یک داستان خوب، یک داستان تکنیکی است




عنوان داستان : برو برای خودت یک بستنی بخر
نویسنده داستان : راشین گوهرشاهی

گلویم گرفته. تلخی یک بغض راه گلویم رابسته است.. پله های سرداب راسلانه سلانه می روم پایین؛ به دنبال جایی می گردم برای آسوده گریه کردن. دیگر خرناسهای شوهرم گوشم را نمی آزارد؛ گاهی خیال میکنم صدای گوش خراش این خرناسها؛ زیباترین آواز آرامش است در دهن دره های وقت و بی وقت این زندگی لاشعور. فردا بایدغزل خداحافظی را با چشمهای نادر بخوانم؛ چشمهای نادر امشب خواب ندارند. سه بار برایشان قصه گفتم ؛ لختی بر هم نیامدند. فردا تلنگر این زندگی شیشه بختم را می شکند؛ آبغوره اشکم میریزد به بطالت سرداب... که هیچ امیدی به خوب شدن اوضاع ندارم.. چقدر دلم میخواست بزرگ شدن بچه ام را پیش چشمم ببینم.. خودم یادش بدهم که بگوید دادا ..ننه.. حالاباید بسپارمش دست نادر و صبح بروم تاشب پی لقمه نانی که برایم از سنگ هم سخت تر است.. شب بیایم و چشمم بیفتد به چشمان وق زده این طفل معصومها که گرسنگی نایشان را بريده و زبانشان را بسته.. نادر این را می داند که بدون من از پس ونگ زدن های برادرش بر نمی آید.. آخ..خدا.. دلم برای بچه هام می سوزد که سزای زیادخواهی های بابایشان به پای اینها نوشته می شود.. بابایشان فردا دوباره بازمیگردد سر زمین های اربابی ؛ که آرزوی تصاحب قطعه ناچیزی ازآن؛ بیچاره اش کرده و بنابه وعده هاي ارباب دندان گرد؛ دل خوش کرده به خریدنش به قیمت کار سالانه؛ و من به همین بهانه دیگر هیچ عایدی ازو ندارم؛ مگر دست رنج خودم از راه رخت شویی و روفتن خانه مردم. فردا چشمهای ملتمس نادر؛ پشت در قفل خانه تا غروب می ماند و من غروب با مشتی اسکناس بر میگردم و می گویم بروند برای خودشان از سر کوچه بستنی بخرند.
***
فردا؛ پای تشت رخت خانه حاجی علیا نشسته بودم که نردبان باتوپ بچه ها پس می خورد می افتد روی سرم.. یک چله فراموشی گرفته بودم و خودم و آنهارانمی شناختم.. با مدد دعانویس؛ به هوش که شدم؛ سراغ بچه هایم را از حاجی علیا می گیرم.. نشانی خانه را می دهم می روند جسدشان را از پشت درهای کلید خورده؛ ازسر کیسه خالی نان خشک؛ در می آورند... من هنوز هر روز غروب بایک مشت اسکناس مچاله شده برمیگردم خانه؛ پای باغچه؛ سر قبرشان..و به نادر میگویم؛ بیابرو برای خودت و برادرت؛از مغازه یخ فروشها؛ بستنی بخر...نادر ديگر جوابم را نمي دهد...خاك گورش سردسرد است و روي گورش چند ساقه گل يخ، چنگ انداخته.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اثر زیادی شاعرانه آغاز می‌شود. بیشتر تلاش شده تا احساسی حرف زده شود به جای این که داستان گفته شود. همین مساله باعث شده تا برخی حرف‌ها ریشه منطقی نداشته باشند. برای مثال وقتی گفته می‌شود "فردا باید غزل خداحافظی را با چشمهای نادر بخوانم" مگر قرار است زن یا نادر از بین بروند؟ یا در جایی که گفته می‌شود "چقدر دلم میخواست بزرگ شدن بچه‌ام را پیش چشمم ببینم..." گویی مادر می‌خواهد برای همیشه از پیش بچه‌ها برود در حالی که فقط می‌خواهد سر یک کار برود. این شاعرانگی هم گاه بسیار ضعیف و بی‌تناسب است: "آبغوره اشکم میریزد به بطالت سرداب". حال آن که آبغوره گرفتن معمولاً در تمسخر بیان می‌شود و زن گوئی دارد خود را مورد تمسخر قرار می‌دهد. مضافاً این که این ترکیب بیشتر شعر است تا داستان.
منطق و باورپذیری داستان در شاعرانگی آن از بین رفته است. بچه‌ای که می‌تواند برود و برای خود بستنی بخرد آن‌قدر بزرگ شده تا در زمان نبود مادر با سروصدا همسایگان را خبر کند آن هم زمانی که شب اول تنها بمانند. مادر سر کار رفتن خود را به حدی بزرگ کرده که انگار چه اتفاق بزرگ و خطرناکی قرار است برای او روی دهد. در حالت طبیعی بالاخره همه از زندگی یکدیگر خبر دارند به خصوص اگر داستان مربوط به دورانی بوده که هنوز از زندگی ماشینی خبری نبوده است (این را از زبان اثر و مساله ارباب و رعیتی می‌شود فهمید). این خبر داشتن یعنی دیگران می‌دانسته‌اند زن بچه دارد و اینک آن‌ها تنها هستند. حداقل زمانی که زن مجروح شده ، آیا کسی حتی خبر مجروحیت را به در خانه او نبرده است؟ وقتی در شروع قسمت دوم داستان گفته می‌شود "پای تشت رخت خانه حاجی علیا نشسته بودم" چنین به نظر می‌آید که صاحبخانه و زن همدیگر را می‌شناسند و یا لااقل زن آن‌قدرها هم غریب نیست که کسی اسم و آدرس او را نداند. پس چطور کسی خبر به خانه او نبرده یا سر نزده بوده است؟
از این که حادثه‌ای غیرمعمول خلق کنید تا ایده خود را ارائه کرده باشید پرهیز نمائید. قضیه اصابت نردبان فقط خواست شما بوده است که روی داده نه در جریان منطق داستان. گرچه اصابت توپ به نردبام و افتادن آن بر سر زن به اندازه کافی تصویری غیرمنطقی می‌نماید اما باز در جهان داستان قابل پذیرش است لیکن بهتر بود حادثه‌ای طبیعی‌تر را مطرح می‌کردید.
برخی باور دارند که داستان کوتاه نباید بشکند و از دو صحنه و زمان جداگانه سخن بگوید چرا که انقطاع احساسی یا تمرکزی پیش می‌آید. شاید عدم آشنایی با تکنیک‌های داستانی باعث این دو تکه شدن داستان شده است. می‌شد با تکنیک فلش بک یا در قالب یک دغدغه ذهنی، صحنه اول را در لابلای صحنه دوم آورد. داستان فنی داستانی است که گاه با استفاده از تکنیک‌های نگارشی، روایت خطی را برهم می‌زند. فرض کنید زن در حال شستن رخت‌ها در خانه‌ی حاجی علیاست و صحنه‌ی قسمت اول در ذهنش مدام چرخ می‌خورد و در این حال و هواست که بلایی سرش می‌آید و در لحظه‌ای که دارد از هوش می‌رود یاد تنهایی بچه‌های خود در خانه می‌افتد. حتی اگر داستان در همین لحظه بی‌هوش شدن به پایان می‌رسید همان حس و پیامی را داشت که شما در سراسر این دو قسمت خود به دنبال آن بوده‌اید.
پیشنهاد این است که یک بار دیگر این داستان را بازنویسی نمائید، اما
اول) از شاعرانگی پرهیز کنید و راحت حرف بزنید؛ دوم) با صحنه شستن لباس‌ها شروع کنید؛ سوم) در حین شستن یاد صحنه‌ی اول خودتان را بکنید و اتفاق‌ها را مرور کنید؛ چهارم) بچه‌ها از پشت بام کوزه‌ای یا گلدانی را بر سر او بیاندازند و او از هوش برود؛ پنجم) در لحظه‌ی از هوش رفتن صحنه تنهایی بچه ها و نگاه نادر پیش چشمش بیاید و بعد تاریکی.
پس از بازنویسی دوباره ارسال فرمائید تا داستان‌تان را بخوانیم. ممنون.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.