داستان در بازنویسی شکل می‌گیرد




عنوان داستان : ماموریت (نسخه سوم بازنویسی شده)
نویسنده داستان : شهپر کاوه

این داستان ویرایشی از داستان «ماموریت (نسخه باز نویسی‌شده)» می باشد.

از آمبولانس دوژ آمریکایی، پیاده شد. سرما، استخوان می ترکاند. برف تنوره کشان به سرو صورت گروهبان حمله کرد. در یک لحظه تمام گرمای داخل ماشین از تنش فرارکرد، ولرزخفیفی تیره پشتش را لرزاند. داخل بهداری پادگان شد. مریض ها در صف انتظار، خمار نشسته بودند. دکتر شیفت عصر بی صبررانه منتظرش بود. تا او را دید، به سمتش رفت وگفت: « دیر کردی گروهبان!، یه ماموریت فوری داریم، یه زائو بد حاله، باید سریع به کرمانشاه منتقل بشه!.»
گروهبان پا چسباند، بعد ازسلام نظامی وبرداشتن کلاه، با صدای رسایی گفت: « چشم جناب سروان» انعکاس صدا و پایش، در بهداری پیچید، از جلوی بیماران گذشت، و چُرت شان را پاره کرد وهمه با تعجب به آن دو خیره شدند. گروهبان دستی به سیبل چخماقی وسیاهش کشید، نگاهی به ساعت بزرگ سالن انداخت و با خودش گفت: « با ایی برف وبوران، توگردنه چهارزبر!»
دکتر از بالای عینکش نگاهی به او انداخت وگفت: « چیه گروهبان؟ چیزی گفتی!؟» و پرستار را صدا زد تا زن را از اتاق مامایی بیاورد. دوباره به گروهبان که دم در ورودی خشکش زده بود نگاه کرد و گفت: « هنوز که اینجایی!، سریع آمبولانس رو بیار دم در!.»
گروهبان دوباره پایی به احترام چسباند، و از در خارج شد. کلاه را روی سرش گذاشت و تارهای سفید شقیقه اش را پوشاند. به آسمان نگاه کرد. هوا بدطوری دل آشوب بود. دانه های برف می چرخید، لول می شد، و به سرو رویش می ریخت. با خودش گفت: « چه بدبختی گیر کردم، خدایا کمکم کن.! بعداز این ماموریت ، انتقالی می گیرم وبرمی گردم کرمانشاه. آخه مه با این زن حامله تو این هوا چه بکنم!؟»
چادرِ سیاه گل ترمه ای دور بدن زن زائو پیچیده شده بود و اورا خیلی لاغر و نحیف نشان می داد، بزرگی شکمش غیرطبیعی بود. گونه های برجسته و رنگ پریده اش، اورا کم سن وسال نشان می داد. ساک کوچکی در یک دستش بود و با دست دیگر چادرش را به کمر گرفته و ناله می کرد. باد و بوران طره ایی از موهای مشکی اش را از زیر روسری گل گلی، به رقص کشانده بود. پرستار بهداری کمکش کرد تا سوار آمبولانس شود. گروهبان ساک راکنار تخت، بغل پای زن گذاشت، و در ماشین را بست.
روی آمبولانس لایه ایی از برف نشسته بود. شیشه ها را با دست پاک کرد. هیکل درشت وسنگین اش را پشت فرمان جا داد. بخاری ماشین حال ندار وکم بنیه، گرمای ملایمی داخل ماشین پخش می کرد. از دژبانی پادگان عبورکردو بعد از ده دقیقه، روی جاده اصلی افتاد. صدای ناله های زن به گوش گروهبان رسید، از دریچه کوچک پشت سرش به او نگاه کرد. زن روی تخت شکمش را با دست گرفته بود وجلو وعقب می رفت و با لحجه ترکی می نالید. گروهبان دلش برای زن سوخت. پایش را روی گاز گذاشت. آمبولانس ناله کنان، سینه جاده را می شکافت و جلو می رفت. صدای قیژقیژ برف پاکن با صدای ناله های زن کابین اش را پرکرده بود. داشبرد را باز کرد، چراغ قوه و کارد سنگری را کنار زد و جعبه سیگار اشنو و فندک بنزینی اش بیرون آورد و دانه ایی روشن کرد. از دریچه زن را دید، که از سرما جمع شده واز درد پیچ وتاب می خورد. با صدای بلند گفت: «خواهرم دوتا پتو سربازی زیر تخته، به پیچ دورت، تا سردت نشه!.»
زن برگشت ونگاهشان به هم افتاد. گروهبان از دیدن چهره تکیده ورنگ باخته ی زن یکه خورد. دوباره به جاده سفید و یک دست خیره شد. نمی دانست برای زن چه کار کند. یاد حامله گی زن خودش افتاد، که برای زایمان هر دو تا بچه هایش، او در ماموریت بود و تنها شانس و دلگرمی اش در آن دوران خانواده اش بود، که در کرمانشاه زندگی می کردند. آه و دود سیگار را باهم بیرون داد؛ وته مانده اش را درجاسیگاری ماشین خاموش کرد. سفیدی برف چشمش را می زد. کوه ودشت، مثل خامه ی روی کیک درخشان و موج دار بود. دو تا ماشین از کنارش رد شدند. برف به آب افتاده زیر لاستیک ها قرچ قوروچ می کرد. دانه های درشت برف و باران به شیشه می خورد، مه روی جاده، شکم زده بود و دید را کم می کرد. گروهبان دستی به سیبل پر پشتش کشید. یاد دختر شش ماهه اش افتاد که تازه قهقه زدن را یاد گرفته بود، لبخند روی لبانش نشست. با خودش آرام آهنگی را زمزمه کرد: « له بیستون وارانه، وارانه اویشن اشکی دو چاااوی فرهادی سرگردانه، ای داد فلک وبی کسی، چه بکم نیه فریاد رسی!.»
صدای جیغ زن تعادلش را بهم زد. کمی به چپ و راست جاده منحرف شد، به سختی ماشین را کنترل کرد و به حالت عادی برگرداند . در حالی که نفس نفس می زد، گفت: « ای بابا، قلبم از جاکنده شد، شانس آوردیمان اگه ماشینی تو جاده بود حتماً تصادف می کردیماا!.»
برگشت به زن نگاه کرد. زن ایستاده ، دستهایش را به بدنه ماشین تکیه داده بود و فقط داد می زد. گروهبان با صدای بلند گفت : «خواهرم بشین، داریم به گردنه نزدیک می شیم. یه ساعتی مانده برسیم تحمل بیار اَاه، تونه خدا بلند نشو!، هی مانده خون زن وبچه مردم بیاد گردنمان!.»
زن داد زد: « قارداش ، قارداش، داد ما یَتر!»
گروهبان ماشین را نگه داشت واز آن پیاده شد. سوز برف چشمانش را جمع کرد. در پشت آمبولانس را باز کرد. زن تا او را دید روسری اش را مرتب کرد و روی تخت نشست. رویش را از گروهبان برگرداند، روسری اش را به دندان گرفت. صدایی خفه و عجیب از گلویش بیرون آمد. از درد پوستش تیره شده بود. گروهبان موجی از برف و سرما را، با خود به داخل ماشین برد. زن خود را جمع و جور کرد، ازخجالت وترس به گوشه ی تخت چسبید. گروهبان به طرفش خم شد. زن خود را جمع تر کردو با چشمان عسلی و بی نورش به گروهبان خیره شد. گروهبان سریع پتو ها را از زیر تخت بیرون کشید و کنارش گذاشت. با اشاره به پتو، دایره ایی در هوا کشید وگفت: « به پیچ دور خودت تا سردت نشه؛» و سریع از آمبولانس پیاده شد، با خودش گفت: «خدایا ، حرف مه حالیش نمیشه!.»
فاصله ی بین آسفالت وجاده خاکی، مشخص نبود. داشت شب می شد، و انعکاس برف، هوا را کمی روشن نگه داشته بود. گردنه، لباسی سفیدپر چینی به تن داشت و مه روی جاده رفته رفته غلیظ ترمی شد. سرما، رعشه ایی از زیر اُورکت به هیکل تپل گروهبان انداخت. تند تند برفهای جلوی شیشه و آینه بغل را پاک کرد وسوار شد. برف داخل پوتین اش رفته بود و پاهایش را مور مور می کرد. صدای زن، بلندتر شده بود و بدون هیچ حجب وحیایی داد می زد. یا علی گویان دوباره راه افتاد. ماشین آرام آرام از گردنه بالا می رفت. سمت راست جاده دره ایی عمیق بودکه حالا در این غروب، وحشتنا ک تر به چشم می آمد. گروهبان دعا و صلوات می فرستاد و به جاده سفید ومه گرفته خیره شده بود. ماشین هن هن کنان حرکت می کرد. تعادل آمبولانس در جاده به سختی حفظ می شد. در سربالایی لیز می خورد. باید هر طور شده این زن را به بیمارستان می رساند. در گردنه بوران بود و برف و باران با هم می بارید. در یک ساعت گذشته فقط دو ماشین از کنارش رد شده بودند. با تاریک شدن هوا ترسی به دل گروهبان نشست.
صدای زن را از دریچه شنید که می گفت: « اللَه دادمایَتر، اللّه غَریِبَم بوجادّه، ده بیر اِلَه میشم ، اللّه مَنَه کمک لَه!»
گروهبان از عصبانیت سیگاردیگری روشن کرد. مانند ریسمانی از آسمان و زمین آویزانش کرده بودند. نمی دانست چه کار کند! دلش برای زن غریب می سوخت. ارتفاع برف روی گردنه هم هر لحظه بیشتر می شد. از طرفی مه غلیظ، دیدش را خیلی کم کرده بود. دوتا پیچ گردنه را با احتیاط رد کرد. داشت فکر می کرد که: « چه شانس بدی دارم، اگه بچه اش تو جاده به دنیا بیاد، تو ایی برف وبوران چه خاکی به سرم بریزم!.»
مشتی روی فرمان کوبید. آتش سیگار روی شلوارش افتاد، هول شد. با دست آتش سیگار را از روی شلوار پرت کرد. حواسش یه لحظه از فرمان و جاده پرت شد. ماشین به چپ و راست رفت از روی برف ها لیز خورد و از جاده خارج شد. ماشین به طرف دره رفت. گروهبان، فرمان را یا علی گویان برگرداند. برفها فرمان ماشین را در دست گرفته بودند. ماشین به طرف دیگرجاده وکوه رفت، کنترل ماشین از دستش خارج شد. آمبولانس از سراشیبی لب جاده، پایین رفت و با صدای وحشتناکی به صخره ی پای کوه برخورد کرد و ایستاد، و دود سفیدی از آن بلند شد. در یک لحظه یاد زائو افتاد. از پنجره کوچک نگاهش کرد زن با پتوی روی شانه اش، به گوشه ی تخت پرت شده بود. پایین رفت وقتی از سلامت زن خیالش راحت شد، به طرف جلوی ماشین رفت. آب داغ برف های زیر ماشین را آب کرده بود، واز آن بخار بلند می شد. محال بود ماشین از آن گودال بیرون بیاید. ناامید سوار ماشین شد، به خودش لعنت فرستاد! چهار ستون بدنش می لرزید. زن صدایش بلندتر شده بود. سرش را روی فرمان گذاشت باید از دهات سرگردنه، کمک می آورد. زن اگر در ماشین می زایید، تا صبح خودش و بچه اش از سرما یخ می زدند. حسابی سر انگشتی کرد، نیم ساعتی تا دهات با پا راه مانده بود، البته بدون حساب سرما وبرف و گرگ.
صدای زن را شنید که داد زد: « اللّه اوشاق مه گَه لم جَلِر، آ آ آی اللّه، آ آی مَنَه کمک لَه. آگای راننده کمک لَه اوشاقم گه لم جَلِر، آ آ آی، آ آ ی»
گروهبان سریع جعبه کمک های اولیه و فلاکس چایش را برداشت و به عفب ماشین رفت. زن از درد به خود می پیچید، نه سرما را حس کرد، نه آمدن گروهبان را فهمید. فقط داد می زد و با لحجه خودش کمک می خواست. گروهبان روی تخت روبرویش نشست و با ایما و اشاره گفت: «خواهرم نگران نباش، هرطوری شده میرم کمک میارم!، باید خودتم کمک کنی. یه چای گرم بخور تا ببینم چکار کنم!»
چوب پنبه ی فلاکس را کشید و چای داغی در لیوان درش ریخت و، با قند به دست زن داد. زن نیم خیز شد و چای داغ را سر کشید و گفت: « تشکر لر.»
چای داغ عرقی به چهره زن انداخت ودوباره درد هایش شروع شد. گروهبان گفت: « الان آتش باز می کنم، شاید کسی بیاد کمک مان، تازه گرگها هم از آتش می ترسن!»
گروهبان بغض گلویش را قورت داد!. اُورکتش را بیرون آورد و روی شانه زن که می لرزید، انداخت و پتو ی پشم بزی سیاه را دورش انداخت و با اشاره دست گفت: « خودته گرم نگه دار، تا مه برم از دهات بالای گردنه کمک بیارم. درآمبولانسه می بندم نترس، تو در امانی، منم زود برمی گردم.»
می خواست پیاده شود، صدای زن او را برگرداند. صدایی خط افتاده، که از ته چاه می آمد، با ناله گفت: «آگای راننده، قارداش، اللّه یسین راضی اُسون.»
گروهبان کلاهش را روی سر گذاشت، و در را پشت سرش محکم بست. لاستیک یدک را به سختی از زیر ماشین بیرون کشید و لب جاده آتش زد. صدای گرگ ها را از دور می شنید . آتش جلوی حمله آن ها را می گرفت. دلش از ناله و فریادهای زن ریش می شد، زمان برایش خیلی مهم بود. از داشبرد ماشین کارد سنگری و چراغ قوه را برداشت. سرما از لباس فرم ارتشی عبور می کرد و به استخوانش می زد. نور آتش فضای اطراف ماشین را روشن کرده بود و دیگر برف نمی بارید. باید زودتر کمک می آورد. برف تا بالای زانویش آمده بود و راه رفتن را سخت می کرد. چراغ قوه را به تپه ودره انداخت. مه همه جا را مات وبی رنگ کرده بود. هیکل چاقش را به زور توی برف ها می کشید. گلویش خشک و نفس اش خِس خِس می کرد. برگشت و ماشین رادر خم جاده دید که در حاله ایی از نور و آتش بود، گرگها دور ماشین می چرخیدند. گروهبان گامش را تند کرد. نیم ساعتی راه نرفته بود، که صدای خرناسی توجه اش را جلب کرد، برگشت. چراغ قوه با چشم های براق گرگی تماس پیدا کرد. از ترس شوکه شد، کم مانده بود قلبش از لباس بیرون بپرد. می خواست داد بزند شاید گرگ بترسد. اما صدایش یخ زده بود وتا دو قدمی اش هم نمی رفت. دندان های درشت گرگ در نور چراغ قوه که پرت پرت می کرد، می درخشید. می دانست اگر این پیچی جاده را دور بزند به روستا می رسد. به سختی شروع به داد زدن کرد وکمک خواست. گلویش خشک و تیغ خورده بود. هر قدمی که برمی داشت گرگ هم، با پای او حرکت می کرد. اگر پشت به گرگ می کرد کارش ساخته بود. کارد سنگری را محکم در دستان یخ زده اش فشرد. سرما دست وتنش را بی حس کرده بود، دوباره به سختی شروع به داد زدن کرد. صدای عوعوی سگهای ده، در دل کوه پیچید. قوت قلب گرفت، چند بار با صدای بلندتری کمک خواست. گرگ به ده قدمی اش رسیده بود. چراغ قوه را جلوی گرگ گرفته بود و عقب عقب می‌رفت. صدای سگها نزدیک شده بود و فریاد مردمی که با هوهو کردن می خواستند گرگها را فراری بدهند. گروهبان خوشحال شد و با خودش گفت: «قربانت برم ای خدا نوکرتم، می دانستم تنهام نمی‌زاری» و دوباره شروع به داد زدن وکمک خواستن کرد. گرگ به خود جسارت داده و در چند قدمی گروهبان منتظر فرصت بود. نور چراغ قوه ضعیف وضعیف‌تر شد، وبعد همه جا در تاریکی فرو رفت.
گرگ، او را در برف غلتاند و چراغ قوه به کناری پرت شد. پنجه ی گرگ، یونیفورم و کمی از سینه اش را پاره کرد. در یک لحظه زن و دو فرزندش از جلوی چشمانش گذشت و زن غریبی که توی ماشین بود. چشمان گرگ در تاریکی می درخشید. دندانهایش را در بازویش فرو کرد و عربده ی گروهبان سینه ی کوه را شکافت. گروهبان چاقوی سنگری را در پهلوی گرگ فرو کرد. ناله ی گرگ بلند شد. سگها به گرگ حمله کردند و گرگ را در چند قدمی اش در برف غلتاندند. صدای خرناس و عوعوی سگها در گوشش پیچید وچشمانش سیاهی رفت. نور چراغ تراکتور و مردم روستا را، تار می دید. سفیدی برف ها رنگ سرخی به خود گرفتند، سرما را دیگر حس نمی‌کرد. صداها دورتر و دورتر شد وچشمانش روی هم افتاد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم. داستان شما همان مرتبه‌ی اول هم کار خودش را کرده بود؛ خواندنی بود و خوش‌ریتم. با شوق و شور زیادی آن‌را پیگیری کردم و خواندم. انگار نه انگار که این داستان را به منظور نقد کردن و یا صحبت کردن در مورد آن می‌خوانم، انگار کتابی را از کتابخانه‌ام به قصد خواندن برداشته‌ام و حالا داستانی از آن‌را می‌خوانم و با خواندنش تفریح کنم. اولین مسأله‌ای که در مورد نسخه بازنویسی شده آن باید بگویم، این است که ممنونم که اهمیت بازنویسی را درک کردید. هیچ نویسنده‌ای در دنیا وجود ندارد که بدون درک اهمیت بازنویسی داستان تبدیل به نویسنده بزرگی شده باشد. آقای همینگوی به عنوان یکی از بزرگ‌ترین نویسنده‌هایی که می‌شناسم در ارتباط با اهمیت بازنویسی می‌گوید داستان در مرحله بازنویسی شکل می‌گیرد. اما بازنویسی شرایطی دارد؛ وقتی شما داستانی را بعد از بازنویسی ارائه کردید یعنی این داستان را شما بارها بررسی کرده‌اید و به نظرتان رسیده بیشتر از این کاری از شما برای این داستان برنخواهد آمد. یعنی شما چندین مرتبه آن‌را با دقت خوانده‌اید و از نظر شما هیج ایرادی به داستان وارد پس حداقل ماجرا این است که در داستان غلط ناشی از سهل‌انگاری نباید وجود داشته باشد چیزی مانند «بی‌صبررانه» که در همان خطوط ابتدایی داستان به چشم می‌خورد و در ادامه‌ هم کلمات اشتباه دیگر که در جای‌جای داستان وجود دارند مانند «عفب» به جای «عقب». پس به من حق بدهید که این بازنویسی را زیاد جدی نگیرم. وقتی از بازنویسی حرف می‌زنیم، از مفهومی عمیق‌تر از غلط‌گیری یا لکه‌گیری صحبت می‌کنیم. گاهی لازم است شما برای بازنویسی داستانتان کل داستان را کنار بگذارید و از نو آن را بنویسید و تغییرات بعدی را روی نسخه جدیدی‌ که نوشته‌اید اعمال کنید. صافکار‌ها اصطلاحی دارند به نام «بدون رنگ درآوردن ماشین» یعنی سعی می‌کنند بدون دخل و تصرفی ماشین تصادف‌کرده را به حالت قبل از تصادف برگردانند. این تکنیک در بازنویسی داستان به کار نمی‌آیند، یعنی نمی‌شود روی همان فایل متن قبلی یکی دو کلمه را پاک کرد و یکی دو کلمه‌ی دیگر جایگزینش کرد. وقتی صحبت از بازنویسی است صحبت از فدا کردن خیلی چیزهاست. صحبت از حذف شدن پارگراف‌ها و جانشین شدن پارگراف‌های جدید. اگر بخواهم در یک جمله جان مطلب را ادا کنم باید بهتان بگویم که در بازنویسی قبل از هر چیزی باید از نسخه قبلی داستانتان دست بشویید. اما در مورد نسخه بازنویسی‌شده داستان؛ به گمانم مرتبه پیش هم در مورد علامت تعجب حرف زدیم. راستش نمی‌دانم که چرا این‌همه از علامت تعجب استفاده می‌کنید؟ علامت تعجب در صحبت‌های راوی تقریبا معنایی ندارد چون این علامت آخرین چیزی است که راوی به واسطه آن اعجابش را به مخاطب می‌رساند. راوی باید با درمیان گذاشتن درونیاتش یا که با کردارش به من مخاطب بفهماند این رویداد یا این حرف باعث تعجبش شده است. بدترین کاری که می‌تواند بکند این است که بگوید من تعجب کردم و از آن بدتر این است که علامت تعجب بگذارد. اما علامت تعجب در دیالوگ می‌تواند نشانه این باشد که این تعجب‌کردن‌های گاه به گاه از خصوصیات کاراکتر است که این یکی هم زیاد دلپذیر نیست اما به اندازه قبلی بد نیست. به نظرم استفاده شما از علامت تعجب بیشتر از روی عادت و بدون پشتوانه است لطفا در استفاده از این علامت دقت بیشتری به خرج چون در داستان معنای دیگری می‌دهد. از انصاف نگذریم بعد از این داستان شما روی ریتم می‌افتد و تا لحظه‌ی از کنترل خارج شدن ماشین با ضرباهنگی بسیار مناسب و روایتی نفس‌گیر به‌خوبی ادامه پیدا می‌کند. تا لحظه‌ی تصادف داستان شما فقط به غلط‌گیری احتیاج دارد اما به نظرم برای خارج شدن کنترل ماشین باید دلیل دراماتیک‌تری پیدا کنید. به نظرم یک لحظه غفلت یا یک لحظه حواس‌پرتی دلیل مناسبی نیست نه برای شما به عنوان داستان‌نویس و نه برای شخصیت داستانتان چون شما سعی در نشان دادن وجدان‌کاری او دارید و این غفلت با شخصیت شما کمی در تضاد است برای این یا باید فکر او را بیشتر مشغول کنید و به فکر او وارد شوید که این غفلت ساخته شود یا که از دلیلی بیرونی مانند گرگ یا هر چیز دیگری استفاده کنید. اما مساله اصلی در مورد پایان داستان است. به نظرم در انتهای داستان شما متن تمام می‌شود اما داستان نه، به نظرم پارگراف آخر پاراگراف مناسبی برای انتهای داستان نیست. در پایان باز معمولا شرایطی هست مثل این‌که داستان در انتها ما را در موقعیتی قرار بدهد که با توجه به داده‌های داستانی بتوانیم دو یا نهایت سه انتهای مشخص را برای داستان متصور شویم و با توجه به شناختی که از شخصیت‌ها و اتمسفر داستان پیدا کرده‌ایم یکی از این انتخاب‌ها انتخاب پررنگی باشد. اما در مورد داستان شما به نظر می‌رسد که قهرمان داستان مرده است و با این پایان، زن هم سرنوشتی جز این نخواهد داشت. این‌که چه بلایی سر قهرمان داستان شما آمده مهم نیست چون داستان، داستان از خودگذشتگی اوست اما ما باید کمی از کیفیت گذشته‌ی او با خبر باشیم و آن خرده‌روایت‌های مربوط به گذشته او مانند مسأله زنش که فقط اشاره‌ای گذرا به آن می‌شود باید کمی پررنگ‌تر شود. مثلاً این‌که او از او به‌وقت زایمان زنش سهل‌انگاری سر زده باشد و حالا در این موقعیت جدید با توجه به از خودگذشتگی او متوجه تحولی که در این شخصیت از زمان زایمان زنش تا ماجرای داستان صورت گرفته. اما در مورد بازنویسی دیالوگ‌ها و سایر نکاتی که در داستانتان وجود داشت باید بگویم که دست مریزاد، حالا دیالوگ‌ها جان‌دار شده‌اند و داستان شما خواندنی‌تر. ببخشید که این‌قدر به شما سخت می‌گیرم. مطمئنم چند مرتبه‌ای سخت گرفتن لازم است تا شما تبدیل به نویسنده‌ای پرمخاطب بشوید که مخاطب‌هایش از خواندن داستان‌هایش لذت می‌برند. باز هم ممنونم که بازنویسی را جدی گرفتید. به امید این‌که در آینده داستان‌های بیشتری از شما بخوانم و همین‌طور لذت ببرم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۱
شهپر کاوه » پنجشنبه 19 مهر 1397
سلام استادخانری عزیز، ببخشید با این داستان شما را زیاد اذیت کردم ولی بسیار بسیار آموختم. ممنونم از توجه به خط به خط متن داستان هر جمله شما برایم درسی بود که کمتر کسی می توانست به من بیاموزد اگر فقط یک بار دیگر اجازه بدهید متن اصلاح شده را برایتان بفرستم در حقم لطف کرده اید. بدبختانه کمی عجول هستم وهمیشه ضربه اش را خورده ام. تمام مواردی که فرمودید را رعایت کرده و برایتان می فرستم. با تشکر شهپر کاوه

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.