صبر کنید!




عنوان داستان : قمر در عقرب
نویسنده داستان : سید محسن دیواندر


روی منبرش که مرکب از سه متکای قرمز بود، نشسته و داد سخن را سر داده بود که الا و بلا، فردا نقشه مان نقش بر آب است. چوبدستی را که از یکی از درختان خوابگاه کنده بود، در هوا پیچ و تاب میداد و خطابه گویی میکرد و خبر و روایت و داستان و چنین و چنان نقل میکرد و از صُوَر فلکی و مقارنه ی این شکلک با آن حیوانک و عِلْمُ الْجَفْر وَ الْأعْداد و علوم خفیه و غریبه و معادلات آسمان و زمین میگفت و هر طور شده قصد داشت با این اراجیف رأیم را بزند. ریشش مثل ریش بزی که مشغول نشخوار است، به پیش و پس میجنبید و چیزی نمانده بود، من و امیر طبق معمول عنان از کف داده شلیک خنده را سر دهیم که با ورود احسان به اتاق هر سه متفرق شدیم و خود را مشغول به کاری و غرقه در فکری نشان دادیم. از تمام گفته هایش فقط همین یک جمله را فهمیدم: «فردا قمر در عقربه مجید»
در سینما بود که معنی جمله ی دوستم تا حدودی دستگیرم شد. گیر یک فیلم بزن بزنی افتاده بودم که سازندگانش چیزی از وحوشیت مغول کم نگذاشته بودند و بازیگران نگونبخت روی پرده قلع و قمع میشدند و مهتاب هم به طرز نگران کننده ای محو تماشا شده بود. چند باری خواستم موضوع را مطرح کنم، اما با علاقه ی عجیبی که همراهم نشان میداد و سر و صدایی که سالن را پر کرده بود عملا کار غیرممکنی بود. میبایست قبلترش در ایستگاه قضیه را ختم بخیر میکردم ولی از زور دستپاچگی حتی صحبت کردن عادی هم فراموشم شده بود. نفسهایم کوتاه، تمام بدنم خیس عرق و نبضم داشت شقیقه هایم را میترکاند. مسئله وقتی بغرنجتر شد که سوسوی چراغْ گردان گشت پلیس از دور پیدایش شد و با طمأنینه به ایستگاه اتوبوس نزدیک میشد. مثل یک یاغی که تلاش را بیفایده بیند، سرم را پایین انداخته و خود را تسلیم قضا کرده بودم؛ با داستانهایی که از دوستانم شنیده بودم، عملا قید آبرو و حیثیت را زدم، فردا بین بچه ها تقِّ قضیه درمیرفت که مجید را با دختر گرفته اند. مهتاب هم همانطور بیخیال به یک سو متمایل با بند کیفش بازی میکرد. گشت پلیس آرام و بیعجله از کنارمان رد شد. از خوششناسی من اصلا برادران نیروی انتظامی حواسشان به ما نبود که بخواهند کابوسهای ذهن بیمارم را تعبیر کنند و بگرمی مشغول صحبت حول خاطرات یکی از همکارانشان بودند.
تمام سینما جز من مترصد آن بودند که ببینند سرنوشت قهرمان داستان به کجا میرسد. چاره ای نبود بالاخره باید چیزی میگفتم، عذاب وجدان روی دلم سنگینی میکرد. ناچار رو به مهتاب کرده و با نجوا گفتم:
-مهتاب خانم باید یه چیزی بهتون بگم
-چی؟... بگو
-یه چیزی در مورد قرار و آشناییمون
-(در حالی که محو تماشا بود، تقریباً داد زد) چی؟ بلندتر بگو نمیشنوم...
-(صدایم را بلندتر کردم) این صرفاً یه شرطبندیه...
-(با کف دست راست به پشت دست چپش زد) ای وای آخه چرا نامرد؟!...
-(ترسیدم) چی؟! چرا اینطوری میکنید؟! چیزی نشده که هنوز!... اتفاقی نیوفتاده که!...
-(رو به من کرد) کشتنش بدبختو... نامردا... الهی بمیرم
نمیدانستم با یک عشق فیلم تمام عیار بیرون آمده ام. آقایی از ردیف پشتی گفت: «داداش میذاری ببینیم چی به چیه یا نه؟» نگاهی به پرده ی سینما انداختم، قهرمان فیلم به طرز وحشتناکی کشته شده بود.
جبار درست گفته بود آن روز یک قمر در عقرب واقعی بود. با همه ی حالات خل وضعی که داشت گاهی اوقات حرفهای قابلی هم میزد. دوستم یک رمال و کف بین تجربی بود و ادعا میکرد این هنر خانوادگیشان است. بعضی شبها جلسات احضار روح در خوابگاه راه می انداخت و جو رعب و وحشت به وجود می آورد و چند باری هم نامه ی حراست گرفته بود اما دست بردار نبود. جدیتی که او در کارش داشت نوستراداموس نداشت. خوراکش بچه های ترم یکی بودند که برایشان فال عشق اعم از ورق و چای و قهوه میگرفت.
بعد از سینما با مهتاب مدتی در خیابانها پرسه زدیم و ویترین مغازه ها را برانداز کردیم. به آن بدیها نبود که فکر میکردم، بار اول که در ایستگاه دیدمش تقریبا میخواستم قید همه چیز را بزنم و از راهی که آمده بودم محترمانه برگردم، که از سر ناچاری قدم جلو گذاشتم، اما حالا بگی نگی خوشحال هم بودم که برنگشتم، ترس اولیه ام به کلی از بین رفته بود، مهتاب یک مانتوی گل گلی پوشیده و شال نارنجی جیغی بسر کرده بود، در نهایت کج سلیقگی، در نگاه اول یک غربتی تمام عیار جلوه میکرد اما هر چقدر که میگذشت برداشت اولیه ام از او بیشتر و بیشتر از بین میرفت. در خلال پرسه زنیهامان نمیدانستم چطور باید اصل قضیه را برایش تعریف کنم. مهتاب این احسان پتیاره را نمیشناخت وَالا به من حق میداد.
احسان هیولایی بود که به تنهایی میتوانست مایه ی تأسف یک دوره از تاریخ باشد چه رسد به یک دانشکده؛ بی اخلاق، بددهان، سربار و کریه. تقریباً همیشه لخت بود و با یک تکه مایو در راهروهای خوابگاه میچرخید، بدنش پر از تتو بود، تتوی اژدها، تبرزین، شیر و ببر و شمشیر، گرگ و صلیب و افعی. مشخص نبود، از زیر کدام سنگی پیدایش شده؟ چند سال از دانشجویی اش میگذرد؟ و اینکه چرا اخراجش نمیکنند؟ تنها چیزی که میدانستم این بود که با یک نیمه حیوان طرفم. بارها خواستم از شرش به سوئیت دیگری فرار کنم، اما فایده ای نداشت، تمام اتاقها پر بود؛ همه هم از دستش شاکی بودند.
قرارم با مهتاب داشت از یک شرطبندی و ماجراجویی مسخره به یک مسئله ی جدی تبدیل میشد، بخصوص وقتی به شام دعوتم کرد و به نظرم بی ادبانه آمد که رد کنم.
رستوران تاریک بود و ساکت؛ میز و صندلیهای چوبیش رنگ نشده، باسلیقه تراش خورده و حس تازگی و سادگی را به آدم میرسانْد با پرده های گُل گُلی خوش چینی که چهار طرفش را پوشانده و بیشباهت به مانتوی مهتاب نبود و البته من هم فرصت را غنیمت شمرده تا توانستم سر همین موضوع سربسرش گذاشتم. گوشه ای دنج گیر آوردیم و نشستیم. میخواستم قبل از غذا همه ی ماجرا را از اول تا به همین حالا برایش تعریف کنم. اما همین که میخواستم چیزی بگویم مهتاب بین حرفم میپرید.
باید درکم میکرد، اگر احسان آن شب بین بچه ها سکه یک پولم نکرده بود، محال بود این کار را کنم. آن شب هم اتاقیم، زیادی سردماغ بود. بچه ها وسط اتاق، حکم میزدند و او هم در نقش حاکمیش غرق شده بود؛ دست خودش نبود جنبه ی هیچ نوع موفقیتی را نداشت، حتی در یک بازی، حتی از روی شانس. به یک دستش ورق بود و به دست دیگرش شلنگ قلیان، گوشه ی لبش را کج کرده بود و با گوشه ی چشمش مرا که مشغول خواندن "استلّا"(۱) بودم میپایید؛ من هم زیرچشمی در نظرش داشتم، منتظر اظهار فضلش بودم، عادتم بود، زیاد طولی نکشید، با یک آروغ که معمولاً مقدمه ی افاضاتش بود، شروع کرد به متلکپرانی:
-ولی خداییشا بچه ها... این مجیدِ پیزوری عرضه ی هیچ کاری رو نداره... دریغ از یه نخ سیگار... تا حالا با یه دختر حتی حرفم نزده... تنها کاری که بلده چایی خوردنه، اونم کمرنگ باشه لطفاً...
-حالا سیگار و سیگاری که نه ولی دختر چرا...
اتاق در یک لحظه به من خیره شد، حتی فئودور داستایوفسکی و علی کریمی و شاه طهماسب اول هم که پوسترهاشان را بالای تختم چسبانده بودم، به گمانم متوجه من شدند. مطمئناً اگر خودم هم چشمهایی داشتم که بیرون بدنم در یک تُنگ الکل، روی طاقچه میبودند، سیاهی آن دو هم در آن لحظه به سمت من برمیگشت. من بیحاشیه ترین پسر دانشکده بودم، طوری که تندیس برنزی فردوسی که سر در دانشکده جا خوش کرده بود در قیاس با من پر سر و صدا محسوب میشد. چند لحظه اتاق در سکوت خفه شد. "استلا" را یک گوشه پرت کرده و سعی میکردم خود را مصمم نشان دهم.
-خوب خوب مجیدک... دُم درآوردی بلا...
-(به سمتش نیم خیز شدم) ها... داشتم... به گندگی هیکلت...
-زِکّی... اشکولتر از این حرفایی بابا...
-(چهره به چهره شدیم) اسکول نیستم ولی خوب، مثل تو هم نامرد نیستم که با دخترای مردم بازی کنم...
-همین الان که گفتی «دختر چرا...»
-آره گفتم... با یکی دوستم...
-(سرش را سمت بچه ها گرداند) هه... مال این حرفا نیستی...
-شرط
-(دوباره برگشت سمت من) سر چی؟
-سر اینکه دیگه نبینمت
-قبوله... اگه تونستی ثابتش کنی، من از این اتاق میرم اگرم نه که تو زحمتو کم میکنی...
-باشه...
-من فقط چند تا... نه، یه دونه عکس ازت میخوام... همین، مطمئنم داری چاخان میکنی ولی یه مدت بهت وقت میدم تا بهت ثابت کنم حتی یه عکسم نمیتونی با یه دختر جور کنی... بس که گاگولی
-گاگول نیستم... آدمم... ولی باشه...
-(دستش را جلو آورد) قبول؟
-قبول
صحنه ی حماسیی بود، یک لحظه حس رستم و اسفندیار بودن داشتیم خصوصاً با آن دست مردانه دادن آخرمان. بهانه ی خوبی بود تا برای همیشه از شرش خلاص شوم، فقط مشکلی کوچک وجود داشت و آن هم اینکه هم اتاقی اوباشم راست میگفت، من در عمرم از دو متری یک دختر هم رد نشده بودم. "ولتر" جایی گفته: «مسائل زناشویی از آن مسائلیست که هر بزدلی از پسش برمی آید.» طبق تقسیم بندی استاد، بنده احتمالاً جزو همان گروه بزدلین هم محسوب نمیشدم چه رسد به تیم شجاع دلان. تنها امیدم به امیر بود و روابط عمومی بالایش و دخترهای بیشماری که میشناخت.
مهتاب در حین غذا از خیلی چیزها گفت، از علائقش و از زندگیش. احوال مشترکِ زیادی داشتیم، با خودم میگفتم چه تجربه ی خوبی!
همنشینم "اسکارلت اوهارا"(۲) نبود که چاه زنخدان داشته باشد، عوضش یک چال لُپ نمکین داشت که وقتی میخندید زیر گونه ی چپش را گود می انداخت، البته این یک نقص مادرزادی نامتقارن بود، ولی از آن نقایصی بود که به دل مینشست. شمرده و شیرین حرف میزد؛ از داستانهای کودکی اش میگفت اینکه چطور یک بار در رامسر گم شده و به تنهایی از جنگل به خانه برگشته یا اینکه چطور با پسردایی هایش لب دریا بادبادک هوا میکردند و بادبادک او از همگی بالاتر میرفته و اینکه چطور یک بار دور از چشم دیگران ماهی گُلی عید را درون ماهیتابه سرخ کرده؛ من هم با علاقه گوش میدادم. همه ی این داستانها را میگفت و میخندید و من بیشتر از خود داستانها، از خندیدن او خنده ام میگرفت. نصف غذایش را نخورد و آمرانه مجبورم کرد همه را تا ته بخورم. نتوانستم از ماجرا چیزی بگویم، نمیدانم، انگار دیگر بحث نتوانستن نبود، اصلاً نمیخواستم چیزی بگویم، به یاد حرف‌های جبار افتادم، انگار میخواستم اوضاع تا ابد همینطور قمر در عقرب بماند.
وقت رفتن شد که مهتاب گوشی اش را برداشت و خواست به رسم این قبیل دیدارها عکسی به یادگار بگیرد، عذاب وجدانم دوباره برگشت، در یک لحظه تصمیمم را گرفتم، با خودم گفتم گور بابای احسان مُفَنْگی و صداقت بهترین سیاسته و از همین اول کاری باید روراست باشم، رو به مهتاب کردم و گفتم: «نه... تا همین جاشم زیادی اومدم... منو ببخش... نمیخواد سلفی بگیری...»
-چی؟! وا!... آخه چرا؟ بدون عکس که نمیشه...
-چرا میشه...
-آخه من این عکس رو لازم دارم...
-چی؟... واسه چی؟...
اینجا بود که مهتاب ابرویی بالا داد و گفت:
«خوب... داستانش مفصله... باید زودتر بهتون میگفتم... ولی روم نمیشد... یه مدتی هست یکی از بچه های دانشگاه گیر داده بهم... منم چون پسر داییم که کاناداست خواستگارمه، واسه اینکه این پسره بیخیالم بشه دنبال یکی بودم که به عنوان دوست پسرم جاش بزنم... به دوستم گفتم، گفت یه پسری هست به اسم امیر، رفیق زیاد داره، به اون میسپُره یکی رو پیدا کنه، دست آخرم شما رو بهم معرفی کردن... الانم عکس رو میخوام بذارم صفحم تا طرف ول کنم بشه... ببخشیدا... اما امیدوارم شرایطمو درک کنید... خوب... حالا مجید آقا اگه میشه... لبخند بزنید لطفاً...»
این را گفت و نور فلاش گوشی در فضای تاریک رستوران پیچید. یک لحظه چشمانم محو برقی شد که رعدش گوشه ی ذهنم خفه خون گرفت در حالی که مسخره ترین لبخند عمرم را زده بودم. دقیقاً نمیدانستم الان باید گریه کنم یا بخندم، اما از یک چیز کاملاً مطمئن بودم و به کیفیتش فکر میکردم، اینکه دقیقاً چطور خرخره ی امیر گردن شکسته را بجوم؟
شب بود که خسته و کوفته با جیب خالی به خوابگاه برگشتم. احسان خبر مرگش با دوستانش پی خوشگذرانی رفته بود. جبار و امیر هم در آشپزخانه مشغول املت پختن بودند و بوی محشر ادویه های جبار اتاق را پر کرده بود.
جبار: چطور بود امروز پسر؟ دختر رو دیدی؟
امیر: پسندیدی؟ عکسو گرفتی؟
من: تو یکی خفه امیر
جبار: چی شده؟
امیر: حاجی من روحمم خبر نداشت این دخترا چه نقشه ای واست کشیده بودن، الان پیامکش اومد، ازت تشکرم کردن
جبار: حاجی یکی به منم بگه چه خبره اینجا؟
من: هیچی بابا... مهم عکس بود که گرفتمش
جبار (شانه ای بالا انداخت): خوب بعضی وقتا قمر در عقرب هم بازی درمیاره... همیشه هم بدشگون نیست...
من: (خندیدم) نه داداش... امروز از اون روزا بود...
***
آن شب احسان برنگشت و فرداشبش و شبهای بعدترش هم. بعدها فهمیدم او همان پسری بوده که پی مهتاب میگشته و همان شب هم عکس کذایی را میبیند و دیگر دور و بر من و خوابگاه آفتابی نمیشود. بعد از آن، احسان و مهتاب را نه دیدم و نه حرف خاصی در موردشان شنیدم. الان که بهتر فکر میکنم به خاطر دارم که هم اتاقی ام مابین همه ی آن خالکوبیهای نامربوط، یک تتوی کژدم هم روی شکمش داشت.

(۱) رمانی از یان د هارتوگ
(۲) قهرمان رمان بربادرفته اثر مارگارت میچل
نقد این داستان از : سید جواد یوسف‌بیک
«قمر در عقرب» را به علاوه‌ی سایر داستان‌ها و نیز کامنت‌هایتان در «پایگاه نقد داستان» خواندم و آنچه اینک می‌گویم، ناظر به تمام آنها، به ویژه «قمر در عقرب»، است.
رفیق من، داستان شمه‌ای از هنر است و هنر مجموعه‌ای است از مدیوم‌هایی که اساساً با ناخودآگاه انسان در ارتباط هستند. مبدأ و مقصد بنیادین هنر، ناخودآگاه ما و حس‌ها و حسیات ماست. به عبارت دیگر، هنر از دل بر می‌آید و بر دل می‌نشیند. دل نیز مسکن حس و خود ساکن ناخودآگاه است. بنابراین، داستان راستین، داستانی است که اساساً بدون دخالت نویسنده و خودآگاهی‌اش شکل بگیرد. نویسنده که موجودی است متشکل از دو ساحتِ خودآگاه و ناخودآگاه، در مقام نویسندگی، تنها وظیفه‌ی روایت داستان را عهده‌دار است، نه ساختن آن را. به دیگر سخن، شکل‌دادن داستان، مسؤولیت بُعد ناخودآگاه است و قوام دادن آن مأموریت لایه‌ی خودآگاه. اگر نویسنده بخواهد با اراده‌ی شخصی، شخصیت بپردازد، ماجرا بسازد، کنش خلق کند، نماد بیافریند و شیوه‌ی روایی انتخاب کند، در واقع اصلاً داستان‌نویسی نکرده است. شیوه‌ی روایی، انتخاب‌کردنی نیست. هر داستانی، آن زمان که در حس نویسنده صورت‌ بپذیرد و بر ناخودآگاه او واقع شود، شیوه‌ی روایی مختص خویش را با خود می‌آورد. تنها کاری که نویسنده باید خودآگاهانه و ارادی با داستان بکند، این است که ناخودآگاه خویش و حس داستان را هر چه بهتر واکاود تا بتواند بهترین و درست‌ترین واژه‌ها را برای انتقال آنها به خواننده، بر روی کاغذ بنویسد.
بنابراین، هر وقت دیدید که دارید برای چگونه آغاز شدن داستان، چگونه پایان پذیرفتنش و چگونه روایت شدنش تصمیماتی ارادی می‌گیرید، بدانید که آن داستان، اصطلاحاً داستان‌بشو نیست و اصلاً مال- وجودِ- شما نیست. ساختارشکنی و نمادپردازی و مفهوم‌سازی و... گزافه‌هایی هستند که جوّ جاهل ادبیات امروزی در سر نوقلمان می‌کند و هیچ کارکردی بجز منحرف کردن قلم از مسیری ساده و انسانی و در افکندن آن به منجلاب خودستایی، پیچیده‌نمایی و متفاوت‌گراییِ مبتذل ندارد.
لطفاً جایگاه خویش را بشناسید و فعلاً به جای تحلیل ادبی، سعی کنید که پروژه و سوژه‌تان، فقط نوشتن باشد. نوشتنِ مسائل ساده‌ی فردی و دغدغه‌های کوچک شخصی. حرف‌های بزرگ و ساختارهای پیچیده اصلاً چیزهای مهمی نیستند. واژه‌های متظاهر، اما نادرست؛ نگارش خودنما، اما اشتباه از اشکالات رایج نوشته‌های شما هستند که اینک پس از پنج سال نوشتن، باید به چشم خطر و آسیب نیز به آنها نگاه کرد.
اساسی‌ترین اشکال نوشته‌تان، اما، آن است برای "ساختن" آن تلاش کرده‌اید، نه برای نوشتنش. کار شما به عنوان نویسنده، نوشتن داستان است، نه ساختن داستان. داستانی اگر داشته باشید، خودش در ناخودآگاه‌تان ساخته می‌شود؛ شما فقط باید آن را به نگارش درآورید. تلاش شما باید در نثرنویسی باشد که نخستین گامش درست‌نویسی و ساده‌نویسی است. چیزی که در آن دچار مشکل هستید. به واقع، در نوشته‌ی حاضر، در آنچه وظیفه‌ی شما نبوده، سعی بسیاری کرده‌، اما از آنچه مسؤولیت اصلی‌تان بوده، باز مانده‌اید.
برایم در بخشی از یادداشت‌تان اینگونه نوشته‌اید:
«دوست داشتم بیشتر از فضاسازی و گفت و گو و کنشهای شخصیتها بنویسم اما در این صورت حجم کار بالا میرفت پس بیشتر به نوشتن چهارچوب داستان بسنده کردم. چندین دفعه کار را ویرایش کردم، فقط سه بار پرده ی آخر را عوض کردم و پنج بار هم ترتیب روایی داستان را تغییر دادم. اما هنوز هم احساس میکنم، اثر برای بهتر شدن جای کار زیادی دارد.»
کدام فضاسازی؟ کدام شخصیت؟ اصلاً فضا چیست؟ فضا، محیط عامی است که در ارتباط با شخصیت، خاص می‌شود. محیط شما- که خوابگاه باشد- آنقدر مخدوش و است و مبهم که حتی عام هم نیست که بخواهد خاص شود. از شخصیت‌تان چه می‌دانیم؟ تنها یکی دو جمله که دیگران درباره‌ی او می‌گویند. راست می‌گویند؟ اغراق می‌کنند؟ اصلاً معلوم نیست. بجای اینکه راوی اول شخص به ما کمک کند که شخصیت شما را از نزدیک بشناسیم، ما را از او دور کرده است زیرا حقیقتِ وجود او را به ما نمی‌نمایاند و در عوض درباره‌ی افراد و اماکن و اشیاء زیاده‌گویی می‌کند و چیزهایی می‌گوید که نه تنها شخصیت او را شفاف نمی‌سازد، بلکه ماجرایی را هم به صورت سرراست تعریف نمی‌کند و از این روست که این توضیحات، در حد لاطائلاتی خسته‌کننده تنزل پیدا می‌کنند. چه خوب که بیشتر از این به توضیح درباره‌ی حواشی و گفتگوها نپرداختید، چون در غیر این صورت، شاید خواندن نوشته‌تان تا انتها ملال‌آور و بلکه ناممکن می‌شد. وقتی شخصیتی وجود ندارد، فضایی ساخته نمی‌شود، ماجرا بسیار دیر و مبهم آغاز می‌شود و بر شوکی انتهایی- که نوشته را یک بار مصرف می‌کند- بنا شده است و راوی و نوع روایت، ضد نقیض عمل می‌کنند، چه چیز می‌ماند که آن را «چارچوب داستان» بنامیم؟ سه بار "پرده آخر"- مگر نمایشنامه است!- را تغییر داده‌اید و پنج بار ترتیب روایی را. این یعنی داستان را کاملاً مکانیکی و خودآگاه سرهم کرده‌اید. حتی نمی‌شود گفت که آن را ساخته‌اید چون عدم تعین از سر و روی نوشته و البته از کلام خودتان می‌بارد. اینک فکر می‌کنید که اثر برای بهتر شدن جای کار زیادی دارد. چرا فکر می‌کنید که این نوشته خوب است و برای بهتر شدن جای کار دارد؟ چرا عنوان «اثر» را به نوشته‌ی خود اطلاق می‌کنید؟ حقیقت آن است که این نوشته برای داستان شدن و اثر بودن است که جای کار بسیار زیادی دارد.
دوستانه به شما توصیه می‌کنم که افق دید خود را پایین بیاورید. بزرگ‌ترین نویسنده‌ها هم در اواخر عمر خویش، نوشته‌های خود را خوب نمی‌دانند. نباید فکر کنید که چون اندک تحلیل مخدوشی درباره‌ی ادبیات دارید، نوشته‌هاتان داستانهایی قابل قبول و درخور ارائه هستند. آنچه در این نوشته- و نوشته‌های دیگرتان نیز- آشکار است، این حقیقت است که مسیر نوشتن‌ و اصلاً برخوردتان با مقوله‌ی داستان از اساس دچار اشکال است و در نخستین گام‌های نگارش- نوشتن و داستان‌نویسی که فعلاً بماند- نیز اشتباهاتی آشکار دارید. صمیمانه از شما می‌خواهم که هیچ‌وقت داستان خود را تحلیل نکنید و با ذهن تحلیلگر نیز به نوشتن داستان مشغول نشوید. تمام تحلیل‌هایی که از نوشته‌های خود دارید، غلط است. مواجهه‌تان با ادبیات و داستان بکلّی اشتباه است. بدون قدم نهادن بر پله‌ی نخست، خود را در پله‌های چندمین می‌بینید. صبر کنید. صبر کنید تا اگر داستانی برای گفتن دارید، خودش خبرتان کند. تا آن زمان بر روی نثرنویسی‌تان کار کنید، بدون تحلیل، داستان بخوانید و همچنان- حتی پس از «پنج سال و بیشتر»- آماده‌ی برداشتن اولین گام در نوشتن باشید.

منتقد : سید جواد یوسف‌بیک

متولد تهران. فارغ‌التحصیل رشته‌های «ریاضی»، «مهندسی سخت‌افزار» و «زبان و ادبیات انگلیسی». دانشجوی «زبان‌شناسی» و «تربیت مبلّغ دینی» (دوره‌های غیررسمی حوزوی). دارنده‌ی دو گواهی‌نامه‌ از دانشگاه کمبریج. سردبیر سابق نشریات «زنگ آخر» و «کتاب و ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.