معلق میان افسانه و داستان




عنوان داستان : عمو عباس
نویسنده داستان : امیر حسنی تبار

(به نقل از گفته های پدرم که در کودکی در گوشم زمزمه می کرد...)

عموعباس که زنی مهربان و بچه هایی قد و نیم قد داشت، هر روز به دنبال روزی حلال به کوی و برزن می رفت تا بلکه آخر شب، نانی در دهان اهل و عیال بگذارد. هر روز صبح بعد از اذان دادن و نماز خواندن، با حلوای شیرین و خوش پخت "محبوب" خانم که درون پارچه ای تمیز، دور کمرش می بست، می زد بیرون و هر کاری که می تونست برای مردم انجام بده، قبول می کرد. از باغبانی و کشاورزی در بهار و زمستان گرفته تا برف روبی در زمستان، از قالی شستن گرفته تا دامداری... . عمو عباس قصه ما خیلی مرد با خدایی بود و کارش رو به نحو احسن انجام می داد و دنبال روزی پاک بود.

یه روز که در به در، دنبال کار می گشت، احساس کرد که دست بزرگ یک غول، او را به سرعت به بالای آسمان ها می برد. جایی دور که هرگز ندیده است. جایی سراسر آبی، با خانه ای که یک آقا غول و زنش در آنجا زندگی می کنند. آقا غول، عباس آقا رو برای کار همیشگی به اجبار اسیر کرده بود تا براشون غذا بپزه، ظرف بشوره، خانه رو تمیز کنه، پذیرایی کنه و ... .

عباس آقا روزای اول فکر نمی کرد که باید همیشه اونجا موندنی باشه، اما بعد چند روز متوجه اصل ماجرا شد. غمگین و ناراحت بود اما نه به دلیل خستگی کار و نوکری برای دو تا غول بلکه برای دوری از خانواده و دلتنگی برا بچه ها.

یه روز به فکرش رسید که نقشه ای بریزه و از شر آقا غوله و خانمش رها بشه. صبح زود، علیرغم روزای دیگه، تصمیم گرفت با شور و نشاط و لبانی خندان و زبانی نرم و شیرین، دل آقا غوله و زنش رو نرم کنه. صبح زود، گرگ و میش، اذان بلندی گفت و نماز خوند. بعد، چایی رو دم کرد و برای آقا غوله و زنش آورد و یه صبحانه مشتی بهشون داد. ناهار هم دیزی اعلا بارگذاشت با پیاز، ترشی، سبزی تازه و نان سنگک خشخاشی برشته. بعدش هم یه چایی دارچین با نبات به آقا غوله و زنش داد. می خواست سیگار برگ رو برای آقا غوله ردیف کنه، که آقا غوله پرسید: «چیه؟ امروز خیلی مهربون شدی؟». عباس آقا گفت: «من تازه فهمیدم چقدر به شما مدیونم. چقدر شما لطف کردید که مرا در این مکان والا استخدام کردید تا در خدمت شما و خانم محترمتون باشم». آقا غوله، خیلی خوشش اومد و گفت که سیگار رو ردیف کن. عباس آقا، بعد از ظهر کمی خوابید و شَبَم، یه دست سیراب شیردون اعلا با مخلّفات بار گذاشت و حسابی تو دل آقا غوله و خانمش، جا باز کرد. چند روز به همین منوال گذشت و حسابی عباس آقا محبوب دل اونا شده بود.

عباس آقا برای شب بلند یلدا نقشه ای چید. به ذهنش رسید که در شب یلدای سرد زمستان، کاری کنه که آقا و غوله و خانمش، تا دیروقت بیدار بمونن و خسته بشن، طوری که صبح تا ظهر بخوابن و فرصتی برای فرار فراهم بشه، چون روزای دیگه اونا فقط یه ساعت می خوابیدن و فرصت فرار نبود. عباس آقا برای پذیرایی، از همه نوع آجیل و میوه با تزیینات عالی فراهم کرد و با مَجمع های بزرگ و دیس های زرین، جلوی آقا غوله و زنش گذاشت. براشون فال حافظ گرفت، شعر می خوند، جوک تعریف می کرد، از زندگی خودش و خانوادش می گفت، قصه های هزار و یک شب تعریف می کرد و حسابی سرشون رو تا نزدیکای صبح گرم کرد.

خواب کم کم داشت به چشم آقا و غوله و زنش غلبه می کرد. عباس آقا ذغال رو سرخ، و کُرسی رو گرم گرم کرد و یک عود هم دود کرد تا فضا خوشبو بشه. همه چیز مهیا بود برای خواب عمیق آقا غوله و زنش.

عباس آقا بعد از مطمئن شدن از خواب اونا، نمازش رو خوند و بقچه قدیمی اش را پیچید تا کم کم مهیای فرار بشه. اما احتمال داشت که آقا غوله و زنش بیدار شن و جای خالی اونو توی رخت خواب ببینن. عباس آقا برای گول زدن اونا، از متکاها و بالش ها استفاده کرد و یه چیزی شبیه حجم بدن یه آدم درست کرد و روش لاحاف کشید که هر کسی می دید، فکر می کرد یکی زیر لحاف، خوابیده.

عباس آقای قصه ما، بالاخره از بالای آسمونا به کمک یه پرنده فرود اومد. خیلی دلتنگ بچه ها و خانمش بود. بالاخره به در خونشون رسید. در زد. خانمش که در رو باز کرد و عباس آقا رو دید، از خوشحالی داشت گریه می کرد. بچه ها دورش حلقه زدن و عباس آقای قصه ما هم با اونا بازی و شوخی می کرد. دوباره عباس آقا و خونوادش، کنار هم بودند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای حسین مازوجی سلام

«عمو عباس» را خواندم. همانطور که خودتان به شنیدن نقل گفته‌های پدر در کودکی اشاره کرده‌اید، به نظر می‌رسد این نوشته با وجود غول و سایر اتفاق‌ها به قصه‌ها و افسانه‌های پریان نزدیک‌تر است تا به داستان. اگر تعدادی از افسانه‌ها را مرور کنیم به خاطر می‌آورید که عناصر مشترک فراوانی در آن‌ها هست مثلاً حضور غول، اسیر شدن در دست غول‌ها، خانه‌های عجیب و غریب درختی و ... البته افسانه‌ها هم ساختار خودشان را دارند و از منطق خودشان پیروی می کنند؛ در افسانه هم هر اتفاقی از منطق جهان خودش پیروی می‌کند؛ اما وقتی غول، عمو عباس را بلند می‌کند و به خانه‌ای خیلی دور می‌برد، باورپذیری اثر به شدت پایین می‌آید چون در سراسر اثر با تعدادی کلیات شتابزده روبرو هستیم و از جزییات و روابط علت و معلولی درست خبری نیست و مهمتر اینکه جز حضور غول، هیچ اتفاق دیگری نداریم که بتواند مخاطب را کنجکاو کند. هیچ کنش و کشش داستانی نداریم. عمو عباس دنبال کار می‌گردد و غول او را به خانه‌اش می‌برد بعد عمو عباس غول را می‌خواباند و به خانه برمی‌گردد. این رویدادهای مشترک تکرار شونده که تقریباً در تمامی قصه‌ها و افسانه‌ها خوانده یا شنیده‌ایم، در اینجا پرداخت تازه‌ای ندارند؛ ضمن اینکه در این اثر از پیچ و خم و هزارتوی رازآلود و پرکشش افسانه ها هم خبری نیست. اینطوری است که «عمو عباس» میان افسانه‌های پریان و داستان دست و پا می‌زند و نه این است و نه آن. حالا اگر عمو عباس و محبوبه خانم در دنیای خودشان باقی بمانند و بتوانید برای زندگی آن‌ها اتفاقی داستانی طراحی کنید، شاید خواننده اثر داستانی قابل بحثی باشیم که بتوان درباره فرم و محتوا و عناصر آن صحبت کرد. نکته دیگر اینکه در نوشتن متن داستان یا قصه و ... از نثر شکسته استفاده نکنید. کلمات را کامل بنویسید و پیشنهاد می‌کنم ابتدا فکرهای اولیه‌تان را یادداشت کنید یعنی سوژه‌هایی به اندازه یک سطر؛ بعد از بین آن‌ها فکرهایی را انتخاب کنید که قابلیت گسترده شدن دارند؛ سوژه‌هایی که انرژی بیشتری برای تبدیل شدن به داستان دارند؛ آن وقت با پرداختی درست و داستانی و با شناخت عناصر داستان کارتان را ادامه دهید. از خواندن داستان‌های خوب هم غافل نشوید که از آن‌ها هم می‌توان آموخت. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم خواننده داستان‌های فراوان و قابل بحث شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
امیر حسنی تبار » سه شنبه 19 تیر 1397
سلام. سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.