دنیای زنانه در داستان




عنوان داستان : داستانم رو بخونم؟
نویسنده داستان : شکوفه عمویی تبریزی


زن به گردنش پيچ و تابى داد، بعد نوبت كمر و دستهايش شد:
چرا اين جورى مى نويسه، بريده ، بريده.
خودكار را چند بارروى برگه سفيد كشيد: مى نويسه.
هى با تو ام داد نزن ، اگه هنوز هستى ، دلم برات مى سوزه، حرف بزن ، مى خوام بشنوم، بگو ، گوش مى كنم . مى خوام بيشتر بشناسمت ، حرف بزن ، اينجورى نگاه نكن ، بِرُبِر زل زدى تو چشمام ، حرف بزن تا ببينم چه مرگتِ.
زن به كاغذهاى مچاله شده كنار دستش نگاهى كرد.قلمش را پرت كرد روى كاغذها:
- بلاخره تموم شد.
دستگيره در اتاق دختر چرخيد وگرمپى در باز شد. زن چرخى روى صندليش زد، برگشت.دختربا موهاى به هم ريخته و وز كرده ، پاهايش را مثل سربازى كه سان مى بيند به زمين كوبيد:
صد بار گفتم ، كله سحر داد و بيداد نكنيد، نمى گين ما خوابيم.
زن روبه روى دخترنشسته بود، يكى از ابروهايش را بالا انداخت، بدون پلك زدن ،مستقيم توچشمهاى دختر نگاه كرد:
هزار بار بهت گفتم ، اين جورى تو خونه نگرد.
دختر لب ولوچه اش را كج كرد : باشه بابا. اونا مَحرم هستن ديگه.
شال را از روى صندلى كشيد، روى دوشش انداخت، صدايش بالا رفت:
چشماتون را باز نكرده مى افتين به جون هم. كو اون بابا.
زن برگه هاى مچاله شده كنار دستش را جمع كرد و ريخت تو سطل آشغال. قلمش را روى برگه سفيد رو به رويش گذاشت، آرنجش را گذاشت روى ميز زير چانه اش، به تخت مرتب اتاق خوابش نگاه كرد.
دختر رد نگاه زن را گرفت: بابا رفته مأموريت؟
زن شانه اش را بالا انداخت : نمى دونم.
اشاره به برگه هاى مچاله كرد: مى نويسم و پاره مى كنم ، شخصيت داستانم در نمى اد. گوش كن برات بخونم.
دخترانگار تمام انرژى چند دقيقه پيشش را ازدست داده بود ، كشيده وشل گفت :
داااستان.
زن صندليش را هل داد عقب، بلند شد، كترى را پر از آب كرد و گذاشت روى گاز، چاى دم كرد. ميز صبحانه را چيد، نان گرم كرد. آرنجش را گذاشت روى كابينت زير چانه اش از پنجره آشپز خانه به خط كشى خيابان نگاه كرد: شخصيت داستانم چى كار كنه؟
دختر دستش را انداخت دوركمر زن: ببخشيد
هر دو چرخيدند، روبه روى هم ايستادند،هم قد بودند ،بلند و كشيده، چشمهايشان به هم دوخته شد، چشمهاى آرايش شده و خندان دختر شبيه چشمهاى پراز چروك وخسته زن بود ، زن به موهاى براق سياه دختر دستى كشيد: اوووه چه به خودت رسيدى، كجا انشالله روز تعطيل.
- ميام زود ميام، شب نشده خونه ام.
زن براى خودش چاى ريخت، كره به روى نانش ماليد، كارد كره به آرامى مى رفت و برمى گشت.كمى مربا آلبالو رويش گذاشت.نانش را با چاى تلخ خورد.
آرنجش را گذاشت روى ميز زير چانه اش:
خانم خانما، اون فكر لعنتى را از سرت بريز دور . دوست ندارم تو داستانم شوهرت كشته بشه ، از خون و خونريزى بدم مياد. فهميدى. بايد داستان زندگيت را بسازم ، كشتن كه راه حل نيست، ازش جدا شو، خيانت نمى تونه دليل منطقى براى كشتن باشه، مگه مجبوره تا آخر عمر با تو زندگى كنه، نمى تونى شوهرت را مجبور كنى كه دوستت داشته باشه.
با زنگ ساعت ، صداى زن در فضاى خانه پيچيد.
پاشو پسر، مگه نگفتى كار دارى
زن پتو را از روى پسر كشيد: پاشو ديگه
چه بوى گندى ، هزار بار گفتم قبل از اينكه برى تو رختخواب دوش بگير، بوى عرق و بوى پات با هم قاطى شده.
زن دولا شد كتابها ولباسهاى پسر را جمع كرد:
عقم گرفت. پرده را كنار زدو پنجره را باز كرد.
پاشو صبحونه بخور مى خوام ميز را جمع كنم .
پسر پتو را كشيد روى سرش : ولم كن بابا بزار بخوابم ، من صبونه نمى خورم .
زن از اتاق به آشپزخانه رفت، گوشت و پياز و سبزى را ريخت توى قابلمه، ميز صبحانه را جمع كرد ، ظرفهاى صبحانه را ريخت توى سينك ظرفشويى روى آنها را با ابر كف مالى كرد.به تك تك ليوانها نگاه كرد كدر شده بودند. زير لب گفت:
نمى تونى شوهرت را مجبور كنى دوستت داشته باشه. نمى تونى، مى فهمى، نميتونى، هميشه براى مردها اولش يه هوسه ، بعد مى شه عادت. تو بايد قبول كنى شوهرت آدمه، فكرش ، رفتارش ، خواسته هاش با زمان تغيير مى كنه. اگه فكر مى كنى مى تونى، تو هم برو، نمى تونى، پس تعهد دارى.
پسر با دستهاى آويزان و چشمهاى نيمه باز:
مامان ،چى شده ترمز بريدى؟
زن از صداى بم بلند پسرش پريد: اى كوفت ، ترسيدم . يواشتر حرف بزن. قيافه شو، هزار بار گفتم اون ريش را بزن.
پسر دستى به ريشش كشيد:
- خسته نمى شى ،صب تا شب هوار مى كشى
زن شقيقه هايش را ماليد: شخصيت داستانم چموش شده، داره اذيتم مى كنه.
خودكار و برگه هايش را از روى ميز برداشت با لبخندگفت : برات بخونم. مى خوام نظرت را بدونم. شايد بتونى يه جمله بگى كه داستانم را زير و رو كنه.
پسر يك ليوان شير سر كشيد، رفت توى اتاقش و صداى آهنگش را بلند كرد.
زن آرنجش را گذاشت روى ميز زير چانه اش:
هى با تو ام داد نزن ، حرف بزن ، مى خوام بشنوم، بگو ، گوش مى كنم . مى خوام بيشتر بشناسمت ، بايد بفهمم چه مرگتِ.
صداى زنگ بلند شد: حتماً همدم ِ، مى خواد بره پياده روى اومده، دنبالم
نگاهش افتاد به آينه جلوى در، دستى به چشمهاى گود و سياهش كشيد، موهايش را پشت گوشش دادو دستى رويشان كشيد: بهتر شد.
همدم با لباس ورزشى و كلاه لبخندى زد: از قيافه ات معلومه كه نخوابيدى ،بگير.
- اين چيه؟
بخون ، خيلى قشنگه، گريه داره، عاليه. تا صب خوندم و گريه كردم. وا پس چرا حاضر نيستى ؟ نگو نمى يام ، بخدا دلم پوسيد. از بس در و ديوار رو نگاه كردم .
همدم همينطور كه حرف مى زد، دستهايش را تكان مى داد.
زن با لبخند دست همدم را گرفت : ببينم، ناخن كاشتى ؟ واى چقدرمرتب و شيك شده.
همدم ده تا انگشتش را تكان تكان داد، نازى به چشم و ابرويش داد: راست مى گى قشنگه، وقت عمل دماغم گرفتم.
دروغ نگو!سر پيرى ديوونه شدى، عمل مى خواى چى كار
حالا شوهر ندارم نمى تونم با دنيا قهر كنم .
به نرده تكيه دادو دست به سينه ايستاد:
من كه مثل تو نيستم، همه چيز داشته باشم. بخدا اگه من بچه و شووَر داشتم، عشق مى كردم باهاشون .
زن پوز خندى زد: آره مثل من نيستى . بيا تو.
نه برم.
زن به در تكيه داد، به آينه نگاه كرد، حرفهاى همدم را تكرار كرد.
پشت ميز تحريرش نشست،خودكارش را برداشت، بريده بريده مى نوشت. خودكار را پرت كرد توى سطل، يك خودكار ديگر برداشت، خودكار لاى دو انگشتش بود، آرنجش را گذاشت روى ميز زير چانه اش:
خانم خانما اين قدر نگو مى كشمش! نمى خواستم اين همه عاشقش شى. كجاى كار از دستم در رفت. كاش دوتايى كنار هم مى موندين ، هزار بارگفته، طلاق بگير بروازدواج كن. خيلى سال پيش بهت گفت، تو موندى ، لباسهاش را شستى، غذابراش پختى، بچه هاش را بزرگ كردى . به اميد روزى كه برگرده.
پسر فرياد كشيد : مامان ، چقد صدات كنم ، از صبح تا شب با خودت حرف مى زنى، دارى ديوونه مى شى ، اين گيج بازيهات ادم رو ديونه مى كنه، بگير، بلوزم را اطو كن.
زن به ريش سشوار كشيده پسرش دست كشيد با بغض آهسته گفت : باز بلند بلند فكر كردم.
پسردست زن را پس زد. بلوزش را چپاند بغل او:
اطوش كن . يه بلوز مرتب ندارم. تى شرت قرمز بابا رو مى پوشم.
تى شرت قرمز پدرش را پوشيد، يكى ازعطرهاى پدرش را زد:
نمى دونم اون جوونه، يا من ، هميشه آپ ديته.
زن دماغش را گرفت:
تو رو خدا بوش را در نيار، حالم بهم مى خوره. صد بار گفتم دست به وسايل اون نزن. حوصله شنيدن غرغرش را ندارم.
زن زل زد به پسرش، با بلوز قرمز چقدر شبيه پدرش شده بود. زير لب گفت: داستان را برات بخونم .فقط پنج دقيقه.
برگشتم برام بخون.
باشه.
زن با خودكار روى ميز ضربه زد.
خانم خانماغر نزن ، چى كار كنم ، عوضش كنم، عوضت كنم ، تو بگو من چى كار كنم.تقصير هيچ كس نيست، چون تو متعهدى ، دليل نداره اونم مثل تو باشه.
پسر شانه زن را تكان داد:
يه بغل بده ، كشتى ما را ، هميشه تو فضايى . غذا درست كن ايكى ثانيه برمى گردم.
زن خودكارش را گذاشت روى برگه سفيد،سياهى و خشكى دستش به چشمش آمد، به ياد دستهاى لاك زده همدم افتاد ، خودكاررا پرت كرد روى برگه. دستهايش را گرفت جلوى صورتش. به ناخنهاى نا مرتب و دستهاى خشكيده اش نگاه كرد:
چقد دستام خشك و لاغر شده ، دستهايش را به هم ماليد. نگاهى به دستش و نگاهى به خودكار روى برگه كرد.
بايد بنويسم.
با خودكار قرمز زير كلمه اتاق خواب خط كشيد.
مى دونم . شوهرت حق نداره دختربياره تو اتاق خواب تو. پرو و بى ادب شده، ميدونم.اون چاقو رابنداز زمين، ديوونه بازى در نيار، خودت مى افتى تو درد سر، بدبخت مى شى. مى دونم به حريمت تجاوز شده ، امااينجا خونه اونم هست. همونقدر كه تو زحمت كشيدى اونم كشيده، قانونى جدا شو. تو خوب و بد را تشخيص مى دي، مى توني فكر كني، عاشق بشي ، براى زندگى تصميم بگيرى، چاقو را بندازش زمين، نكشش، تو رو خدا به خودت رحم كن.
زن پاهايش را درشكمش جمع كرد و سرش را با دو دستش گرفت. بوى قورمه سبزى پيچيده بود. پسر به محض وارد شدن گفت :
چه بويى ، مردم از گرسنگى
باد ديدن زن ، هل شد، رو به رويش نشست :
مامان چى شده؟ اين چه وضعيه كاغذها پاره پاره شده خودكارهات تو سطل آشغال...
زن صورتش را پاك كرد: زن دا...
پسر شانه هاى زن را تكان داده : گريه نكن، چى شده ؟
زن داستانم شوهرش رو كشت. مى خواى برات بخونم
پسر دستى به ريشش كشيدوگفت: شب برام بخون، كار دارم.
زن پاراگراف آخر داستانش را خواند، با خودكار قرمز روى پارگراف آخر خط كشيد.برگه ها را شماره زد ، بلند بلند خواند، ويرايش سوم ، خوانش اول ، داستانش را ضبط كرد. برگه ها را گذاشت در ميز تحريرش. كترى را گذاشت روى گاز، چاى دم كرد. آرنجش را گذاشت زير چانه اش و از پنجره به خط كشى خيابان نگاه كرد. همدم را ديد با لباس ورزشى دستهايش را تكان تكان مى دهد و به آسمان نگاه مى كند.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. نوشتن داستانی در دنیای زنانه به مراتب مشکل‌تر از نوشتن یک داستان عادی است. زبان به عنوان اصلی‌ترین ابزار برای نویسنده ابزاری کاملا مردانه است؛ به عنوان مثال وقتی می‌گوییم او آمد، تا وقتی که او را نشناسیم فرضمان بر این است که یک مرد آمده است و همین کار داستان‌نویس را برای نوشتن داستان زنانه مشکل می‌کند چون برای نوشتن چنین داستانی نویسنده باید در قدم اول بر زبان غلبه کند. در مورد داستان شما باید بگویم که این غلبه بر زبان تا حدود زیادی این اتفاق افتاده است. اما توجه به برخی نکات داستان شما را از اینی که هست خواندنی‌تر می‌کند. یکی توصیف کاریکاتوری شما از شرایط زندگی قهرمان داستان است. از یک نویسندۀ زن انتظار می‌رود که برای شناخت کاراکتری مانند همدم تصویر بهتری به مخاطب بدهد نه این‌که به همان تصویر کاریکاتوری که فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی از شخصیت زن دارند بسنده کند. این‌که زن دوستی دارد که تمام دغدغه‌اش عمل کردن دماغش است. راستش را بخواهید من چنین تصویری را از زن‌ها فقط و فقط در فیلم‌ها و سریال‎های تلویزیونی دیده‌ام. انتظارم از شما این است که برای شناخت شخصیت همدم که نماد زن‌های جامعه قهرمان داستان است، تصاویر و تعابیر منصفانه‌تر و واقع بینانه‌تری داشته باشید. تصاویری عمیق‌تر و زنانه‌تر. حتی شکل برخورد آدم‌های خانه با قهرمان داستان هم کاریکاتوری است؛ این ندیده گرفتن‌ها و این بی‌اعتنایی‌ها. پخت قورمه سبزی به عنوان غذای روز روایت هم محیط زنانه داستان را کلیشه‌ای‌تر از آن‎چه هست نشان می‌دهد. راستش را بخواهید نظرم این است که دنیایی که شما در داستانتان ساخته‌اید زیادی داستانی است و باورپذیری داستان و ارتباط با آن را سخت‌تر می‌کند. استفاده از رنگ قرمز برای تی‌شرت مرد و استفاده از عطری با بوی تند هم بیشتر ماجرا را کاریکاتوری می‌کند. داستان شما بیش از حد تسلیم بایدها و نبایدهای درام است. احتیاج به آشنایی‌زدایی دارد، احتیاج به تصاویر شخصی‌تر دارد. گره‌افکنی در زندگی واقعی و گره‌گشایی در دنیای داستان تکنیک جالبی است که شما هم به درستی از آن بهره گرفته‌اید، اما بلند بلند حرف زدن قهرمان داستان با قهرمان داستانش را نمی‌فهمم. همه ما داستان می‌نویسیم و کمتر شده با شخصیت داستانمان بلند بلند صحبت کنیم. به نظرم این، بیشتر از این‌که یک عادت باشد یک اداست و شخصیت داستان شما به ادا احتیاجی ندارد. قهرمان داستان شما داستان می‌نویسد، اما شبیه نویسنده‌ها نیست. هیچ کجای خانه‌اش کتاب نیست و هیچ وقت کتاب به دست نمی‌گیرد. حتی داستان نوشتن او هم کاریکاتوری است. مثل بیشتر داستان‌هایی که خودم می‌نویسم و مثل بیشتر داستان‌هایی که این روزها می‌خوانم، این داستان هم تا حدود زیادی مشکل شناخت از اتمسفر داستانی دارد. به نظرم شما باید شناختتان را محیط زندگی قهرمان داستان و از شغل او بیشتر کنید. این داستان احتیاج به آشنایی‌زدایی دارد. این داستان این‌همه آدم بی‌رحم نمی‌خواهد. به نظر باید برای اطلاع مخاطب از داستانی که قهرمان در حال نوشتن آن است، به راه‌حلی جز بلند بلند حرف نویسنده با شخصیت داستانیش فکر کنید چون این راه دم دستی‌ترین راه ممکن است که حداقل در این داستان معنا و مفهوم داستان شما را عوض می‌کند. حتی دلیل شنیده نشدن این داستان توسط دیگر اعضای خانه را تحت الشعاع قرار می‌دهد.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۲
حسن قاسمی » دوشنبه 10 مهر 1396
سلام راحت میشد فهمید که نویسندش یک خانم هستش با تمام خصوصیا وتوجه ای که خانومها به مسایل ریز وغیر کلیدی دارند
عرفان بهارلو » دوشنبه 10 مهر 1396
من فکر میکنم نویسنده این داستان توانایی این را دارد که با لحاظ کردن نظرات سازنده جناب خانلری داستان های بهتری بنویسد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.