ایده‌ای که در نطفه خفه شد




عنوان داستان : شیر برفی
نویسنده داستان : عرفان بهارلو

غروب نخستین پنجشنبه دی ماه، اولین برف زمستانی شروع به باریدن کرده بود. فرهاد از اولین روزهای سرما برای دیدن برف لحظه شماری می کرد. هر سال با سفیدپوش شدن زمین پدر فرهاد برای او و خواهرش شیر برفی درست می کرد. ولی امسال برای او با سال های قبل تفاوت داشت. پدرش برای او یک کاپشن سورمه ای و یک جفت دستکش چرم مشکی خریده بود که بدن و دست های او را حسابی گرم نگه می داشتند و قول داده بود امسال زمستان اجازه دهد او در درست کردن شیر برفی کمکش کند. فرهاد آن شب به سختی توانست ذهنش را از ذوق برف بازی فردا خالی کند و آنقدر از پشت پنجره به برف هایی که از جلوی لامپ روشن ایوان پایین می آمدند نگاه کرد تا ذهنش همرنگ آن ها از هر فکری خالی شد و به خواب رفت.
صبح جمعه وقتی بیدار شد اولین کاری که کرد از پنجره حیاط را دید زد و با دیدن آن همه برفی که روی زمین نشسته بود چنان فریادی کشید که پدرش وحشت زده از خواب پرید. فرهاد هم که در آن لحظه فقط سرمای برف می توانست آتش هیجانش را فرو بنشاند دست پدرش را گرفت و او را کشان کشان به حیاط برد. درست کردن شیر برفی چهار ساعت تمام طول کشید. قد شیر برفی آنقدر بلند بود که پدر بچه هایش را میان دست هایش بالا برد و روی شیر برفی گذاشت. تمام آن روز را تا نیمه شب با پدر و خواهرش برف بازی کرد. دوست داشت فردا در راه برگشت با آقای حسن پور از شیر برفی برایش تعریف کند. به پدرش گفت:
-همه بچه ها آدم برفی درست می کنن. هیچکدوم از همکلاسیام تا حالا شیر برفی ندیدن. حتما آقای حسن پور ازم میخواد توی کلاس درباره درست کردن شیر برفی حرف بزنم.
این فکرها آنقدر در ذهنش بزرگ شده بود که جایی برای یادآوری انجام تکالیفش نمی گذاشت. نیمه شب پدرش به زحمت او را که از برف دل نمی کند به خانه آورد. این اولین بار بود فرهاد در حالی به رختخواب می رفت که تکالیف فردایش را آماده نکرده بود.
تنها چیزی که فرهاد را راضی می کرد صبح شنبه به مدرسه برود باورش به این بود که به خاطر شاگرد اول بودن و اینکه اولین بار است تکالیفش را ننوشته توسط معلمش تنبیه نخواهد کرد. همه دانش آموزان او را به عنوان مهربان ترین شاگرد مدرسه می شناختند. با اینکه کلاس پنجم ابتدایی بود ولی به همه دانش آموزان مدرسه در درس هایشان کمک می کرد. جثه ای لاغر داشت و صورتش با کمترین شرمی سرخ می شد. بچه ها که دوست داشتند حالت خجالت زده اش را ببینند درباره دخترها با او شوخی می کردند. آن وقت می دیدند که او چگونه در حالی که چشم هایش را محکم می بندد، گونه هایش سرخ می شود و همزمان با نقش بستن لبخندی ریز روی لبانش سرش را پایین می اندازد. اما هیچ وقت نتوانسته بود بفهمد چرا با اینکه همه دوستش دارند حتی یک دوست صمیمی هم ندارد.
هر روز پس از زنگ آخر آقای حسن پور به همراه فرهاد تا خانه اش که نزدیک مدرسه بود قدم می زد. فرهاد دوست نداشت وقتی با آقای حسن پور راه می رود از همکلاسی های دیگر کسی همراهشان باشد. او فقط وقت هایی خوب حرف می زد که با معلمش تنها بود. در جمع دانش آموزان دیگر توانایی این را نداشت که در بحث ها شرکت کند و تا وقتی آقای حسن پور از او سوالی نمی کرد ساکت می ماند.
صبح شنبه بچه ها در حالی روی نیمکت های سرد نشسته بودند که بینی هایشان از شدت سرما سرخ شده و دست هایشان را با نفسشان گرم می کردند. سرایدار مدرسه دیر از خواب بیدار شده و فراموش کرده بود بخاری کلاس را روشن کند. فرهاد دلش نمی خواست امروز با معلم روبرو شود. با خودش فکر کرد چقدر خوب می شود اگر امروز آقای حسن پور سرما خورده باشد و به مدرسه نیاید. خودش را تنهاتر از روزهای دیگر حس می کرد. نگاه هایش را از همکلاسی هایش می دزدید و از شنیدن هر صدای پایی در راهرو دلش می ریخت. اما با خودش فکر کرد که این یک بار معلم حتما او را خواهد بخشید. یاد روزی افتاد که در راه برگشت به خانه به آقای حسن پور گفته بود که بهترین دوستش است و او در جوابش گفته بود:
-من تو رو از همه دانش آموزایی که تا حالا داشتم بیشتر دوست دارم.
برقی که آن موقع با شنیدن این جمله در چشم های فرهاد افتاده بود تنها نوری بود که حالا در کلاس دلش را روشن می کرد. در همین فکر بود که صدای پای بچه ها از راهرو آمد که می دویدند و یکی یکی خودشان را در کلاس می انداختند. بعد صدای سرایدار مدرسه آمد که نفس نفس زنان می گفت:
-خودتونو ناراحت نکنید آقا. الان روشنش می کنم. آتیششو زیاد می کنم. یه ساعت نشده کلاس گرم میشه.
در حالی که صدای سرایدار نزدیکتر می شد فرهاد صدای قدم های معلمشان را شناخت. شناختن صدای پای آقای حسن پور بدون دیدن او کار سختی نبود. قد او یک متر و نود سانتی متر بود و بنابراین پاهای بلندی داشت. پای راستش چند سانتی متر کوتاه تر از پای چپش بود و همین دو ویژگی صدای قدم های او را منحصر به فرد کرده بود. فرهاد پاهای کوچکش را به هم فشرد، آب دهانش را قورت داد و دست به سینه نشست.
-جون بچتون شکایت منو به مدیر نکنید آقا. من یه عمر آبروداری کردم.
همزمان با این حرف سرایدار آقای حسن پور که وارد کلاس شده بود چهره اش را در هم کشید. صورتش مثل آتشی که رویش بنزین ریخته باشند گر گرفت و در را با چنان شدتی بست که سرایدار هم نتوانست آن را با دستانش نگه دارد. انعکاس صدای برخورد در با چارچوب، در سر فرهاد پیچید و تصویر شیر برفی را از ذهن او تکاند. آقای حسن پور بچه نداشت. او سه سال قبل به دلیل بچه دار نشدن از زنش که پانزده سال با او زندگی کرده بود جدا شد و از آن پس تنها زندگی می کرد. تا سه چهار سال بعد از ازدواجشان بچه دار شدن را جدی نگرفته بودند ولی پس از آن به تکاپو افتادند. آقای حسن پور عاشق بچه ها بود. وقتی دیدند هیچ دوا و درمانی جواب نمی دهد تصمیم گرفتند از هم جدا شوند. پس از آن اتفاق در عرض چند ماه موهایش سفید شد. هر چند خیلی سعی می کرد مثل قبل با دانش آموزانش مهربان باشد ولی کوچکترین بهانه ای او را چنان می آشفت که همه را به وحشت می انداخت. اما با این همه هیچ معلمی به اندازه آقای حسن پور دانش آموزان را دوست نداشت و برای آن ها دل نمی سوزاند.
معلم بدون اینکه به بچه ها نگاه کند کیف را روی میزش پرت کرد. پالتوی پشمی سیاهش را درآورد و روی چوب لباسی آویزان کرد. ولی دوباره بی درنگ آن را پوشید. نور مستقیم روی میزش می تابید. به سمت پنجره رفت. پای چپش روی زمین بود که پای راستش به پایه های صندلی گیر کرد و نزدیک بود زمین بخورد. صندلی را بلند کرد و روی میز انداخت. هنوز برف می بارید. دانه های برف در نگاه فرهاد مثل هاشورهایی کلاس را از بقیه جهان جدا می کرد. آقای حسن پور پرده های ارغوانی را کشید. کلاس تاریک شد. بازتاب رنگ ارغوانی پرده ها روی آب هایی که از ذوب شدن برف ها کف کلاس جمع شده بود افتاد و آن ها را شبیه لکه های خون کرد.
-همه تکالیفشونو بذارن روی میز.
در یک لحظه نگاه فرهاد به نگاه معلم گره خورد. معلم طوری دیگر، متفاوت از روزهای قبل به او نگاه کرد. چشمانش تنگ تر از حالت عادی بودند و گوشه سمت چپ لبش می لرزید. نبضش در رگ گردنش می زد و رگ برآمده ی پیشانیش جنون را از قلب به مغزش می رساند. همه چیز در کلاس منجمد شده بود، حتی نگاه های معلم که از صورت فرهاد جدا نمی شد. آقای حسن پور در کیفش را باز کرد و خط کش چوبی اش را در آورد و به سراغ میز اول رفت.
فرهاد هر بار با شنیدن صدای معلم و ضربه هایی که با خط کش چوبی اش روی دست های همکلاسی هایش می زد نگاهش را به پایین می دوخت به این امید که کسی او را نبیند. هنوز انتظار داشت اتفاقی ناگهانی او را از این وضعیت نجات دهد. اولین برف زمستانی که دیروز باعث شده بود او زیباترین روز زندگی اش را تجربه کند حالا علت دلهره آورترین دقایق عمرش شده بود.
خشم معلم از بچه هایی که تکالیفشان را انجام نداده بودند مثل طوفانی استخوان سوز در کلاس وزیدن گرفت و فرهاد همانطور که سر جایش نشسته بود بی اختیار لرزید. معلم بالای سر او ایستاد.
-تکالیف تو کو فرهاد؟
در یک آن صداقت مثل جنون انسان غرق شده ای که بی هیچ امیدی در زیر آب، هوا را جستجو می کند بر فرهاد چیره شد و او بر خلاف بچه های دیگر که بهانه های جور واجوری برای ننوشتن تکالیفشان می آوردند و پدر و مادرشان را بیمار می کردند یا در همان ساعت صاحب خواهر یا برادری می شدند تا از گزند تنبیه معلم در امان بمانند، تصمیم گرفت راستش را بگوید:
-ننوشتم.
معلم به سرعت و حتی سریع تر از وقتی که بچه های دیگر را تنبیه می کرد دست فرهاد را با دست های بزرگ و سختش گرفت و طوری به سمت خودش کشید که او از زمین بلند شد و روی میز افتاد. با خط کش چوبی بلندش ضربه ای محکم به کف دستش زد. هنوز فرهاد به خودش نیامده بود که دومین و سومین ضربه را هم زد. با هر ضربه، سرمایی که مثل سوزن های ریزی کف دست هایش را می سوزاند در پوست و گوشت و استخوانش بیشتر فرو می رفت. مویرگ های خشک دست هایش زیر آن ضربه ها یکی یکی می شکستند و خون زیر پوست شفافش جاری می شد. نعره اش کلاس را فرا گرفت و همه چیز شاهد جنون بی امان او و آقای حسن پور بود.
معلم چهارمین ضربه را هم زد. دستان کوچک فرهاد در دست بزرگ معلم گم شده بود. معلم خط کش چوبی را بالا برد تا پنجمین ضربه را هم بزند. فریادهای فرهاد طوری در فضای سرد مدرسه پیچید که کلاغ هایی که سایه شان در پشت پرده پیدا بود از لبه پنجره پر کشیدند. تنها گرمایی که وجود داشت آب دهانش بود که از لای دندان های صدفی اش روی دستان کبودش شره می کرد. معلم خط کش را بالا برد تا پنجمین ضربه را بزند. مثل شکنجه گری که ضعف طعمه اش لذت شکنجه را در او به غلیان می آورد. پنجمین ضربه روی دست فرهاد فرود آمد. در کلاس باز شد و معلم های دیگر هراسان وارد شدند. آقای حسن پور را به کناری کشیدند و فرهاد را به بیرون کلاس بردند.
در ارتفاعی که چند کلاغ پرواز می کنند باد تند و استخوان سوزی می وزد. دیوارها مستطیل سفید پوش حیاط مدرسه را از خیابان و ساختمان های اطراف جدا می کنند. زنگ آخر به صدا در می آید و در چند ثانیه نقطه هایی رنگارنگ روی سطح سفید حیاط پراکنده می شوند. این نقطه های رنگی کوچک نزدیک در حیاط مدرسه در هم فشرده می شوند و آن طرف دیوار در دسته های چند نفره در خیابان های اطراف پخش می شوند. حیاط از دانش آموزان خالی می شود. یک مرد قد بلند با پالتوی پشمی سیاه که پای راستش از پای چپش کوتاهتر است از ساختمان مدرسه خارج می شود. موهایش همرنگ دانه های برف هستند و چیزی در او وجود ندارد که برف بتواند تغییر دهد. در فاصله یک قدم پشت سر او کودکی با جثه ای لاغر با کاپشن سورمه ای و دستکش های چرمی سیاه وارد حیاط می شود و با خودش فکر می کند آیا در راه بازگشت به خانه چیزی درباره شیر برفی به معلمش بگوید یا نه.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام آقای عرفان بهارلو عزیز. با این که مدت زمان زیادی نیست که می‌نویسید ولی خوب است که نوشته‌های‌تان را به نقد گذاشته‌اید. مطمئن باشید که این‌کار شما را سریع تر در مسیر درست نوشتن قرار می‌دهد و لذت ادامه کار را برای‌تان دو چندان می‌کند.
عنوان داستانتان خیلی جذاب است. وقتی خواندمش بدون این‌که به محتوای داستان فکر کنم برای انتخابش تحسین‌تان کردم. شروع هم خوب بود. خواننده را درگیر می کرد. این‌که پدری هر سال به جای آدم برفی برای بچه هایش شیر برفی درست می کند و امسال قرار است برای اولین بار بچه ها در ساختن شیر برفی پدر را همراهی کنند. همین پاراگراف آن‌قدر جذابیت داشت که خواننده درگیر شود و همراه راوی وارد دنیای داستان‌ شود که از باقی ماجرا سر در بیاورد. اما در پاراگراف‌های بعدی نخ داستان از دستتان رها شده و به هر سمت و سویی که دلش خواسته رفته. خال سیاه داستان شما چیست؟ حرف اصلی که می‌خواستید بزنید چه بوده؟ داستان کوتاه مجال نوشتن از چند موضوع و چند گِرِه را به نویسنده نمی‌دهد. شما با شیر برفی تعلیق عالی ایجاد کردید. پدری که برای بچه‌هایش شیر برفی درست می کند. همین موضوع می‌توانست خط داستانی خیلی خوبی باشد. اما رهایش کردید و گره بعدی را زدید که انجام ندادن تکالیف است. بعد آن صحنه دیوانه شدن معلم را ساخته‌اید که اصلا برای خواننده باورپذیر نیست. شما بدون ذکر علت فقط معلول را به داستانتان راه داده‌اید. معلمی که راوی می‌گوید معلم خوبی است و با دانش آموزان رابطه خوبی دارد، فقط به دلیل انجام ندادن تکالیف، بهترین شاگرد کلاسش را به آن شکل تنبیه می‌کند. چرا؟ پیشینه این معلم چه بوده که چنین رفتاری از او سر می‌زند؟ بچه‌دار نشدنش و جدا شدن از همسرش هم نمی تواند علتی برای این رفتار باشد.
آقای بهارلو عزیز قبل از نوشتن داستان تکلیف‌تان را با داستان‌تان روشن کنید. یک موضوع را انتخاب کنید و به همان بپردازید. شما ذهن داستان پردازی دارید. زبان و نثرتان هم خوب است. از نقاط قوت‌تان در مسیر درست استفاده کنید. شخصیت پردازی در داستان کوتاه کار سختی است چون محدودیت دارید. پس شخصیت هایتان را با دو یا سه نشانه‌ای که به خواننده می‌دهید بسازید. ضد و نقیض گویی شخصیت نمی‌سازد، فقط خواننده را سر در گم می‌کند. راوی می‌گوید فرهاد پسر خیلی خوبی است، به همه بچه ها کمک می‌کند، با همه مهربان است اما هیچ دوست صمیمی ندارد؟ چرا؟ چرا به چرایی که در ذهن خواننده می‌سازید جواب نمی‌دهید؟ آقای حسن‌پور معلم خوبی است، از بقیه معلم‌ها بهتر است، اما یک‌باره عملی ازش سرمی‌زند که هیچ قرابتی با شخصیت‌اش ندارد. در پایان داستان دلیل این‌که فرهاد دنبال معلم‌اش راه می‌افتد چیست؟ اگر فرهاد نسبت به معلمی که چنین رفتاری با او داشته، ضعفی دارد باید از قبل به خواننده نشانه داده باشید. توصیف هایی که در داستان آورده‌اید زیبا هستند اما به این داستان نمی‌نشینند. «مثل شکنجه‌گری که ضعف طعمه‌اش لذت شکنجه را در او به غلیان می‌آورد» توصیف خوبی برای صحنه تنبیه شدن فرهاد نیست مگر این که با معلمی مواجه باشیم که بیماری دیگرآزاری دارد.
شما مدت کوتاهی است که قصد نوشتن کرده‌اید. با همین داستان کاملا مشهود است که در سرتان کلی ایده دارید. ایده‌هایی که اگر در نطفه خفه نشوند می‌توانند تبدیل به داستان‌های تاثیرگذاری بشوند. بیشتر بخوانید. بیشتر بنویسید. به قول شکسپیر: «از هیچ، هیچ زاده می‌شود.» هر چه بیشتر بنویسید و کارهایتان را به نقد بگذارید و بازنویسی‌شان کنید، زودتر در مسیر درست داستان نویسی قرار می‌گیرید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.