با طعم خون و ماهی» چه داستان خوبی است. از نقاط قوت داستان می‌شود فهمید که در این پنج سال با علاقه داستان نویسی را دنبال کرده‌اید. داستان مادری که از خون پسر به قتل رسیده‌اش می‌گذرد و حالا در کلبه‌ای که خودش و همسرش چهل سال آرزویش را داشته‌اند کابوس می‌بیند و مدام گذشته را مرور می‌کند. این طرح به ظاهر ساده است اما شما با هوشمندی و بازی‌هایی در رفت و برگشت‌های زمانی جذابیت متن را دو چندان کرده‌اید. کوروش پسر همسایه شایان را کشته ولی این ساده و رو گفته نمی‌شود. استفاده از کیک کشمشی و علاقه قاتل به آن و سرباز شدن شایان و کوروش و عاشق شدن‌شان طوری روایت می‌شود که درد مادر و سنگینی‌اش به خواننده می‌نشیند. ادبیات همین است. این‌که بتوانی به دور از آه و ناله و گریه و مویه درد شخصیت را، عمق اندوهش به خواننده نشان دهی، بدون آن‌که از کلمات و واژه‌هایی که منتقل کننده اندوه هستند استفاده کنید. این لحظات از داستان‌تان به شدت تاثیرگذار هستند و در یاد خواننده می‌مانند. اما نکاتی هم هست که با رعایت کردن‌شان می‌توانید داستان خوب‌تان را به داستان خوب تری تبدیل کنید.
شروع داستان کمی مبهم است یعنی مرز رویا و واقعیت مشخص نیست و خواننده نمی‌تواند تشخیص دهد راوی کِی دارد کابوسش را روایت می‌کند و کی هوشیار است و از آن‌چه دور و برش می‌گذرد، می‌گوید. داستان با این جمله شروع می‌شود: «هفده ساله ایم. توی اتاقش پشت پنجره رو به خیابان ایستاده...» زمان شروع داستان حال است. پس خواننده با خواندن این پاراگراف به این برداشت می‌رسد که با دختر و پسر هفده ساله و عاشقی مواجه شده. در پاراگراف بعدی زمان به گذشته تغییر می‌کند: «بیست ساله بودیم که عکس‌های آن جا را در یک مجله‌ی ...» و در پاراگراف بعدی باز زمان حال می‌شود و این‌بار کمی از فضای رئال فاصله می‌گیرد و با خونی که راوی روی شیشه‌ها می‌بیند و توصیفش می‌کند داستان به سمت وهم می‌رود یا به نظر می‌رسد راوی کابوس می‌بیند و ترسیده ولی می‌گوید نمی‌تواند نیما را بیدار کند. مرز بین این پاراگراف‌ها را مشخص کنید و در حال و گذشته‌ی جملات دقت داشته باشید. این مبهم بودن خواننده را سردرگم می‌کند. راوی شما قراری با خواننده می‌گذارد و به آن پای‌بند است. این‌که هر بار در ذهن پلی به گذشته می‌زند باز با افعال زمان حال روایت می‌کند. گر چه برای تمیز دادن اکنون و گذشته داستان و دریافت کامل متن توسط خواننده بهتر است آن‌چه در گذشته اتفاق افتاده، در همان گذشته روایت شود ولی این خطا محسوب نمی‌شود و از قضا به داستان شما خوش نشسته. پس اگر قرار است چنین تکنیکی را پیاده کنید در همه‌ی قسمت‌ها به آن وفادار باشید. درست است که راوی بگوید: «بیست ساله‌ایم. عکس‌های آن جا را ...»
چه خوب با سر بی موی راوی به خواننده اعلام کردید که او سرطان دارد اما در ادامه که گفتید شیمی درمانی می‌کند ظرافتی را که به خرج داده بودید خراب کردید. خواننده را باهوش فرض کنید و مطمئن باشید که نشانه را می‌گیرد و نیازی به گفتن از شیمی درمانی و بیماری سرطان نیست. نویسنده‌ی باهوش روی خال نمی‌زند. کنار خال می‌زند.
جایی در داستان راوی می‌گوید: «شاید ما تقاص پس دادیم. نیما هم به خاطر من سگ دوست نامردش را کشته بود.» داستان دارد در مسیر درستی می‌رود و با این جملات که شعاری است و از داستانی که ریتم خوبی دارد بیرون می‌زند، پرهیز کنید. مقایسه این‌که مادری پسرش را از دست داده به دلیل این‌که روزی شوهرش سگ کسی را کشته، اصلا به داستان شما نمی‌نشیند.
لحظه‌ای که قاتل روی چهارپایه است و در اضطراب و دلشوره و نفس تنگی که چهارپایه از زیر پایش کشیده شود و طناب دور گردنش تنگ شود اوج داستان شماست، آنِ داستان شماست. در پرداخت این بخش از داستان تامل بیشتری کنید. چرا نیما می‌گوید: «پول خون بگیر و از کوروش بگذر.» پدری که پای چوبه‌ی دار دارد اشک می‌ریزد چرا باید چنین حرفی بزند؟ چرا نباید بگوید: «از کوروش بگذر.» چرا بحث پول و خون مطرح می‌شود؟ چرا راوی نمی‌گوید دلیل بخشیدن کوروش در لحظه‌ی آخر چه بود؟ فقط این‌که کوروش او را مادر صدا می‌کند نمی‌تواند دلیل کافی برای این‌ بخشش باشد. باید حس مادر در آن لحظه را به خواننده نشان دهید. این بخش جای کار دارد. از لحظه‌ی اوج به راحتی نگذرید.
خانم خداوردیان عزیز، داستان را حتما بازنویسی کنید. مدتی که از نوشتن داستان می‌گذرد نویسند از گود داستان بیرون می‌آید و از حس و تعصبی که به اثرش دارد فاصله می‌گیرد. در این حالت اشکالات کار را بهتر می‌بیند. داستان شما پتانسیل تبدیل شدن به داستانی بهتر را دارد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۶
سعیده خداوردیان » سه شنبه 19 تیر 1397
سلام مجدد و عرض ارادت بسیار. ممنونم از توضیحات خوب شما حتما روی نکاتی که گفتین فکر می کنم و بدون تردید این از ضعف تالیف منه که برای خواننده بخشیده شدن کوروش پای چوبه دار منطق خودش رو پیدا نکرده. امیدوارم بتونم نسخه بهتر و موجه تری از اون ایده بیرون بیارم. باز هم ممنونم.
نازنین جودت » سه شنبه 19 تیر 1397
منتقد داستان
ممنون از شما. منتظر خواندن داستان های بیشتری از شما هستیم
نازنین جودت » شنبه 16 تیر 1397
منتقد داستان
خواهش می کنم. امیدوارم حوصله کنید و داستان خوبتان را بازنویسی کنید. باز هم برای نوشتن چنین داستانی تحسین تان می کنم.
نازنین جودت » شنبه 16 تیر 1397
منتقد داستان
سلام خانم خداوردیان عزیز. من داستان شما را دو بار خواندم و روی بخش کیک کشمشی هم تامل کردم و حس مادر را گرفتم که با موجود این که می داند پسرش کیک کشمشی دوست ندارد به خاطر کوروش کیک کشمشی می پزد ولی درست در لحظه ای که از کیک کشمشی حرف میزند میگوید کوروش به خاطر یک دختر 150 سانتی پسرم را کشت و همین نشانه ای است که زن با وجود علاقه به کوروش نمی تواند از مرگ پسرش بگذرد.در ادامه همین بخش راوی باید خواننده را متقاعد کند چرا پسری را که تا پای چوبه دار کشانده می بخشد.
سعیده خداوردیان » سه شنبه 12 تیر 1397
در واقع در طول این قصه من تلاش کردم کیک کشمشی رو به عنوان یک نماد نگه دارم. برای همین روی دلایل بخشش کوروش بیشتر تامل نکردم و در عین حال اوج داستان رو در نظر خودم وقتی تصور کردم که خواننده می فهمه کلبه ی زیبای وسط دریاچه با پول خون خریده شده بنابراین باز هم از اون لحظات نفسگیر اعدام عبور کردم . باز هم بی نهایت ممنونم از دقت نظر شما و هر چند همیشه در بازنویسی تنبل بوده ام اما به احترام وقتی که گذاشتید و نکاتی که یادآور شدین قطعا بازنویسی خواهم کرد.
سعیده خداوردیان » سه شنبه 12 تیر 1397
سلام . خانم جودت عزیز سپاس صمیمانه و فراوان از این که روی این داستان وقت گذاشتید. به همه نکاتی که اشاره کردید حتما نهایت توجه رو خواهم داشت و بازنویسی خواهم کرد. از تشویق های صورت گرفته ممنونم و نقدها رو هم به دیده منت می پذیرم. فقط یک نکته رو اشاره می کنم و اون هم این که فکر می کردم با توصیف رابطه مادر و کوروش دلیل بخشیده شدنش تا حدودی پیداست. زن با این که مطمئنه بچه خودش کیک کشمشی دوست نداره اما حتی برای کیک تولدش هم به خاطر کوروش کشمش می ریزه.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.