نشانی های نادرست، مخاطب را به مقصد نمی رسانند




عنوان داستان : آپ
نویسنده داستان : محبوبه حاجی مرتضایی

آپسلام دوستان.شايد ديگر فرصت نكنم زود به زود آپ بشوم و حرف دلم بزنم براي همين اسم اين پست را گذاشتم جوشن.
از وقتي يادم مي‌آيد و از وقتي خاطراتم با قايق هاي كاغذي توي حوض قاطي شد مادرم سياه پوش بود حتي شايد خيلي قبلتر از آن. من آبتني مي‌كردم و مادرم جيغ مي‌كشيد كه از سرما مي‌ميري بيا بيرون بچه! تب مي‌كني بيا بيرون!و خنده‌هاي بابا مي‌آمد كه هيچكي با آب بازي نمرده بذار بچه بازيشو بكنه . چرا كوفتش مي كني اما مادر مي ترسيد مي ترسيد كه مثل دايي ابراهيم شوم. كسي كه سالها قبل از اينكه من بدنيا بيايم آمده بود و زندگيش را كرده بود بعدهم مرده بود يا كشته شده بود . نمي‌دانم بالاخره من كه هر چقدر قد مي كشيدم ترس مادر زيادتر مي شد و دلبستگي من به آب بيشتر تاجايي كه رفتم پنهاني شنا ياد گرفتم و بعد هم غريق نجات استخر شدم. مادر كه فهميد نگران "ميروي توي آب ديگران را نجات بدهي خودت زير آب نماني؟" ومن هميشه به حرفش مي‌خنديدم .تا به امروز صدحادثه از زبان اين و آن شنيده كه فلاني رفت دوستش برادرش پسرشووو غيره را نجات بدهدخودش هم...
حالا كه دارم ميروم دانشكده نيروي دريايي مويه ميكند: نرو! به روح ابراهيم نرو!
با این حرف مثل كسي كه از دل ديوار ميخ زنگ‌زده‌اي را بيرون بکشد روح من را مي‌كشد ومي‌كشد تا يك دفعه بشكنم از وسط يا گردن خم كنم كه" چشم! نمی¬رم"قدمي به عقب بر گردم.
از پنجره اتاق نگاهي به حوض سرپوشيده حياط مي اندازم كه آن زمان ها كه من يادم نمي‌ آيد بعد از مرگ دايي ابراهيم بابا آنرا داده بود بزرگتروعميق تر حفركرده بودند.
هيچوقت اجازه نداشتم ماهي هاي قرمز عيد را در آن بيندازم. بابا مي‌گفت اين استخر اختصاصي است .6ماه سال پرآب و6 ماه ماموريت بابا جان خشك خشك.
از روزي كه به اين اتاق كوچانده شدم به راز پدرپي بردم هرشب‌زير نور ماه چندين بار بعد از نماز خزيده در آب ويا برعكس اول رفته در آب و بعدنماز بسته.مثل اينكه براي رفع چرت زدن ميرود تا بدنش بلرزد وچشمانش باز شود.نمي‌دانم چرا اينكار را مي‌كند.
گاه فكر مي كنم بخاطر دوري ازمن مادر پدرم چه زجر ي به خودشان مي‌دهند، اما من كه بچه نيستم. بابا تا به حال چندبار جلوي دوست وآشنا تعريف كرده كه رضا از سن خودش بزرگتر و بهتر فكر مي كند وتصميم مي‌گيرد.حتما يك اتفاق ديگر افتاده ! نكند سرطان گرفته يا مادر مريض شده؟ چه فكري او را اينطور بيخواب كرده است؟دو دفعه تا ديدم رفتم تا با او حرف بزنم سرش را زير آب برد يعني مزاحم نشو و من هم ديگر نرفتم فقط از پنجره نگاه مي‌كنم كه او چطور در سرما و گرما ي هوا در آب دوام مي آورد.از زبان مادر هميشه مي‌شنيدم كه پدر از جنس آب است نه خاك . مال اين زمين نيست بلكه از كره ديگر آمده وهر دفعه هم پشت بندش مي‌خندد. با همين خنده‌هايش بابا را راضي كرد كه اتاق نماز ونيايشش را در اختيارم بگذارد زيرا كتاب هاي كنكور در همه جاي خانه پخش وپلا بود .
بعد يك سال تست زدن الان كه مهندسي كشيتي چهابهار و مهندسي الكترونيك تهران آوردم. مادر مي‌گويد: خوب مهندسي الكترونيك كلاسش بيشتر است و نزديك خودمان هستي يك ترم كه رفتي بقيه‌اش را هم برو. كشتي به چكار ايران مي آ‌يد.الكترونيك بهتر است!
ولي من كشتي را ترجيح ميدهم يك جور لذت وكشف با هم دارد .اگر به گفته مادر" سختي كار هم داشته باشد "خوب داشته باشد چه بهتراز قديم گفتند مرد با سختي ساخته مي‌شود!منهم مثل بابا ودايي عاشق ماجراجويي‌ام. عاشق دريا و آب. هر چند پدر حتي يك بار هم ما را به ديدن يك كشتي نبرده است شايد چون مادر خيلي مايل نبوده برود سفرهاي طولاني جاده و شرجي هوا و جزر و مد آب او را مي‌ترساند.
به عكس سر تاقچه نگاه ميكنم كه كشتي در پس زمينه عكس دايي است.مي¬گويم: مامان ! به بابا بگو اين عكس بده به من! يا برم ازش يك كپي بگيرم ؟ اگرعكس ديگه ازش داريم بديد به من.
مادر يك جوريي بين ومنوعكس نگاهش را ردوبدل مي‌كند كه دارد فكرمي‌كند اما من بي موقعه شيطنتم گل مي‌كند كه: مامان!بعد از رفتن من حتمن دوباره بابا تنها همين جامي‌خوابد و با روح دايي ابراهيم...
او اخم هايش را در هم مي‌كشد و مي‌رود آشپزخانه بعداز چند دقيقه‌اي كه با سيني شربت توي حال مي‌آيد و مقابل پدرمي‌نشيند، انگار نه انگار كه از او سوالي پرسيده باشم ومنتظرجواب.ظاهرن غير از اين عكس سر تاقچه عكس ديگري از دايي نداريم.الان كه نگاه مي‌كنم مي بينم كه جهش ژنتيكي من چقدر زياد بوده و من انگار كه عكس برگردان دايي باشم با همان دماغ عقابي و همان چشم‌هاي سياه سياه .
قبري از دايي نداريم، يعني توي بهشت زهرا يك جاي نمادين درست كردند اما مادر اصلن سر مزار نمي‌رود. هر از گاه كه يادش مي‌كند آهي از عمق جانش مي‌كشد فكر كنم به همان سوزناكي كه هر خواهري براي برادرش مي‌كشد باشد.
يكبار هم كه از طرف مدرسه بردنمان من نتوانستم پيدايش كنم ، جلوي دوستانم ضايع شدم.اما هر سال پدر اگرماموريت نباشد برايش سالگرد مي‌گيرد مادر اصرار ندارد اما پدر مراسم را بعد نماز مغرب وعشا بر پا ميكند و خرما خيرات مي كند واز امام جماعت مي‌خواهد كه يادي از غيور مردان عرصه جنگ كند. گاهي هم خودش مي آيد و چيزهايي تعريف مي‌كند آنقدر زيبا كه حس مي‌كنم خودم داخل ناوچه جوشن بودم. سفيد با47 متر قد و7 متر عرض درست اندازه نصف حياط خانه مان با يك تيرك پرچم با توپخانه وتيربار و موشك دوشكا با 31 نفرخدمه.
تنها يك خاطره از دايي دارم آن هم يك قايق سفيد با خود آورده بود كه با نفت كار مي‌كرد وقتي فتيله‌اش را روشن مي‌كرد قايق با پت پتي آرام وبعد سريع شروع مي‌كرد به دور زدن توي حوض.سه ساله بودم و هنوز بلد نبودم كبريت بكشم و فتيله را آتش كنم . بعداز آنكه فتيله‌اش سوخت وتمام شد، بازهم قايق را داشتم تا اينكه يك بار همين دوسال پيش اشتباهي فكركردم ديگر بزرگ شدم و وقت بازي گذشته انداختمش دور و بعد حسرتش را خوردم كه حيف !‌انقدر گشتم وگشتم تا توي بازار حراجي‌ها يكي مثل آنرا منتها قرمزش پيدا كردم. پدر هر وقت مي‌ديد كه رد روغن ونفت توي حوض است غر ميزد چرا آب را روغني كردي؟
به مادر مي گويم من جزو پرسنل مهندسي مي‌شوم نه جنگي. دايي جزو نيروي انتظامي بوده. مادر مي‌گويد: جنوب همه‌اش يك چيز است. اما پدر به من نگاه مي¬كند و زير لب مي¬گويد: بگذار خودش انتخاب كند . آينده اش به شغلش بستگي دارد بگذار به رقبت دلش به فكرش به عقيده اش گزينش كنه، بعدن مشغول الضمه نباشيم!
مادر با شنيدن اين حرف به حالت قهرو اشك باز مي‌رود طرف آشپزخانه و خودش را سرگرم كند . من هم خودم را از جلوي چشمش پنهان مي‌كنم تا كمتر چشمان بغض كرده اش را ببينم از بس پلك ها تورم كرده ديگر چهره‌اش عوض شده.پدر به بهانه چاي مي‌رود آشپزخانه صدايشان را مي شنوم. مادر مي‌خواهد كه پدربه من چيزي بدهد . ديگر فالگوش نمي‌ايستم و مي‌روم طرف جا لباسي ،تا از خانه بزنم بيرون تا كسي را نبينم تا بتوانم بهتر تصميم بگيرم و آماده تر بشوم. كه پدر با چمدان زرشكي چهار زيبي وارد اتاق مي‌شود و مي‌گويد"اين همه انبار كتاب و لباسات" در نظر اول فكر نمي‌كنم انقدر جا دار باشد اما كم كم كه زيب¬ها را باز مي‌كنم اتاقم خالی می¬شود. از سيم رابط سشوار تا قايق پتي پتي ام. چمدان را بلند مي‌كنم تازه مي فهمم كه عجب تانكي درست كردم ! دلم مي‌خواهد عكس دايي را هم با خودم ببرم اما از پدر بايد اجاز ه بگيرم مي‌دانم ابتدا مِن ومِني خواهد كرد اما بي‌شك روي تك پسرش را زمين نخواهد انداخت.
پدر هميشه از رفتارهاي دايي مي گويد اما از چطور مردنش نمي‌گويد. حتي اينكه چطور پايش را از دست داده حرفي نمي‌زند اما از حول وحوش ماجرا زياد مي‌گويد .
البته مصاحبه كرده اگر مايليد ميتوانيد برويد اينجا سرچ كنيد و ببينيد كه درباره اين ماجرا چه گفته.
پدر كمي نگران می¬رود اتاق از اتاق جلوی تلوزیون بعد مینشیند کنار من. که باشوق وسایل میتپانم در چمدان. مي‌گويد: تو ديگه بزرگ شدي بايد اين حقيقت رابداني حالا كه تصميمت جدي شده...
نگاهش می¬کنم. می¬گویم: من به آرزوم رسیدم، اگر شما اجازه بدهید محقق شود.
می¬گوید: رضا جان من یک چیزی باید بگم... مکثی میکند حرف دهانش را مزه مزه میکند. بعد انگار مزه اش خیلی زیاد باشد آب دهانش را قورت می¬دهد. بالاخره ادامه می¬دهد...وقتي من و ابراهیم... باز مکثی میکند باز آب دهانش را قورت می-دهد و لب¬هایش را جمع می¬کند ... من به پل فرماندهي رفتم تا اوضاع ناوچه را بررسي كنم. مي‌خواستم با اتاق مخابرات تماس بگيرم كه ديدم تماس قطع است. اتاق عمليات را امتحان كردم، تمام خطوط ارتباطي قطع شده بود. هنوز آن زمان حمله مخابراتي كه سيستم ها راازكار بيندازند به ما نشده بود واز آن بي اطلاع بودم، امكان خبر دادن به فرماندهي نبود، مجبور شديم كه در جواب موشك آنها از خودمان دفاع كنيم.وقتي دیده بان ناوچه فریاد زد موشک! ابراهيم آخرین دستورش را که شلیک با تمام قوا به سمت دو فروند هلیکوپترو ناو شلیک کننده موشک بود صادرکرد چند ثانیه بعد از اصابت موشک آنها ، پیکرغرقه به خون و بی جانش را یکی دو متری خودم دیدم که نشسته به دیواره عرشه پرچم تکیه داده و آرام گرفته . همين دقايق ناوچه هم آرام گرفت گويي نبض هردو باهم از حرکت ایستاد و ساعت ۱ظهر بود كه ناوچه تمام رفت توي اعماق خليج.
صداي آهنگ اخبار شبانگاهي ساعت21 مي‌آيد كه من همينطور ميخ نشسته‌ام و كنترل تلوزيون را برمي‌دارم وصداي تلويزون را مي‌بندم. بي خيال اخبار اوضاع جهان اما پدر چشمش به صفحه تلوزيون است سوال ام مي‌كنم: يعني شما بعدش افتاديد بيرون از ناوچه؟
مادر در آستانه در پيدامي شود. باز هم با يك سيني شربت بيدمشك. اين چند روز انقدر بيدمشك گلاب خوردم كه دارد حالم بهم مي‌خورد اما هيچي نمي‌گويم پدر يك ليوان بر مي دارد و مي‌گويد: به! باز هم شربت! دستت درست بانوجان! مادر مثلن مي‌خندد اما با چشمانش من را يك جوري وحشت زده نگاه مي¬كند. ليوان را برمي‌دارم و لاجرعه مثل شربت اكسپرتورانت يك جرعه سر مي‌كشم.
اين‌دفعه ديگربابا مثل دفعات قبل نمي‌خواهد كه حرفش رابرگرداند تا مادر نفهمد. خودش رادر يك مخمصه مي‌بيند گويي تمام اين سال‌ها بايد به مادر مي‌گفته كه برادرش چه شده و چطور دست او كوتاه بوده از نجات دادنش. اما برخلاف انتظارم به مادر مي‌گويد: بانوجان اين پسرت امروز نمي‌گذارد اخبار ببينيم شما هر هرچي هست بيار!
در نگاه مادر چيز ديگري هست. صداي قيژوقاژدر گنجه قديمي اتاق خواب مي‌آيد.بايد حدسم درست باشد حتمن به پدر جريان عكس را گفته است. بالاخره مي‌خواهند عكس هاي شهادت دايي را نشانم دهند تا من نروم .بامزه از آخرين حربه جنگي يعني تضعيف روحيه بكار مي برند.
اي مادرمن!چقدرپسرت دست كم گرفتي! خبر نداري هر چند وقت يكبار مي‌رفتم پنهاني توي نمايشگاه ساليانه جنگ و عكس‌هاي بچه‌هاي رزمنده را تماشا مي‌كردم و عاشق لبخند قشنگ آن شهيدم كه از سرش خون لغزيده بيرون.
مادر آهسته يك پارچه سفيد كهنه تاخورده مي‌گيرد طرف پدر.پدر عصايش را مي گذارد كنار ديوار و جا باز مي‌كند و مچ دست مادر را مي‌گيرد كنار خودش مي‌نشاند.مادر دوزانو مي‌زند زمين.به شوخي مي‌گويم: مگر من مي‌خواهم بروم بميرم چرا ‌اينكارها را مي‌كنيد. قرار نيست كه بروم خيلي دور تلفن هم كه هست روزي ده دفعه بعد هر كلاس زنگ مي‌زنگم چرا با من اينطور مي‌كنيد كاشكي يك دونه نبودم . يال لاه من داداش ميخواهم آبجي مي،خواهم. بلندمي شوم پانتوميم اجرا كنم تا جوّ را عوض كنم. اما نگاه مادر مي‌چسباندم به زمين.
-بايد بدوني قبل رفتنت.
مي‌گويم: چي رو ؟بابا مي‌گويد:خودت بايد بفهمي. دوتا شناسنامه مي‌گيرد جلوي من. يكي قديمي با جلد قهوهاي رنگ كه عكس صاحبش شبيه خودم دماغ عقابي دارد منتها كت چهارخانه تنش است. ورق ميزنم اسم مامان هست ودر جدول پايين آن اسم من رضا. بلافاصله شناسنامه ديگرعكس پدر، اسم ابراهيم ،با همان فاميلي حر آبادي.
-خوب؟ دوقلو بوديد؟ هم اسم؟
پدر صفحه آخر را مي آورد كه الصاق شده. اسم از علي به ابراهيم و فاميل از سليماني به حرآبادي تغيير يافت. صحيح است و بعد مهر تاييد خورده‌است.وبه صفحه شناسنامه نگاه مي‌كنم فقط اسم مامان است .جاي اسامي فرزندان خالي است.شناسنامه اول مهر فوت خورده است.
تكيده و وامانده.سكوت هر سه نفر ما را گرفته است. پدر لب باز مي‌كند: آن شب من ودوتا از بچه ها وسط خليج مانديم چون باد بالگرد يك مايل ما را از بقيه جدا كرده بود. جلوي چشم خودم ابراهيم شهيد شد جلوي چشم خودم ديدم كه چطور.. ليوان خالي مرا مثل يك فرفره مي‌چرخاند.اشك از چشمانش مي‌سرد.
مي‌گويم: براي همين شبها حوض، باخدا،... هردومثل دوآدم متهم كه سال‌ها جنايت كرده باشند به من زل زدند.مثل اينكه من قاضي القضاتم بايدحكمي صادركنم.من به آنها نگاه مي‌كنم به چشم‌هاي پدر كه زير ابروهاي پرپشتش گم شده ،به مادر كه صورتش مثل گل سرخ وسفيد وقرمز. گلويم را صاف مي‌كنم: براي من بابايي . يك لحظه هم فكر نكردم ... خم مي‌شوم تا دستش را ببوسم. و از خاطرم مي‌گذرد كه هرگز از او نخواهم كه عكس اتاق نماز را به من بدهد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم محبوبه حاجی مرتضایی سلام

«آپ» را خواندم. یکی از عمده‌ترین مشکلات این اثر پرداختن به حاشیه‌ها، پراکندگی و عدم تعلیق است. داستان این‌قدر از این شاخه به آن شاخه می‌پرد که مخاطب سردرگم می‌ماند و اثر انسجامش را از دست می‌دهد. تقریبا دو سوم اثر به روایت راوی از چگونگی قبولی در دانشگاه، انتخاب رشته تحصیلی، کاری که پیدا می‌کند، خاطرات کودکی‌اش، کشتی اسباب بازی، اطلاعاتی درباره کشتی که دایی روی آن کار می‌کرده و... می‌گذرد در حالی که هیچکدام از این اطلاعات به درد پیرنگ اثر نمی‌خورند. در این داستان پسر جوانی داریم که قرار است بفهمد پدر واقعی‌اش کیست اما عناصر و نشانه‌هایی که باید مخاطب را به این نقطه برسانند، درست چیده نشده‌اند؛ بنابراین خواننده داستان تا یکی دو پاراگراف انتهایی هیچ سرنخی از اتفاق اصلی به دست نمی آورد. در هیچکدام از آن روایت‌ها و خاطره‌های مفصل هیچ نشانه روشنی وجود ندارد که مخاطب را نسبت به وضع موجود جهان داستان به تردید بیندازد یعنی تا یکی دو پاراگراف پایانی، انگار هیچ مشکلی، هیچ گره، هیچ عدم تعادلی وجود ندارد. تا پایان ماجرا همه چیز بر وفق مراد است. تنها مشکلی که وجود دارد نارضایتی مادر راوی است از سفر پسرش به جنوب. مادر دوست ندارد پسرش به جنوب برود. چنین اشاره‌ای، نشانی درست یا پلی نیست که بتواند ما را به اتفاق نهایی برساند؛ چون هر مادری ممکن است برای پسرش چنین نگرانی داشته باشد به‌ویژه اگر خودش در گذشته عزیزی را در همان منطقه از دست داده باشد یا خاطره تلخی از آن منطقه یا از آن نوع کار داشته باشد. مخاطب داستان، بر اساس نارضایتی مادر و دلنگرانی‌های او که کاملاً طبیعی است و در هر مادری می‌تواند باشد، نسبت به هیچ چیز دچار تردید نمی‌شود. عکس دایی هم هیچ اطلاعات ارزنده‌ای در اختیار ما نمی‌گذارد که بتوانیم به هسته ماجرا نزدیک‌تر شویم. راوی دوست دارد عکس دایی اش را داشته باشد یا اصلاً شباهت عجیبی به دایی دارد. خوب هر کسی می‌تواند به دایی‌اش شبیه باشد. این‌ها اصلا آدرس نیستند تا مخاطب را به جایی برسانند. در واقع در پایان داستان گرهی که اصلا وجود ندارد گشوده می‌شود. وقتی پدر به راوی می‌گوید: «باید بدونی قبل رفتنت»، مخاطب از خودش می‌پرسد راوی کِی و در کجای اثر در مورد گذشته‌اش دچار تردید شده که خانواده تصمیم گرفته‌اند راز چندین و چند ساله شان را برملا کنند؟
نکته بسیار اساسی دیگر برای تقویت داستان شما، تقویت نثراست. چنین نثری برای داستان‌نویسی به شدت ضعیف است. می‌دانید نثر ضعیف، بهترین سوژه‌ها را حرام می‌کند و از بین می‌برد؟ تا می‌توانید تمرین کنید. بسیار بخوانید و بسیار بنویسید. با توجه به پشتکاری که دارید امیدوارم به زودی خواننده داستان‌های بسیار قوی و مثال‌زدنی شما باشیم. برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.