تکمیل تصویر نهایی با اطلاعات غیرمستقیم و پیش‌برنده




عنوان داستان : طلسم و باکره
نویسنده داستان : مهری سادات علاقمند

یک ایستگاه مانده به قربستان پیاده شد . از زیر نقاب چادر به خورشید نگاه کرد فکر کرد کمی زود آمده در دلش رخت می شستند . اگر مادر شوهرش می فهمید ؟ اگر آشنایی می دید ؟
کنار دیوار آجری پیش میرفت . تکه ابر بزرگی روی ته مانده نور خورشید سایه انداخت . دست فروشان با جعبه های خرما یا چند شاخه گل سفید و شیشه ای گلاب به دنبال آدم ها میدویدند و التماس میکردند . دخترکی با روسری چرک و صورت کثیفش به چادر او چنگ زد.یک شیشه گلاب در دستش گفت " خانم گلاب بخر روشنی قبر عزیزت میشه ,بوی بهشت رو میده "
کنار در ورودی قبرستان ایستاد نفس عمیقی کشید. چند نفری از قبرستان بیرون می آمدند کنار دو خانم برای خواندن اذن دخول ایستاد .
وارد شد به طرف حرم می رفت که دید پرده کنار رفت و دو زن بیرون آمدند. بند دلش پاره شد .عزیز, مادر شوهرش را فوری شناخت . روی اولین سنگ قبر خم شد چادرش را روی صورتش کشید . آندو از کنارش گذشتند صدای اشرف را شناخت . همان که خانه خرابش کرده بود . اشک از گوشه چشمش بی اختیار فرو ریخت . مادر شوهرش ,عروس تازه را به زیارت آورده بود .شاید می خواست بچه شکمش را بیمه امامزاده کنه"
به یاد آن روز افتاد. باجی گفت " یادت باشه یک وقت اشتباه نکنی . میت باید دختر باکره باشه تا طلسم کارکنه "
از جا بلند شد به اسم روی قبر نگاه کرد" بانو سیده معصومه سادات 103 ساله "پوزخندی زد.چادرش را مرتب کرد .در یک طرف چند زن روی یک قبر کهنه نشسته بودند و آش میخوردند .دلش به هم میخورد صدای هر هر و کرکر شان بلند بود . طرف دیگر سر یک قبر چند زن شیون میکردند و چادر از سر انداخته بودند. دو مرد جوان هم تلاش میکردند چادر را روی سرشان نگه دارند که موفق هم نبودند . از خیر زیارت گذشت .خادم پیر امامزاده با یک مرد جوان چند فانوس خاموش را به انبار میبردند . بوی نعنا داغ و حلوا به مشامش می رسید و حالش را بدتر میکرد . چند بچه گدا کنار مقبره خانوادگی ارباب توکل منتظر نذری و خیرات بودند . سینی های میوه و خرما و حلوا دست به دست میچرخید و نگاه گرسنه بچه ها به دنبالش پر میکشید . می دانست قبرهای نزدیک امامزاده مال ثروتمندان و بزرگان شهر است و هر چه دورتر برود آدم هافقیر و سنگ های قبر ارزانتر می شود. فکر کرد این جا هم آدم ها با هم فرق میکنند . زنی شیون کنان از کنارش گذشت و خودش را روی تله ای خاک انداخت. مدام اسم عزیزش را می برد و به جان کسی نفرین میکرد . دلش ریش شد دختر جوانی با چادر تور سیاه پشت سرش ایستاد و آرام گریه میکرد و گل هایی که در دست داشت را پرپر میکرد.بی اختیار کنار آنها نشست و فاتحه ای خواند .نفرین های زن به اسم مه لقا بود به یاد نفرین خودش افتاد"خدا لعنت کنه اصغر رو که هر چه میکشم از دست اونه . نه نفرین به کوکب ,همسایه فضولی که زیر پای مادرشوهرم نشست . خودم یک بار از پشت در شنیدم که به عزیز میگفت " خلاف شرع که نیست عروست بارش نمیشه . تقصیر پسر تو چیه ؟ اصلا این دختر خاله خودم میاد کنیزیت رو میکنه . اخرش هم کار خودش رو کرد و اشرف رو نشوند مثل بختک روی آشیونه من "
از جا بلند شد قدمی برداشت پسرکی چاق جعبه خرما تعارفش کرد . دهانش تلخ بود بر نداشت .ردیف اول حجله زده بودند حتما یکی از بزرگون مرده بود . عادت داشت اسم هاو سال عمر روی سنگ قبر ها را می خواند " معصومه 50 سال ... مراد 90 سال مهدی6 سال.. نازگل47سال "
ردیف دوم هنوز از دور صدای گریه می شنید کسی بلند بلند مدح می خواند . " رقیه 90 سال .. سالار19 سال .. منوچهر56 سال ..رستم 30 سال "
بغض به گلویش برگشت " من هم سی سال دارم . چرا باید تو این سن دنبال رمال و طلسم خوشبختی باشم ؟"
یاد کوچه های باریک و خانه خرابه ناکجا آباد باجی افتاد ..کاریه چرک ,داقمه بسته روی تشک پیرزن هنوز تو ذوقش میزد . تار عنکبوت هایی که از سقف تابه دیواره راف رسیده . زیر پای عنکبوت بزرگ می لرزیدند و او مثل ملکه قصر خرامان به طرف مگس اسیر شده میرفت جلوی چشمش تازه بود . دست درون کیفش برد کاغذی که به قیمت النگوی یادرگار مادرش گرفته بود را بیرون آورد .طلسم زرد رنگ را باز کرد دقت میکرد نور نبیند . با خطوط سیاه نقش یک زن به روی خر کشیده شده بود در یک طرف حروف درهم ریخته اسم اصغر و زن جدیدش بود و در طرف دیگر حروف اسم او
به صورت نقش زن خیره شد وفکر کرد " عین خودشه , طاعون گرفته چشم زاغی , آبی چشماش اصغر رو کور کرد و نحسیش خونه زندگی من رو ویرونه کرد "
دلش از بخت سیاه خودش گرفت و بغض به گلویش نشست به خودش گفت " طوبی یتیم مونده بی کس . الهی بمیری .بببین روزگارت رو ..اصلا حقته بعد ده سال زندگی ,محبت مردت رو از کفن خیس یک میت زیر خاک گدایی کنی "
باید به ته قبرستان می رفت غسال خانه کنار دیواربود .رحیم گورکن پیغام سکینه مرده شور را آورده بود .هر چه نزدیکتر میشد صدای جیغ و فریاد بلندتر می شنید. در سیاه آهنی نیمه باز را فشار داد بخار غلیظ آب و بوی تند کافور به صورتش میخورد . چشمانش که عادت کرد پشت مه روی چند تخت که کنار هم گذاشته بودند . دو جنازه ملافه کشیده به چشم میخورد .و چند زن که خودشان را روی جنازه انداخته زار می زدند . دست و پایش خشک شد . انگار به فرمانش نبودند دلش می خواست از این جهنم فرار میکرد . چشمهایش بی اختیار پلک میزد . دری از دور دید که باز شد زنی با لباس مخصوص و پیش بندی خیس و بد بو جلو امد جلوی بینی و دهانش را بسته بود . به زنها فرمان داد " نوبت شماست . بسه دیگه سرم رفت "
هر چه زن نزدیک تر میشد ته دل او هم خالی میشد . مرده شور جلو آمد و گفت " سکینه خانم میگه برو بیرون دم درخت امام زاده منتظر بمون داره لباس می پوشه "
با سرعتی که از خود سراغ نداشت از آنجا فرار کرد . کنار درخت به زمین نشست . سرش را تکیه داد و چشمانش را بست . نفهمید چقدر گذشت که کسی او را صدا زد " عروس حاجی بزاز ؟"
سر بلند کرد سکینه مرده شور با صورت نیمه سوخته اش و چشمی که دریده بود او را نگاه میکرد از جا بلند شد . دو زن چادری نزدیکش شدند . صورت چروکیده او مثل چادری که جز گرفته مچاله شده تو چشم می زد . گفت " نگفتم صبر کن؟دیدی بعد یک هفته رفت و اومد بالاخره امروز ظهر یک میت باکره داشتیم . خیلی هم عیانی نبودن ولی ننه بی چاره اش برای آب گرم گوشواره اش رو داد . دختره انگار مرگ موشی چیزی خورده بود . یکی می گفت خاطرخاه بوده . "
بعد هم گوشت بین دو انگشت شست و اشاره اش را گاز گرفت .شاگردش با لکنت زبان زور زد که بگه " ممم...م.. من ..دی ..دیدم دوخ ..دوختره ..م مقبول بود ..خیلیییی "
سکینه سقلمه ای به پهلوی شاگردش زد و گفت " بمیری لالی نفهمیدی رخت هاش رو کی برد ؟"
زن جوان لب گزید . اسکناسی در مشت سکینه گذاشت و گفت " سکینه خانم خیر ببینی قابلی نداره اگر مطلبم رو بگیرم شیرینی دندون گیری برات میارم "
زن مرده شور دست شاگردش را گرفت وگفت " خدا مراد تو رو هم بده برو.. اون ردیف کنار جوب همون لب باغچه هنوز ترمه رو قبرش رو برنداشتن "
چند قدم دور شد " سرو ناز 56 ساله ... محمد 34 ساله ...."
گربه ای از شاخه درخت جلوی پایش پرید از ترس جیغ کشید . گربه با چشم های سبز و براقش به او خیره شده بود در دل گفت " همین جن و پری رو کم داشتم "
کم کم مردم پراکنده شده سرو صدا دورتر و دورتر میشد حالا صدای زوزه باد و ناله کلاغ رو هم میشنید بچه گربه ای هم مادرش را صدا میکرد و شاخه های درخت به آرومی تکان میخوردند .نزدیک غروب شده بود . چراغ های حرم از دور روشن شده بودند .
کنار جوی رسید تلی از خاک و گل های پر پر را دید . حس عجیبی داشت مثل وقتی خواب میدید زمین زیر پایش سفت نبود و می لرزید . پارچه ای ترمه و دسته گل بزرگ و قاب عکس میت تنها چیزی بود که روی قبر او می دید . کنار پایش نشست قاب را به دست گرفت . عکس دختری با نمک کنار پارچه حرم امام رضا بود با چادر عربی ,همه صورتش میخندید و دو چال روی لپ داشت . چشم های درشت و سیاهش میدرخشید . دلش برای دختر میت سوخت "اینجا تنها چه میکنی؟ . آسمون تاریک شده و زوزه شغال هم بلند شده . حتمنی خیلی ترسیدی چطور جون دادی ؟ الان هم که باید جواب بدی" .
به یاد بی کسی خودش افتاد وقتی او می مرد ؟ اصغر و زنش خوش حال هم میشدند ." نه با طلسم همه چیز درست میشه"
خم شد فاتحه ای خواند طلسم را کنار قاب عکس گذاشت و با انگشتانش شروع به کندن خاک خیس قبر کرد بوی خاک و گ ها بند شد .انگشتانش خشک بودند مثل تکه ای چوب حسشان نمیکرد . هنوز صدای سکینه و شاگردش در گوشش بود "دختره مقبول بود .. فقط 18 سال داشت . خاطر خواه بوده "
لای ناخن هاش خاک جمع شده بود و سنگینی میکرد. آسمون هم گرفته بود و تاریک می شد از ترسی که به جانش افتاده بود بلند با خود گفت " ترس نداره .. باجی می گفت این طسم آخرشه تو کفن میت باکره که بگذاری کارت درست میشه .. هان اندازه یک وجب کندم . باجی گفت دو وجب که بکنی به سنگ لحد میرسی " هر لحظه که میگذشت . ترسش بیشتر میشد حس میکرد چشم هایی از سنگ قبرها بیرون زده به او خیره شده بودند . اسم های قبرها روح می شدند و بالا می رفتند " .. نرگس .. محمد .. زولیخا ."
دستش را زیر خاک فرو برد چیز سفتی را حس کرد نگاهش روی چشم های قاب عکس قفل شد حس کرد دخترک نمی خندد . غم از سیاهی چشم ها بیرون زد روح دختر را دید که از میان خاک بالا آمد . اگر یکمی دیگه چال می کرد . این بار خطابش به روح بود زمزمه کرد " باجی میگفت . بگذارم روی سینه کفن میت قسمش بدم به سرازیری قبر و نماز وحشت بخونم و ....خو .. طل طلسم کار خودش رو میکنه "
صدای پیش خونی دفتر قبرستان بلند شد صوت قرآن به جانش نشست . دلش فرو ریخت همه وجودش سوال شد " چه کار میکرد ؟"
صدای اذان که شنید انگار به صورتش سیلی محکمی خورد " این دختر ؟ حتمنی این هم آرزو داشته . نکنه طلسم بارش رو سنگین کنه ؟"
حس غریبی به دلش افتاده بود . انگار قلبش دو پاره شده بود . کدام راه درست بود ؟ یک قدم دور شد روی سنگ قبری نشست نگاهش به سنگ تازه و سیاه افتاد . طوبی سبزواری ..30 ساله
نفسش بند امد . امکان نداشت سنگ قبر خودش باشد . نور نارنجی غروب به بوته گل کنار سنگ قبر دست نوازش می کشید . حس کرد تنش سرد شده . همه دنیا در سکوت قبر فرو رفته بود . انگار چشمانش از سنگ سیاه گذشت . خاک ها را کنار زد کفن را درید و خودش را دید که خوابیده . او مرده بود .روح رنجورش از خاک به بالا میرفت . چه فرقی میکرد که طلسم کار کند . بچه داشته باشد یا نه
دستش خاکی و خشک شده از حرکت ایستاد .طلسم را برداشت و به جوی کنارش انداخت . هوا تاریک شده بود . روی عکس را با چادر تمیز کرد و گفت " حلالم کن "
دوباره خاکها را روی هم ریخت و گل برگ ها را رویش پاشید شیشه گلاب را برداشت و خاک را معطر کرد چشم های عکس باز میخندید . از جا بلند شد یک قدم که رفت . مرد جوان سیاه پوشی با یک سبد گل سفید و یک فانوس روشن از کنارش گذشت . برگشت مرد پشت به او کنار قبر دختر زانو زد . دو قدم که دور شد صدای گریه مردانه اش را شنید
با خود گفت " دیگه تنها نیست "


مهری سادات علاقمند
قم ...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مهری سادات علاقمند سلام

«طلسم و باکره» را خیلی خوب نوشته‌اید. پیشرفت کار شما عالی است. زنی که بچه‌دار نمی‌شده حالا هوو دارد. او می‌خواهد طلسمی را در کفن دختر باکره‌ای بگذارد تا بچه‌دار شود. داستان بی‌مقدمه با ورود زن به قبرستان آغاز می‌شود که به نظر می‌رسد یکی از بهترین تکنیک‌های پرداخت برای شروع این داستان بوده است. این افتتاحیه مخاطب را یکراست به قلب ماجرا می‌کشاند و اتفاقاً اطلاعات مستقیم هم نمی‌دهد؛ بلکه تمامی اطلاعاتی که به پیرنگ پیوسته‌اند و خوانندۀ داستان به آن‌ها نیاز دارد کاملاً غیرمستقیم در اثر جاری می‌شوند. به این سطرها نگاه کنید: «...عزیز، مادر شوهرش را فوری شناخت. روی اولین سنگ قبر خم شد چادرش را روی صورتش کشید. آن دو از کنارش گذشتند. صدای اشرف را شناخت؛ همان که خانه‌خرابش کرده بود. اشک از گوشه چشمش بی‌اختیار فروریخت. مادر شوهرش، عروس تازه را به زیارت آورده بود. شاید می خواست بچه شکمش را بیمه امامزاده کند...» با همین چند سطر می‌شود دانست که زن از مادرشوهرش گریزان است و دلیلش هم معلوم است. این سطرها به ما می‌گویند این زن هوو دارد و همین‌طور می‌گویند این زن بچه‌دار نمی‌شده است و باز می‌گویند که اتفاقاً همسر تازۀ شوهرش باردار است. می‌بینید چه اطلاعات کاربردی و پیش‌برنده‌ای در چند سطر ساده گنجانده شده است؟ شفاف و روشن می‌گوید اینجا کجاست، می‌گوید این زن کیست و چه دردی دارد. حالا اگر قرار بود اطلاعات مستقیم بدهد شروع می‌کرد به توضیح اینکه مادرشوهر بدجنس باعث شده شوهر سرش هوو آورده، حالا هوویش باردار است و او باید رنج بکشد و ... درحالی‌که ما نمی‌توانستیم رنج را ببینیم چون صحنۀ نمایشی مستقیمی در کار نبود، اما نویسنده در اینجا به بهترین شکل ممکن رابطه‌ها را مشخص کرده و رنج را به نمایش گذاشته است. تمامی عناصر اعم از مکان، کنش‌ها، توصیف‌ها، شخصیت‌ها، دیالوگ‌ها و همه چیز آنچنان با یکدیگر جفت و جور شده‌اند که خواننده با زن داستان همراه می‌شود، شانه به شانۀ او راه می‌رود، ترس‌ها را، حسرت‌ها را و همۀ تردیدهایش را از بن جان درک می‌کند. جزییات درستی که به‌موقع آمده‌اند و سر جای خودشان قرار گرفته‌اند جوری در تار و پود داستان تنیده شده‌اند که نمی‌شود برشان داشت. تمام خرده تصاویر و صحنه‌های فرعی که در قبرستان شاهدشان هستیم دارند به تکمیل فضاسازی و جاندارتر شدن آن کمک می‌کنند. هر کنش کوچک از طرف آدم‌هایی که آن اطراف پرسه می‌زنند یا می‌آیند و می‌روند، به شناخت بیشتر شخصیت زنی که در مرکز داستان ایستاده می‌انجامد؛ به آشکارتر شدن حس‌ها و افکار ناپیدایی که به سختی کشف می‌شوند و بسیار سخت‌تر می شود آن‌ها را به نمایش گذاشت. فقط دو نکتۀ کوچک هست که توجه به آن‌ها می تواند به یکدست‌تر شدن داستان‌هایی که در آینده خواهید نوشت بینجامد. اولین نکته حضور شاگرد سکینه است که کارکرد چندانی ندارد. بود و نبود بعضی آدم‌ها علی‌السویه است که خوب است این‌ها را بشناسید؛ و دومی دیدن سنگ قبری است که اسم و فامیل زن روی آن نوشته شده است. این کار داستان را سانتی‌مانتال و کلیشه می‌کند، اما داستان آن‌قدر قوی هست که مطلقا به چنین ترفندی نیاز ندارد. داستان بدون دیدن آن سنگ قبر در مسیر درست خودش قرار دارد و در نقطۀ درستی هم به پایان می‌رسد، یعنی زن دچار تردید شده و تصمیم می‌گیرد مرده را به حال خودش بگذارد. فقط می‌ماند یک چیز؛ وقتی سنگ قبر خودش را می‌بیند در توصیف حال او جملات فوق‌العاده‌ای داریم که حیف است از بین بروند؛ بنابراین پیشنهاد می‌کنم آن جمله‌ها را بگذارید بمانند اما به جای این‌که زن بعد از دیدن سنگ قبر خودش به آن حس‌ها برسد، بگذارید نسبت به دختر مرده‌ای که می‌خواهد طلسم را در قبر او بگذارد چنان حسی پیدا کند. به این معنی که وقتی دچار ترس و تردید می‌شود خیال کند که دارد مرده را می‌بیند و این جمله‌ها بیایند: «حس کرد تنش سرد شده. همه دنیا در سکوت قبر فرو رفته بود. انگار چشمانش از سنگ سیاه گذشت. خاک‌ها را کنار زد کفن را درید و "خودش" را دید که خوابیده (روشن است که به جای خودش باید بنویسید "دختر را دید"). او مرده بود. روح رنجورش از خاک به بالا می‌رفت» همین. و بعد پشیمان می‌شود و پایان‌بندی را می‌گذارید، یعنی این: «دستش خاکی و خشک شده از حرکت ایستاد» و باقی ماجرا را تا پایان ادامه می‌دهید. به شما تبریک می‌گویم. از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم و امیدوارم خواننده داستان‌های درخشان شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.