یا گذشته‌ی گذشته یا حال حال




عنوان داستان : نیمه ی تاریک
نویسنده داستان : المیرا حنفی

از کانون که بیرون آمدم شهر عوض شده بود!درخت ها سبزتر بود!هوا خنک تر!قدم هایم آهسته تر!
از جلوی مدرسه که رد شدم سر و صدای بچه ها در حیاط کل محدوده ی خیابان را گرفته بود.یاد حداد افتادم؛در بین این سرو صدا هیچ چیز شبیه حداد نبود!اما بی دلیل یادش افتادم؛یاد آن خط کش بزرگش که بعد از زنگ تفریح در دستش می گرفت و نمی گذاشت از کلاس بیرون برویم.وقتی با چشمان سیاهش زل می زد وگردشان می کرد و یک ابرو بالا انداخته می گفت:"چُپ باش"؛دیگر کسی جرات نمی کرد تشنه اش شود یا بخواهد به دستشویی برود.
اخ که چقدر با آن خط کش فلزی بزرگش برای مشق هایی که ننوشته بودم کتک خوردم.همین که آقای معلم می گفت :"حداد!"
او هم با ذوق عجیبی خط کشش را می آورد.
ولی بابت آن باری که دسته جمعی پشت مدرسه کتکش زدیم هیچ وقت ناراحت نشدم؛آن مشتی که روی لبش زدم و تا هفته ها دیگر خط کش فلزی زیر نیمکت جوابگوی مشق های ننوشته نبود.
حداد و چشم های سیاهش سال بعد از مدرسه مان رفتند اما تاول های دستم و جای بخیه های کنار لبش هیچ وقت نمی گذاشت هم دیگر را از یاد ببریم.
سر و صدای زنگ تفریح که تمام شد به سمت خانه مان رفتم .خانه که می گویم یاد اتاق گوشه ی حیاط می افتم که دود در تار و پود فرش هایش نفوذ کرده بود و دیوار های سفیدش خاکستری شده بود.
یاد فباَی آلاء ربِّکما تُکذِبان هایی که مادرم شب های جمعه با گریه خوانده بودشان.یاد پدرم که روزی میله های سرخ شده ومنقل را در اتاق گوشه ی حیاط جا گذاشت و برای همیشه رفت.یاد فریاد کشدارش و دفتر های پاره شده ی مشقم و خط کش حداد که در دست آقا معلم آماده ی تنبیه بود.
روزی که آن قطعه ی چوبی بین تمتم کاغذ ها وارد پالپر شد وحاج رسول به قول خودش با اردنگی پرتم کرد بیرون و گفت:"پسر جون اینجا جای کارِ کار نه ضرب و تقسیم ومشق!
با آن جثه ی کوچکش چنان یقه ام را گرفت که پاهایم از روی زمین بلند شد.دفتر مشقم را که پاره کرد خط کش فلزی حداد یادم افتاد ،تاول های دستم که شب ها مادرم رویش پونه و یخ می گذاشت.پدرم که با لگد می آمد و می گفت:"توله سگ جمع کن بساطتو...
همین حاج رسولی که مکه نرفته و سه تازن دارد و دست بچه یتیم ها رامی گیرد مرا از کارگاه بازیافت با تکه های پاره ی دفترم بیرون انداخت.
حالا هم وقتی یاد دندان های زرد و بوی پیراهنش در فضای نم آلود کارگاه می افتم عقم میگیرد.
آن موهای فری که شبیه سیم ظرفشویی بود !کت کرم براقش که چند سایز از هیکل ریزش بزرگتر بود و با پیراهن آلبالویی ستش می کرد.همه شان مرا یاد بوی نم و ترکیب چندش آور کاغذ ها و آب گندیده می اندازد.
هفته ها دنبال کار گشتم و از ترس آقا معلم و خط کش فلزی حداد به مدرسه نرفتم!
یک روز حاج رسول را جلو در خانه مان دیدم که دستش را به در تکیه داده بود ؛انگار که بخواهد جلوی رفت و آمد کسی را بگیرد.لبخند زشتی روی لبش داشت که دندان های کج زردش را نشان می داد.مادرم چادرش را جلوی دهانش گرفته بود و سرش پایین بود.تا مرا دید جلو آمد و دستش را روی سرم کشید و گفت:"صالح رو مثل بچه های خودم بزرگش می کنم.غمت نباشه"و رفت.
من فرصت نکردم که دستش را از روی سرم بکشم و بگویم تو غلط می کنی!!
چند بار دیگر حاج رسول را جلوی در خانه مان دیدم ،با همان لبخند زشت...
مادرم گفت آمده تا نو را برگرداند کارگاه!اما برای برگرداندن کارگر خراب کار که چندین باربا دعواهایش کارگاه را به هم ریخته ودست آخر اخراج شده در خانه ی کسی گل نمی برند.
وقتی عالیه خانم کنار کوچه بساط سبزی پاک کردن به راه انداخته بود و در گوش مادرم گفت :"بزار اسمش روت باشه و بچتو جمع و جور کنه"دلم می خواست شبانه بروم و رسول را خفه کنم؛از اینکه زورم به آن قد کوتاه و جثه ی ریزش نمی رسید احساس ضعف می کردم؛دلم می خواست از آن مشت هایی که به حداد زدم یکی اش را هم حواله رسول کنم،که دیگر جرات نکند به بهانه ی برگرداندن من به کارگاه انگشتر شرف شمس و دسته گل به مادرم نشان بدهد.که من مجبور باشم دسته پول های زیر گلدان مسی طاقچه را برای سرکار هایی که مادرم نرفته ببینم.همین گلدان مسی ای که مادرم برای خرید کفش کتانی ام می خواست بفروشدش.
روزی که چاقوی میوه خوری را برداشتم و به ساختمان نیمه کاره ی رسول در بن بست پشت خانه مان رفتم هم شهر به نظرم عوض شده بود!درخت ها سبز تر بودند ،هوا خنک تر،حتی قدم هایم هم مثل حالا بود؛آهسته تر!
تنها چیزی که با حالا فرق می کردتاپ تاپ قلبم بود و لرزش دستانم که نمی توانستند منسجم چاقو را در خودشان جا بدهند.
وقتی می رفتم مامان حیاط را آب و جارو کرده بود و سر کیف بود.خوب یادم است...قرمه سبزی پخته بود و جلوی پنجره،روبه روی اتاق متروک گوشه ی حیاط الرحمن می خواند.
رسول ایستاده بود دستانش را پشت کمر به هم گره زده بود،با خودم فکر کردم که چاقو را از وسط کتفش فرو کنم ،درست همان وقتی که در لبه ی رو به غروب ساختمان ایستاده و از فکرش می گذرد که انگشتر شرف شمسش را به مادرم هدیه بدهد. این حاج رسولس که بعد از 57 سال زندگی یاد نگرفته به ویلچر وینچر نگوید و پکیج را پکنج تلفظ نکند.یاد نگرفته فکری به حال دندان های زرد و عرق پیراهنش کند!شانه ای به موهایی که شبیه سیم ظرفشویی است و حتی یکی اش هم سفید نشده بکشد؛چطور می توانست به قول عالیه خانم"مرا جمع و جور کند"؛که سه دفعه به خاطر دعوا از کلاس اخراج شدم!گوشه ی لب حداد را حتما ندیده بود !یا فکر می کرد دعوا با کارگر های کارگاه بازیافت،به خاطر سر به سر گذاشتن های آن هاست.
اگر آن کارگر افغانی لحظه ی آخریادش نیفتاده بود که باید روی بسته های سیمان از باران احتمالی نایلونی بکشد چاقو را در کتف رسول فرو کرده بودم.که دیگر گل ها و بسته های اسکناسش را با آن لبخند زشتش جلوی در خانه ی ما نیاورد.
همین که کارگر افغانی گفت:"بَه تکلیف می شوی"یاد جمله ی "چُپ باش"حداد افتادم؛یاد خط کش فلزی،تاول های دستم که بوی پونه می دادند!
رسول که برگشت با یک ضربه ی دستم فقط صدای فریادش که در ثانیه ای قطع شد ،به گوشم رسید.انگار کهآماده بوده است خودش را پرت کند پایین و منتظر اشاره ی دست من بوده؛مثل یک پر یا کاه.
چشم که باز کردم جلوی در خانه رسیده بودم!کلید را که داخل قفل در چرخاندم باز هم حیاط آب وجارو شده و بوی قرمه سبزی همه جارا پر کرده بود...
در را که باز کردم مادرم می دانست از کانون اصلاح برمیگردم!
فقط حاج رسول بود که ویلچری که نمی‌توانست تلفظش کند به جای مادرم همدمش شده بود!!
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
اشتیاق به بیان‌گری و تاثیر گذاری در این داستان موج می‌زند که اتفاق خوبی هم هست. چون همین اشتیاق است که در نهایت نویسنده را سر پا نگه می دارد و باعث می شود و برابر فشار های خورد کننده‌ای که کار نوشتن به ذهن و جان آدمی می آورد مقاومت کند.
رفتن به عمق قلب و احساس یک نوجوان و نشان دادن تاریک ترین لایه‌های فقر و مصیبت، دست کم تا جایی که تخیل نویسنده اجازه می‌دهد که تا اعماق تاریکی نفوذ کند، جان مایه‌ی این داستان است. همه این‌ها البته خوب است و آشکار است نویسنده با الف بای نوشتن آن قدر که برای سر و سامان دادن به داستانی خوب کافی باشد نیز آشنا ست.
اما همین تلاش و اشتیاق و آشنایی نویسنده با فن نوشتار جایی از داستان کار دست او داده است. نویسنده از فرم روایت دایره ای استفاده کرده تا آغاز و پایان داستان را به هم وصل کند و از سوی دیگر با رفت و برگشت های مدام به گذشته اساسا زمان حال و گذشته را در هم بیامیزد و قصه را به صورت فلاشبک هایی به مکرر روایت کند. احتمالا هدف و توجیه این تکنیک نیز این بوده که با نشان دادن گذشته و حال در کنار هم، بر حس نوستالژیک و درد درونی داستان بیافزاید که اتفاقا ترفند درستی نیز هست. اما اتفاقی که افتاده این است که نویسنده تقریبا در هیچ کجای داستان کاملا به گذشته نمی‌رود و این باعث شده سایه‌ی زمان حال مدام بر تمام آن‌چه در گذشته اتفاق افتاده سنگینی کند. در نتیجه ما نمی توانیم کاملا خود را در زمان رخداد حوادث اصلی که مربوط به گذشته است قرار دهیم و همه چیز را مبهم و فلو می‌بینیم. به عبارت دیگر حس تعلیق و همزاد پنداری تا حد زیادی فدای حس و تحریک عاطفی شده است در صورتی که داستان ظرفیت زیادی دارد کاملا ذهن و خیال و عواطف ما را درگیر خود کند، چنان که در لحظه‌های خواندن همه چیز را فراموش کنیم و در لحظه لحظه‌های زندگی قهرمان قصه غرق کنیم. به زبان دیگر نویسنده داستان را در جایی نگه داشته است که نه کاملا گذشته است و نه کاملا حال، و در این داستان این وضعیت بینابینی مانع لمس بی واسطه لحظه‌های روایت شده است. در حالی که کاملا آشکار است نویسنده استعداد و اشتیاق و غریزه و هوس و دانش زیادی برای نویسندگی دارد و لحظه‌های تولد نویسنده‌ای جدی را می‌توان در همین داستان دید.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۱
الهام قهرمانی » دوشنبه 27 آذر 1396
با سلام من داستانتون رو خوندم و ازش لذت بردم فباَی آلاء ربِّکما تُکذِبان :"پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد این تیکه حس خوبی میده بالاخص وقتی داستان عملا نشون میده هیچ نعمتی به بچه و مادر نداده در حالیکه مادر داره برای همین آیه گریه میکنه فقط میخاستم بگم افغانی واحد پول افغانستان هست و اشتباها در زبان محاوره ای ما برای افغانستانیها از کلمه افغانی استفاده می کنیم. با تشکر قهرمانی با تشکر قهرمانی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.