از قضاوت کردن شخصیت‌ها فاصله بگیرید




عنوان داستان : نرگس لاله‌ها
نویسنده داستان : زهرا حقی

خورشید آخرین پرتوهای خودش را هم جمع کرده و آماده‌ی رفتن بود. هوا در وهم تیرگی شب، مظلومانه رو به سیاهی می‌رفت و ماه، سخاوتمدانه در قلمروی خود، یک‌تازی می‌کرد.
هیاهوی مردم در واپسین لحظات ساعت کاری، گوش شهر را کر کرده و صدای بوق ماشین‌ها، یکی پس از دیگری از اقصی نقاط به گوش می‌رسید. در میان روزمرگی های دائم مردم، این بار هق هق گریه‌‌ها وصدای بی صدای اشک‌هایش گم شده بود. قطره قطره از ژاله‌هایش، بر ابری آسمان دلش می‌بارید و نرگس چشمانش را آبیاری می‌کرد. گل های لاله‌اش امروز، هیچ خریداری نداشت و این، به معنای خاموش شدن شمع زندگی مادرش بود. اگر امروز داروهای آن پیرزن فرتوت را تهیه نمی‌کرد، معلوم نبود شب را در کنارش، درست در دورافتاده ترین منطقه‌ی شهر، می‌گذراند یا نه!
خسته از تلاش‌هایی که هیچ ثمری در پی نداشت، گوشه‌ی جدولی نشست و دستان کوچکش را زیر چانه‌اش گذاشت. چرا هیچ‌کس امروز گل هایش را نمی‌خرید؟ یعنی در میان این همه مردم، امروز تولد هیچ‌کس نبود؟ کسی نمی‌خواست سالگرد ازدواجش را جشن بگیرد؟ بی بهانه گل دادن به همسر، امروز از مد افتاده بود؟ چرا هیچ‌کس پیدا نمی‌شد که مثل خیلی از وقت های دیگر، دسته گل هایش را یک‌جا بخرد و بقیه پولش را هم دریافت نکند؟ یعنی هیچ‌یک از این آدم‌ها، نمی‌دانست که حال مادرش وخیم است؟ هه... سوال جالبی بود! هیچ‌کدامشان نرگس های بارانی‌اش را نمی‌دیدند؟ دخترک هفت ساله‌ای همچون او، با ظاهری آشفته و پریشان، در حالی که لباس‌های مندرسی به تن داشت و کفش های سوراخی به پا، تعجب کسی را بر نمی‌انگیخت؟ نه...این غیر ممکن بود! همه، همه چیز را می‌دیدند. نرگس‌ها را می‌دیدند. لاله‌هایشان را می‌دیدند. اما ظاهرا انگار، فقط می‌دیدند. تولدهای برج میلادی‌شان، سالگردهای ازدواج و کیش گردی‌ها‌یشان، بی‌بهانه جواهر و الماس خریدن برای همسرانشان به قوت خود باقی بود و شاید، همین زندگی‌های مرفه بود که چشم ها را باز باز، می‌بست.
تاریکی، هر لحظه بیشتر از پیش، قدرتش را به رخ آسمان می‌کشید. هوای سرد مانند تکه یخی ذوب شده، رخت خود را به تن دخترک می‌پیچید و او را در تنهایی خود می‌لرزاند. با نگاهی پر از خالی، آبی آسمانی نگاهش را به گل‌های لاله‌ای که جلوی پاهایش پرپر می‌زدند، دوخت. شبنم‌های مصنوعی، قطره قطره از روی گل‌برگ ها می‌چکیدند و چهره‌ی زیبای نرگس را به رخ لاله‌ها می‌کشیدند.
شاید هم همین شبنم‌های مصنوعی بودند که حسادت اشک‌هایش را برانگیختند و چهره‌ی زیبایش را در آسمانی از ابر، پنهان ساختند. وگرنه نرگس را چه به گریه کردن؟ کوچک قله‌ی استوار را چه به شکستن؟
در حال و هوای خود، آن‌جا که شفای مادرش آرزو، داشتن زندگی شاد، امید و دست‌فروشی نکردن، آرمان شده بود، بی پناه پرسه می‌زد که ناگهان صدای گوش خراشی را شنید. صدایی مثل کشیده شدن ناخن‌های معلم به روی تخته! معلم همان مدرسه‌ای که به تازگی کنار خانه‌شان تأسیس شده بود. همانی که مادرش قول داده بود که اگر دختر خوبی باشد، اجازه می‌دهد که در آن‌جا تحصیل کند. نگاه غم‌بار و سردش، خلاف قطره‌های بارانی که شروع به ریزش کرده بودند، بالا رفت و روی ماشینی مدل بالا، خیره ماند. چراغ امید در دلش، بار دیگر روشن شد و به پاهایی که از فرط سرما به گز گز کردن افتاده بودند، جانی دوباره بخشید. تازه داشت می‌فهمید که آن‌صدای دل‌خراش، صدای کشیده شدن لاستیک‌های این ماشین، روی زمین بود.
خوشحال و خرسند از فرصت به‌دست آمده، از جا بلند شد و به سمت ماشین راه افتاد. شاید راننده ی ثروتمند، گل‌های امروزش را می‌خرید. خدا را چه دیدی؟ آخ که اگر می‌خرید چه ها که نمی‌شد! با پنجاه هزار تومان چه کارها که نمی‌توانست بکند! اول از همه داروهای مادرش را می‌خرید. خرید چند عدد نان و بسته‌ای پنیر، در اولویت دوم قرار داشت. شاید اگر باز هم پولش اضافه می‌ماند، آن را صرف خرید زغال می‌کرد؛ این گونه راحت تر اتاقک کوچک بدون سقفشان، گرم می‌شد. آخر مگر یک آلونک چه‌قدر فضا داشت؟
با ذوقی کودکانه، برای هم قد شدن با ماشین شاسی بلند، روی پنجه‌هایش ایستاد. انگشتان پایش به آسفالت سرد خیابان، بوسه زدند اما دخترک، به‌جز هدفی که در سر داشت، به هیچ چیز حتی یخ زدن پاهایش، فکر نمی‌کرد. با اشتیاقی لطیف، تقه‌ای به شیشه ی ماشین زد و لبخند زیبایش را ارزانی راننده‌ی مغرور و جوان کرد. با شیرین زبانی گفت:
- سلام عمو... می‌شه ازم گل بخری؟
پسر جوان، نیم نگاهی به نرگس کوچک انداخت و پوزخندی زد. پوزخندی که زهر شد و به گلوی نرگس کوچک نشست. به همان اندازه تلخ، به همان مقدار گس...پسرک گستاخانه پرسید:
- چند سالته بچه؟
نرگس، با همان ذوق لطیف کودکانه‌اش، ساده لوحانه جواب داد:

- هفت‌سال و نیم. نزدیک هشت‌سالمه عمو. مامانم می‌گه دیگه برای خودم خانومی شدم. حالا ازم گل می‌خری؟ همه‌شون...
پسرک که حوصله ی صغری کبری چیدن‌های نرگس را نداشت، دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد و حرف دخترک را قطع کرد:
- خیلی خب خانوم بزرگ! بگو ببینم می‌دونی چندتا گل داری؟
نرگس درحالی که دست و پا شکسته، با همان اندک سواد شمردن، مشغول شمارش شده بود، نگاهی به راننده کرد و گفت:
- آخ‌جون عمو! همه‌اش رو می‌خوای بخری؟
جوابش، باز هم پوزخند شد و نگاهی متکبرانه که روانه‌ی صورت معصومش گشت.
- نگفتی چندتا گل داری کوچولو!
نرگس هنوز درگیر شمارش بود که ناگهان، حرکت ماشین را حس کرد. نگاهش به ثانیه‌های آخر چراغ قرمز افتاد. ملتمسانه و عجول، درحالی که کلمات را تند تند ادا می‌کرد، رو به پسر جوان گفت:
- عمو نمی‌دونم چنتاست. شما هرچه قدر دوست داری ازم بخر. فقط بخر! می‌خری عمو؟
پسرک نگاه تمسخرآمیزی به نرگس انداخت. از آن نگاه‌ها که تلخی‌اش، قند را هم تلخ می‌کرد چه برسد به دل خوش و زبان شیرین نرگس. پسر، همان طور که سرعت اتومبیلش را بالا می‌برد، بی‌رحمانه فریاد زد:
- ببین عمو! هر چندتا گل داری، بذارش جلو آینه دو برابر می‌شه.
و بعد خندیدن‌های سر و دل‌سیرانه. از همان‌هایی که انگار هیچ غم و غصه‌ای، پشتش نداشت.
دخترک بی‌چاره که ساده لوحانه در فکر آینه و گل‌ها فرو رفته بود، تا آمد به خودش بیاید، بزرگ ترین شانس امروزش را هم از دست داده بود. شاید به این فکر می‌کرد که اگر گل‌هایش را جلوی دو آینه بگذارد، چهاربرابر می‌شوند و این به معنی سود بیش‌تر!
مغرور پسر بی رحم، با نهایت سرعت، از خیابان عبور کرد و با تمام وجود، مردانگی‌اش را زیرپا گذاشت. به راستی چند نفر از این افراد، جای بشریت و انسانیت را تنگ کرده بودند؟
نرگس که مات و مبهوت به اطرافش نگاه می‌کرد، با دیدن پیرمردی که با لبخند برایش دست تکان می‌داد، به خودش آمد. به تبعیت از او، ناخوداگاه لبخندی روی لب‌هایش نشست. دست هایش را همانند آن پیرمرد مهربان، بالا آورد. چه‌قدر رنگ سفید و آن لبخند دل‌نشین، او‌را به فرشته‌ها مانند کرده بود. دخترک که فرشته‌ی زمینی‌اش را یافته بود، بی‌مهابا به سمتش دوید. دوید و دوید تا این‌که باز هم آن صدای گوش‌خراش کشیده شدن لاستیک به روی آسفالت در فضا پیچید. ناگهان، لاله ها یکی پس از دیگری از دست های کوچکش افتادند. چه شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ این قطره‌های قرمز رنگی که از جسم بی جانش جاری شدند، خون که نبودند، بودند؟ او‌ که تصادف نکرده بود، کرده بود؟ نه...این امکان نداشت. پس این دخترکی که روی زمین افتاد و شکست نرگس لاله‌ها نبود؟ آری...انگار خودش بود. خود کوچکش بود. قامت کوتاهش بود که روی زمین، نقش بسته بود. گویی این‌بار، گل‌بوسه های خون بودند که لاله‌وار ، نرگس خود را ‌فروخته و نظاره‌گرش بودند...آری! دخترک را فروخته بودند، به همان پیرمرد مهربان و لبخند به لب! همان فرشته زمینی خوش‌رو که از خریدش بی‌نهایت راضی بود؛ چرا که دست در دست نرگس، در دوردست‌ها می‌رفت. آنقدر، که کم‌کم در سیاهی شب و قرمزی آسمان محو ‌شد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زهرا حقی سلام

خوشحالم که چند سالی است داستان نویسی را آغاز کرده‌اید و بسیار خوشحالم خواننده آثار نویسنده‌ای بسیار جوان هستم. خواندن آثار شما دوستان زحمت و منت نیست، افتخار است. «نرگس لاله‌ها» را خواندم. لطافت و مهربانی نویسنده در سراسر اثر موج می‌زد و من عاطفه جاری در تمامی سطرها را دریافت کردم اما نکاتی هست که اگر به آن‌ها توجه کنید اثر از نظر ساختار، شکل داستانی‌تری به خودش خواهد گرفت؛ بنابراین امیدوارم این نکته‌ها به کارتان بیایند.
اولین نکته اینکه وقتی سوژه‌ای برای نوشتن انتخاب می کنید تلاش کنید تا آنجا که ممکن است نو و تازه باشد و اگر سوژه تکراری است، در نوع پرداخت آن و برای شیوه نوشتن داستان نگاه تازه‌تری داشته باشید. تلاش کنید چیزهایی را ببینید که کمتر دیده شده‌اند. از لایه‌ها و پوسته‌های ظاهری حوادث عبور کنید. به قلب ماجراها نفوذ کنید و در تمامی اتفاق‌ها عمیق‌تر شوید. درست است که توجه به کودکان کار به خودی خود انسانی، ارزشمند و قابل تقدیر است اما اگر قرار باشد فقط و فقط احساسات‌گرایانه باشد چیزی می‌شود مثلا شبیه به «دخترک کبریت‌فروش». پس باید کاری بکنید که داستان از آثار تکراری و سانتی‌مالیست فاصله بگیرد. یکی از مهم ترین نکته هایی که لازم است به آن توجه کنید حذف قضاوت هاست. شما به عنوان نویسنده فقط خود داستان را، اتفاق ها را، تصاویر و گفتگوها را، عمل ها و عکس العمل ها و ... را به مخاطب نشان بدهید اما قضاوت نکنید. وقتی نشان می‌دهید که دخترک گل فروش پای ماشین ایستاده و منتظر است اما پسر جوانی که پشت فرمان نشسته به او می گوید گل‌هات رو بگذار جلوی آینه تا دوبرابر بشوند، مخاطب هم متوجه شخصیت او می‌شود و هم حس و هدف نویسنده را درک می‌کند؛ پس نیازی نیست بنویسید پسر مغرور، پسر بی‌رحم و ...این قضاوت‌ها و آوردن این صفت‌ها کار نویسنده نیست. شما فقط نشان بدهید؛ مخاطب خودش به نتیجه خواهد رسید. خواننده داستان خودش متوجه بدی‌ها و خوبی‌ها، زشتی‌ها و زیبایی‌ها و ... می‌شود؛ بنابراین از این نوع داوری‌ها پرهیز کنید. نکته مهم دیگر نثر داستانی است. جوری بنویسید که حرف می‌زنید؛ یعنی به همان سادگی که حرف می زنید بنویسید. به دنبال پیچیده کردن جمله‌ها نباشید حتی خیلی به تعبیرهای شاعرانه متکی نباشید وگرنه نوشته از داستان فاصله می‌گیرد و به نثر ادبی نزدیک می‌شود، چون نثر داستانی شاعرانه با شعر و نثر ادبی فرق می‌کند. امیدوارم این نکات برای خلق آثار داستانی و خواندنی شما کارآمد باشند. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم. پایگاه نقد داستان منتظر آثار فراوان، قابل بحث و درخشان شماست.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » 20 روز پیش
منتقد داستان
سلام. خوشحال می شوم اگر نکات مورد اشاره در پیشبرد کار شما موثر باشند. امیدوارم خواننده داستان های پرکشش و مثال زدنی شما باشیم و از صمیم قلب برایتان آرزوی موفقیت می کنم.
زهرا حقی » 21 روز پیش
ممنونم از لطفتون استاد روان❤نکاتی رو بهم گوشزد کردید که برام جالب بود. من این داستان رو خیلب جاها فرستادم برای نقد. اما هیچ‌کس مثل شما این نکات ریز و مهم رو بهم نگفته بود. خیلی لطف کردید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.