جای خالی داستان



عنوان داستان : روزهایی که گذشت

پائیز نزدیک بود. باید سقف خانه ها را اندود می کردیم. من و علی از پس این کار برمی آمدیم. بابا که سرش شلوغ بود. مادر هم یک پایش در خانه کنار ما و پای دیگرش در زمین کشاورزی . گاهی هم که پدر نبود در مغازه می ماند.
روزهای شیرینی بود. انقدر دور و برم بچه بود که گذر زمان را نمی فهمیدم. آشپزی بیشتر به عهده ی خودم بود. تر و خشک کردن بچه ها. نظافت و .... گاهی هم با برادرم علی با دستگاه بلوک زنی بلوک می زدیم و به پدر کمک می کردیم. بااین حال همیشه وقتم را برای دیدن سریال مورد علاقه ام خالی می کردم. تنها من نبودم که ساعت ها منتظر دیدن فیلم عاشقانه ی جواهر می ماندم. همه ی روستا آن موقع پای تلویزیون می نشست. دست و پا شکسته عربی می فهمیدیم. اما پدرم به خاطر رفت و آمد های مکرر به عراق، خوب حرف می زد. جنس می آورد و در روستا می فروخت. مدت ها قبل هم وقتی جوانتر بود به همراه دوستش در عراق در کارخانه ی یخ سازی ونخ ریسی کار می کردند. به عراق نزدیک بودیم. از این طرف که نگاه می کردی شعله های گاز کشور همسایه را می دیدی. صبح اگر با اسب حرکت می کردی، غروب می رسیدی. این نزدیک بودن باعث شده بود که تلویزیون های ما شبکه های عراقی را براحتی بگیرد.
صبح کار می کردیم و غروب که هوا تاریک می شد پای تلویزیون می نشستیم. تلویزیونی که به اصرار ما، پدر از دوست سرهنگش خریده بود. سقف خانه را در طی چند روز اندود می کردیم. آن روز خسته و منتظر پای تلویزیون نشستم، اما از سریال جواهر خبری نبود. دست بردار نبودم.
– شاید دیرتر پخش بشه.
دیگر داشتم ناامید می شدم. همه اش تصویر مرد درشت هیکلی را نشان می داد که با عصبانیت صحبت می کرد و یک در میان نام کشورمان را می برد. حرف ها ی آن مرد عصبانی تمامی نداشت.
یک روز گذشت و من و علی بالای سقف مشغول کاریم. مش کاظم سوار وانت آبی رنگش از دور برایمان دست تکان می دهد. داداش علی و محمدرضا برایش دست تکان می دهند. چند دقیقه ای می گذرد . دوباره بر می گردد. دوباره دست بلندمی کند. انگار می خواهد چیزی بگوید. اما ما فکر می کردیم احوالپرسی می کند.
وانتش وقت رفتن پر بود و برگشتنی خالی.
کمی گذشت. زینب ونسرین بازی می کردند. حمیدرضا و علیرضا هم با دوستان قد و نیم قدشان دنبال ماجراجویی های کودکانه شان بودند. صدای بلند و وحشت ناکی آمد. مثل انفجار. بچه ها همه به دنبال صدا دویدند. گودال بزرگی درست شده بود. دوباره صدای انفجار از دور، اما ضعیف تر.
دوان دوان رفتیم کنار دیگر همسایه های نگران.
-چی شده؟
-مش کاظم مش کاظم رو زدند. جنگ شده جنگ!
-جنگ چیه.
چیزی نگذشت تا بفهمم معنی این واژه شوم تازه وارد چیست. مش کاظم که از اهالی خوب روستا بود با انفجاربمب از میانمان پرکشید. حالا می فهمیدم علت آن همه دست بلند کردن و اشاره چه بود. بنده خدا فهمیده بود جنگ شده، مردم را جابجا می کرد. اولین شهید روستایمان شد. ترسیده بودم. اما فکر بچه مرا واداشت تا سریع به خانه بروم. پدر به شهر رفته بود برای کاری. مادر نگران تن بچه ها لباس می پوشاند و به من می گفت وسایل لازم را با خودمان ببریم.
حالا پدر آمده. با ما نمی آید.
-من همین جا هستم و مراقب خانه. شما برید و غروب که همه چیز آروم شد برگردید.
سه پایه و کتری و چند وسیله ی سبک برداشتیم. عمو رضا و ستار و عمه ها و فامیل های دور و نزدیک هم با ما همراه شده بودند. علیرضا چراغ نفتی را که از خودش هم بزرگتر بود روی زمین می کشاند. دست زینب و نسرین را محکم گرفته بودم. زهرا هم نمی دانم شیرش را خورده یانه، به آغوش مادر چسبیده بود. حمیدرضا و علیرضا و محمد رضا هم کنار علی حرکت می کردند.
قرار بود یک شب بمانیم. قراربود زود برگردیم. نمی دانستم این شب، هشت سال طول می کشد. پدرم نمی دانست قرار است زمین و مغازه و کاشانه اش را ترک کند. پسر ها فکر نمی کردند قرار است خیلی زود لباس مدرسه را از تنشان دربیاورند و لباس خاکی جبهه را بپوشند.
مادر هم حتما نمی دانست قرار است در روستای دیگری وضع حمل کند.
اواخر سال شصت بود. ما توی یکی از روستاهای آبدانان زندگی می کردیم. هنوز با همسایه ها صمیمی نشده بودیم که چیزهای مورد نیازمان را از آن ها قرض بگیریم. بخصوص تپاله2 که هرکسی برای گرم کردن خانه و تنورش به آن احتیاج داشت. آن هم در سرمای سخت و طاقت فرسای آنجا.
چند روزی از بهمن می گذشت که فاطمه متولد شد. رسم براین بود که بچه ی به دنیا آمده را غسل می دادند اما، ما هیزم و تپاله ی کافی نداشتیم. یادم می آید وقتی فاطمه را حمام کردیم بدنش کبود شده بود. این را الان وقتی برای خواهرهای کوچکم تعریف می کنم، مخصوصا برای لیلا بغض می کند. اما خیلی زود ماجرای خنده دار خودم و علی را برایشان تعریف می کنم.
یادش به خیر. مادر گفته بود: باید بروید هیزم بیاورید باید فاطمه را غسل کنم. من و علی به همراه الاغ بیچاره مان زدیم به دل کوه. به هر جان کندنی بود مقداری هیزم جمع کردیم. میانه راه بود. ارتفاع و پیچ در پیچ بودن مسیر، الاغ را از حرکت باز داشت. هر کاری که بلد بودیم یا بهتر بگویم هر بلایی که می دانستیم سر الاغ بیچاره پیاده کردیم. اما الاغ حرکت نمی کرد ما بچه های ده دوازده ساله مانده بودیم چه کنیم. همین یادم می آید که علی گوش الاغ بیچاره را در دهان کرد و گاز گرفت.
لیلا می خندد. –خوب الاغ حرکت کرد؟ می خندم و می گویم: یادم نمی آید چه شد اما به هر جان کندنی آمدیم خانه.
خاطرات تلخ و شیرین زیادی داشتیم. گفتم شیرین. یاد عمه شیرینم افتادم.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم. چند نکته به ذهنم می‌رسد که ممکن است کمک حال شما در نوشتن این داستان باشد. اولین چیزی که می‌خواهم به شما بگویم این است که بعد از این هیچ‌وقت داستان نیمه‌تمامتان را برای کسی نخوانید یا که نفرستید. تجربه به من ثابت کرده در تمام این سال‌ها داستان‌هایی که به صورت نیمه‌تمام برای دیگران خواندم یا که فرستادم که بخوانند برای همیشه نیمه‌تمام ماندند. از طرفی صحبت کردن در مورد داستان نیمه‌تمام غیرممکن است. من نمی‌توانم در مورد ادامه‌ای که شما ننوشته‌ای حرفی بزنم. حتی نمی‌توانم در مورد بخشی که نوشته‌ای حرف زیادی بزنم چون ممکن در ادامه داستان شما همه‌چیز تغییر کند.
به هر صورت من تا همین‌جایی را که نوشته بودید خواندم و قصد دارم در مورد چیزهایی حرف بزنم که برای نوشتن این داستان باید آن‌ها را جدی بگیرید. اولین مساله‌ای که به نظرم می‌رسد مساله ورود به داستان یا شروع داستان شماست. شروع داستان بخش بسیار مهمی از داستان است چرا که در حقیقت این جذابیت شروع داستان شماست که مخاطب شما را وادار می‌کند داستان شما را ادامه بدهد یا که دیگر آن‌را نخواند و کنار بگذارد. داستانی که خوب شروع می‌شود شانس بیشتری برای خوانده شدن دارد و داستانی که شروع ملال آوری دارد به احتمال زیاد خوانده نخواهد شد حتی اگر در ادامه به یک شاهکار ادبی تبدیل شود. بیاید شروع داستانتان را با هم مرور کنیم. راوی قرار است به همراه برادرش سقف خانه‌شان را عایق کند. آن‌ها طرفدار سریالی عربی هستند که از یکی از شبکه‌های تلویزیون عراق پخش می‌شود اما چند روز است که این سریال پخش نمی‌شود. می‌شود بگویم شروع داستان شما از همان جایی است که جنگ شروع می‌شود اما شما می‌توانید بگویید در ادامه ماجرای سریال یا قیرگونی پشت بام اهمیت بیشتری پیدا می‌کند و من‌هم حرفی نمی‌توانم بزنم. خوبی داستان ناقص این است که می‌شود جلوی هر عیب و ایرادی را گرفت و ادعا کرد که در ادامه نامعلوم داستان این ایراد رفع و رجوع می‌شود. راستش را بخواهید نمی‌داند در ادامه داستان قرار است چه اتفاقی بیفتد اما برای شروع داستان شما دو راه دارید یکی این‌که داستان‌را از جنگ شروع کنید. یعنی درست از همان‌جایی راوی و برادرش روی سقف صدای انفجارهای ریز و درشت پی‌در‌پی را می‌شنوند. یا داستان از پیش از جنگ و با خرده‌روایتی جذاب‌تر شروع شود. خرده روایتی که تبدیل به بهانه روایت ماجرای جنگ بشود. مثلا می‌شود به ماجرای همین سریال و داستانش پرداخت و بزنگاهی برای قطع شدن سریال تعریف کرد بزنگاهی که در لایه‌های زیرین ارتباطی محو با مفهوم جنگ داشته باشد. به بهانه این خرده روایت می‌شود چند تایی از شخصیت‌های داستان را هم پرداخت تا دیگر شخصیت‌ها فقط و فقط یک اسم نباشند و نخاطب به بهانه این خرده روایت با آن‌ها کمی آشنا بشود و آن‌ها را از همدیگر تشخیص بدهد. ساختن و پرداختن این خرده روایت و اضافه کردن آن به داستان وظیفه شما به عنوان نویسنده‌ی داستان است. اما مساله بعدی مساله نگه داشتن حقیقت در مشت است. وقتی شما از افعال ماضی استفاده می‌کنید یعنی راوی از جایی بعد از تمام این اتفاق‌ها ماجرا را تعریف می‌کند و خط اکنونی روایت جایی بعد از شروع جنگ ایران و عراق است. در این شرایط در مشت نگه‌داشتن جنگ کار زیاد منطقی به نظر نمی‌رسد یعنی ضررش برای داستان شما بیشتر از سودش برای آن است. وقتی شما می‌گویید عراق ما قبل از هرچیزی یاد جنگ تحمیلی می‌افتیم. وقتی می‌گویید به‌جای سریال مردی هیکلی در مورد ایران حرف می‌زد ما به سرعت یاد خط و نشان‌های صدا می‌افتیم. این‌جاست که می‌گوییم پرده برداری از جنگ در دو پاراگراف بعد کمک چندانی به داستان نمی‌کند در حقیقت شما از چیزی پرده برداری می‌کنید که ما از قبل آن‌را حدس زده‌ایم. البته افعال داستان شما زمان پریشانی دارند و مدام در حال تغییر هستند. شاید قصد شما چیز دیگری باشد و این پریشانی زمان افعال داستان شما که من‌را به اشتباه انداخته است. مساله دیگری که مهم مساله نرخ داستانی است. داستان شما با ضرباهنگ یا تمپوی ثابتی روایت نمی‌شود. یک‌جایی شتابزده و به سرعت روایت می‌شود و جای دیگری سر حوصله و با دقت. همه‌چیز را در داستانتان یک‌دست کنید؛ زمان افعال را، ضرباهنگ یا تمپوی روایت را، زبان و لحن داستانتان را آن‌وقت بهتر می‌شود در مورد داستانتان صحبت کرد و عیب و ایرادهای آن‌را بیرون کشید. نسخه‌ ناقصی که خواندم کمک زیادی نمی‌کند. دو مرتبه آن‌را خواندم. داستانش را پیدا نکردم. نمی‌شود تا به‌ این‌جای نوشته شما را تعریف کرد. حتی به عنوان مخاطب نمی‌دانم چرا بعد از این باید آن‌را بخوانم؟ جنگ شروع شده است و آدم‌های داستان شما مسائلی دارند. همان‌طور که خودتان نوشته‌اید این یک ماجرای واقعی است اما سوالی که از شما دارم این‌است که چه تفاوتی هست میان خاطره و داستان؟ برای شکل گیری داستان حداقل به دو اتفاق نیاز است اما در داستان شما فقط یک اتفاق است آن‌هم جنگ است. اتفاق دیگری وجود ندارد و به همین خاطر به خاطره شبیه شده است. آیا اتفاق دومی هست که جنگ بهانه‌ای برای تعریف کردنش باشد؟ اگر نباشد که نوشتن این داستان بی‌مورد است اگر هم باشد که این شروع طولانی برای داستان شما بی‌مورد چون فقط مخاطب را خسته می‌کند و از ادامه داستان ناامید. یادتان باشد خاطره‌های در خلال جنگ داستان نیست اما یک خاطره که جنگ معنای دیگری به آن می‌دهد می‌تواند داستان باشد. تا به‌ این‌جا شما داستانی ندارید. یا آن‌را تعریف نکرده‌اید و یا آن‌را ندارید. اگر آن‌را ندارید که هیچ، نه از من و نه کس دیگری کمکی ساخته نیست مگر آن‌که به جای شما این داستان را بنویسیم. حالا داستان شما یک دغدغه روایت دارد به نام جنگ، خوشبختانه خود شما هم به اندازه داستانتان تجربه زیستی دارید که این تجربه زیستی به شما کمک می‌کند که داستانتان را باور پذیر روایت کنید و هیچ چیزی به اندازه باورپذیری در خدمت داستان نیست اما یک جای خالی بزرگ در داستان شما وجود دارد که همان داستان شماست. آن‌چیزی که خوانش شما را از جنگ یگانه می‌کند. امیدوارم که به همین زودی نسخه کامل داستان شما را بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.