با طرح ساده هم می‌شود داستان خوبی نوشت




عنوان داستان : نسخه ی پیرزن
نویسنده داستان : توفیق ربیعی بنی جمیل

پیرزن فقیر، نسخه اش را از کیف یک وجبی اش در آورد. دست نحیفش را به سمت پیشخوان دراز کرد و گفت:
- آقا، لطف کنید این داروها رو به من بدید..
مرد پشت پیشخوان، نسخه اش را گرفت. عینکی را که به گردن آویزان کرده بود، به چشم زد. نسخه ی پیرزن را خواند و گفت:
- مادر، مدت ها از تاریخ نسخه ی شما گذشته ! بعدش هم داروهای شما خاص اند، باید نسخه رو به روز کنید..
نسخه را روی پیشخوان، جلوی پیرزن گذاشت و مشغول پیچاندن سایر نسخه ها شد. پیرزن بلافاصله گفت:
-اما پسرم ! من مدت دو ساله که با همین نسخه از داروخانه ی شما دارو می گیرم..
مرد گفت:
- دارو ها رو کی بهت می داد؟
پیرزن نگاه هایش را به اتاقک صندوقدار برد و گفت:
- یه آقایی اونجا می نشست جای همون زنه..
مرد نسخه ی پیرزن را برد و از پشت پیشخوان رفت؛ با مسوءل داروخانه صحبتی کرد. برگشت. قبضی نوشت؛ به پیرزن داد و گفت:
- تشریف ببرید صندوق..
پیرزن، قبض را گرفت و به سمت صندوق رفت. قبضش را به زن تقریبا سی ساله ی صندوقدار داد.
صندوقدار گفت:
- میشه دویست و ده هزار تومن ..
پیرزن گفت :
- با من هستید دخترم؟
صندوقدار گفت:
- بله با شما هستم؛ قبض شما دویست و ده هزار تومنه ..
پیرزن که از شنیدن این مبلغ جا خورده بود آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت:
- اشتباه می کنی دخترم؛ حتما این مبلغ مربوط به قبض من نیست!!
سپس کیفش را باز کرد. از پول های اندک مچاله شده اش، بیست هزار تومن جدا کرد و گفت:
- مادر، من که اولین بار نیست از شما دارو می گیرم؛ هر سه ماه یکبار میآم پیشتون؛ پول داروهام هر دفعه میشد بیست هزار تومن!!
سپس پول ها را به سمت صندوقدار دراز کرد و گفت:
این هم بیست هزار تومن ..
صندوقدار بدون این که پول ها را بگیرد قبض را به پیرزن داد و گفت:
- مادر، قبضی که برام آوردی نوشته دویست و ده هزار تومن!!
پیرزن به سمت مرد پشت پیشخوان برگشت. قبض را به او داد و گفت:
- آقا، پسرم؛ این قبضی که برای من نوشتید اشتباهه، داروی من بیست هزار تومنه ..
مرد گفت:
- داروهای شما خاص ند به همین خاطر گرونن؛ همون دویست و ده هزار تومن درسته ..
پیرزن گفت:
- دو ساله که همین داروها رو با بیست هزار تومن از شما می گیرم..
مرد تاملی کرد. نگاهی از بالای عینکش به پیرزن کرد و از پشت پیشخوان رفت. اندکی بعد با مرد مسنی که معلوم بود مسوءل داروخانه است آمد.
مسوءل داروخانه با صدایی آرام گفت:
- داروهاتون و کی به شما می داد؟
نگاه های پیرزن یکراست به سمت اتاقک شیشه ای صندوقدار رفت و گفت:
- یه آقایی اونجا جای اون خانمه می نشست؛ خدا خیرش بده اگه بود امروز این قدر اذیت نمی شدم. نسخه م رو می گرفت. داروهام رو می آورد و می گفت هزینه ت می شه بیست هزار تومن ..
با شنیدن حرف های پیرزن، گویی که از اطمینانی که به حسابدار پیشینش داشت پشیمان شده است ناراحت شد و افکار، ذهنش را آماج حملات خود قرار دادند. در ذهن مسئول داروخانه این گونه خطور کرد که آیا تمام نماز، روزه و درستکاری حسابدارم دروغ بود!! آیا تمام این کارها رو برای فریب من انجام می داد و با مالم می خواست به بهشت برود؟ .. من که حلالش نمی کنم!!
مسئول داروخانه خیلی زود با زن صندوقدار، حساب های قبلی و دو سال پیش نسخه ی پیرزن را بررسی کردند. تمامی حساب ها درست و دقیق بودند. حسابدار، ریالی تخلف نکرده بود. گویا برای این که پیرزن نفهمد صدقه است مبلغ ناچیزی از او می گرفت و ما به التفاوت نسخه‌ی او را از جیب خود به حساب داروخانه واریز می کرد. قلب مسئول داروخانه به درد آمد. به درستکاری صندوقدار متوفی اش آفرین گفت. فاتحه ای برایش خواند و به ثواب او، پیرزن را صدا کرد و گفت:
- درسته .. ما اشتباه کرده بودیم .. حساب شما می شود بیست هزار تومن ..

پایان
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای توفیق ربیعی، سلام. رسیدن داستانی از خطه‌ی جنوب جای خوشحالی بسیار دارد. «نسخه‌ی پیرزن» را خواندم. در این‌که متنِ شما داستان است شکی نیست. کم نیستند متن‌هایی که به دست ما می‌رسند و هنوز تا داستان شدن فاصله‌ی زیادی دارند. اما خواندن این داستان از نویسنده‌ای که پنج سال است داستان می‌نویسد، منِ خواننده را راضی نمی‌کند. پنج سال ممارست در این‌کار یعنی شما نوشتن داستان‌های ساده را پشت سر گذاشته‌اید. درست مثل کسی که پنج سال است تمرین آشپزی می‌کند و حالا برای شبی که مهمان دعوت کرده و همه منتظرند که دست‌پختش را بخورند و ببینند چقدر در این حرفه موفق شده، اُملت بپزد و جلوی مهمان هایش بگذارد. ممکن است بگویید چه اشکالی دارد. گاهی پختن اُملتی خوشمزه می‌تواند به اندازه قورمه سبزی مهم باشد. با شما موافقم. آشپزی که کارش را بلد است می‌تواند با پختن اُملت هم آشپز بودنش را ثابت کند به شرط آن که اُملتی که می‌پزد خوش رنگ و خوش طعم و خوشمزه باشد و مهمانش راضی از سر میز بلند شود. شما طرح ساده‌ای برای داستان‌تان انتخاب کرده‌اید که این اصلا بد نیست. گاهی با طرحی ساده می‌شود داستانی نوشت که تا مدت‌ها در خاطر خواننده بماند. اما برای پرداخت این طرح تاملی نکرده‌اید و ساده‌ترین و رو ترین چیزهایی را که به ذهن‌تان رسیده وارد داستان کرده‌اید. از همین اسم داستان شروع می‌کنم که ساده از کنارش گذشته‌اید. اسم داستان بخشی از هویت داستان است. ویترین داستان است و برای جذب خواننده باید جذابیت‌های لازم را داشته باشد در عین حال داستان را هم لو ندهد.
جمله‌ی هزار بار تکراری که حتما در این سال‌ها که داستان می‌نویسید زیاد شنیده‌اید و این‌جا و آن‌جا خوانده‌اید را دوباره تکرار می‌کنم: «نگویید، نشان دهید.» این که اول داستان می‌گویید «پیرزن فقیر» این مفهوم را در ذهن خواننده ایجاد می‌کند که شما حوصله نوشتن توصیفی یک خطی را هم نداشتید که خواننده با خواندنش به این برداشت برسد که پیرزن داستان شما فقیر است. به عنوان مثال می‌توانستید بنویسید: «مرد پشت پیشخوان به چادر رنگ و رو رفته و وصله‌خورده پیرزن نگاه کرد.» یا «مرد پشت پیش‌خوان به پیراهن رنگ و رو رفته و نازک پیرزن که معلوم بود نمی‌تواند در مقابل سوز روزهای سرد زمستان مقاومتی داشته باشد، خیره شد.» با توصیفی به این سادگی می‌توان فقیر بودن پیرزن را نشان داد. البته می‌دانم که شما توصیفاتی بهتر در ذهن دارید و فقط کوتاهی کرده‌اید و حتما در بازنویسی با برطرف کردن اشکالات پیش پا افتاده، داستان را به سطح بهتری ارتقاء می‌دهید.
آقای ربیعی عزیز، همیشه خواننده را باهوش فرض کنید و مطمئن باشید که نشانه‌های شما را از داستان می‌گیرد و به همان نتیجه ای که در ذهن شما بوده، می‌رسد. به او فرصت کشف دهید. همه چیز را نگویید و اجازه دهید در سفیدخوانی‌ها خودش به آنچه که باید برسد و لذت کشف را تجربه کند. البته در این داستان کشف به مفهوم داستان‌های مدرن و پیچیده و غیرخطی نیست اما می‌شود بخش‌هایی را هم نگفت تا خواننده خودش به آن‌ها برسد. جایی که صاحب داروخانه به حسابدار سابقش شک می‌کند و فکر می‌کند که او آدم درست و صادقی نبوده و از صندوق داروخانه برای کمک به مردم حاتم بخشی می‌کرده، اضافه است. پایان داستان کاملا این مفهوم را به خواننده منتقل می‌کند و همین شک، بدون رو گفتن و توضیحات اضافه در آخر برطرف می‌شود. خودتان بهتر از من می دانید که داستان کوتاه هر چه کمتر بگوید و موجز‌تر باشد موفق‌تر است.
از همین داستان کوتاه هم می‌شود فهمید که شما داستان‌نویس خوبی هستید و داستان و ارکان و اجزایش را می‌شناسید فقط باید در نوشتن صبوری به خرج دهید. لازمه‌ی خلق اثر هنری فقط صبوری است. هر چه بیشتر برای نوشتن یک داستان وقت صرف کنید نتیجه‌ی بهتری خواهید گرفت. داستان‌تان را حتما بازنویسی کنید. اطمینان دارم که اتفاقات خوبی برایش می‌افتد و داستان بهتری می‌شود.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.