منظر روایت باید صحیح باشد




عنوان داستان : اشک کباب
نویسنده داستان : محبوبه حاجی مرتضایی

داشتم آب داخل مخزن سماور می‌ریختم که خبر را از تلوزیون شنیدم ناگهان در سماور که به دست چپم بود برگشت روی دستم. از هول در سماور را رها کردم. بقیه پارچ اب را خالی کردم و در را از روی موکت برداشتم تکه ای ازموکت با نقش نیم هلال سوخته بود. در را روی سماور گذاشتم خدا را شکر کردم که در کج نشده و مامان نمی‌فهمید که چه دسته گلی به آب دادم. دقیقن بالای شستم دوتا تاول بزرگ زده بود. کمی برفک از یخچال کندم و روی آن گذاشتم و آمدم جلوی تلوزیون ایستادم. منتظر شدم تا خبر دوباره تکرار شود. ساعت دو بعد ازظهر بود. خودش بود. محمد جواد تندگویان بعد از ۲۰ سال به وطن برگشت.
همیشه عموتقی برایم از دوستش محمدجوادتندگویان تعریف می‌کرد. اینکه در سن خیلی پایین وزیر شده بود. به من سفارش میکرد حالاکه میروی دانشگاه، دَرست را دُرست بخوان. فعال باش. هرچند دختری اما ما وزیر زن هم احتیاج داریم. درس بخوان! دوست داشتم از زندگی جوانترین وزیر با خبر شوم. میدانستم که ۹ آبان ۱۳۵۹ درحالی‌که حدوداً یک ماه از دوره وزارتش می‌گذشت، برای بازدید از پالایشگاه آبادان، عازم جنوب بود، که در جاده ماهشهربه آبادانبه همراه معاون و دیگر همراهانش، به اسارت نیروهای ارتش عراق درآمد. به نقل از برخی اسیران، وی تا مدت‌ها پس از شکست حصر آبادان (مهر ۱۳۶۰) و آزادسازی خرمشهر (خرداد ۱۳۶۱) نیز زنده بود. اما از چگونگی وضعیت اسارت و نحوه درگذشت او خبر موثقی نرسیده بود. چه بسا هنوز زنده بود. مثل یک معشوق سالها در پس دریچه ناخودآگاه ذهنم منتظرش بودم. عمو نبود چند سالی بود که به‌خاطر مجروحیتهایی که جنگ به ریه هایش وارد کرده بود رفته بود روستا. از سرو صدا و دود ودم تهران فرار کرده بود همانجا ماندگار شده بود. تا عصر چندبار رفتم توی کوچه سرک کشیدم. کیوسک سرخیابان را دید زدم. باران ریز آذر ماه بادود مخلوط مه درست کرده بود که چشم را می‌سوزاند. بالاخره دریچه‌اش را باز کرد. رفتم بیرون. تمام روزنامه‌های آویزان روی پایه کیوسک روزنامه فروشی را با سرعت تمام درنوردیدم. فقط یک جا مصاحبه ای با پسرش مهدی شده بود. همان را خریدم و به سوی خانه دویدم. مهدی گفته بودکه جسد را مومیایی کردند تا زمان مرگ را کسی نفهمد. بدن قهوه¬ای شکلاتی شده. سر در جای خودش میچرخد. علت فوت شکستگی گردن بوده. مچ دستهاوپاها آثار زخمهای عمیق بسته شدن دارند.صورت در آرامشی ...
رد سوختگی دستم به لبه کاغذ گرفت و مایع داخل تاول سرزیر کرد. دلم از حال رفت. بدن بدن بود. عزیز بود چطور او را بیست سال زجر داده بودند و او مقاومت کرده بود؟ از جسمش گذشته بود؟ او که نیروی نظامی نبود باید طی معادلات سیاسی باز میگرداندن. سوزش دستم بیشتر شده متوجه اشک‌های شورم شدم که درد را تازه کرده بود. به یاد شعر صائب افتادم
اظهار عجز نزد ستم پیشگان ابلهی است اشک کباب موجب طغیان آتش است.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان‌هایی که جنبه تعلیمی پیدا می‌کنند معمولاً کمی شعارزده می‌شوند. به تناسب برخی مخاطبین شاید بشود این را پذیرفت. اگر مخاطب را قشر خاصری در نظر بگیریم – به خصوص قشری که داستان را به طور فنی و جدی نمی‌شناسد – می شود رویکرد تعلیمی و مستقیم‌گویی را توجیه کرد.
متن حاضر هم تکنیک داستانی دارد و هم گاه برخلاف یک داستان فنی به مستقیم‌گویی و به اصطلاح شعار دادن روی آورده است. برخی اعتقاد دارند که شعار دادن نقطه ضعفی بر داستان نیست و این اقتضای کار و داستان است که تعلیم را می‌طلبد و باید هم که باشد. به هر حال این‌ها نظرات مختلف است و شما باید خودتان در مورد آن‌ها به نتیجه برسید. فقط در همین حد لازم به ذکر است که عموم نویسندگان امروز به غیرمستقیم‌گویی اذعان دارند.
اما در این‌جا بر نقاط و نکات فنی متن بیشتر تمرکز خواهیم کرد. اولین نقطه قوت، شکل‌گیری حادثه آغازین داستان است چرا که در ادامه نویسنده خواسته استفاده‌ای منطقی و داستانی از آن بکند. این که موقعیت و کنشی هدفمند شکل بگیرد حکایت از دانش داستانی نویسنده و مهارت او دارد. سوختگی انگشت در اول داستان به شکنجه‌های اسرا و شهادت‌شان مربوط و قیاس شده و لذا گشایش داستان بسیار هدفمند نشان می‌دهد.
منظر روایت (نه زاویه دید) می‌باید از جایگاه مخاطب باشد نه از جایگاه نویسنده. وقتی چیزی را می‌نویسید باید توجه داشته باشید که مخاطب نسبت به متن شما در چه موقعیت و جایگاهی است. نویسنده نباید تصور نماید چیزی که برای خودش مفهوم یا قابل تخیل است برای مخاطب هم حتماً این‌گونه قابل فهم و تخیل خواهد بود. به این خطوط خودتان توجه کنید: "تا عصر چندبار رفتم توی کوچه سرک کشیدم. کیوسک سر خیابان را دید زدم. باران ریز آذرماه با دود مخلوط مه درست کرده بود که چشم را می‌سوزاند. بالاخره دریچه‌اش را باز کرد. رفتم بیرون." به نظر می رسد راوی اول بیرون رفته و سپس از توی خانه و از پنجره کوچه و کیوسک را می‌پاییده، چرا که بعد از از این که متوجه می‌شود کیوسک باز شده تازه از خانه خارج می‌شود. نویسنده چون این وضعیت برای خودش مفهوم بوده بدون شفافیت و توالی صحیح روایت آن را ترسیم کرده است. اما مخاطب گیج می‌شود که چگونه اول می‌گوید چندبار تا عصر بیرون رفتم و بعد می‌گوید کوچه را می‌پاییدم و سپس دوباره می‌گوید رفتم بیرون؟ پس در اینجا سه کنش وجود داشته: به کوچه رفتن، از توی خانه سر کشیدن و پاییدن، و بیرون رفتن دوباره. آنچه در این میان خوب و درست گفته نشده از توی خانه پاییدن بوده است. اگر راوی چیزی غیر از این را در نظر داشته است پس متن غلط می‌شود و اگر همین مورد نظر بوده که نیازمند اصلاح است.
حضور عمو تقی در عین عدم حضور فیزیکی‌اش در داستان تأثیرگذار است. اوست که به عنوان پیر و مرشد راهنمای راوی شده و حقایق جنگ و زندگی را پیش چشمانش آشکار می‌سازد. اوست که نگاهی پیشرو داشته و حتی به داشتن وزیر زن فکر می‌کند. هم اوست که مظلومیت بچه‌های جبهه و جنگ را یک بار دیگر متذکر می‌شود به‌خصوص زمانی که به خاطر مشکل تنفسی و شیمیایی شدنش از تهران می‌رود.
در سطور آخر غلط نگارشی زیاد به چشم می‌آید. خود را عادت به اصلاح کارتان کنید. بارها متن‌تان را ویرایش نمایید. مطمئن باشید حتی نکته‌های جالب جدیدی به ذهن‌تان می‌آید تا بدان اضافه کنید.
داستان، شکلی از داستان‌های جنگ و مقاومت است. به عنوان یک داستان مناسبتی برای برخی مجلات، به‌خصوص مجلات کودک و نوجوان می‌تواند استفاده شود اما برای کتاب بهتر است اصلاحاتی در خصوص آن انجام شود. بخش های شعاری کمتر شده و فقط هر آنچه در منطق طبیعی داستان قرار می‌گیرد درج گردد. طرح در نظر گرفته‌شده برای گشایش و بدنه و پایان‌بندی خوب است گرچه در پیاده سازی، بدنه خوب نوشته نشده و نیازمند بازنویسی است.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
محبوبه حاجی مرتضایی » پنجشنبه 29 شهریور 1397
سپاس گذارم. درست می فرمایید. حتما بازنویسی خواهم کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.