ساده بنویسید و از پیچیدگی بی‌مورد دوری کنید




عنوان داستان : فشفشه های رنگی
نویسنده داستان : محبوبه حاجی مرتضایی

و خدا ترس در دل دشمن میافکند.

ترس وباست که به نفس انسان میافتد. ترس از یک خواب شروع شد. خوابهای سریالی لیندا. لیندا، عضو جدید الورد. بعد از اینکه چهار سال ملاحظات وامتحانات خودش را پس داد عضو رسمی شد. خوابهایش در لباس فانتزی بود. برایمان تفسیر این خواب انقدر شفاف بود که کسی برایش تعبیری نداشت. تمام جزئیاتی که میگفت همانطور بود که اتفاق افتاده بود. یک خواب فوق العاده حقیقی و مستند. سنش کمتر از همه بود اینکه چطور در ناخودآگاهش حادثه ای که پانزده سال قبل تولدش اتفاق افتاده بود را خواب میدید خیلی تعجب آور بود. ارتباط بین اعضا تعریف شده بود. مطلقا کسی از گذشته حرف نمیزد. او اصلن هرّ را از برّ تشخیص نمیداد و مدتها در کانادا زیسته بود. فرهنگی متفاوت ومنشی غیرایرانی داشت. حتی فارسی را هم راحت حرف نمیزد. کانادا فرسنگها دورتر از حادثه بود اما خوابش را دیده بود.
در تپههای عریان با عدهای کودک مشغول بازی است.{خودشان را در بغل من میانداختند تا پرت کنم. مثل تشک بادی که کف سالن ژیمناستیک. بچه ها میخندیدند و بعد وقتی به تشکچه میرسیدند میترکیدند و از آنها نوری چون فشفشه شعاع اطراف را روشن میکرده است. من هم میخواستم بپرم وسط تشک اما کرکسی که در آسمان میچرخید با جیغی اجازه چنین کاری نداد حسابی ترسیدم. یک دفعه همه جا سکوت شده بود. حتی فشفشه ای نترکید}
به لیندا در یک محفل دو نفره هشدار دادیم که دیگر خوابهایش را برای کسی تعریف نکند اما او هر دفعه با ساده دلی در کلاس تعریف میکرد. فکر میکرد که خواب خواب است و رویایی بی سروته.
ما خودمان خواستیم که لیندا که شیطنت و شور زندگی در نگاهش بود عضو شود. دلمان میخواست از او زبان یاد بگیریم. فاصله میان دو دندانهای جلویش خندهاش را زیباتر میکرد. پوست گندم گون صورتش با آن هیکل تپلاش آدم را یاد خیلی چیزها میانداخت اما او جای دختر ما بود. البته ما رسماَ دختری نداشتیم، اگر هم تصور دختر داشتن میکردیم باز...، نه بهتر است بگوییم او شبیه یک جوجه تازه از تخم در آمده بود با همان پرهای نرم تن. با جیک جیک وکنجکاوی زیاد. ما همه لیندا را دوست داشتیم. ما همه با هم بودیم. یک روح در چند جسم. باید کسی او را توجیه میکرد. یک جلسه توجیهی موفق که دلخوری پیش نیاید. اما او این خوابهای سریالی فانتزی لعنتی را باز هم دید. باز هم دید وترسید. چند هفته متوالی هر دفعه هم ملموستر از قبل. بعدن آهسته در گوش هم اتاقیاش گفته بود که صدای کرکرس شبیه صدای "برادر" است. درخواب دوم و سوم روند بازی در فضای باز اتفاق میافتاد. تانکها روی بچه ها راه میرفتد. بچهها مثل طنابی باریک از زیر چرخها در میآمدند. طنابی که به سمت آسمان پیچ میخورده است. با خونهایشان رنگین کمان را رنگ میکردند. بازی فشفه ها را تجربه میکردند. یکی تعبیر خوابش را به داستان لوبیای سحر آمیز کرده بود. طنابی به سوی آسمان. لیندا با شعف کودکانه گفته بود {پس غولش کجابود که به چشمم نیامد؟ } همه دانشآموزها از آوردن نام غول خنده مستانه ای سر داده بودند. به کنایه به هم چشمک زده بودند.
بعد از بچهها مادر و مادر بزرگ هایشان هم در خواب صدها بار زیر تانک له شده بود تا بروند به سمت آسمان. او فریفته خوابهایش شده بود.
ما همگی میدانستیم ازچه حادثه ای میگفت. جنگ ایران و عراق یک سالی بود که تمام شده بود. رخوت و سستی عجیبی به جان همه افتاده بود که یک دفعه دستور پراکندگی رسید. همه هراسان وسایلمان را از پادگان جمع کردیم. سرگردان تپه ماهورها شدیم. سه روز گرسنه و تشنه، دیگر فکرمان کار نمیکرد. ترس از سپاه ایران، گوشت بدنمان را می-لرزاند. حمله های شبانه ایران در دنیا زبان زد بود. چشم به هم میگذاشتیم تیغه تیز تفنگ را روی گلویمان حس میکردیم. از هراس پلک روی هم نگذاشتیم.
هر آن چشم مان به سمت پادگان اشرف بود و یک چشم مان نگاه به آسمان داشت. هر لحظه ممکن بود که آنجا زیر و رو شود.
در حال عبور از نزدیکی شهرک کردنشین "طوز" بودیم که صدای "برادر" از پشت بی سیم به گوش رسید. مضمون پیام این بود که{ پاسداران و عوامل رژیم ایران در لباس کردی قصد حمله به ما را دارند. پس هر کجا کردی را دیدید او را به رگبار ببندید.} نزدیکی "‌شهر کرکوک" و سه راهی "‌کفری" ،‌چند دستگاه مینی بوس که پر از مسافران عادی بودند،‌ بی تعلل با نفربر توپ دار چنان کوبیدیم که پیش چشم ما، ‌زن ها و کودکان مسافر ان جزغاله شدند.
در خواب بعدی لیندا اجساد باد کرده روی جاده و تپه های اطراف شهر، بویی ازخودشان ایجاد میکردند که بچه ها از آن خوششان میآمده است و با دستهایشان بو را به سمت خودشان هل میدادند درست مثل اینکه برای تاکسی دست تکان دهی بعد سوار بر تاکسی بشوی و به مقصد برسی. بویی که رنگ لباس زنانه بوده است. چین دار و بلند و نرم و نازک با همان براقی یراقهای سر آستینها.
به هفتهای نرسید که خواب دیدن مسری شد. یک نفر در گزارشش نوشته بود امروز سر ناهار وقتی بوی بادمجان کبابی شنیده نتواسته کشک بادمجان را قورت دهد چون یاد آن روز نحس افتاده است.
دیگری در گزارشش نوشت که دیشب در خواب صدای درون مینی بوس را که از جاده میگذشته شنیده است. اما انقدر تاریک بوده است که نمیتوانسته تشخیص دهد که مرد هستند یا زن. از ترس لباس سبزها حتی قدمی برای کمک برنداشته است. اما تا خود صبح فقط صدای جهنمی ناله در گوشش بوده است.
یکی در گزارشش نوشت دیشب مادربزرگ و پدربزرگ مرحومم به خوابم آمده بودند. هر دو سرگردان بیابان بودند و داشتند دنبال قبرشان میگشتند و از من میپرسیدند که تو که نوه ما هستی، از ما هستی، بگو مدفن ما کجاست. من جوابی نداشتم. آنها به طرف مردهایی که لباس سبز پوشیده بودند رفتند. من دست خالی بودم هیچ سلاحی نداشتم . از ترس بیدار شدم. آرزوی مردن کردم.
در خوابهای بعدی دخترک، به دستور کرکس آسمانی تمام رفقا، جسدهای ورم کرده را به دندان میکشیدند و میخوردند تا کمتر تبدیل به فشفشه شوند.
وقتی خوابها به این صراحت رسید دیگر باید جلوی این افکار مخرب گرفته میشد. سریع نشست عملیات جاری برای تمام نفرات گذاشته شد. تا روزانه تناقضات روانی افراد در جمع بیان شوند. این خوابهای شوم اعلام زنگ خطر بود. خواستیم که توبه نامه بنویسند دست از کوفیگری بردارند. اکنون که سی سال گذشته نباید به ارزشهای حزب شک کرد. "برادر" اگر بشنود که حتی یک نفر اینطور درباره فرمانی که سی سال پیش داده است شک کرده حتمن سکته خواهد کرد. آیا کسی میخواهد که ایشان بمیرد؟ آنها سر روی میز گذاشتند و قسم خوردند که هرگز راضی به مرگ ایشان نیستند. اما یک نفر باز هم خواب لیندا را برای دیگران تعریف کرده بود. وبا به جان پادگان افتاده بود.
بارها "برادر" گفته بود { چه بخواهیم و چه نخواهیم منافع و سرنوشت ما با منافع و آینده دولت بعثی درهم گره خورده است. همینکه در جوار میهن باشیم غنیمت است.... اشتباه اطلاعات در جنگ برای همه ارتشهای دنیا اتفاق می-افتد. نباید خودمان را سرزنش کنیم. جنگ است دیگر ، حلوا که خیر نمیکنند.}
اما بعد سی سال آفت آن حادثه در خوابها رخ نموده بود. مجبور شدیم که ساعات خواب و استراحت را کم کنیم. برنامه منسجمتری ریختیم برای تلاش، برای رشد جوهر انسانی وعدههای غذایی را سبکتر گرفتیم. هر کس از وضعیت موجود ابراز ناراحتی میکرد در حبس مهمانخانه انداختیم. کنفرانس گذاشتیم. دلیل آوردیم. هزار بار از اینکه در سایه سار "برادر" هستیم شکر گذاری کردیم. اما باز هم در گزارش خوابها خواندیم که نفرات دلهره سرگردانی در بیابان و مواجهه با لباس سبزها را دارند. فقط فشفشه هایی رنگی از دخمه گورها بلند میشده است. صدای استخوانهای خرد شده زیر چرخها آنها را به تهوع میانداخت.
چند صباحی غذای گوشت واستخوان دار را از وعده غذایی حذف کردیم. در دلشان شعلههای خشمی بود داغتر از حرارت پنجاه درجه عراق. کلافه بودند از ترسی که نمیگذاشت قدم از قدم بردارند.
فقط یک نفر پا را فراتر گذاشته، خواب دیده بود که در یک جنگ شبانه در دشتی وسیع، هزار تن از سپاه ایران را به رگبار بسته است.
دیگری خواب دیده بود که صدای برادر میآید که فقط حمله کنید هر که را میبینید بکشید. فقط بکشید! او خنجر زنگ زده-اش را در دست گرفته و به سوی تاریکی موهومی خیز برداشته است. بعد خودش را لای بدنهایی لهیده ومتعفن دیده. ازخوف لباس سبزها نتوانسته خودش را از چاله بیرون بکشد.
کسی خواب دیده بود که صدای کودکی را از دل زمین میشنود، هر چه زمین را میکاود چیزی را پیدا نمیکند در چالهای که حفر کرده است گرفتار شده است شروع میکند به فریاد کشیدن اما کسی در آن برهوت صدایش را نمیشنیده است.
این گزارشها آخر به گوش برادر رسید و خواست که افراد توبه نامه بنویسند و درخواست آزمون بدهند. خواستیم که لیندا هم همین کار را بکند با اینکه او در هیچ عملیاتی و در هیچ کشتاری شرکت نکرده بود. او معلم ما بود. در لابه لای حرف-هایش از دنیای بیرون میگفت. ما از حرفهایش شاخ در میآوردیم. مگر میشود مردم عادی تلفن شخصی داشتند که با خود همه جا میبردند. آن هم بدون سیم. روی تابلو برایمان نقاشی کرد. بعد از کارت عابربانک گفت، خیلی راحت با آن خرید میکنند از فروشگاه های بزرگی که همه چیز در آن هست، از جان آدمیزاد تا تخم کرکس. از ژله گفت که شبیه همان مسقطی بود که میلرزید و بایدخنک خورده میشد. از تخم پرندگان مختلف که میشد نیمرو کرد برای یک صبحانه روز تعطیل. حتی در فروشگاه گز اصفهان و سوهان قم و پسته رفسنجان وجود داشت. از تلوزیون که در تمام ساعات شبانه روز برنامه داشت با بیش از صد کانال. بعد از ساعات کار میشود بروی غذایی از رستوران بخری و یا یک بسته پاپ کورن یا تخمه یا هرآجیلی که خواستی در مقابل تلوزیون بزرگ صفحه تخت بنشینی و زیر باد کولر از تماشای هر فیلمی که خواستی لذت ببری. بروی پارک بدون آنکه از ارشد اجازه بگیری، ساعتها در پارک راه بروی یا به استخر بروی. استخرهایی که یک روزتمام در آن با وسایل تفریحی که دارد بازی کنی. هیچ محدودیتی نداری در انتخاب. آزادی!
او به ما رنگ خیال و رویایی زندگی بهتر و آزادی را هدیه میکرد. برای رهبر هم خوب بود. در مصاحبه با خبرنگار خارجی رضایت از زندگی در پادگان اشرف را به گوش مردم جهان رسانده بود.
لیندا اول میخندید به خودش مطمئن بود که از آزمایش به سلامت بیرون میآید.{ آنرا که پاک است چه حاجتش به خاک است.} به او گفتیم که این ضرب المثل برای این موقع نیست. او خندید {پس همان کی بود همان پسر پادشاه هستم که به دست پدر در آتش رفت؟} با سرتایید کردیم که این عمل مقدسی بود که هرچند درد قابل تحمل است اما ارزشش هزاران برابر می ارزد. باعث رشد جوهر انسان میشود. او کمی به فکر فرو رفت اما خیلی زود پذیرفت که توبه را بنویسد و درخواست بدهد.
عدهای مغموم و پشیمان از خوابهایی که دیده بودند نمیدانستند چطور به جمع ثابت کنند که خائن نیستند و همچنان وفادارند. اولین بار نبود که آزمون میشدیم. ما هر لحظه در آزمون بودیم. برای هر برگه برنده مقام و جایگاهی بالاتر پیدا میکردیم.
ابتدا اسم هفتاد نفر را در آوردند بعد از میان آن هفت نفر انتخاب شدند. بعد از میان آن هفت نفر یک نفر انتخاب میشد. همه پذیرفتند. قرعه نهایی به اسم دخترک در آمد. صدای هییهای ناخواسته از گلوی چندنفر بیرون آمد.
هیچ کدام دوست نداشتیم که جوجه تپل که آموزگار زبانمان بود آسیبی ببیند. باید او را تبرئه میکردیم. اما حرف برادر ،ان قلت، نداشت! باید برای پاک شدن از خوابهایش این کار را میکرد، تا به روح و جسمش ثابت میشد که اینکار نوعی جهاد است برای خلوص، خیلیها اینکار را کرده بودند، این آزمونی تاریخی است!
لرزش دستش وقتی قوطی بنزین را گرفته بود باعث شد که خیلی از مایع روی زمین بریزد و درست روی کفش هایش نپاشد. چوب کبریت شعله نمیگرفت. آخر داد دست یک نفر دیگر.{ لطفا آتش بزن} کبریت احمر را به لیندا برگرداند{ باید خودت اینکار را بکنی!}
آخر شعله کبریت چرم سیاه پوتین به خود گرفت. به سرعت پاچه شلوارش هم درگیر شد بعد به بلوزش که سفید بود سرایت کرد. هراسان به سمت ما نگاه کرد. ما باید صبر میکردیم تا دستور برسد. اندازه ای که غسل آتش داده شود، سرپایش درگیرشود. بعد دستگیره کپسول آتش نشانی را میکشیدیم. از کمرش شعله زبانه کشید و پارچه جرجت روسری شعله را جذب کرد. او هنوز هم نمیتوانست گره روسریاش را محکم ببندد. عادت نداشت ولی بخاطر همرنگ جماعت شدن اینکار را میکرد. روسریش را باز کرد و با آن شروع به خاموش کردن خودش شد. از پشت موهای سیاهش مثل طناب از گل سر باز شد. اولین بار بود میدیدیم که خرمن موهای تافته بلند چطور اول شعله آبی گرفت و بعد نارنجی شد و تا فرق سرش پیش رفت. بوی سوختگی دماغ آزاری داشت. مستاصل منتظر بودیم و گوش به فرمان. از بلندگوها اعلام شد که لیندا ستون پنجمی است. همه با تعجب او را نگاه کردیم. به نظرمان اصلا خود لیندا جمله ستون پنجمی را نشنید. اصلن در آن حال وهوا نمیتوانست به چیزی جز خاموش کردن فکر کند. حتی فرصت نشد از خودش دفاع کلامی بکند. او هیچ نشانهای از سپاه نداشت. هیچ تضادی با ما نداشت الا اینکه فرهنگ کانادایی و لوندیهای خاص خودش. به طرف ساختمان خیابان چهارصد آمد. در پلهها به زمین خورد پوتینها ذوب شده بود. پا به زمین میکوبید. شلوار هم تکه تکه از تنش جدا میشد. با صدای شیون اش نگاه به زمین دوختیم. شبیه یک جوجه مرغ بود که در آب لجن افتاده باشد در بیست و پنج سالگی خودش غرق میشد. ایستادیم منتظر تا فرمان عفو برسد. طرف هر تانکری که میرفت نمیتواسنت شیر آن را باز کند. منتظر شدیم و بوی سوختگی گوشت به اعماق وجودمان رخنه کرد. او داخل جوی هرزآب یکی از تانکرها افتاد. از ترس، جیغهایش به شماره افتاد.
دودی که از جزغاله شدن او بر میخواست شبیه همان فشفشههایی بود که خواب دیده بود. زجههایش ما را بیشتر یاد مردمی که در مقابل گلوله زخمی و زیر شنی تانک له شدند انداخت. چشم در چشم هم انداختیم ترس در نگاهمان بود در لرزش لبهای سفید شده، در رنگ پریدگی چهرها، در اخم بین ابروها. ترس از چه؟ از سربازهای سپاه ایران یا از خودمان؟ از برادر؟ از شک بر عقایدی که یک عمر هزینه کرده بودیم؟ از چه!

و خدا چنین ترس را در دل کفار قرار داد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
یک داستان خوب داستانی است که از پیچیدگی‌های بی‌مورد به دور باشد. زبان ساده و مفهوم را به کار بگیرد و از تصویرهای واضح و شفاف برخوردار باشد. به‌خصوص وقتی مخاطب یک مخاطب عام است این موارد باید به درستی رعایت شوند.
شما متن‌تان را سخت‌خوان کرده‌اید، با تصاویری مبهم و گنگ و زبانی که گاه بی‌دلیل پیچیده و پرت می‌شود. داستانی که شما می‌خواهید آن را بازگو کنید اتفاقاً اگر با زبانی ساده‌تر باشد، گویاتر و مخاطب پسندتر خواهد بود.
داستان کوتاه را داستان تمرکز می‌گویند. مثالی زده شده و گفته شده که اگر رمان یک فیلم باشد داستان کوتاه یک عکس است. تفاوت عکس و فیلم در چیست؟ در همین تمرکز و دقت روی یک تک صحنه. در عکس ضرورتی حس نمی‌شود به نکات زیادی بپردازیم بلکه فقط یک موضوع را بسط و عمق می‌دهیم. داستان شما خیلی تحرک دارد و مانع از تمرکز مخاطب می‌شود. پیام کلی را می‌گیرد اما از منظر داستان کوتاه اینک کافی نیست. ما تأثیرات کلی را در رمان می‌بریم و تک موردها را در قالب داستان کوتاه بیان می‌کنیم. اگر بخواهیم از انسانیت و ابعاد انسانی حرف بزنیم از رمان بهره می‌گیریم، اما اگر فقط به یک صفت انسانی رجوع کنیم می‌شود آن را در قالب داستان کوتاه گفت.
وقتی همه چیز یک سازمان مانند سازمان منافقین را بخواهید در یک داستان کوتاه چند صفحه ای بگویید شکل یک گزارش پیدا می کند و نه داستان. بدین ترتیب نوشته شما عمق پیدا نخواهد کرد و تأثیر لازمی را که شما به دنبال آن هستید بر جای نخواهد گذارد.
در اینجا لازم بود روی شخصیت لیندا متمرکز می‌ماندید اول از خود او و خوابش می‌گفتید. اتفاقا در نوشتن داستان کوتاه چنین سفارش شده که با شخصیت آغاز کنید و اول شخصیت را جا بیاندازید چرا که شاید فضایی برای پرداخت دیگر نباشد. بعد به سراغ حادثه‌ای مرتبط با همان خواب او رفته و از آن جدا نشوید و در نهایت نتیجه خواب او و هر آنچه بر سر او می‌آید را توصیف و بازگو نمایید.
برای بهتر شدن داستان شما پیشنهاد اول این است که هر آنچه غیر مرتبط با لینداست را حذف نمایید. هر چه که لازم به گفتن می‌دانید را به نوعی مرتبط با داستان لیندا کنید و اگر هم نمی‌شود و نامرتبط است آن تکه را دور بیاندازید. قرار نیست در داستان کوتاه زیاد حرف بزنید. مجال و امکان داستان کوتاه را باید بشناسید. گاهی پیام‌هایی هستند که نیازمند گفته شدن در رمان‌های چند جلدی‌اند و گاهی پیام هایی نیازمند ارائه شدن در یک داستان مینیمال نیم صفحه‌ای. قابلیت رسانه و قالب خود را اول بشناسید. اگر حجم داستان شما یک صفحه هم بشود اما پیام خاصی را شفاف و ساده در آن گفته باشید بهتر است از داستانی که ابهامات زیادی دارد و چند صفحه است. وقتی درازگویی بی‌مورد می‌شود تناقضات هم پیش می‌آید. به نمونه‌ای از آن در داستان‌تان دقت کنید: " خواب‌هایش در لباس فانتزی بود. .... یک خواب فوق‌العاده حقیقی و مستند." بالاخره خواب‌هایش فانتزی بودند یا حقیقی و مستند؟
یا در ابتدای داستان هنوز مشخص نکرده‌اید از چه و کجا حرف می‌زنید اما آورده‌اید که "ارتباط بین اعضا تعریف شده بود". خواننده گیج می‌شود که کدام اعضا؟ صحبت از چیست؟ یا در تعریف لیندا می‌نویسید "او اصلن هرّ را از برّ تشخیص نمی داد و مدتها در کانادا زیسته بود." این که هر را از بر تشخصیص نمی‌داد تعریف مثبتی نیست. شاید منظورتان سادگی او بوده اما چنین توصیفی کمی تحقیر به همراه دارد. ضمن آن که با ادامه جمله که در کانادا زندگی کرده بوده چه ربطی پیدا می‌کند؟ مگر هر که در خارج بوده هر را از بر تشخیص نمی‌دهد؟!
اغلاط فنی دیگری نیز دارید برای مثال "تیغه تیز تفنگ" در حالی که تفنگ تیغه تیز ندارد. اگر منظورتان سرنیزه بوده که واقعا دیگر سرنیزه وسیله‌ای منسوخ است و در جنگ‌ها استفاده نمی‌شود. کسی که تفنگ دارد دیگر سراغ سرنیزه نمی‌رود. در جنگ جهانی اول که نیستیم. از فضای فانتزی و جیغ کرکس و امثال اینها فعلاً دور شوید. با زبان ساده بنویسید.
به هر حال برای رسیدن به یک داستان مفهوم و خوب پیشنهاد می‌شود که :
۱- روی یک موضوع متمرکز شوید (لیندا)
۲- هر آن چه در داستان مربوط به او نیست را دور بریزید یا برای داستانی دیگر نگاه دارید.
۳- ابتدا روی شخصیت لیندا و خواب او تمرکز کنید.
۴- اتفاق مرتبط با خواب او را بیاورید.
۵- داستان را ببندید.
در این مرحله متن شما موضوع مشخصی پیدا خواهد کرد. در مرحله بعد می‌توان روی زبان اثرتان صحبت کرد. بهتر است مرحله به مرحله پیش بروید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
محبوبه حاجی مرتضایی » سه شنبه 06 شهریور 1397
ممنونم از نقد سازنده استاد گرانقدر. حتما اجرا میکنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.