پرانتزها برای نویسنده است تا شخصیت داستان



عنوان داستان : تنهائی ام کله معلق می زند.

رادیو آوا تازه دارد برنامه شبانگاهی اش را شروع می کند که روی زمین می نشینم و دلمه می پیچم . تنهائی ام ، امشب با من است. می رود توی هال روبروی تلویزیون خاموش، ساکت می نشیند.
از او می پرسم اگر من بروم تهران تو با من می آیی؟ جواب نمی دهد و روی برمی گرداند و لب هایش را آویزان می کند.
نمی دانم چرا هر وقت دلمه درست می کنم یاد مادر او می افتم که همیشه از درخت انگور توی حیاط برگ دلمه می چید. توی ایوان خانه ی سبزشان می نشست و و برای پسرهای قشنگ و تپل اش دلمه می پیچید.
دوباره می پرسم تو که همه جا توی کتابخانه و باغ و بازار و خانه بامنی اگر بروم تهران با من می آیی؟دلم برایت تنگ می شود.
مکثی طولانی می کند و با دلخوری می گوید: الان هم من با تو نیستم. همه اش مسافرت و کتابخانه جدید با همکارهات هستی و با بچه های خواهرت و اعضای کتابخانه مشغول هستی و من را تحویل نمی گیری . می گویم: چرا هستی اگر نباشی من نمی توانم کتاب بخوانم بنویسم و فکر کنم. می گویم مسافرت و کتابخانه جدید و اینها موقتی است. باز من و تو برای هم می مانیم. مثل امشب که باز کنار هم هستیم.
تنهائی ام ، کم کم آشتی می کند و می آید کنار من می نشیند و دلمه می پیچد. نطق اش باز می شود و می گوید تهران بروی مشغله ات زیاد می شود من نمی توانم همه جا با تو باشم. می گوید آنجا با آن همه آدم، بیشتر آدم ها تنها هستند. می گوید ما دو تا(تنهائی و تنها) را هر چند خیلی ها با هم اشتباه می گیرند. ولی با هم فرق داریم. من باعث تفکر و خلاقیت می شوم. او باعث افسردگی . من باعث کم حرف شدن و او باعث پر حرفی بیش از اندازه آدم ها و فرار از او می شود.
می گوید مراقب باش رفتی تهران تنهائی داشته باشی ولی تنها نشوی. دلمه ها را روی اجاق می گذارم. تنهائی ام از اینکه هنوز هم با هم هستیم،ابراز خوشحالی می کند. بلند می شود و می رود توی هال برای خودش کله معلق می زند.
یک لحظه به جای تنهائی، تنها را وسط هال می بینم.احساس می کنم تنهام. دلم هری می ریزد.
تنهائی از توی هال صدا می زند بابا نترس تنها نیستی منم تنهائی. این ئی ی آخرم داشت کله معلق می زد افتاد کمی آن طرف تر. بعد می رود کنار ئی می ایستد و می گوید دیدی تنها نیستی. تنهائی ام چشمک می زند و می خندد. بعد مجری رادیو آوا می گوید این خاصیت عشق است که باید با دیگران تقسیم گردد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
بخش ابتدایی داستان شما خواننده را به یاد داستان‌های خانم زویا پیرزاد می‌اندازد. ابتدا تصور این بود که با چنین الگوبرداری و قلمی روبرو هستیم اما به مرور تغییرات و تفاوت‌ها خود را نشان دادند. خانم پیرزاد ناگهان تغییر موضع نمی‌دهد و کل داستان او اساسی عینی و واقعی دارد، اما متن شما به سمت یک متن ذهنی حرکت می‌کند. شخصیت‌های داستان‌تان، انسان و تنهایی او هستند. در همان سطر دوم صراحت دارید که "تنهایی‌ام امشب با من است" اما هنوز ما متوجه مقصود شما از این حرف نشده‌ایم که تنهایی را شخصیتی مستقل در داستان دیده‌اید. می‌شود تصور کرد که دارید احساسی سخن می‌گویید. چند سطر آغازین داستان بسیار خوب هستند. باورپذیر و واقعی. اما از اینجا که "تنهایی‌ام ، کم کم آشتی می‌کند و می‌آید کنار من می‌نشیند" یعنی تقریباً وسط داستان شماست که خودتان به صراحت شخصیت دیگری را معرفی می‌کنید که همان تنهایی است و ما می‌فهمیم شخصیت اصلی دارد با تنهایی‌اش حرف می‌زند. این که نخواستید به شکل سنتی چنین نکته‌ای را معماگونه تا پایان داستان با خود ببرید قابل ستایش است، چرا که نوعی کلیشه‌گریزی را نشان می‌دهد. اما انتهای داستان چون این معرفی دوباره تکرار شد (تنهایی از توی هال صدا می‌زند) به نظر آمد اگر چنین رازی را تا انتها هم می‌بردید به زیبایی داستان لطمه نمی خورد. یک دلیل دیگر هم برای حفظ معما تا پایان، شاید مسأله مادر باشد. وقتی در خصوص مادر می‌نویسید: "نمی‌دانم چرا هر وقت دلمه درست می‌کنم یاد مادر او می افتم که همیشه از درخت انگور توی حیاط برگ دلمه می‌چید." و این نکته را زمان تنهایی شخصیت با تنهایی خودش خاطر نشان می‌کنید خواننده به نوعی رمزگشایی می‌رسد و به تنهایی مادر هم پی می‌برد و داستان زیباتر خود را نشان می‌دهد، زیرا حالا دلیلی روانشناختی برای اشاره به مادر در آنجا پیدا شده است.
انتهای داستان بر خلاف ابتدای آن بسیار انتزاعی می‌شود. مدام روی تنهایی و حتی بازی با نام او تمرکز می‌چرخد. به نظر داستان زمانی که عینی‌تر و واقعی‌تر بود، زیباتر بود. میزان اشاره سریع به تنهایی را کم کنید. همان اشارات ساده در انتها کافی هستند و بازی با "ئی" را حذف کنید که خیلی قضیه را از فضای واقعی ابتدای داستان به دور برده است.
یک نکته قابل تامل و زیبا در متن شما جایی است که از زبان تنهایی پی می‌بریم شخصیت اصلی در بیرون از خانه آن‌چنان هم تنها نیست، اما هر قدر که در بیرون خانه فرد تنها نباشد دلیل نمی‌شود که در خانه احساس تنهایی نکند. این تقابل وضعیت احساس تنهایی فرد در بیرون و درون خانه می‌تواند مضمون داستان شما قرار بگیرد.
شروع و پایان متن با رادیو آوا، استفاده تکنیکی خوبی است. سخن انتهایی رادیو هم در راستای مضمون داستان حرکت کرده است و حضور رادیو را هدفدار و معنادار ساخته است. خیلی خوب است که از همه‌ی امکانات حضور یافته در داستان به نفع داستان استفاده کنید. یکی همین رادیو آواست که در انتها هدفمند شده و یکی هم مسأله دلمه که یادآور مادر و از آنجا حتی تنهایی او شده است. نویسنده‌ی بزرگ و خوب چیزی را بلااستفاده رها نمی‌کند. اصولاً بهتر است چیزی که استفاده‌ای ندارد نیاید تا این که بلااستفاده رها شود.
در جایی دانسته‌ها و واضحات داستان را تکرار می‌کنید و این ضعف است. در این جا "می‌گوید ما دو تا (تنهائی و تنها) را..." وقتی گفته می‌شود "ما دوتا" مشخص است منظور از ما دوتا چه کسانی هستند و لزومی بر توضیح آن هم داخل پرانتز دیگر نیست. توضیح داخل پرانتز اضافی است. علاوه بر این چرا پرانتز؟ وقتی در حالت نقل قول هستید که هیچ کس میان کلامش پرانتز باز و بسته نمی‌کند. در چنین مواقعی همان کاما یا ویرگول کافی هستند و طبیعی‌تر. این‌گونه پرانتزها معمولاً برای نویسنده‌ها هستند تا شخصیت‌های داستان.
در مجموع برای نوشتن یک داستان رئال استعداد خیلی خوبی دارید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.