چه طور از قصه‌ای بد، داستانی خوب بنویسیم؟




عنوان داستان : سکوت
نویسنده داستان : هما توکلی پور

کنار پیاده رو منتظر دوستم بودم دیر کرده بود کلافه طول و عرض خیابون رو قدم میزدم که دیدمش... دست در دست دختری در حال حرف زدن و خندیدن بود.رنگین کمون احساسش هفت رنگ داشت و نگاهش میخ روی لبخند دختر.چشام گرد شده بود سریع پشت درختی قایم شدم و رفتنشون رو نگاه کردم ناخن هام رو توی کف دستم فرو کردم و بی  صدا اشک ریختم دیگه منتظر دوستم نشدم و تا خونه فقط دویدم
***
دسته ی چتر رو محکم گرفته بودم و توی پیاده رو قدم میزدم خیس خیس شده بودم با نوک چتر حبابهای روی آب رو میترکوندم و پامو محکم توی آب بارون جمع شده می کوبیدم که دستی دور شونه م حلقه شد
_تو دیگه عاشقی رو از حد گدروندی دختر!خیس خیس شدی
 نگاهش کردم و قشنگترین لبخندم رو تقدیمش کردم .دیدن رنگین کمان احساسش وصف نا شدنی بود
***
روبروم نشسته بود و حرفی نمیزد دو تا قهوه سفارش دادیم و در سکوت به هم خیره شدیم گفتم من می خوام برم خارج دنبال کارامم می خواستم اگه بشه دیگه تمومش کنیم .بهت زده نگاهم کرد و بعد از کلی صغری_کبری چیدن زیر لب گفت نمیشه و منم پوزخند زدم.نفرین به من که مثل آدم نمیتونم توی روش بزنم و بگم خائن! دیگه نمی خوام ببینمت.آخرش هم دستش رو آروم روی دستم گذاشت و گفت:دروغ میگی
***
چند روزی بود که ازش بی خبر بودم تا اینکه پستچی ازش خبر اورد یک کیک مخصوص، سی دی اهنگهای گلچین، یه نامه و یه کتاب .دونه دونه چیزهایی که می دونست دوست دارم نامه رو اول همه باز کردم توی یه صفحه ی سفید فقط سه کلمه نوشته بود: آره یا نه؟
***
_تو احمقی، هر پسری شیطنت داره دیگه. حالا مگه چی شده آسمون که به زمین نیومده
_نه من طاقت بی وفایی ندارم
_فک کنم فیلم فارسی خیلی میبینی بابا زمونه عوض شده اصن شاید چمیدونم خواهری دختر خاله ای کسی بوده
_نه من حس ششمم قویه....
حالا می خوای چیکار کنی چرا نمی پرسی ازش؟
_نمیدونم...نمیتونم! اصلا طاقت ندارم که بفهمم کسی جای من رو تو دلش گرفته...خودم تمومش میکنم
***
دخترم رو آروم بغل کردم و بردمش توی اتاق و خوابوندم برگشتم و از پنجره بیرون رو تماشا کردم چقدر دلم هوای ایران رو داشت شنیده بودم که ازدواج کرده و یه پسر داره خیلی دلم میخواست بدونم با همون دختره؟ کاش میشد بهش زنگ بزنم و صداش رو بشنوم لعنت به این دل که چه هوسهای نابجایی داره
***
دیدمش... توی مراسم ختم پدربزرگم، مترصد فرصت بود که باهام حرف بزنه موقعیت که پیش اومد بهش گفتم کارم جور شده دارم میرم. مواظب بودم که توی چشمهاش نگاه نکنم می ترسیدم وا بدم.خواست چیزی بگه ولی حرفی نزد مکث کرد و بعد چرخید و برای همیشه دور شد
***
زنگ تلفن من رو به خودم آورد
_الو
_الو سلام شما؟
_هر شب ساعت دوازده به تو فکر میکنم قول میدم، یادته؟
_تویی؟؟از کجا فهمیدی ایرانم؟
_خبرها زود میرسه ...خیلی وقتت رو نمیگیرم فقط بگو چراا
_حالا دیگه چه فرقی می کنه
_فرقش اینه که از فکر و خیال راحت میشم

اون روز کذایی رو براش تعریف کردم پشت تلفن فقط سکوت بود بعد آه و بعد قطع تلفن
***
دو تا قهوه سفارش دادیم
_من اگه تمام فحشهای دنیا رو هم نثارت کنم کمته!
_چرا؟؟!
_چرا بهم نگفتی دردت چیه؟ من که میدونستم خارج بهانه ست چرا بعد از ختم، تلفن هام رو جواب ندادی چرا اینقدر ناگهانی رفتی چرا نگفتی تا توضیح بدم
_نمیخواستم خودم رو تحمیل کنم اگه انتخابت رو کردی پس دیگه کاری با هم نداشتیم در غیر این صورت اصلا نمیتونستم با دروغهای شیرینت زندگی کنم
_ای خداا چرا شما زنها اینجوری هستید چرا همه چیز رو می پیچونید از این ساده تر هم مگه داریم آره من اون روز داشتم بهت خیانت میکردم ولی فقط یه هوس زودگذر بود فکرشم نمیکردم تو رو برای همیشه از دست بدم چرا اینقدر خودخواهی اخه
سرش رو مابین دستهاش گرفت و من
چشمام گرد شد
_من خودخواهم یا تو!توی تمام این سالها فکر میکردم که تو به من وفادار بودی و اون ماجرا یه سوء تفاهم بچگانه بوده
بعد شروع کردم به خندیدن بلند بلند میخندیدم نگاه چند تا میز زوم شد روی ما
_بسه دیگه دیوونه،شنیدم جدا شدی؟
_آره.تو زندگیت چطوره؟
آهی کشید و گفت:معمولی،اونقدر معمولی که احساس میکنم خیلی تنهام اندازه ی تموم دلتنگی های این چند ساله، بدون هیچ عشق، امید و آینده ای فرصت ها زود از دست میرن و قدرش رو نمیدونیم..ما هر دو مقصریم،تو با سکوتت و من...کاش بر می گشتیم اون روز..
***
روبروم نشسته بود و حرفی نمیزد دو تا قهوه سفارش دادیم و در سکوت به هم خیره شدیم گفتم امروز دیدمت هیچ وقت برق لبخندت از یادم نمیره!
 بهت زده نگاهم کرد و سرش رو پایین انداحت و سرخ شد و گفت تو کجا بودی؟دستهاش می لرزید .نمی خوام بهت دروغ بگم این دختره یه مدت پیله شده و بعد کلی صغری _کبری چید آخرش اینقدر عذر خواهی کرد که نرم شدم.نفرین به من که نمیتونم سنگدل باشم! نمیتونستم به آسونی ازش بگذرم مخصوصا وقتی اینقدر صادق بود .آخرش هم دستش رو آروم روی دستم گذاشت و گفت: میدونی که بدون تو زندگیم بی رنگه.
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
این داستان به آسانی نشان می‌دهد که چه طور می‌شود از ماجرایی پیش پا افتاده داستانی خوب ساخت یا به قول خود نویسنده تحت تٱثیر ماجرایی شبیه فیلم‌فارسی قرار گرفت.
راز ماجرا نقطه‌ای ست که از آن جا به دنیای داستان نگاه می کنیم و راه و روشی که برای بیان این نقطه ی نگاه می یابیم. اتفاق خوبی که در این داستان افتاده این است که نویسنده زمان را تکه تکه و فشرده کرده است و باعث شده ماجرایی تکراری و پیش پا افتاده را بتوانیم تا حدی از منظری تازه ببینیم و همه ی دلتنگی و حسرتی را که زمان بر دوش مان می گذارد در کلمه های داستان احساس کنیم و همراه لحظه های ساده و کوتاه آن حس ساده ی ناکامی و حیرت را تجربه کنیم. بازی شوخ طبعانه با رنگین کمان عشق و روایت سریع و هیجان انگیز داستان به جذابیت آن افزده است و باعث می شود با سرعت در دل قصه پیش برویم و بعد از لحظاتی متوجه بشویم و داستان هر چند به ظاهر دارد ماجرایی پیش پا افتاده را روایت می کند اما در پس پشت آن حرف های مهم تری وجود دارد.
در میانه های داستان من هم مثل راوی داستان دلم می خواست این ماجرا یک سوءتفاهم باشد و مثلا کسی که دیده، همزاد مرد باشد ولی در انتهای داستان اعتراف ساده‌ی مرد همه چیز را دگرگون کرد و به زیبایی نشان داد که ما چه‌طور می توانیم به آسانی اشتباه کنیم، چیزهایی را از دست بدهیم، حسرت بخوریم، ببخشیم و حال خوبی پیدا کنیم یا با خشم و نفرت خود به زندگی ادامه بدهیم.
اما جای یک نکته ی داستانی بزرگ در متن خالی بود که اگر بود این داستان را برایم تبدیل به یکی از فراموش نشدنی ترین قصه ها می کرد. واقعا بسیار ضروری بود که نویسنده توجیه و دلیلی داستانی و ملموس برای سکوت این آدم‌ها نشان می داد. یا شاید خود فریبی هایی که در ظاهر شبیه حیرت و معما می‌نمایند و فکر می‌کنیم نمی دانیم چه شده است در حالی که می دانیم ولی حتا حاضر نیستیم پیش خود به آن اعتراف کنیم.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.