داستان مینیمال و قواعد بازی




عنوان داستان : سكانس اخر
نویسنده داستان : شهپر حیدری


همونطور كه داشتم باهاش حرف ميزدم. بايد كاري ميكردم كه جلوي خونريزيشو ميگرفتم. فقط گريه ميكردم. يه تيكه از آستين لباسمو با دستاي كوچيك و بي جونم پاره كردم. با دستپاچگي سعي كردم روي زخم سينه ي اصغر بزارم تا شايد بتونم جلوي خونريزيشو بگيرم. اما يه ثانيه نگذشت كه استين به اون كلفتي، خيس خون شد و مجبور شدم از روي زخم بردارم. نگاهي به دور و برم كردم تا شايد چيزي براي بستن زخمش پيدا كنم. ديدم حاج نعمت با تيراندازي و پوشش دادن به اطراف محوطه، سينه خيز داره به طرف ما مياد. اصغر از شدت خونريزي ديگه رمقي تو بدن نداشت و چشماش از ضعف و درد مدام باز و بسته ميشد .اما دستاش هنوز تو دست من بود.حاجي تا چشمش به جاي تركش تو سينه ي اصغر افتاد و عمق خونريزي رو ديد فرياد زد: يا فاطمه ي زهرا!! و با عجله شروع كرد شال خودشو از دور گردن باز كرد و محكم دور سينه ي اصغر بست و با دلسوزي، بهم گفت: آخه بچه جون! چي بهتون بگم؟؟؟!!!! شماها الان بايد تو مدرسه نشسته بودين و جدول ضرب ياد ميگرفتين...!! آخه مگه شما قد اين حرفاييد كه پاشديد اومديد جبهه؟؟!! من فقط گريه ميكردم. اونقدر هول كرده بودم و ترسيده بودم كه نميدونستم چكار كنم...همون لحظه يكي ديگه از بچه هاي گردان سر رسيد و حاج نعمت با چشم، اشاره اي بهش كرد و قبل از اينكه من بفهممم چه اتفاقي داره مي افته، ديدم دستمو گرفته و داره منو به پشت خاكريز ميبره. يه دستم تو دست آقا مهدي بود و با دست ديگه م اشكامو داشتم پاك ميكردم و به پشت خاكريز ميرفتم.بدجور نگران بودم. يه لحظه سرمو برگردوندم به پشت ببينم وضعيت اصغر چطوره...كه ديدم حاج نعمت با گريه داره چشماي اصغرو ميبنده. دست آقا مهدي رو ول كردم و با گريه و جيغ و داد بسمت اصغر برگشتم و خودمو رو جنازه ي اصغر انداختم. فقط داد ميزدم كه: اصغر قرارمون اين نبود...پاشو...پاشو نامرد...!! شروع كردم به مشت زدن به دست و پا و بدن اصغر. جيغ ميزدم پاشو...منو تنها نزاااار...خودت گفتي با هم اومديم باهمم برميگرديم...پس چرا داري الان جر ميزني...؟؟!! هي با گريه مشتامو به اصغر ميزدم كه يه دفه اصغر از جا بلند شد و سرم داد زد كه:اااااااووووووي !! چكااار ميكني؟؟!! قرار نبود كه ديگه راست راستكي منو بزني!!! و شروع كرد رو صحنه دنبال من...همه ي تماشاچيا زدن زير خنده و از رو صندلي سالن نمايش مدرسه بلند شدن و براي هممون شروع كردن به دست زدن. با اينكه تيكه ي آخر نمايشو خراب كرده بوديم، انگار يه جورايي ناخواسته باعث جذابتر شدن نمايشنامه شده بوديم...
اونروز دوباره شروع كردم به مشت زدن به بدن بي جون اصغر و گريه ميكردم. با ناله و گريه فقط داد ميزدم: اصغر تورو خدا دوباره بلند شو...چرا ديگه نميگي نزن؟؟!! ببين چه جوري دارم بهت مشت ميزنم..؟؟!! دستاي خونيمو جلو چشماش گرفته بودمو داد ميزذم: ببين دستامو نگا كن! بزرگ شده مشتام محكمتر شده...!! پس چرا تو ديگه دردت نمياد؟؟!! دوباره مشت ميزدم به بدنش و داد ميزدم: بگو نزن! بگو نزن! ترو خدا يه بار ديگه دوباره بلند شو بگو نزن...!! خودمو انداخته بودم رو جنازه ي اصغر و سرمو گذاشته بودم رو سينه ش، جايي كه تركش تا قلبشو شكافته بود...فقط جيغ ميزدم...اما اصغر انگار ديگه قصد بلند شدن نداشت..هرچي من مشتامو محكمتر ميزدم انگار خواب اصغر عميقتر ميشد...اصلا انگار ديگه دردش نمي اومد. اونجا فهميدم كه دستاي من فقط به اندازه ي ٧سال بزرگتر شده بودن. اما اصغر، خيلي بزرگتر شده بود...
درست نيم ساعت بعد، نيروهاي كمكي براي حمل جنازه هاي شهدا به محل اومدن و جلوي چشم من، اصغر رو كنار شهداي عمليات، داخل وانت آبي پر از خاك و خون گذاشتن و با خود بردن. و من موندم و تنها اين كپسول اكسيژن از بمبارون شيميايي عراق، تو اشغال فاو، كه تا الان از من دور نشده...
مرضيه با اشك، دفتر خاطرات پدر رو بست و پشت قاب عكسش به روي طاقچه گذاشت و روبانهاي مشكي كنار عكسش رو دوباره مرتب كرد...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
ایده ی داستان بسیار خوب است؛ استفاده از داستان در داستان. داستان اول مربوطه به نمایش مدرسه و داستان دوم مربوط به دوران واقعی جنگ و شهادت واقعی اصغر، داستان سوم خاطره گویی راوی اول و پدر مرضیه و داستان چهارم مر بوط به مرضیه و دفتر خاطرات پدر، بماند که خود داستان مربوط به مدرسه هم دو داستان است یکی نمایشی که بازی می شده و دیگری تشویق تماشاچی ها. این که همه این ها در یک نوشته کوتاه قابل جمع آمدن باشند از نقاط قوت داستان کوتاه و به خصوص داستان های مینیمال است و هم از توان و خوش فکری نویسنده. اما نکاتی علی ایحال مطرح است که نویسنده محترم باید بدان ها توجه نماید:
داستان مینیمال را اصطلاحاً نور موضعی بر صحنه می گویند یعنی داستانی است متمرکز. منظور از داستان مینیمال صرفاً و ضرورتاً داستانی نیست که در یک حجم اندک نوشته شده باشد. یادتان باشد که همان طور که گفته شده کوتاهی شرط داستان کوتاه نیست، کوتاه کوتاهی هم شرط داستان کوتاه کوتاه یا مینیمال نیست. لذا نمی توان هر آن چه که می خواهیم را در نوشته ای انجام دهیم و صرف کوتاه بودن آن در نهایت مدعی شویم که یک داستان مینیمال نوشته ایم. آوردن چند داستان در دل یک داستان مینیمال با ماهیت آن منافات دارد و داستان مینیمال فقط معمولاً بر تک صحنه ها و تک کنش ها معطوف است. اما با این حال بنده بالشخصه نوآوری در داستان را می پسندم و این که برخی اصول را بهم بزنیم اگر در نوشتن موفق هستیم. به نظر من این داستان از نمونه های موفق است و لذا می تواند قواعد را بهم بریزد. فقط فراموش نکنیم که برای برهم زدن قواعد بازی ابتدا قواعد را خوب یاد بگیریم.
این بر هم خوردن قواعد در مورد راوی نیز اتفاق افتاده است. دو راوی در داستان وجود دارد. یکی پدر مرضیه که از طریق دفتر خاطرات خود داستانش را روایت می کند و دیگری راوی که داستان مرضیه و پدرش را روایت می کند. داستان مینیمال در عرف خود تعدد راوی را نمی پسندد اما به عنوان یک حرکت نوآورانه کار زیبایی است. فقط فراموش نشود که دو راوی بایست زبان خود را داشته باشند و لذا بهتر می بود زبان و لحن دو راوی متفاوت می شد. هیچ تفاوتی را از این حیث شاهد نیستیم.
نکته دیگر در مورد پردازش داستان است که در ان همچنان اطاله وجود دارد و می شود حذفیاتی را انجام داد. این حذفیات از برخی کلمات و عبارات و جملات گرفته تا شخصیت را نیز می تواند شامل شود. برای مثال نیازی به شخصیت حاج نعمت نیست. تمام آن 16 سطر اول را هم می شود این گونه خلاصه نوشت : "پشت خاكريز خودمو رو جنازه ي اصغر انداختم که ترکش حفره بزرگی روی سینش گذاشته بود. فقط داد ميزدم كه: اصغر قرارمون اين نبود...پاشو...پاشو نامرد...!!"
همان یک خط که جای بخش آغازین داستان آمده تمام فضا و زمینه لازم را ایجاد می کند و نیازی به آن همه اطاله نیست. دانش آموز بودن این ها که در ادامه مشخص می شود و بخش های اولیه همه بی استفاده هستند.
از نقاط قوت داستان یکی فضای احساسی حاکم بر آن است. آوردن خاطره ای از دوران مدرسه بر عمیق بودن رابطه دو رزمنده دلالت کرده و همین به رابطه آن ها تعمیق احساسی خوبی می دهد و شهادت یکی بر مخاطب تاثیر لازم را می گذارد. در ادامه فضای احساسی با رابطه مرضیه و پدر جانباز شیمیایی که شهید شده پررنگ تر می شود. رابطه دختر و پدری همواره از تاثیر بیشتری برای مخاطب بهره مند است و لذا نویسنده در این خصوص انتخاب خوبی کرده است.
اسامی هم برای شخصیت ها خوب انتخاب شده به خصوص نام مرضیه و در عین حال بی نامی پدرش که بر مظلومیت شهید می افزاید و همان بار احساسی را بیشتر می کند.
نکات زیادی را در مورد داستان می شود گفت که در فضای موجود نمی گنجد. اما نویسنده توانمندی های خوبی دارند.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
شهپر حیدری » یکشنبه 16 مهر 1396
با سلام.اقاي عباسلوي عزيز بينهايت ممنون از اينكه براي خوندن و نقد داستان من وقت گذاشتيد.و بينهايت ممنون از توضيحات كامل در مورد نقطه ضعفهاي كارم.با محبتها و زحمتهاي بدون چشم داشت همه ي شما بزرگواران براي نوشتن اين نقدها جاي اميدواري ست كه روزي همه ي ما دوستان با بهتر شدن قلممان و رعايت كردن تمام قواعد نوشتن،خستگي را از تن همه ي منتقدان عزيز دربياريم و ثابت كنيم كه زحمتهاي شما بيش از پيش بيني اوليه مفيد و با ارزش بوده و ما قدر شناس اين همه لطف شما عزيزان هستيم.موفق و سلامت باشيد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.