انتخاب زاویه دید مناسب




عنوان داستان : در راهرو چراغی روشن بود.
نویسنده داستان : مجید شفائی نیان

این داستان ویرایشی از داستان «در راهرو چراغی روشن بود» می باشد.

در راهرو چراغی روشن بود..

درتاریکی،کنار تیر چراغ ایستاد.فضای اطراف به نظرش تنگ و مبهم آمد.روبه رو،فرعی بود،انتهایش را نمی توانست ببیند.به نور ضعیف ِچراغ چشم دوخت، شدت باران برایش آشکار شد.بعد از میان جوب،سمت راست را گرفت و خود را به درب باریک در انتهای فرعی رساند.در زد،متوجه که در باز است و وارد شد.داخل راهرو چند اتاق تو در تو مقابل دیدگانش او را مردد کرد.در راهرو چراغی روشن بود.لحظه ای برگشت،کسی در را عقب سرش بست.پشت درب اتاقی کوچک،ایستاد و سعی کرد بشنود،همه چیز را..
زن گفت:«اینجا خیلی دلگیره،بریم توی حیاط،میشه بریم.»
مرد،گفت:«همینجا بهتره.»کلاهش را برداشت و آنرا آویخت دستانش را باز کرد و بازوان زن را فشرد.زن شانه اش داغ بود،مرد را پس زد.
زن:«تا دیر وقت نمیای.»
مرد،«اینجا بقیه هم هستن،تنها نیستی،نکنه کسی رو پس میزنی.؟»
«هرکی بخواد میاد تو،اون پیرزنه در رو واسه ی همه باز می کنه.نمیشه کسی رو پس بزنم.فقط گفتم اینجا دلگیره..»
«حالا طول می کشه،کم کم عادت می کنی.»
«عادت نمی کنم.»
«چرا می کنی،جای قبلت بهتر از اینجا نبود.»
«نه نبود.،اما نمی خوام به جایی عادت کنم..خودم خوب می دونم چی می خوام.»
مرد،روی راحتی سبز کهنه نشست،در آن فرو رفت.زن جلوی گنجه ای که تقریبآ نصف یک دیوار را گرفته، ایستاده بود و به چمدان مشکی مرد نگاه می کرد. گنجه از چوب تیره بود با دو در ِآینه کاری،وسط درها فرورفتگی طاقچه مانندی بود.توی فرو رفتگی دو شمعدان نقره ای وجود داشت که جای شمع در آنها خالی بود.مرد به لبه ی راحتی خزید،پاهایش به زحمت به زمین چسبیدند.مانند هر شب شروع کرد،زن از آینه به میز و مرد نگاه می کرد.مرد گفت:«دست کم اینجا کسی خود کشی نمی کنه.»زن،پلک زد..چشمانش رو به تصویر درهمش در آینه باز شدند.از روی بی ارادگی گفت:«دیگه نمی کشم..نمی خوام چیزی بکشم.»بعد کنار پنجره رفت،پرده را کنار زد.به حیاط نگاه کرد.حیاط ِ کوچک ِ تاریک.کفش های پیر زن پشت درب ِ اتاقش افتاده بودند.زن ادامه داد:«هر جا میرم،انگار یه آدم رذلم همرام میاد که همه چیز رو برام سخت کنه.دلم می خواد کلکش رو بکنم،اما بی فایدس،این یکی هم که انگار نمی خواد بمیره،از همه شون رذل تره.»
غریبه همچنان پشت درب اتاق ایستاده بود و حوادثی را که درون اتاق رخ می دادند تصور می کرد.حس می کرد که مرد همه چیز را روی میز رها کرده و سرش را در سینک می شوید.تمام مشکلی که داشت،این بود که درب ِ اتاق بسته است و تنها می تواند بشنود.
مرد گفت:«برای من هم آسون نیست..اما تو خیال می کنی آسونه.»
زن،«اصلآ نمی خوام خیال کنم.»
«حالت خوب نیست؟»
«اینجا یه جوریه.»
«تو تازه واردی.»
«حتی قدیمی هاشم یه جورین،همه چیز تلخه،مزه ی دارو میده،دست و پاشون بوی سرم و الکل میده.»
مرد،سرش را با لباس زیر زن خشک می کرد،:«الکل که خوبه،.عزیزم،الکل تنها خوبه..خالص ِ خالص..»بعد دست گذاشت رو دامن کوتاهش.،چشمان زن مشکی بودند.روی لب بالایش نیز خالی زیبا و به نسبت سفیدی صورت،قهوه ای داشت.موهای مشکی زاغش را از پشت محکم و دقیق بسته بود.ابروهای پهن کمرنگ،لبهای قنچه و گونه های فرورفته،همگی در چهره ای افسرده اما زیبا نقش بسته بودند.دست مرد را پس نزد،دست روی دستش گذاشت،به نرمی و لطافت،سرتاسر اندام ورزیده اش را،دست کشید.مرد جذاب بود. چشمانش در نور مهتابی اتاق سبز تر از همیشه بنظر می آمدند.و موهای لخت نم دارش به صورتش پاشیده بودند.
زن،«وقتش نیست.»
مرد،«وقتش رو من میگم..»
مژه های زن غرق ِ ریمل بودند.بدنبال اشاره به سطل زباله ی کوچک ِ گوشه ی اتاق،آرام پلک زد..«مثله اینکه حواست نیست.»سطل پر بود.
مرد،«روزه شلوغی بوده.»
«هر روز شلوغه.»
«باید راضی باشی.»
«نمی دونم باید باشم یا نه؟»
مرد،پرسید:«ازشون راضی نیستی،از پیرزنه راضی نیستی؟»
«از خودم راضی نیستم.،حتی آخرین بار رفتم قرص بگیرم خودمو بکشم،که باز اونو دیدم.»
«مگه قرار بود کسه دیگه ای رو ببینی؟،بهت گفتم نباید بری.»
«یه مدت بود ندیده بودمش،بدجوری احساس پوچی می کردم..این دفعه که برم اگه ببینمش،شاید حقیقت رو بهش بگم.»
مرد بانگرانی پرسید:«بهت شک کرده؟»
«نه،.نمیدونم..فکر نکنم.»
مرد سیگاری روشن کرد و گفت:«یادت باشه که یه فروشنده ی بی پدرو مادر توی دارو خونه بودن،هیچ بد نیست..بهتر از اینه که بفهمه یه حرومزادس که مادر داره.»و بعد از مکث طولانی ادامه داد:«اصلآ همه چیز بهتر از حرومزاده بون ِ..اگه حقیقت رو بهش بگی،اونوقت اونه که خودش رو می کشه.»
زن،«خدا منو می بخشه؟کمکم می کنه؟»به شمعدانی ها نگاه کرد،به جای خالی شمع ها خیره شد.
مرد،«چرا اینارو به من میگی؟می خوای واسه من درد سر درست کنی..من تو بحر ِ زندگی هیچکس نمی رم..تو بحر ِ زندگی تو هم نمی خوام برم.»
«خدا منو نمی بخشه.»
«اگه بری پیشش و حقیقت رو بگی،اونوقت خدا فقط نگات می کنه.»
زن بی قراری داشت،چراغ راهرو هنوز روشن بود.پرده را رها کرد،پرده صاف ایستاد.
مرد،«باید داروهاتو بخوری..گفتم که اینجا شلوغه،..اینجا بهتره.»
زن به در خیره شد،غریبه ای که پشت آن ایستاده را حس کرد.
زن،«دیگه نمی خوام دارو بخورم.همه چیز عوض شده،حس می کنم پیر شدم.درست نمی فهمم که زنده ام یانه؟»در یک آن چراغ راهرو خاموش شد.زن به مرد نگاه کرد که حواسش نیست.فرصت نشد فکر کند حواسش کجاست.ادامه داد،«هیچ جا بهتر نیست. تابیام عادت کنم حسابی پیر شدم.»مرد در حالت خواب به زن بی توجه بود.چشمانش زیر پلکهای بهم چسبیده اینطرف و آنطرف غلت می خوردند.
زن،گفت:«پیرزنه توی راهرو عه..»مرد ساکت بود.زن مجدد با نگرانی ادامه داد:«فکر کنم داشت گوش میداد.ممکنه بره بگه.اصلآ شاید در رو یکدفعه باز کنه بیاد تو.»
مرد،«خودش میدونه نباید در رو باز کنه،اونوقت همه چیز تمومه.به حرف های ما هم گوش نمیداد،غذای دوقلو هارو برده،اون مسافر اتاق آخری هم کارش بد نیست.»
زن گفت:«میفهمی چی می گم؟گفتم تابیام عادت کنم پیر میشم.»
مرد،«باز شروع نکن.»
«نمی فهمم تو از چی میترسی؟»
صدای رعد و برق بلند شد و تکاپوی ابرها آسمان را در هم می فشرد.باران تازه جان گرفته بود و به پنجره میزد.غریبه ی پشت در، بیاد لحظات پیش افتاد که زیر تیر چراغ ایستاده بود و بارش باران را در پرتو نور میدید که ضعیف بود.اما در حال حاظر احتمال میداد که نتواند برگردد.مضطرب شد.زن از پیش ترس و اضطراب به سراغش آمده بود و گاه قطرات باران را،ناخن های زمخت پیرزن حس می کرد که به پنجره می کوبد.باخود به زمزمه گفت:،(احتمالآ همه چیز را شنیده.)بعد فکر کرد که اصلآ شاید بابت باران کفش هایش را به داخل برده.،اما چراغ راهرو را چه کسی خاموش کرده بود.؟
زن دست سردی را روی پاهایش مزاحم حس نمی کرد.،حتی نوازش گونه هایش را..در اسارت آغوش مرد گفت:«چرا اونشب منتظر نموندی؟»
مرد زن را پس زد،دهانش تلخ بود.،«هنوز بهش فکر می کنی؟»
«چند دقیقه بیشتر طولش ندادم،چرا نموندی؟، نگذاشتم حتی سیگارت به نصف برسه.»
«تو نگذاشتی یا طرف زیادی هول بود.؟،به هر حال،دلیلی نداشت بمونم.»
زن،«باورم نمیشه به صداقتم شک داری.،من هیچ کاری رو زیادی طولش نمیدم.اما تو اصلآ فکر من نیستی.»
مرد عقب نشست،«شاید بهتر بود طولش میدادی،»دستش را در هوا چرخاند:«بس کن بزار خوش باشیم.».بعد هردو ساکت شدند و کنار یکدیگر پهلو گرفتند.مرد،نفس های عمیقش را به گوش زن می رساند و چشمانش پرزهای طلایی رنگ لاله ی گوش او را دور میزد و به کبودی گردن می رسید.آرام در گوش زن زمزمه کرد،«حالا نمی خواد ساکت بشی،اونوقت ترجیح میدم چراغ رو خاموش کنم..تو اینو می خوای.؟»زن بخود لرزید.کوتاه و سریع،مرد شانه اش را با سرانگشت لمس می کرد.کم کم لبهای بهم چسبیده اش به حالت لبخند،اندکی شکاف خورد.زن گفت:«میشه بریم توی حیاط ؟ روز تاشب در این اتاق رو قفل می کنن.»
مرد،«حیاط هم یک در داره،..تازه در اون آهنیه،.بیرونم که بری همینه.»
زن«نه،!اون بیرون پر از آدمه.»
مرد یک باره از جا بلند شد و گفت:«همون آدم ها هم پول میدن تا یک ساعت بیان اینجا،،ور دل تو..می خوان یک ساعت از همه چیز و همه کس دور باشن.» بعد به طرف گنجه رفت.مجدد گفت:«باید به بقیه هم سر بزنم.»زن از آینه و هم از رو به رو به پس و پشت مرد،هم زمان خیره بود و بشدت خودش را می خورد، کم کم عصبی شد و اینبار با لحن جد تری پرسید:«چرا اول اومدی پیش من؟»
مرد،«عجب احمقی هستی.»
«می تونستی بری اتاق دوقلوها،اونا بیشتر گلوت رو تر می کردن.اون زن ِ اتاق آخری هم کارش بد نیست..»
«دهنت رو ببند،من هرچقدر بخوام می خورم، باهرکسیم بخوام می خوابم.»
زن بلند شد و چراغ را خاموش کرد.ناگهان در ظلمت و تاریکی اتاق،چراغ راهرو در اندک فاصله ی زمانی روشن شد.حال تنها دست گیره ی در اندکی رنگ روشن داشت.مرد به آن خیره شد.؛«دیوونه شدی؟»
زن،«می خوام بخوابم،نمی خوام چیزی رو ببینم...نمی خوام رفتنت رو ببینم.»
زن تا مجدد فکر کند چه بگوید،مرد خواست بحث را عوض کند.اما زن نگذاشت ذهن مرد از موضوع خیلی دور شود،ـــ بیاد لحظه ای که بعد از میهمانی شبانه از مرد خواسته بود پشت در منتظرش بماند اما برگشت و دید که او رفته ــ گفت:«دیگه هیچوقت تنهام نزار» مرد کلاهش را از آویز دیوار جدا کرد.
زن،«باید قول بدی.»
مرد،«نه،قول نمیدم»کلاه را سرش گذاشت.
زن،به چمدان نگاه کرد.«پیشم بمون،از هیچ مردی این رو نخواستم.بابت هیچ پولی این رو نخواستم.»
مرد،«اوووه...موضوع همین ِ،.."انتخاب"..این لعنتی،هیچوقت به عهده ی خودم نبوده.»
بارش باران خانه ی متروک را دست خوش جریانی می کرد،که برای صاحب خانه همه اش نتیجتآ ترس و نگرانی بود.خانه گویی راه افتاده بود و حرکت می کرد.لوله آب باران داشت از جاکنده میشد.حیاط پربود از اشیاء شناور،جارو و خاک انداز،تشت قرمز و لگن نیمه پر..زن باید با تمام قدرت و درنهایت استیصال تلاش کند تا این جریان را از مسیر رفتن خارج کند.مرد با اسرار و به طمع باقیمانده ی پس انداز زن،خود را به زحمت تا اینجا کشانده بود.
مرد،«حالا چطور برم راه آهن؟»
زن،«مجبور نیستی بری،چند وقت پیشم بمون،بعدش باهم میریم.،یه جایی میریم.»
«نمی تونم بمونم.این همسایه ها باعث شدن اینجا قیافه ی روسپی خونه بخودش بگیره،گفتنش برای تو آسونه اما این خونه جای موندن یه مرد نیست.»
زن،«آره،اون پیرزن هم کاری کرده اینجا مثل ِ زندان باشه.با کارم مشکلی ندارم،مشکلم قفل بودن اون درب آهنیه لعنتی ِ،به اندازه ی کافی اسیر آغوش غریبه ها هستم.می خوام باقیشو واس خودم باشم.می فهمی چی می گم،؟اگه بری زنده نمی مونم.»
مرد،«من هم اگه نرم زنده نمی مونم..اما همه یه روز می میریم،درست می گم.؟»
زن به آرامی در تاریکی قدم برداشت،دستش اولین چیزی را که لمس کرد،گرفت و فشرد،آن دست ِ گرم ِ مرد بود.زن درحالی که صدایش می لرزید،گفت:«اما من قول میدم هیچوقت تنهات نزارم، قول میدم،قول میدم..قول میدم.»
غریبه هنوز پشت درب اتاق ایستاده بود.خواست در را باز کند،شک داشت که قفل باشد.دست گیره ی در را فشرد و به آرامی در را به هدف باز شدن هول داد. صدایی در سرش نجوا کرد،؛(نکنه می خوای در رو باز کنی؟...)مردد شد،کمی مکث کرد،صداهایی از اتاق همچنان در حد کوتاهی از شنوایی و درک عمیقش،به گوش های تیزش می رسیدند و هر بار سعی داشت تصویر مبهم مرد را با صدای واضحی که از اتاق بیرون می آمد مطابقت بدهد،اما هرگز در آن موفق نبود.با خودگفت:(حتی با باز شدن درب اتاق،باز نمی تواند چیزی ببیند،چراغ خاموش است.)از طرفی با رفتن مرد نیز همه چیز تمام می شد.از خود پرسید:(اگر در را باز کنم چه؟..).در افکار خودش غرق بود که ناگهان درب اتاق به نیمه باز شد.اما از کدام طرف اقدام به باز کردن در شده بود.؟،مرد نمی دانست،غریبه نیز شک داشت که دست گیره را تا به آخر تابانده باشد.زبانه ی در از شکاف طاقش،بیرون جهیده بود.کسی باید اقدام کرده باشد.! اما چه کسی اول؟،..درب ِ نیمه باز اتاق،شکاف میان دنیای نور و تصویر و دنیای صداهای مبهم بود.روشنایی ِ کمی از راهرو به فضای اتاق درز کرد،غریبه دست گیره ی در را محکم نگهداشته بود،شبیه دست زن که دست بی روح ِ مرد را رها نمی کرد.می دانست که نمی تواند آن را رها کند و می دانست که می تواند در را نیز بیشتر باز کند.کم کم روی درب چوبی سفید،سایه ای بزرگ و بزرگتر میشد که سایه ی سر بود.سری بزرگ با موهای پریشان نیمه ی شب،ابتدا بینی دراز،بعد تمام سرش به داخل اتاق نفوذکرد و همینطور نور بیشتری روی اسباب و اثاثیه ی داخل اتاق پهن گشت.غریبه هربار صدایی را می توانست بشنود،اما نمی توانست باور کند که به راستی شنیده است و این آزارش میداد.نیم تنه ی بالایش به داخل اتاق خزیده بود،و نیم تنه ی پایین همچنان پشت در مانده بود. تنها چیزی که فعلآ مشاهده می کرد،سایه ی بزرگ سرش در فضای درهمه اتاق بود.می دانست که حواس پرت است،فراموش کار نیز بود.اما در تاریکی جلو رفت و دستش را به درستی روی کلید چسباند،لمس کنان آنرا فشرد.چراغ چشمکی زد و اتاق کاملآ روشن شد. اکنون همه چیز واظح شده بود. راحتی چرم سبز،گنجه ی چوبی با دو درب کوچک آینه دار،سینک کوچک دست شور،سطل زباله ی کوچک،سطح هموار آینه راهم غباری ناهموار پوشانده. دست روی آن بالا کشید،تصویرش در آینه نقش بست. از سایه ی وحشت انگیز سرش دیگر خبری نبود.خال لب بالایش نیز اندکی از شر چین و چروک ها افتادگی و درشتی یافته بود.از آینه به میز نگاه کرد،مردی روی راحتی سبز و دستی هم روی میز دراز نبود.روی تمام اثاث،پارچه های سفید بلند،پهن شده بود.چهره اش خشک شد،نمی توانست اخم کند.در آینه مشاهده کرد که بطرز وحشت آوری پیر و فرتوت شده است.فضای اطراف را تار میدید.سقف داشت همه چیز را به دور سرش می چرخاند.با هر دو دست سرش را محکم گرفت و آنرا فشرد.دیگر به سکوت طاقتش نیامد.بلند از روی خشم و انزجار فریاد کشید،«هنوز به اینجا عادت نکردم.هیچوقت هم عادت نمی کنم.».دست فرو برد به عقب نشینی گنجه،یکی از شمعدان ها را برداشت.ناگهان تصویرش در آینه،بگونه ای که به گوشش آشنا نبود،به لحن یک پیرزن غریبه گفت: «عجب احمقی هستی.»لحن یک مرد بود؟ یا یک زن؟ شمعدان و دستش هردو میلرزیدند.مجدد به تصویرش در آینه نگاه کرد،یک پیرزن که چهره اش برای آینه آشنا بود.اما بعد از پلک زدنی،تصویرش پاک شد، وحشت زده شمعدان نقره ای را محکم به آینه کوبید،آینه و تصویر وهم انگیزش یک آن،تکه تکه شدند.حال چهره اش هم در آینه ی شکسته و هم روی زمین پهن گشته بود.دختر کوچکی بیرون از اتاق،در راهرو،از سر وحشت مادرش را صدا زد.پیرزن شمعدان به دست،لحظه ای بخود آمد.صدای قدم هایی شتابان به گوشش رسید.کسی داشت کم کم به اتاق نزدیک می شد،زنی غریبه و میانسال به درب اتاق رسید،پیرزن رادید که شبیه هرشب آشفته است.سطل آشغال کوچکی که پشت در بود را برداشت و به طرفش پرت کرد،زن بشدت نگران بود و از سر ترس،چشمانش پلک نمی خوردند،می خواست پیرزن دیوانه را بکشد.با فریاد خطاب به دختر کوچکش که گریه سرداده،گفت:«نترس،چیزی نیست..»بعد به پیرزن نگاه کرد که دیگر حالت چند لحظه ی پیش را نداشت،گویی با چشمان باز و به آرامی یک گاو هندی،بخواب رفته باشد.زن مجدد گفت:«چرا گورت رو از اینجا گم نمی کنی،مردت برای همیشه رفته.شبی هم که می رفت،اون پسر باهاش بود.داروخونه هم پلمپ شد.بهتره همه چیز رو فراموش کنی.»پیرزن لبخند تلخی زد و بحالت غمنگیزی گفت،:«اون پسر منم بود..»بعد رو کرد به طرف زن که گریه ی بچه اش قطع شده بود و حال آرام تر از لحظات اول بنظر می رسید و درست در آن لحظه برای پیرزن اتفاق عجیبی افتاد،احساس می کرد که می تواند گریه کند،.. و گریه کرد..همانطور که اشک می ریخت،دستی به سرش کشید و خطاب به زن میان سال گفت:«راستی،این موهام...این لعنتیا بدجوری بهم چسبیدن،فکر می کنی بتونی کمکم کنی بهشون شونه بزنم.»..

پایان..

م.پاشیست.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای مجید شفائی سلام. بازنویسی کردنِ داستان از آن اتفاق‌های خوبی است که هر داستان‌نویسی شهامت تجربه‌اش را ندارد. می‌گویم شهامت چون باید به آن چه خلق کردی دست ببری و تغییرش دهی، توصیفی را که دوست داری، شخصیتی که که از خلقش حس خوبی داری و خرده روایت‌هایی که برای نوشتن‌شان مدت‌ها وقت صرف کرده‌ای را حذف کنی یا تغییرشان دهی. گاهی هم شهامت این کار هست و حوصله و صبوری برای انجامش نیست. اما شما این اتفاق خوب را تجربه کردید.
به شروع داستان قبلی دست نزده‌اید و فقط کلمه مرد را حذف کرده‌اید و در ورژن جدید این پیرزن است که وارد خانه می‌شود گرچه به واژه پیرزن اشاره نمی‌شود و در پاراگراف‌های بعدی راوی او را غریبه خطاب می‌کند. این انتخاب باعث شده خواننده برای کشف هویت کسی که وارد خانه شده و پشت در فالگوش ایستاده راغب شود و برای کشف رابطه‌ی بین غریبه، مرد و زن؛ داستان را با دقت بیشتری دنبال کند. زاویه دید جدیدی که برای متن انتخاب کردید سوم شخص است که انتخاب بسیار خوب و هوشمندانه‌ای است به شرط این‌که از درون پیرزن و زن که هر دو یکی هستند بگوید و در پایان که هویت غریبه مشخص می‌شود خواننده با مرور داستان در ذهن متوجه شود که شما با گفتن از درونیات غریبه و زن به او نشانه داده بودید که دو شخصیت یکی هستند. تا بخشی از داستان این را رعایت می‌کنید اما جایی از مرد و آن‌چه در درون او است می‌گویید و این کار را خراب می‌کند. زن که نمی‌دانسته مرد با اصرار و طمع باقی‌مانده‌ی پس‌انداز زن، خود را به آن‌جا رسانده که اگر می‌دانست حتما همان روز عکس‌العملی نشان می‌داد و یک عمر در گذشته و با گذشته زندگی نمی‌کرد.
زبان و نثر را یک‌دست کنید. این داستان می‌طلبد که نثر ساده‌ای داشته باشد چون آدم‌های داستان از قشر پایین اجتماع هستند. زبان دیالوگ‌ها ساده است و به شخصیت‌ها نشسته اما جایی که راوی روایت می‌کند زبان تغییر می‌کند. به این جمله از داستان توجه کنید: «بارش باران خانه‌ی متروک را دست‌خوش جریانی می‌کرد که برای ... .» جملاتی از این دست نثر را از یک دستی خارج کرده. «دیگر به سکوت طاقتش نیامد» جمله زیبایی است اما به داستان شما ننشسته. این نثر را می‌توانید خرج داستانی کنید که حال و هوای دیگری دارد و می‌طلبد توصیفاتی از این دست داشته باشد.
پیشنهاد می‌کنم پیرزن را غریبه صدا نزنید. بگذارید تا پایان داستان در هاله‌ای از ابهام بماند. مثلا بگویید کسی که پشت در فالگوش ایستاده بود و با چنین معرفی‌ای میل خواننده را برای کشف او بیشتر کنید.
پیرزن داستان شما گذشته‌اش را در ذهن مرور می‌کند و این یادآوریِ گذشته، فقط با ورود به خانه ای که روزی محل کسب و کارش بوده اتفاق می‌افتد. همین حس را به خواننده منتقل کنید. همین یادآوری را به او نشان دهید. نگویید غریبه حس کرد مرد سرش را در سینک می‌شوید. جریان داخل اتاق را از دید پیرزن برای خواننده بسازید. می‌توانید بگویید: «مرد گفت شامپو کجاست می‌خواهم سرم را در سینک بشورم و بعد از جمله‌ی مرد صدای آب بیاید.
در پایان گفته‌اید که پیرزن مدام به آن خانه رفت و آمد می‌کند. این کمی دور از باور است که صاحبخانه اجازه دهد هر شب پیرزنی وارد خانه‌اش شده و باعث ترس بچه‌اش شود و از این‌کار با عوض کردن قفل در و تمهیداتی از این دست جلوگیری نکند. اگر هم قصد دارید این اتفاق در داستان تکرار شود از او پیرزن بی آزار و زجر دیده‌ای بسازید که صاحبخانه دلش نمی‌آید با او بدرفتاری کند. مثلا همین پیش کشیدن بحث موهای پیرزن ترفند خوبی بود. دل صاحبخانه و خواننده را به درد آورد. اما شکستن آیینه و این که پیرزن به خانه و وسایل خسارت وارد می‌کند و زن صاحبخانه عکس العملی نشان نمی‌دهد کمی دور از باور است.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.