ضعف در فرم و محتوا، ساختار اثر را آسیب‌پذیر می‌کند




عنوان داستان : نذر حاجي
نویسنده داستان : عاطفه یزدانی فر

ملتمسانه نگاهم میکرد. سرش گاهی به راست و گاهی به چپ خم، گوشهاي خرگوشي درازش به همان سمتي كه سر خم ميكرد آويزان ميشد. دور گردنش طناب ضخیمي گره خورده، زبان را تا نیمه از دهان بیرون آورد آرام آرام خودش را به من نزدیک میکرد. مش رمضان پشت سرش ایستاده بود در دست راستش سوهان، با دست دیگرش کارد بزرگی را به سوهان میکشید با صدای قدمهای مش رمضان به خود آمد زبان را به داخل برد. جست و خیز زد به فراررر؛ آن بدو...مش رمضان بدو، کل حیاط خانه را دور زدند. به دیگ و کاسه و کمچه برخورد ميکردند. زبان بسته نزديك حوض وسط حياط رسيد كمي به عقب رفت خودش را جمع كرد و از روي حوض پريد؛ در هوا معلق ماند نتوانست خودش را به آنطرف حوض برساند به حالت نشسته درحوض افتاد مثل موش آب كشيده خيس خيس شد. خودش راجمع كرد سرپا ايستاد ودوباره پرشي زد و بيرون از حوض پريد. پايش به گلدان شمعداني كنار حوض برخورد كرد و گلدان به زمين افتاد؛ شكست، وقتي از حوض بيرون آمد تنش را به لرزه در آورد پشم‌هاي خيس‌‍‌‌‌‌‌اش را تكاند به طرفه باغچه دويد. صدای داد و بیداد عمه بتول بلند شد« بگیرنش ذلیل مرده هااا ای خداااا اندازه گاو میخورن عرضه ندارن از پس یه گوسپند بر بیان »مش رمضان كارد به دست دنبالش ميدويد، غلام روي دو رج آجر دور باغچه نشسته، سيگاربه كام ميكشيد و دود را از دهان و دماغ عقابيش بيرون ميداد با شنيدن صداي فرياد عمه از جايش بلند شد و مقابل حيوان بخت برگشته سینه را سپر کرد؛ زبان بسته راه را از بی راه تشخیص نمیداد با آن همه آدم دوربرش، ترسش بیش از حد شد ميخواست راه فرار پیدا کند. غلام با هیکل درشتش بر رويش پرید. نقش زمینش کرد بعد دندانهای یکی بود یکی نبود را از دهان بیرون انداخت و قاه قاه خندید به سختی شکمش را از روی زمین جمع کرد و ایستاد؛ دو دست زبان بسته در يك دست، دوپایش را با دست ديگر گرفت از روی زمین بلند کرد. در دستهای غلام آویزان، گردنش به سمت زمین متمایل شده بود هنوز با التماس نگاهم میکرد. شمسی خانم موهاي بهم ريخته‌اش را با انگشت زير روسري برد چادرش را از روي شانه به سر كشيد و گفت«قربون دستت غلام خاله ببر سمت حوض خونشو بریز تا راحت شسته‌شه حوصله بشور و بساب ندارم کم با ِپهنش خونه رو کثیف نکرده کمر ندارم دیگه بخداااااا، اگه واسه نذر خدا بيامرز حاجی نبود عمرا اجازه میدادم گوسفند بیارن تو خونه» چادر را دور کمر حلقه كرد و گره داد سمت عمه بتول رفت، عمه کنار تنورگَِلي گوشه حياط نشسته بود و نان میپخت، خمیر را با وردنه باز کرد تا نگاهش به من افتاد ابروهاي منحني كوتاهش را درهم كشيد چشمهاي باداميش را تنگ تر كرد دماغش را بالاي سرانداخت وردنه را بالا برد گفت «هووووی اکرم عمه بدو اون سفره نخی رو بیار نون‌ها رو بزار داخلش...» گیج نگاهش ميکردم سفره نخی!!! چه میدانستم کجاست؟ ... خمیر پهن شده را به دیواره تنور چسباند؛ پشت دستش را به پیشانی بلندش کشید و داد زد «مگه با تو نیستم، ذلیل بمیری ایشالااا برو پستو سفره نخی رو بزار روی طَبَق بیار نونااام سوخت... » سر را به طرف شمسی خانم برگرداند پچ پچ کنان در گوشش حرفهایی زمزمه کرد ابروها را بالا و پایین برد صداي خنده هردوشان بلند شد ... با رفت و برگشتم دیگر خبری از نگاه‌های ملتمسانه نبود مش رمضان و غلام سرش را گوش تا گوش بریده بودند و زبان بسته را به دار آویخته؛ پوستش را از تن جدا ميکردند بوي خون عطر نان را كم رنگ كرد. سنگ فرش‌هاي كوچك اطراف حوض پوشيده از خون بود، شمسی خانم النگوها را در دستش بالا پایین کرد. دستهايش را رو به آسمان گرفت و محکم فرياد زد «نامسلمون ازش نخوره ایشالااا بی دین ایمون ازش نخوره الهی... خدایا خودت قبول کن نذر هرسال حاجیو»همه صلوات فرستادن، گوشه‌ي روسری را بلند کرد اشکها را پاك و با دست دماغ كوفته‌اي را در صورت گرد و تپلش چرخاند «اااییییییییی حاجی کجایی؟؟ كه بعد تو ایی دنیا ارزش نداره» ديگ بزرگي را بلند كرد و سمت غلام و مش رمضان رفت گوشتها را شست و در ديگ ريخت شروع به پخت و پز غذااا كرد؛ حرفهاي شمسي خانم ذهنم را غلغلك ميداد «نامسلمون؟؟؟» غرق در فكربودم صدای تشر عمه بلند شد. «اوووووف پس کجا موندی دختر؟ بدو بیا نون سوخت تو تنور »با عجله به طرفش رفتم، نان‌هاي برشته شده را يكي يكي از تنور بیرون آورد و گذاشت روی سفره نخی، نان‌ها را در سفره چیدم گرم بودند. عمه با دست خمیریش محکم به سرم کوبید.« همون بهتر که نرفتی خونه شوهر صد بار گفتم نون داغ رو توی پارچه نمی پیچند، خمیر میشه» سری تکان داد نان بعدی را محکم به تنور زد یادم نبود همچین حرفی را زده باشد اعصاب نداشت بي اهميت از كنارش گذشتم تكه‌‌هاي شكسته گلدان را جمع كردم جوابش را ميدادم مثل مرغي كه تازه تخم گذاشته پشت سر هم غر ميزد حوصله داد و بیداد غرولندهايش را نداشتم؛ صورتش را چرخاند نگاه پرمعناي در چشمهاي شمسي انداخت. ابروها را بالا برد وبا صدايي بلند و گفت «شمسی جون شنیدی پشت سر مو قرمز چیا میگن؟؟» موقرمزهمسايه روبه رويمان، چند ماهي ميشد كه به محل ما آمده بود زني خوش اندام با چشمهاي درشت و خاكستري رنگ، دماغي راسته و گونه‌هايي برجسته، صورتش پر از نقطه‌هاي قهوه اي كم رنگ بود شبيه اثري كه بعد از بلند شدن پشه روي ديوار باقي ميماند. زيادي به پوستش پودر ميزد تا نقطه‌هاي صورتش را بپوشاند لبهاي باريكش را قرمزميكرد بوي عطرش تا دور دستها به مشام ميرسيد رفت و آمدهايش بسيار زياد بود. شمسی خانم همي به غذا زد كمچه را محكم به كناره ديگ كوبيد و گفت « حرف زياد میزنن خواهررر... بگو چی شنیدی تا ببینم شنیدم یا نه!! »عمه بتول دستش را کمی جلو برد چهار انگشت به سمت خودش کشید «بیا نزدیکتر بهت بگم چی شنیدم» شمسي خانم گامهايش را بلندتر برداشت و سريع به طرف عمه بتول رفت. گوشش را نزدیک دهان عمه برد. دست را محکم به صورت کوبید «راست میگی !!!خااااک عالم به سرش زنیکه از همون اول که آومد به محل حاجی گفت دَم خورش نشو پس بگووو حاجی یه چیزایی میدونست» دستهايش را بالا برد نگاهي به آسمان انداخت و گفت «نور به قبرت بباره حاجی ...» نگاهي به عمه انداخت دستش را به زير چانه برد « آدم شناس بود خدا بیامرز... تا یکی رو میدید میدونست چی تو چنته داره نورر به قبرت بباره حاجی» دوباره نگاهي به آسمان انداخت دستش را به بالا پرتاب كرد، عمه كمي صدايش را بلند تر كرد. نگاهش را در نگاه شمس خانم انداخت « باورت ميشه شمسي پسر مش رمضون خودمون با مو قرمز» چند بار زبانش رو به دندانهاي جلو زد و نوچ نوچ كنان« ميگن عاشق شده ... بيچاره مش رمضون بفهمه سر به بيابون ميزنه آبروي ريخته، مثل آب ريخته است جمع كردنش محاله » شمسي خانم لبهايش را با دندان گاز ميگرفت و رها ميكرد. سگرمه ها را به هم كشيد « عشق كجا بود قرو غبيله نميريخت قصاب سر كوچه بهش دل نميداد چه برسه پسر مش رمضون... زنيكه نه اصلش مشخصه نه نسبش، ريخت و قيافش كه ديگه بماند » با شنيدن صداي شمسي خانم گوش هاي غلام تيز تر شد براي اينكه بهتر بشنود خودش را به لبه حوض رساند دولا شد دهان را زير شير آب گرفت آنقدر آب در خندق بلايش ريخت تا از نفس افتاد. چشمش به هندوانه وسط حوض خورد زير چشمي نگاهي به اطراف كرد عمه بتول مشغول پهن كردن چانه خمير آخرين نان با وردنه بود شمسي خانم نان‌هاي باقي مانده را از تنور بيرون مي ‌آورد سرگرم حرف زدن بودند، خيالش كه جمع شد كسي حواسش نيست تنش را كمي جلوتر برد و دستهاي درازش را به هندوانه رساند واز آب حوض بيرون كشيد دست در جيب برد چاقوي ضامن دار را بيرون آورد بر روي زمين نشست هندوانه را وسط پاهايش قرار داد. دو نيمش كرد مغز هندوانه را يكجا بلعيد. لپهايش بيرون زده بود. آب از دوطرف دهان و قسمتهاي خالي از دندانش خارج، روي ته ريشش سرازير شد. با پشت آستين پر از چرك لباس سفيدش دهان و اطراف چانه را پاك كرد. لبهايش را كمي جمع كرد و دانه‌هاي هندوانه را مسلسل‌وار از دهان به بيرون پرتاب كرد با صداي پرتاب كردن دانه‌ها، عمه چرخيد چشمش كه به غلام افتاد وردنه را محكم پرتاب كرد گفت «جز جگر بگيري الهي صد دفعه نگفتم مثل آدم بخور، آدم باش ...نميميري از دستت راحت شم » غلام جا خالي داد وردنه چند قدم آنطرف تر به زمين خورد و شكست؛ با دستهاي پر از خميرش به سرو صورت خود كوبيد سر را به سوي آسمان گرفت انگشت را در يخه لباسش انداخت ولباسش را تكان ميداد «خدايااااا اين چه عذاب الهي بود كه به من دادي» دوباره محكم با دو دست به سر كوبيد. نگاهش به من افتاد انگشت اشاره‌اش را سمتم گرفت داد زد « هي اكرم خر نشي شوهر كني ببين اينم شوهر آيينه دق...»بعد دستش را مشت كرد ومحكم به قفسه سينه كوبيد؛ شمسي خانم دستهاي عمه را گرفت او را در آغوش كشيد سعي بر آرام كردنش ميكرد « اخ شمسي ميبيني چه زجري ميكشم خدا ازش نگذره آقام خدا بيامرز از ترس اون زن عفريته‌اش من سپرد به دست اين يلاقبا به خيالش خوشبختم كرده، سفيد بخت شدم. خدا رو شكر كه بچه ام نشد. خدا رو شكررر.... الهي خير نبينه اگر شوهرم نمي داد منم مثه مو قرمز برو بيا داشتم مگه چي ازش كم دارم» شمسي خانم ما بين انگشت شصت و اشاره رو به دهان برد گازگرفت دست را چرخاند و گاز گرفت « استغفرالله، استغفرالله كفر نگو زن...» غلام دستش زير يخه برد با ناخن‌هاي پر از چركش شروع به خاراندن موهاي روي سينه كرد بعد دست را به سمت ريشهايش برد و خاراند؛ با صداي از ته چاه در آمده و خش دار زير لب گفت« تو كجا، مو قرمز كجا....» چشمهايش برق خاصي زد آب گلويش را قورت داد با انگشت شصت دستي به دماغش كشيد« تيكه ايه براي خودش.. » با شنيدن حرفش عمه بتول از كوره در رفت مثل اسپند روي آتيش شد تكه سنگ كناره تنور را برداشت و به سمت غلام پرتاب كرد « مرتيكه چش سفيد، صبر كن نشونت ميدم تيكه كيه؟ وقتي چشاتو از كاسه در آوردم ميفهمي صبر كن..» سنگ به پاي راست غلام برخورد كرد؛ خم شد با دست هايش پا را بغل كشيد صداي فريادش بلند شد، عمه چوب بزرگي را به دست گرفت و سريعا سمت غلام حمله ور شد و گفت« دِ قوزميت اون موقع كه پاشنه در خونه آقام رو از جا در آوردي از اين تيكه ها نديدي حالا فيلت يادِ هندوستون افتاده؟ » محكم چوب را به سر غلام كوبيد صداي فرياد غلام بلندتر شد ازته دلش داد ميزد. خون از سرش جاري شد. دستش را به سر كشيد چشمهايش ريزتر كرد و دماغ را بالا برد بررويش چين انداخت دهان را تا آنجايي كه شد بازتر كرد و فرياد ميكشيد. ذره هاي هندوانه لابه‌لاي دندان هاي زرد و كرم خورده اش ديده ميشد. صدايش را بلند تر كرد و گفت « تو حوضي كه ماهي نيست قورباغه سپهسالاره» عمه بتول ازشدت عصبانيت ميلرزيد دوباره چوب را بالا برد ضربه‌اي ديگر زد اين بار به دست غلام خورد بعد رويش را طرفه شمسي خانم گرداند و گفت «ميبيني خواهر ميبيني چه به روزم اومده منه خر رو بگو كه براي كي پستان به تنور چسباندم، سايه سر حسابش ميكردم بهم ميگه قورباغه عه عه عه....» غلام از درد نعره ميزد اشكهايش با خون سرازير شده سرش يكي شد صدايش را بلند تر، پره‌هاي بينيش را بازتر كرد گفت « زنيكه سليطه چرا ميزني؟ حيف آقام گفته دست رو ضعيفه جماعت بلند نكنم وگرنه ميدونستم چه به روز و روزگارت بيارم » عمه دوباره چوب را بالا برد تا ضربه اي ديگر بزند« خوبت شد هرچي ديدي از چشم خودت ديدي.... نه بيا بزن مرد نيستي اگه نزني» شمسي خانم دستش را محكم گرفت و پايين آورد « بر شيطون لعنت بفرستيد نگاهي به اطرافتون بندازين » همه همسايه ها جمع شده بودند انگار كه آمده‌اند تماشاخانه، مو قرمز هم آمده بود پسر مش رمضان كيف به دست پشت سرش قرار داشت معلوم نبود به جايي ميرفتن يا از جايي برميگشتند، با ديدنشان صداي عمه بتول بلند شد «گل بود به سبزه نيز آراسته شد... همينو كم داشتيم» نگاهش را در نگاه مو قرمز انداخت «بيا خانوم بيا ببين چه دسته گلي كاشتي » شمسي خانم انگشت اشاره را جلوي دهان و دماغ گرفت گفت « هيسس....يه دقيقه زبان به دهن بگير» عمه را بر روي سكوي جلوي خانه نشاند، تن و دستهايش ميلرزيد چشم غره به غلام نگاه ميكرد چشم ازش برنميداشت شمسي خانم همسايه ها را به خانه هايشان فرستاد تنها مو قرمز و پسر مش رمضان ماندند. مو قرمز سمت غلام رفت پسر مش رمضان هم به دنبالش، نزديك غلام شد نگاهي به زخم هايش كرد بدون آنكه سوالي بپرسد يا حرفي بزند كيف را از دست پسر مش رمضان گرفت و باز كرد و نوارهاي پارچه‌اي باريكي از كيف درآورد؛ جاي زخمها را پاك كرد و شستشو داد بعد با نوارهاي پارچه اي زخم‌هاي غلام را بست، كيفش را بلند كرد و به سمت درب حياط رفت شمسي خانم تشكر كرد مو قرمز نگاهي به شمسي خانم انداخت انگار كه نميدانست چه ميگويد بعد نگاهي به پسر مش رمضان كرد پسر مش رمضان چند كلمه اي با زبان نا آشنا برايش توضيح داد نگاهي به شمسي خانم انداخت خنده مليحي زد و دوباره به همان زبان جواب داد پسر مش رمضان پاسخ را معنا كرد از درب خانه بيرون رفتند؛ نزدیک اذان شد بوي غذا تمام محله را پر کرده بود، هركس به گونه‌اي گوشه‌اي از كار را به دست گرفت؛ تا پخش غذا‌ها سريع تر انجام شود. هنگام بردن شمسي خانم اصرار ميكرد بگويند « غذا نذر حاجيست، نصيب ميت از دنيا يه حمد است و قول هوالله به يادش قرائت كنند» براي تمام همسايه‌ها غذا برده شد. به جز مو قرمز، پشت پنجره آشپزخانه نشسته و در حاليكه به كوچه نگاه ميكرد. آرام آرام غذا ميخورد. درب خانه به صدا آمد دختر کوچكي ظرف به دست وارد خانه شد نگاهي به شمسی خانم کرد گفت «خاله غذای نذری میدین ببرم خونه؟ آخه خواهرم مريضه چند روزه كه غذا نخورده »عمه بتول چشم غره‌اي به شمسی خانم انداخت و با ابرو اشاره‌ای رفت گفت« دیر اومدی غذا تموم شده »دختر ظرف غذا را به پایین گرفت ونا اميدانه از خانه بيرون رفت، شمسی خانم خواست دهان باز کند حرفی بزند، عمه وسط حرفش پرید قیافه حق به جانبی گرفت و دستها را دور کمر حلقه زد «وااا شمسی جون خواهر این لشکر گشنه دور برتم بین... هم میخوان بخورن، هم میخوان ببرن بالاخره نذره دیگه » دخترك هنوز از خانه دور نشده بود نور زرد کم سوی خانه همسايه در صورتش افتاده بود، موقرمز با دیدن چهره ناراحت دختر بچه بيرون آمد. ظرف غذا خودش را به دست دختر داد لبخندي زد دستی به سر دختر کشید و به خانه رفت...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم عاطفه یزدانی‌فر سلام

«نذر حاجی» اولین داستانی است که از شما می‌خوانم و صحنه‌های ریز و کنش‌های ظریف و زنانه فراوان که در کار آمده، ما را امیدوار می‌کند که می‌توانیم خواننده داستان‌های حرفه‌ای و قدرتمند شما باشیم اما این داستان در واقع از اینجا شروع می‌شود: «شمسی خانم موهای بهم ريخته‌اش را با انگشت زير روسری برد چادرش را از روی شانه به سر كشيد و گفت: قربون دستت غلام خاله ببر سمت حوض خونشو بریز تا راحت شسته‌شه حوصله بشور و بساب ندارم کم با ِپهنش خونه رو کثیف نکرده کمر ندارم دیگه بخداااااا،...» یعنی در همین چند سطر متوجه می شویم کجاست، چه اتفاقی دارد می‌افتد و گوینده کیست و آنچه به آن‌ها نیاز داریم در همین سطرها هستند؛ بنابراین داستان به آن همه مقدمه‌چینی و صحنه‌ها و کنش‌های زنجیره‌ای به هم پیوسته برای قربانی کردن گوسفند نیاز چندانی ندارد؛ در واقع مخاطب فقط باید متوجه شود که گوسفندی دارد قربانی می‌شود و با همان کنش و گفتگوی میان شمسی خانم و مش رمضان این اطلاعات به خواننده منتقل می‌شوند. قطعا می‌دانید در داستان به‌ویژه در داستان کوتاه یک پاراگراف طلایی داریم به این معنی که نویسنده به اندازه همان چند سطر اولین پاراگراف داستان فرصت دارد به مخاطب کدهای درست بدهد و او را به قلب ماجرا بکشاند و اگر پاراگراف افتتاحیه با مقدمه‌ها و زیاده‌گویی‌های غیرضروری از دست برود، ممکن است خواننده حتی از خیر خواندن داستان بگذرد و برای به پایان رساندن کار حوصله به خرج ندهد. گفتگوهای کارآمد و طنز جاری در کنش‌ها هم از قوت‌های کار شما هستند. با این حال این همه آدم برای این داستان زیاد است و اگر پرداخت شسته رفته‌تری داشته باشید و با تکرار و تمرین بهترین شیوه ورود و خروج کنش‌ها و دیالوگ‌ها و رفت و برگشت‌های به‌موقع زمانی و مکانی را بشناسید، با داستانی به مراتب جمع و جورتر و بدون حاشیه‌تر روبرو خواهیم بود. یکی از نکاتی که به پرداخت بهتر و درست‌تر داستان می‌انجامد شناخت هدف اصلی اثر است. وقتی نویسنده بداند نشان دادن کدام ماجرا، کدام آدم، کدام اتفاق و ...برای داستان حیاتی تر است، همان ها را برجسته‌تر و پررنگ‌تر می‌کند. در داستان «نذر حاجی» گوسفند بیش از همه آدم‌ها دیده می‌شود، در حالی‌که نه موضوع اصلی است و نه شخصیت اصلی. درست است که می‌تواند کارکرد دلالت محوری داشته باشد اما خواننده داستان به دیدن زن موقرمز و دانستن ماهیت اتفاقاتی که به او مربوط می‌شود کنجکاوتر و مشتاق‌تر است تا به دیدن نحوه قربانی شدن گوسفند. داستان از نیمه به بعد دچار شتاب و دستپاچگی شده و پایانی که برای آن طراحی کرده‌اید تکراری و سانتی‌مانتال است. برای اینکه مخاطب به حال زن موقرمز دل بسوزاند به ابزار و پایان متفاوت‌تری نیاز داریم؛ پایانی که نخ‌نما و قابل پیش‌بینی نباشد. لطفا روی نثر داستان کار کنید؛ بسیار زیاد. داستان نثر بی‌نقص، صیقل‌خورده و درخشان می‌خواهد. بسیاری از افعالی که به قرینه حذف کرده‌اید، حذف به قرینه نیستند و به اشتباه حذف شده‌اند. لطفا به این نمونه نگاه دیگری بیندازید: «سرش گاهی به راست و گاهی به چپ خم، گوشهای خرگوشی درازش به همان سمتی كه سر خم می‌كرد آويزان ميشد... » به کوچکترین جزییات اثر اهمیت بدهید. فرم و محتوا یکدیگر را کامل می کنند. ضعف در هر کدام از آن دو، ساختار اثر را آسیب‌پذیر می‌کند. با این‌همه، این داستان از جمله آثار خواندنی و نویدبخش است و بسیار امیدوارم همچنان خواننده آثار فراوان و خواندنی شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۳
آناهیتا آروان » چهارشنبه 06 تیر 1397
منتقد داستان
سلام. نمی دانستم این اثر چندمین تجربه داستان نویسی شماست اما اگر اولی است، باید به شماتبریک بگویم چون به عنوان اولین تجربه عالی نوشته اید. تعدادی از صحنه ها و کنش های ریز و جزییات داستانی فوق العاده درآمده اند. آفرین. بسیار بخوانید و بسیار بنویسید. من و سایر دوستان در پایگاه نقد با همه توان در خدمت شما هستیم. برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم. منتظر داستان های فراوان و خواندنی شما هستیم.
عاطفه یزدانی فر » سه شنبه 05 تیر 1397
عذرخواهي ميكنم اين توضيح رو هم خدمتتون بدم اينكه تعداد نفرات اين داستان زياد شده مبني بر نا اگاهي بنده از چگونگي نوشتن داستان كوتاه نيست فقط هدفم اين بود كه داستان هاي كوتاه و بهم پيوسته بنويسم كه به رمان تبديل بشه
عاطفه یزدانی فر » سه شنبه 05 تیر 1397
با سلام ضمن تشكر و قدر داني از شما بابت نقد سازنده و ارزشمندتون، تمام نكاتي رو كه اشاره كردين بسيار جايز و منطقيست. بيشتر تلاش ميكنم و مينويسم و بلكه روزي موفق بشم و لازمه به خدمتتون برسونم كه هيچگونه اموزش در زمينه نوشتن نديدم. ونوشتن اين داستان بهمراه نقد شما تجربه بسيار خوبي بود ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.