مهندسی مجدد به جای تغییر




عنوان داستان : صورتی معصوم
نویسنده داستان : مهری حیدرزاده

گوشی تلفن همراه روی شیشه ی میز آرایش، می لرزد. مونیتور مردی پنجاه ساله را نشان می دهد که موهای جلوی سرش کم شده و به رو به رو نگاه می کند. نام حبیب در زمینه ی سبز مونیتور نقش می بندد. پنج بار زنگ می خورد . می رود روی پیغام گیر :
- مانی جون از دیشب چند بار زنگ زدم ! کجایی؟ اون ویلا خوشگله منتظرمونه ! دو سه روز می ریم یه آب و هوایی عوض می کنیم عشقم! منتظر تماستم !

به آینه زل زده ، کجا ؟ چه وقت؟ حوریه گمشده؟

منظر گفت:
- یه چرخی بزن ببینم! قد و قواره ات که عالیه! قیافه ات م باید روش کار کنیم ! باید بگم مربی بهت نرمش بده . روی کت واک (۱) باید صاف وایسی! سینه جلو! شل و وارفته به درد نمی خوره! در ضمن یه اسم مناسب برات انتخاب می کنیم!

گوشی دوباره وز وز می کند، کامی با ریش و سبیل به مخاطب نامعلوم می خندد. پنج بار زنگ می خورد .می رود روی پیغام گیر:
- مانی جون ، خوشگلم منتظرتم! پس کی بیام دنبالت بریم مزون ! بهم زنگ بزن عشقم ! در ضمن بعد از شو جایی وعده ندی ها ! یه سورپریز دارم واست!

پاهایش را روی هم می اندازد. موهای افشانش را بی حوصله پست سر جمع می کند.

منظر گفت:
- شب دیر نکنی ! با براق کننده عضله هاتو ماساژ می دی ها! امشب می خوام بترکونی !
حوریه بی حوصله گفت :
- نمی شه امشب و کنسل کنیم . حوصله ی شو و عکس و فیلم ندارم !
منظر ابروانش را درهم کشید. در حالی که لباس ها را روی رگال پس و پیش می کرد ، چرخی به هیکل چاقش داد:
- اصلن و ابدن ! این یه سال که با هم کار کردیم یه طرف ، امشبم یه طرف ! هرچی آدم معروفه امشب دعوتن برا شوی جدید! اقلن پنجاه دست لباس باید رسید کنیم !

از آینه به عکس پشت سرش که روی دیوار آویزان است نگاه می کند . پیراهن ارغوانی با گیره های طلایی او را بلندتر نشان می دهد.

منظر به عکاس که سه پایه را میزان می کرد گفت :
- از مانی یه سه رخ بگیر . برای کاتالوگ لباس های شب جدید می خوام. مانی جون یقه تو بکش به چپ! آهان ! پاتو بذار روی سکو ! اینطوری قدت بلندتر نشون می ده ! حالا یه خورده بچرخ به راست ! سر بالا ! موها رو بریز یه طرف ! لب ها تو باز کن که دندونات معلوم بشه ! این طوری جذاب تر می شی بلا!

درآینه به صورتش نگاه می کند . لب هایش آماس کرده.جای ترزیق ژل هنوز کبود است .

کاوه در حالی که دنبال نیمکت همیشگی در پارک می گشت گفت :
- برا چی گریه می کنی ؟ زمین که به آسمون نیومده ! کمک ات می کنم دوباره کنکور بدی!
حوریه روی نیمکت جا به جا شد . با پشت دست خیسی چشمانش را پاک کرد . آهی کشید و گفت:
- دیگه فرصتی واسه ی دوباره خوندن نیس! مامان بستریه ! وقتی ببرمش خونه دیگه نمی تونه خیاطی کنه! کرایه خونه مون عقب افتاده ! خرج خونه ام هس ! باید هر طوری شده یه کاری گیر بیارم! تو چی ؟ کی مصاحبه داری؟
کاوه کیفش را کنار نیمکت گذاشت. هوا گرم بود. باغبان به درخت ها آب پاشید . پشنگه های آب نشست روی موهای کاوه . حوریه با انگشت به شبنم روی موهایش ضربه زد. خندید. کاوه گفت :
- فردا می رم سفارت !
- پس رفتنی شدی !
کاوه کمی جلوتر می نشیند .
- حوریه فقط قول بده منتظرم می مونی!
حوریه موها ، چشم ها و لب های کاوه را مرور کرد. پوزخندی زد:
- من که همین جام ! توی همین وضعیت که می بینی! تویی که باید سرقولت بمونی ! میری انگلیس با دخترای ....
کاوه جعبه کوچکی از جیبش بیرون آورد.
- یه چیز ناقابل برا تو ! با یه دنیا حرف نگفته!
چشمان حوریه برق زد.
- این چیه؟
- برای لبای صورتی تو خریدم!
حوریه ذوق زده زرورق را باز کرد . رژ لب صورتی معطر را به بینی اش نزدیک کرد . خندید . آینه را از کیفش بیرون آورد. رژ را به لبان باریکش کشید . کاوه با چشمان عسلی که از پشت عینک ذره بینی دو دو می زد حرکات او را تعقیب کرد.

نگاهش می چرخد روی میز آرایش. دنبال رژ صورتی می گردد. کشوی میز را باز می کند . رژ ته کشو جا خوش کرده . دستش را به طرف رژ دراز می کند . میانه ی راه دستش به سوییچ طلایی که روی میز است می خورد . می افتد . جرینگ صدا می کند .

صاحب نمایشگاه اتوموبیل دو دستی سند و سوییچ طلایی را به دست زن خوش قد و قواره داد . زن خم شد . دست کشید روی چرم کرم رنگ صندلی. نشست جای راننده . خودش را در آینه نگاه کرد . مرد محو چشمان نقاشی شده و مژه های پر از ریمل زن شد. روی لب های برجسته ی او ماند.
زن به سند نگاه کرد . لرزی به جانش نشست. رنگش مهتابی شد . کنار چشمانش پرید . زیر لب گفت " عجب!". مرد دستپاچه پرسید:
- اگر اشتباه تایپ شده بدین تا درستش کنیم ! همه ی اطلاعات همونیه که آقا حبیب دادن!
چشمان ریمل خورده ی زن روی "مانی" ماند.

منظر گفت :
- مشتری خوبیه ! دست و دلبازه ! تاجر فرشه !
حوریه پرسید:
- این پیراهن های زنونه همش سایز پنجاه و شیشه!
- آره خانمش یه خورده هیکلیه! در ضمن مانی جون دیرت شده گفتم تو رو هم سر راه بذاره خونتون !

حبیب گفت :
- ناز نکن ! یه آپارتمان نقلی برات دیدم مث هلو! دیگه نمی خواد این راه طولانی رو بیایی تا مزون! سفارش ماشینتم دادم .هفته ی دیگه المثنی شناسنامه ات که حاضر بشه ، میریم محضر !

موبایل روی میز آرایش می لرزد .
- سلام حوریه! کاوه ام ! "صورتی" چطوری؟ دلم برات تنگ شده ! چند روزه اومدم ایران! دیدی سر قولم موندم! کی ببینمت ! کلی باهات حرف دارم ! باید خونه رو واسه ی مادر شوهر آینده ات آب و جارو کنی ! وقتی می گم شوهرتم قند توی دلم آب می شه ! منتظر تماستم!

چشمانش خیس است .خیسی نشت می کند میان مژه ها و پخش می شود روی گونه. لب هایش می لرزد :
- حوریه مرد!

(۱)- محلی که شوی لباس روی آن انجام می شود
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم. داستان شما به من اجازه‌ی پیگیری می‌داد، منظورم این است که به خواندن داستان ادامه دادم تا در جریان ماجرا قرار بگیرم. این برای داستان ویژگی مثبتی است یعنی در حقیقت اولین ویژگی مثبتی که می‌شود برای یک داستان متصور شد این است که آن داستان به مخاطبش اجازه پیگیری بدهد یا که بهتر از آن مخاطبش را وادار به پیگیری کند. داستان شما من را وادار به پیگیری نکرد اما اجازه داد که به راحتی از ابتدا تا انتهایش را بخوانم. شاید با خودتان فکر کنید که فقط عنصر تعلیق است که خواننده را وادار به پیگیری می‌کند، اما واقعیت این است که عنصر تعلیق آخرین چیزی است که مخاطب را وادار به پیگری می‌کند چون بیشتر داستان‌هایی که در زندگی من را وادار به خواندن خودشان کرده‌اند، بیشتر کتاب‌هایی که به قول دوستان نمی‌شد آن‌ها را زمین گذاشت در غیاب عنصر تعلیق روایت می‌شدند. شاهکارهای ادبیات جهان معمولا به واسطه لحن و روایت هموارشان مخاطب را وادار می‌کنند که داستان را دنبال کنند، بیگانه، ناتور دشت و بیشتر شاهکارهای دیگری که می‌شناسم کمتر به سراغ تعلیق رفته‌اند و بیشتر به واسطه روایت درخشانشان مخاطب را مشعوف می‌کنند. البته در روایت شما دست‌اندازهایی وجود دارد که کمی تا حدودی مخاطب را پس می‌زند و اجازه‌ی همراهی با داستان را از او می‌گیرد. برای داستان مخاطب خودتان یک سرعت فرضی در نظر بگیرید؛ مثلا ۳۰ کیلومتر در ساعت، آن‌وقت داستان شما هم باید با سرعت ۳۰ کیلومتر در ساعت حرکت کند. دقت کنید که هرکجا مخاطب از داستان شما عقب بماند یا که جلو بیفتد دیگر داستان شما را پیگیری نخواهد کرد. داستان شما باید همیشه هم‌قد و قامت مخاطبش باشد. روایت شما در پل‌های تداعی ضعیف عمل می‌کند یعنی هر کجا که مکان روایت عوض می‌شود ما در داستان شما گم می‌شویم و به اندازه‌ی حداقل ۲ پاراگراف زمان نیاز داریم تا به داستان شما برسیم یعنی داستان شما باید به اندازه ۲ پاراگراف اطلاعات جدیدی به من مخاطب ندهد تا من فرصت قد کشیدن به اندازه داستان شما را داشته و این یعنی که چون پل‌های تداعی داستان شما درست کار نمی‌کنند داستان شما با هر مرتبه مکان به مکان شدن باید به اندازه ۲ پاراگراف از ریتم بیفتد. داستان شبیه یک وسیله نقلیه است و شما هادی آن وسیله هستید، اگر داستان شما یک هواپیما است شما خلبان آن هستید، باید به گونه‌ای مخاطب‌های خودتان یا همان مسافرهایتان را جا به جا کنید که آب در دل آن‌ها تکان نخورد و متوجه این جا به جایی نشود اما با هر بار جا به جا شدن داستان شما من کاملا متوجه تکان‌های این هواپیما شدم و مدتی طول کشید تا دوباره خودم را در دل آن پیدا کنم. داستان موفق داستانی است که مخاطب خودش را به آن بسپارد و تا انتهای آن و بعد از انتهای آن در دل آن سفر کند. داستانی که مخاطب هر از گاهی به دلیلی از آن بیرون بیفتد و یا متوجه خودش در خارج از ظرف داستان باشد سخت می‌تواند داستان موفقی باشد.
طرح داستان شما طرح ساده‌ای است و من این‌همه پیچیدگی، این‌همه رفت و برگشت را برای بیان آن نمی‌فهمم. حفره‌های زیادی میان بزنگاه‌های روایت شما وجود دارد. اگر روی یک کاغذ تمام بزنگاه‌های داستان شما را پشت هم بنویسیم متوجه می‌شویم که هیچ‌کدام از این بزنگاه‌ها در مسیر روایت به همدیگر متصل نیستند و میان تمام این خرده‌روایت‌ها تا خرده‌روایت بعدی یک فضای خالی وجود دارد که در ظرف داستان پر نشده است و همراه شده است با همین پل‌های تداعی ناموفق و داستان شما را حسابی از ریتم انداحته است. به نظرم داستان شما نه در فرم که در طرح دچار مشکل است و به همین خاطر این داستان با پل‌های تداعی استادانه باز هم گرفتار فضاهای خالی طرحش خواهد شد و همین فضای‌های خالی میان بزنگاه‌ها داستان شما را از ریتم خواهند انداخت. بهتر شما طرح داستانتان را مجدد بنویسید و بازه‌ی زمانی کوتاه‌تر و بسته‌تری را برای روند اتفاق‌های داستانتان در نظر بگیرید تا کلیت ماجرا دچار این شکست نباشد چون به نظر رفع و رجوع کردن این گسست‌ها یا پانسمان کردن این زخم‌ها به واسطه‌ی لولاهای روایی یا پل‌های تداعی به مراتب کار دشوارتری است. بهتر است تمام این اتفاق‌ها را در یک روز و پشت سر همدیگر بچینید. داستان شما داستان شخصیت‌های داستان شماست و ما هیچ‌چیزی از شخصیت‌های داستان شما نمی‌دانیم. ما نه حوریه را می‌شناسیم، نه منظر را، نه کاوه را و نه حبیب را. داستان شما عملا فاصله میان این چهار شخصیت است اما ما هیچ شناختی از شخصیت‌های داستان شما نداریم و برای ساختن آن‌ها در ذهنمان مجبوریم به ظرف ذهنی خودمان و نه اطلاعات داستانی شما مراجعه کنیم و برای هریک از آن‌ها یک تیپ در نظر بگیریم، تیپ‌هایی برگرفته از فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی و هیچ‌چیزی مانند تیپیک بودن شخصیت‌های داستانی شخصیت محور آن‌را دچار مشکل باورپذیری نمی‌کند. داستانی که برای مخاطب باورپذیر نباشد حتی پیش از آن‌که تمام شود برای مخاطب تمام می‌شود و این برای یک داستان اصلا خوب نیست. به نظرم بهتر است ابتدا در ذهنتان یک پیش داستان از شخصیت‌های داستانتان داشته باشید روی ۱ یا هر چند صفحه هر آن‌چیزی که می‌دانید در مورد هرکدام از شخصیت‌های داستانتان بنویسید و اصلا کاری به این مساله نداشته باشید که داستان شما به این اطلاعات نیاز دارد یا که نه چون به نظر خود شما به این اطلاعات نیاز دارید. مثلا در مورد حبیب همه چیز را بنویسید، این‌که چند ساله است، ویژگی‌های ظاهری‌اش چیست؟ شغلش چیست؟ زن‌ دارد؟ بچه دارد؟ دخترش را بیشتر دوست دارد یا پسرش را؟ بزرگ‌ترین راز زندگی‌اش چیست؟ غذای مورد علاقه‌اش چیست؟ و ... هزار یک سوال دیگری را که می‌شود در مورد او مطرح باشد جواب بدهید. آن‌وقت می‌توانم با اطمینان بگویم که سوال داستان شما دارای شخصیت‌های ساخته و پرداخته می‌شود که برای مخاطب باور پذیر است. پایان بندی داستان شما درخشان است. شاید همین پایان بندی درخشان است که باعث می‌شود از شما بخواهم این داستان را بازنویسی که نه از نو بنویسید و برای نوشتن آن تلاش زیادی بکنید. به نظرم می‌شود از همین طرح و ایده به یک داستان درخشان رسید به‌شرطی که حوریه را بیشتر از این بشناسیم و بتوانیم او را قضاوت کنیم. در حالتی که ما هیچ‌چیزی از او نمی‌دانیم فقط باید شنونده باشیم و هرچیزی را که داستان شما می‌گوید قبول کنیم اما این داستان پتانسیل این را دارد که عمیق‌تر باشد، پتانسیل این را دارد که چند لایه باشد و ما را به مراتب بیشتر از حالا درگیر خودش بکند. مشکل داستان شما و داستان‌های دیگری که ما پیش از این فیلم‌ها و سریال‌هایی شبیه آن‌ها را دیده‌ایم یا که داستان‌های دیگری شبیه به آن‌ها را خوانده‌ایم این است که می‌روند و در میان آن خاطره‌های قبلی گم می‌شوند مگر آن‌که خرده‌ روایت‌های دراماتیکی در آن وجود داشته باشد که از بسیاری از مفاهیم آشنای قبلی آشنایی زدایی کند و با خوانش جدیدی که از آن مساله در ذهن ما ایجاد می‌کند خودش را ماندگار کند. امیدوارم حوصله کنید و این داستان را بیشتر بشناسید و از نو آن را بنویسید و برای ما بفرستید. دقت کنید که این داستان برای از نو نوشته شدن به صبر و حوصله‌ی زیادی احتیاج دارد. با آرزوی موفقیت برای شما.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
مهری حیدرزاده » پنجشنبه 25 مرداد 1397
جناب آقای خانلری سلام و سپاس به جهت وقتی که صرف داستانم کردید.نقدتان را چند بار مطالعه کردم . حوریه و تغییر ات شخصیتی او دغدغه ای برایم بود که موجب شکل گیری این نوشته شد. سعی می کنم با راهنمایی شما این مهندسی مجدد را برای طرح داستان انجام بدهم .اول از بازنویسی طرح به جهت اشکالاتی که مطرح فرمودید منصرف شدم که نزدیک بود جزء باطله ها ریز ریز شود .اما با چند باره خواندن نظر شما شوق بازنویسی در من جاری شد . از دقت و حوصله تان سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.