توصیف و تشبیه به تنهایی داستان نمی‌سازند




عنوان داستان : روزه خوار
نویسنده داستان : احمدرضا عباسپور

پیچیدم توی کوچه پشتی، دلم می‌خواست زودتر به مقصد برسم اما پاهایم عجله‌ای نداشتند. هنوز دو سه ساعتی تا ظهر مانده بود ولی خورشید، تئاتر جهنم به نمایش گذاشته بود. سعی کردم خودم را در سایه درختان که خسیسانه آن را از من می‌ربودند، جا کنم. کوچه خلوت بود؛ معمولا شلوغ نمی‌شد. کوچه‌های کج و کوله درست مثل دل‌های پیچ در پیچ هیچ‌وقت باصفا نمی‌شوند. نارنج‌های آتشین از شر گدازه‌های آفتاب به زیر برگ‌ها پناه برده بودند. لب خاک باغچه‌ها از تشنگی ترک خورده بود. شهرداری مدت زیادی بود که برای آب دادن به نارنج‌ها اینجا نیامده بود. تنهایی یکی دیگر از شباهت‌های کوچه‌ها و دل‌های پیچ در پیچ بود. من و گنجشکی که از چنگ گرما به سایه‌ای می‌گریخت، تنها دیوانه‌های حاضر در کوچه بودیم.

صدای ناخوشایندی از پشت سرم آمد؛ فهمیدم یک موتوری هم به جمع دیوانه‌ها اضافه شده است؛ با اینکه تا به حال فیل ندیده‌ام میدانم که اگزوزش صدایی شبیه به عطسه بچه فیل‌ها می‌داد، که از آن مدل‌هایی هست که حتی اسمش را هم نمی‌دانم! خودم را به آغوش پیاده‌رو انداختم، به‌هرحال، احتیاط شرط عقل، در مواجهه با موتورسواری بود که ساعت‌ها از آفتاب پس کله‌ای خورده و حتما مخش تاب برداشته بود.

پیاده‌رو، انتهای کوچه را آشکار می‌کرد. دو سه کارگر، روی بام ساختمان ناتمامی کار می‌کردند؛ قطرات عرق روی پوست آفتاب سوخته‌شان، برق می‌زد و مثل مروارید از چانه‌شان آویزان می‌شد و از گردن بر لباس مندرسشان جاری می‌شد. نمی‌دانم از کدام شراب بدهکاری نوشیده بودند که تابستان بر بدنشان حد می‌زد. پاهایم قبول کرده بودند که باقی راه را با سرعت بیشتری ادامه دهند. کمی جلوتر روبروی ساختمان درحال ساخت، کارگری دست تنها، خانه را نما می‌کرد. چشمانش آیینه غم و خستگی بودند؛ تنها کاری که از دستم بر می‌آمد خدا قوت گفتن بود، افسوس که این کار را هم نکردم.

به خیابان رسیده بودم، با صدای بوق ملتمسانه تاکسی‌ها، برای مسافرزدن به خودم آمدم. دلم می‌خواست برای تک‌تک‌شان توضیح می‌دادم که آن طرف خیابان کار دارم و لازم نیست بوق‌هایشان را بر سرم بکوبند. به هر زحمتی بود؛ خودم را به آن طرف رساندم. بارها از او چیز خریده بودم اما حالا هرچه نگاه می‌کردم، نبود که نبود. بعد از چند ثانیه زل زدن به مغازه‌های اطراف، یادم آمد چند قدمی آن طرف تر است.

وارد شدم. کولر آبی زنگ زده و قدیمی، لوازم‌التحریر را به تکه‌ای از بهشت مبدل کرده بود. با همه صحبت‌های گرمی داشت؛ با وجود اینکه من را نمی‌شناخت، سلام و احوال‌پرسی گرمی کرد، اهل معطل کردم نبودم. گفتم مداد B5 و فلان چیز را می‌خواهم، بدون اینکه حرفی بزند به انتهای مغازه رفت، چند بسته مداد را وارسی کرد، حالت چهره‌اش نشان می‌داد B5 را پیدا نکرده است؛ فرصت را غنیمت شمردم و نگاهی به خودکار‌ها و دفترهای هفتاد رنگ انداختم.

بالاخره با جلو آمد، چیزی در دستش بود؛ اول اهمیت نمی‌دادم اما بعد فهمیدم قمقمه است؛ لیوانی بر روی سرش پیچ شده بود که احتمالا با حفظ سمت نقش درپوش را هم بازی می‌کرد؛ خیالات در مغزم، فریاد می‌زدند و شک و شبهه دهل می‌کوبید که آبی تگری را در دل خود پنهان کرده است؛ شاید هم شربتی چیزی بود! با تعجب نگاهش کردم، توی دلم مگفتم:«آخه فلان فلان شده! توی مغازه، موقع گرما، جلوی مشتری بی‌چاره که لب‌هایش از کویر لوت خشک‌تره؛ جای روزه‌خواریه؟»

قمقمه را کمی بالا آورد، همان‌طور که برای باز کردن لیوان رویش تلاش می‌کرد، خودم را آماده می‌کردم که به یک متلک جانانه مهمانش کنم. بالاخره لیوان باز شد، قمقمه پر از مدادهای طراحی بود! جا خوردم، شاید هم خشکم زده بود. قمقمه را روی میز گذاشت و شروع کرد به گشتن دنبال B5. نفسم بالا نمی‌آمد، شانسی یکی از مدادهای قمقمه را برداشتم، B3 بود. به دروغ گفتم:«همین هست! ب پنجه.»

هزینه را حساب کردم و خودم را از مغازه بیرون انداختم، در راه بازگشت به خانه کارگرها را دیدم که همچنان قطرات عرق که روی پیشانی‌شان می‌درخشید، حالا من هم شبیه‌شان بودم با این فرق که قطرات شرم، پوستم را می‌سوزاند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای احمدرضا عباسپور سلام

با اینکه «روزه‌خوار» نخستین و تنها داستانی است که به پایگاه نقد فرستاده اید، نثر روان و خوشخوانی دارد و این امتیاز، برای نویسنده جوانی مثل شما امتیاز کمی نیست اما وقتی قرار است داستان بنویسیم، جز استفاده از تشبیهات و توصیف‌های قوی، به عناصر دیگری هم نیاز داریم. شما تشبیه را می‌شناسید و در توصیف‌ها از آن استفاده می‌کنید و این باعث لذت‌بخش‌تر شدن خوانش متن می‌شود، اما وقتی استفاده از تشبیه و توصیف‌های شاعرانه زیاد می‌شوند، نوشته از شکل داستانی خارج می‌شود و بیشتر شکل و شمایل متن ادبی به خودش می‌گیرد. حتماً می‌دانید که متن ادبی، متنی است که هنوز به قالب داستان یا شعر نرسیده؛ در واقع برای تمرین پیش از سرودن شعر یا نوشتن داستان مناسب است؛ اما خودش نه این است و نه آن. با این حال کاغملا پیداست که متن شما دارد به داستان نزدیک می‌شود؛ اما برای اینکه به قد و قواره یک داستان کامل برسد ضعف‌هایی دارد که به تعدادی از آنها اشاره می‌کنم؛ یکی از نقص‌های این اثر، اتفاق داستانی ضعیف آن است. در اینجا یک راوی داریم که به نظر می‌رسد پسر نوجوان یا بسیار جوانی است که به لوازم التحریر فروشی می‌رود و مداد می‌خواهد. وقتی فروشنده می‌خواهد مدادهای داخل قمقمه را برای یافتن مداد مورد نظر بررسی کند، راوی تصور می‌کند فروشنده می‌خواهد در ماه رمضان جلوی او که مشتری است، آب بنوشد بعد که متوجه می‌شود اشتباه کرده، مدادی می‌خرد و با شرمندگی از آنجا می‌رود. این خلاصه «روزه‌خوار» است. می‌بینید که اتفاق ویژه و پرکششی ندارد تا مخاطب را برای خواندن اثر کنجکاو کند و هیجانی در آن نیست تا خواننده مدام بخواهد بداند بعدش چه می شود. اگر یک بار دیگر به این اثر نگاه کنید متوجه می شوید که تقریبا دو سوم تمام آن را کوچه گردی و توصیف این سایه و آن درخت و کارگر و ...پر کرده است و فقط در چند سطر پایانی است که راوی به لوازم التحریر فروشی می رود؛ در حالیکه بهتر است بعد از چند سطر اول بدانیم ماجرا از چه قرار است. در داستانی که قرار است بنویسید اتفاق پررنگ‌تری طراحی کنید. تصور اینکه یک نفر بخواهد در ماه رمضان جلوی مشتری آب بنوشد، جان داستان شدن ندارد که بخواهید روی آن کار کنید؛ حتی اگر توی قمقمه آب هم بود و می‌نوشید، باز هم فرقی نمی‌کرد. داستان کشمکش می‌خواهد. اینجا هیچ کشمکشی نداریم. برای کشمکش داستانی انواع مختلفی تعریف کرده‌اند مثلاً ممکن است شخصیت داستان با یک انسان دیگر در جدال باشد، یا ممکن است با طبیعت در جدال باشد مثلاً با سرما یا گرما یا جنگلی که در آن گرفتار شده و ... یکی از انواع کشمکش هم این است که ممکن است شخصیت داستان با خودش در کشمکش باشد. حالا اگر بخواهیم از همین نوع کشمکش انسان با خودش استفاده کنیم، لازم است راوی را در موقعیت دیگری قرار دهیم. تصور کنید وسیله‌ای در لوازم التحریر فروشی هست که قیمتش خیلی گران است و راوی قدرت خریدش را ندارد و یک روز وسوسه می‌شود وقتی سر فروشنده گرم است، آن را بردارد؛ اما با خودش درگیر می‌شود که برش دارد یا نه، در این صورت چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر برش دارد چه می‌شود؟ اگر برندارد چطور؟ چه حرفهایی بین او و فروشنده رد و بدل می‌شد؟ هر کدام از آنها به چه چیزهایی فکر می‌کنند، دست به چه کارهایی می‌زنند و ...برای هر سوژه‌ای که می‌خواهید درباره‌اش داستان بنویسید، کشمکش‌ها و اتفاق‌های قابل توجهی در نظر بگیرید که بشود آن را گسترش داد و داستان را خواندنی‌تر کرد. شما هنوز در آغاز راه هستید؛ بنابراین با توجه به جوانی و استعدادتان امیدوارم دست از تلاش و تمرین برندارید، بسیار بخوانید و بسیار بنویسید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
امید غریب » 8 روز پیش
اقای عباسپور عزیز، در داستان کوتاه هر کلمه ای باید درجهت و خدمت روایت باشد، برخی از تشبیه ها زیبا هستند، و برخی نامناسب ،اما هیچ کدام در خدمت قصه نیستند! عباراتی مثل (چیز خریدن) و موافقت پاها و تئاتر جهنم و خسیسانه و.. اصلا مناسب نیستند، بیشتر بخوانید و بخوانید! و خسته نشوید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.