بازی تکنیکی، خلأ محتوا را پر نمی‌کند




عنوان داستان : پیانو سونات
نویسنده داستان : همایون به آیین

اطمینان دارم که آهنگسازی نابغه هستم در حد موزارت و کسی قدرت درک و فهم آثارم را ندارد. این نبوغ را تحت حمایت خدایگان در خودم کشف کردم.تاکنون آهنگ های بی نظیری ساخته ام ولی هیچکدام از انها را برای اجرا به ارکستری نداده ام چون معتقدم که همه ارکسترها پر شده از نوازندگان ناشی و رهبران شلخته. هرازگاهی آهنگ هایی می شنوم که درست شبیه ساخته های من است واین بدین معناست که آهنگ های من به سرقت رفته اند.اما چگونه! تنها با یک نفر ارتباط دارم که هیچ تردیدی در وفاداری اش ندارم، پس چگونه این اتفاق می افتد! این قضیه برای من حل نشده باقی مانده ولی با این وجود، آنچنان اهمیتی ندارد که ذهنم را با ان درگیر کنم. می بینید که بسیار اهل استدلال و منطق هستم ولی در کمال تاسف دیگران راجع به من اینچنین فکر نمی کنند. برای همین،تنها یک نفر ، تنها یک دوست برایم باقی مانده وهمه را از دست داده ام ،حتی زن و دخترم. دیروز با تنها دوستم به یک رستوران رفته بودم. سوناتی ملایم بگوش می رسید ، همان سوناتی که من ماهها روی آن کار کرده بودم. اطمینان دارم که همان بود. شنیدنش در این زمان به من حس خوبی داده بود. بغض گلویم را فشرد و در همان حال به دوستم گفتم :
«خوشحالم از اینکه منو به این رستوران آوردی.»
کمی راجع به سوناتی که پخش میشد، حرف زدم:
«هنگام تنظیم این سونات ، مانند همیشه در انتخاب ساز اصلی مردد بودم ولی آخرش تصمیم درستی گرفتم. چون هر سه نفرمان پیانو دوست داشتیم برای همین من همیشه پیانو سونات می ساختم.»
دوستم کمی با سبیلش بازی کرد و سپس گفت:
«بس کن دیگه ! این از پیانو سونات های موزارته.»
از آنجا که به اطلاعاتش اطمینان دارم، پذیرفتم ولی برایش توضیح دادم که شبیه این سونات را من هم ساختم . دوستم با حرکت سر تایید کرد و حرفی هم در مورد نگرانی اش نسبت به وضعیت من زد که ارتباطی با بحث مان نداشت. من هم پیشنهاد کردم دیگر در مورد ان صحبت نکنیم، چون نمی خواستم لحظات خوشمان را بیهوده خراب کنم.
امروز هم از لحظاتم لذت می برم ، با اینکه همیشه به زن و بچه ام فکر می کنم و در نت به نت آهنگ هایم حضور دارند ولی این موضوع به جنبه دیگر زندگی ام مربوط می شود. من قدرت این را دارم که با خودم در یک صلح درونی بسر ببرم، البته بطور موقت! نوشتن آهنگی را بتازگی آغاز کردم و فقط مشکل همیشگی سبب شده که کارم به کندی پیش برود ولی خوشبختانه توانستم خودم را متقاعد کنم که ساز پیانو برای این سونات هم مناسب است. هنگامی که اینگونه سرخوش هستم، احساس می کنم که جریان مبهم نگران کننده ای ،کیفیت خوش لحظاتم را تهدید می کند و وقتی سعی می کنم که در برابرش مقاومت نشان دهم، اندک اندک قوی و قوی تر می شود و آنقدر برمن برتری پیدا می کند که دیگر نمی توانم به آن بی اعتنا باشم. این حالت آنقدر ادامه می یابد تا به رخداد ناخوشایندی وصل می شود و من هر چه بیشتر به قطعیت تئوری ام، نزدیک می شوم. تئوری ام را با افتخار در ذهنم مرور می کنم:
«هر نوع خوشی زیاد ، یک اتفاق ناخوشایندی را بدون تردید در پی دارد و برعکس»
همچنان همه چیز بر وفق مراد است و صلح درونی برقرار. در چنین شرایطی من فرصت را از دست نمی دهم، در عرض پنج روز، نوشتن و تنظیم یک سونات را بپایان بردم ولی بطور یقین همه را از شنیدن آن محروم می کنم. «چنین کاری ظلم به دنیای موسیقی است.»از این حرف بی اندازه چرند، خنده ام می گیرد که بعضی ها برای چاپلوسی آن را بیان می کنند.سرگرم مرور سونات بودم که زنگ در خانه ام به صدا در آمد و بعد از آن قیافه احمقانه صاحبخانه را پشت در دیدم که با ملاحظه اخلاقم که تاب جمله های طولانی را ندارم ،بدون هیچ مقدمه و خلاصه، رو بمن گفت:
« چهار روز دیگر قراردادمان تمام، ترک اینجا بدون تردید. »
مثل همیشه از لحن مزخرفش ناراحت و خشمگین شدم و گفتم:
« چه خبر خوشی! از دست آدم مزخرفی مثل تو راحت میشم .»
جرات پاسخگویی نداشت برای همین در حال برگشتن غرولندی کرد و من از اینکه تئوری ام، به واقعیت تبدیل می گردید، همان پیامد ناخوشایند در پی یک خوشی را می گویم، اندکی خوشحال هم بودم. با توجه به التیماتوم صاحبخانه،حتی فرصت مرور سونات آخری را هم نداشتم . به اتفاق دوستم در جستجوی خانه جدید چندروز گشتیم. تابحال همه جا ، او از طرف من حرف می زد ولی امروز یعنی روز چهارم ، به اخرین بنگاه معاملاتی که سر زدیم،با تحکم به صاحب بنگاه گفتم:
«آقا ،یه خانه ی کوچک می خوام بهمراه سکوت و آرامش.»
زیاد طول نکشید تا قرارداد را امضا کنم. بلافاصله هم اسباب کشی کرده و در خانه جدید ساکن شدم به همراه توصیه ای از جانب دوستم:
«خواهش می کنم در این خانه با کسی درگیر نشو، بویژه با صاحبخانه.»
به او گفتم که نهایت سعی خودم را می کنم و فوری ادامه زندگی ناتمام خانه قبلی را در پیش گرفتم. مرور سونات را بپایان بردم و همانند قبلی ها، آن را بایگانی کردم.با اینکه نهایت تلاشم را کردم تا توصیه دوستم را نادیده نگیرم ولی در یکماه اول سه بار با صاحبخانه درگیر شدم. در هنگام درگیری چهارم، در حالیکه یقه صاحبخانه فوق العاده احمقم را گرفته بودم، دوستم سر رسید و ما را از هم جدا کرد. در حال عذرخواهی از صاحبخانه ام بود که دستش را گرفتم و بطرفم کشیدم و با لحن نارضایتی گفتم:
« وقتی از این نفهم عذرخواهی می کنی ، معنی اش اینه که من مقصرم؟!»
بطور شدید منتظر پاسخ سوال منطقی ام بودم که دوستم مرا کشان کشان به داخل اتاقم برد و روی مبل نشاند. مدتی هر دو ساکت بودیم و من هنوز صدای نفس زدنم طبیعی نشده بود.
:« وضعیت تو نگران کننده است، موزارت.»
با اینکه به دوستم اعتماد داشتم ولی از حرفش برآشفته شدم و معترضانه گفتم:
«تو هم وارد جرگه احمق ها شدی ! برای چی منو مقصر می دونی؟»
آن شب تا صبح آشفته بودم و نتوانستم بخوابم ، وقتی صبح شد صاحبخانه را به باد ناسزا گرفتم و صدامو انقدر بالا بردم که همسایه ها مداخله کردند.بعد از مدتی دوستم امد و این بار مصمم تر از قبل نگرانی اش را از بابت حال من بروز داد. در انتهای تصمیمی که گرفته بودم تا به او پرخاش کنم، ته دلم خالی شد و گریه را سر دادم .با چشمانی اشکبار گفتم:
«من آماده ام تا هر چی بگی انجام بدم.»

مدت ها بود که منتظر بودم تا اینکه غرورش بشکند و گریه سر دهد. می دانستم که عاقبت این اتفاق می افتد.دکتر روانپزشکش گفته بود که عاملی قوی ، او را به این سمت سوق داده و هر چه جلوتر برویم قدرت تمیز بین واقعیت و خیال برایش مشکلتر خواهد شد. هیچ چیز بهتر از رجوع به همان عامل نیست و البته من بهتر از دکترش می دانستم که همان عامل قوی او را به چنین روزی انداخته است و او نیازبه یک برنامه‌ریزی مجدد مغز با اتکا به نیروی عشقٍ دارد. وقتی زن و فرزندش او را ترک کردند، روز بروز حالش وخیم تر شد. به نت و آهنگ پناه برده بود و آن خودشیفتگی اش که سبب می شد تا بگوید که سونات های او از ساخته های موزارت هم بهتر هستند،با چند درجه عقب نشینی تبدیل به همزادپنداری با موزارت گردید و بعد از این ،ساخته های او وخودش را برخاسته از طبعی مشابه و همتراز می دانست. از آن به بعد وقتی موزارت صدایش می کردم ، خوشش می آمد. اکنون که نرمش او را دیدم، بدون هیچ درنگی او را سوار آمبولانس کردم و به جایی بردم که همه شلوار راحتی می پوشند. خیلی پیشتر از این باید اینکار را می کردم. رفتارهای خطرناکی از او سر می زد که می توانست هم برای او و هم برای دیگران خطرناک باشد. به مسوول آسایشگاه گفتم بهتر است بگویید همه او را موزارت صدا بزنند، این موضوع به آرام شدنش خیلی کمک خواهد کرد. بعد از چند هفته حالش کمی بهتر شده بود واز این به بعد بجای رفتارهای پرخاش گرایانه ، گوشه ای کز می کرد و آرام آرام اشک می ریخت. وقتی به چشمانم زل می زد ، می توانستم تمام انچه را که تمنا می کند ، دریابم .آنقدر دلم بحالش سوخت تا اینکه مجبور شدم نزد زن سابقش بروم و به او التماس کنم.

هیچوقت غروب اینجا و نشستن روی نیمکت کنار بید را از دست نمی دهم. با همه دوست شدم و هر کسی از کنارم رد می شود، لبخندی می زند و می گوید:« خوبی ، موزارت!» به این موضوع عادت کردم، با خوشرویی پاسخشان را می دهم. اوضاع خیلی خوب است و لحظات خوبی را سپری می کنم.آهنگ خوبی در ذهنم نقش بسته و بنظرم پیانو سونات خوبی می توان از آن ساخت. خورشید کم کم از رج درختان دور آسایشگاه پایین می رود و بزودی آباژورهای داخل حیاط روشن خواهند شد.پرستاری دارد بطرف من می آید و من خودم را به نوشتن نت مشغول می کنم. صدایش را می شنوم که می گوید:
«آقای موزارت!خانمی به همراه یه دختربچه،به ملاقات شما آمدند!»
نا آرام می شوم و بطور حتم پرستار برق چشمانم را به وضوح می بیند.چشمانم را از او می دزدم و به نت ها خیره می شوم. حالا راحت تر می توانم شادی ام را روی صورتم حفظ کنم تا غرورم خدشه دار نشود. صدای پرستار دوباره در گوشم جا خوش می کند:
«دوست دارید همین جا انها را ملاقات کنید؟»
برای تایید کافی بود با یه لبخند، سرم را آرام تکان دهم و اینکار را کردم. بعد از اینکه پرستار رفت، آباژورها یک به یک روشن شدند و من به دفتر نت، لبخند می زدم. وقتی آنها آمدند، رطوبت نازک و خزنده ای را روی صورتم حس کردم که تا لبانم کشیده شد.آنها جلویم ایستاده بودند با لبخندی که نشانه حمایت خدایگان از من بود. تحت حمایت خدایگان، نگاهم را در نگاهشان دوختم و قدرتم را بکار گرفتم تا ساعتها این لحظه ماندگار بماند. بعد از مدتی روی نیمکت خصوصی ام در کنارم نشستند. دخترم به من چسبیده بود و زنم به دخترم.دوستی که از کنارمان رد می شد،با لبخندی گفت:«چطوری موزارت!» در حالیکه تنم داغ شده بود، در جواب دوستم لبخندی زدم و انگار کسی در درونم می گفت:«گور پدر موزارت!»
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای همایون به‌آیین سلام

«پیانو سونات» را خواندم. مشکل این است که انگیزه‌ی روایت قوی نیست، این اثر اتفاق داستانی ندارد و هیچ کدام از عناصر آنچنان برجسته نیستند که به خلق داستانی زنده و پرکشش بینجامد؛ بنابراین با اثری تخت، بدون حرکت، بدون تعلیق و بی نوسان روبرو هستیم. از فضاسازی مناسب یا جزییات داستانی جذاب هم خبری نیست. بیماری داریم که خیال می‌کند موزیسین است، در آسایشگاه بستری می‌شود و تمام. هیچ کنش یا گفتگوی پیش‌برنده‌ای در کار نیست. بخش اعظمی از آغاز اثر را تک‌گویی درونی راوی و شرح سونات پر کرده است که خلأ وجود عناصر جذاب داستانی را پر نمی‌کند. استفاده از هر نوع اطلاعاتی، زمانی کارآمد است که با پیرنگ اثر پیوندی داشته باشد در واقع استفاده از سونات و موسیقی و ...زمانی در اثر جا می‌افتد و می‌درخشد که با سایر اجزاء پرچ شده باشد وگرنه باسمه‌ای و زاید به نظر می‌رسد. تکرار مداوم سونات در اینجا کمکی به اثر یا به مخاطب نمی‌کند. همین مسئله در مورد تغییر راوی هم صدق می‌کند. در داستان، به‌ویژه در داستان کوتاه، تغییر راوی به ضرورت داستانی و در شرایط ویژه و به دلایلی انجام می‌شود وگرنه لازم نیست. اگر با داستانی استخوان‌دار و محتوایی پر و پیمان روبرو نباشیم، از بازی‌های تکنیکی کاری برنمی‌آید و هیچ فرم و تکنیکی اثر را نجات نمی‌دهد. شاید اگر برای داستان پیرنگی مستحکم طراحی می‌کردید و فضاها و آدم‌ها و همه عناصر را از این حالت بی‌رنگ و روی دور و ناپیدا بیرون می‌آوردید، با داستانی به مراتب قابل بحث‌تر مواجه بودیم. پیشنهاد می‌کنم روی پیرنگ جاندار، کنش‌ها، جزییات، دیالوگ‌های راهگشا و شخصیت‌پردازی قدرتمند متمرکز شوید. امیدوارم در پایگاه نقد داستان خواننده داستان‌های فراوان و قابل بحثی به قلم شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.