این داستان، داستان ندانستن نیست، داستان دانستن است




عنوان داستان : پریچهر
نویسنده داستان : نسیم سهیلی

نیمه های شب وقتی بچه پری را خفه کردم، دلم برایش سوخت. هر چه باشد بچه آدمیزاد است دیگر، دلرحمی دارد.دم دهانش را گرفتم و فشار دادم. اولش خیلی دست و پا زد ، بعدش کبود شد و مثل ماهی ای که از آب بیفتد بیرون، قفسه سینه اش بالا و پایین رفت ؛ تخم چشمهایش سمت بالا چرخید و جانش در رفت. یاد بچه گربه هایی افتادم که توی حوض خانه آقاجان خدا بیامرز، خفه می کردم. این پری هی بالا و پایین می پرید و می گفت: نکن گناه دارند! من هم از سر بچگی ام بود که گربه آزاری می کردم و گرنه مرض که نداشتم!
از صبح هر چی با پری حرف می زدم، هیچ نمی گفت. اصلا دمق بود. شده بود عین برج زهر مار. وقتی گوشت تلخی می کرد بی پدر خیلی جذاب می شد.کلا بداخلاقی و اخم بهش می آید. تو خونش هم نیست ،همش اداست؛ اما می چسبد.
پری با یک جفت چشم وحشی نیمه باز ترسیده ،داشت به سقف، خیره خیره نگاه می کرد. توی چشمهای میشی اش یک نوع وحشت عجیب بود. تا آنوقت ابدا یک همچین حسی را توی نگاه پریچهر ندیده بودم.
وقتی داشتم روی موهای خرمایی پری دست می کشیدم و با حلقه های انتهاییش ور می رفتم، بی اختیار زدم زیر گریه. دست خودم که نبود، یاد بچگی هایم افتاده بودم. خودم همیشه موهایش را می بافتم. الان باز بچه شده بودم و پری هم داشت مسخره ام می کرد.
پری می دوید، یک خرمن موی خرمایی را باد توی هوا پخش می کرد. هی عشوه می آمد و دهانش را به من کج می کرد.
بهش گفته بودم که وقتی موهایش را می بافم کیف می کنم. به روح آقا جانمان حسود نبودم. صد بار هم بیشتر بهش گفتم که شب عروسیش موهایش را من نچیدم.
پری باور نمی کند و رویش را همان طور از من برگردانده است. نه جوابم را می دهد و نه اخمهایش باز شده است.
گوشه پلکم دارد می پرد.
- به حضرت عباس قسم، خیلی مردها دلشان گیرت بود. اصلا این همه خواستگار و این همه خواهان داشتی چرا به قول آقاجان لگد زدی به بخت خودت!
اینها را داشتم به پری می گفتم اینها را هیچ وقت بهش نگفته بودم.
صدای خنده می آید. صدای خنده باد نیست. از توی قاب عکس های روی دیوار است. یک مشت زن مو مشکی دارند بلند بلند می خندند، از توی سینه دیوار همان طور به من خیره شده اند و چشمهایشان نیمه وحشی است. اگر اینها، این زنهای خوش ترکیب، توی قاب میخ نشده بودند، می آمدند بیرون و بدن ظریفشان را کش و قوس می دادند، می رقصیدند وعشوه می آمدند. اصلا آماده بودند بپرند بیرون و دلبری کنند.
توی تاریکی این اتاق سرد و نمور مجبورم هی چشمهای کم سویم را تنگ کنم تا ببینم این نقاشی ها چکار می کنند و چه می خواهند!
- احسنت به دستای هنرمندت. این زنهای مینیاتوری که می کشی زنده اند، انگار از ابد وجود داشته اند، اصلا با آدم حرف می زنند! خوش به حالت پری! هیچ وقت نگفته بودم که دوست داشتم عین تو باشم.گوش می کنی لعنتی؟ گوشت را زده ای به کری؟
یکی ازاین مینیاتورها، توی یک دشت نشسته. همه جا پر است از سوسن سفید. زن بدن نرم و استخوانیش را کش و قوس داد. جوانی یک جام برایش ریخته، اما زنک به او محل نمی گذارد دارد با خودش حال می کند. توی چهره اش نگاه می کنم، یک جفت چشم نیمه وحشی به من اخم کرده است.
این چهار دیواری تنگ و تاریک هم نه پنجره ای دارد، نه روزنی چیزی که یک پره نور بیفتد چشم آدم روشن بشود!
پری را تکان دادم.
– پاشو از دیشب تا حالا قهر کرده ای حرف که نمی زنی هیچ! چیزی هم نمی خوری! چرا لباسهایت یقه هفت می دوختی؟ می خواستی آن استخوانهای قشنگ سر شانه ات را هی به نمایش بگذاری؟ جواب نمی دهی؟می دانم چرا چیزی نمی گوییی فکر می کنی من حسرتت را می خورم! من دختر زشتی بودم ؟!
زنهای دییلاق بی مصرف باز از توی چارچوب قابشان دارند به من می خندند.
-دارید به چی می خندید ؟ اصلا شما ها چه می دانید که اینطوری قهقه می زنیند؟!
آن روز که من مردک یک لا قبای عوضی را با پری دیدم هیچ کدامتان نبودید که بخندید؟!.مردک بی مصرف لامذهب!
پرش پلکم بیشتر شده.
- اخه پری جان خواهر من، به روح آقا جان تو برایش زیادی بودی. هیچکس اصلا لیاقت تو رو نداشت! دارم راست می گویم.گوش کن به من اخم نکن.
یکی از این زنهای مینیاتوری که موهای مجعدش را روی شانه ها ول داده و دارد از دست یکی جام می گیرد، توی چشمهای می شی اش یک نگاه وحشت زده دارد. ازش می پرسم تو خوشگل تری یا پری؟
- پری جان تو با این همه استعداد توی درس و حساب و نقاشی و این چیزها چرا رفتی و زن آن مردک بی ناموس شدی؟ من چرا هی به تو می خندیدم؟ همه می گفتند خل شده ام. دیوانه نشده بودم. دیوانه شوهر تو بود. مگر شوهر قحط بود؟
باز یکی خندید. صدای خنده باد نبود.
توی یک نقاشی دیگر یک زن است که روی متکا لم داده و جلویش بساطی به راه است. روی صورتش را تماما بسته و فقط چشمهایش پیداست. به من موزیانه می خندد.
حالا دست لاغر و کشیده اش را به طرفم دراز کرده و یک جام تعارفم می کند. می گیرم و تلخ سر می کشم. زن توی قاب قاه قاه می خندد. یک حلقه از نیلوفرهای کبود را روی سرش تاج کرده، چشمهایش بی روح تر شده و زیر پلک هایش به اندازه یک بند انگشت سیاهی رفته است.
این زنها دارند من را دیوانه می کنند!
چه می خواهید از جان من؟! اینقدر با زیبایی تان آزارم ندهید.
باز پلکم می پرد و صدای خر خری توی سرم شروع می شود. از دیشب تا حالا دمارم را در آورده است.
آقا جانم کجاست؟ او می گفت دختر عصای دست پدر مادر است. دلم برایش تنگ شده.
سرپری روی زانو هایم مثل یک گردن بی استخوان و آویزان هی لق می خورد. لای مشتش چند تار از موهای نازک و خاکستری ام مچاله شده است.
یک لباس حریر بنفش پوشیده که رویش گلهای قرمز دارد.گلهای درشت روی پیراهن دارند خون پریچهر را می مکند و هی بزرگتر می شوند.
از همان دیشب یکریز ازش خواهش کردم که با من قهر نباشد.
گفتم که پری بلند شو برایمان برقص برای من و زنهای توی قاب برقص. ما همه مان مثل همیشه برایت کف می زنیم. تو بدن خوش تراشت را کش و قوس بده و روی دو پایت خم شو. مثل ماری که دور طعمه اش چنبره می زند. ما برایت کف می زنیم. من که با این هیکل قناسم نمی توانم مثل تو پیچ و تاب بخورم. من که هی پشت چشمم می پرد.
الان هم که گفتم باز بی فایده است. لجباز یکدنده ای است که یکه ندارد!
پوست سفید پری هر لحظه کبودتر می شود. شده ایم همرنگ!
این بچه حرامزاده چرا نصف شب بیدار شده بود؟داشت گریه می کرد، خیلی خفه گریه می کرد، مثل صدای میو میو.
من نمی دانستم بچه وقتی گلوی شکافته مادرش را ببیند اینقدر وحشت می کند و میو میو می گوید عین گربه وقتی توی آب حوض دارد غرق می شود.
بچه دل دلزنان پرسیده بود: خاله مامانم چی شده؟
چاقو را زیر پایم قایم کرده بودم. بعد یک جام دیگر از زنک خوش اندام اخموگرفته بودم و یک نفس سر کشیده بودم.
قبلا اصلا نمی دانستم چاقو اینقدرخطرناک است. ندیده بودم تیزی اش راحت روی گلو سر می خورد و پوست را شکاف می دهد و خون قرمز و داغ از زیر آن بیرون می زند و صدای خر خرش میپیچد توی گوش و ول کن آدم هم نیست.
ابد و یک رو هم که بگذرد باز صدایش توی سرم است. هر چقدر از جام های این زن لکاته بگیرم و سر بکشم مغزم هی می گوید خر خر.
اگر آقا جانم بفهمدکه دارم پر خوری می کنم، حسابی ترش می کند.کتک نمی زند، فقط زبان می بندد و قهر می کند. من از قهر آقا جان می ترسم. قهرش آدم را تنها می کند.گریه ام را در می آورد.
شاید اگرزیارتی چیزی قسمت شود یا بروم آب توبه بریزم روی سرم حالم خوب شود! به قول آقا جان خدا رحیم است.آقا جان برای هر چیز مرا زیارت می برد و می گفت استغفار کن! من هم می کردم. حتی اگر کاری نکرده بودم! از وقتی پری ور پریده پیرمرد را دق داد، من دیگر زیارت نرفتم. توبه هم نکردم. من به خاطر خودم هیچ وقت نرفته بودم توبه کنم. چرا باید می رفتم ؟ من که با مردک بی همه چیز کاری نداشتم. من اصلا با هیچ مردی کاری نداشتم.
پسرک بی پدر، مثل بچه گربه هایی که آب حوض می خوردند و باد می کردند، وقتی داشت آخرین تقلاهایش را می کرد، چشمهایش مثل حیوانهای اهلی وبی پناه بود. من که دلم رحم آمد به حالش.
این آدمهای قاب شده چه می دانند؟ کسی نفهمیده بود پریچهر چقدر سنگ دل است. پسرش هم که عقلش نمی رسید. اصلا بچه توی این سن و سال که چمی دانست عشق و عاشقی چیست! نمی دانست که پدر بی بته اش تعهد نمی داند! اصلا این حرف های قلمبه سلمبه چه به درد آدم های بی سر و پا و بی سوادی مثل او می خورد. اگر نمی مرد یک روز بزرگ می شد و قد می کشید. استخوان می ترکاند و سبیل در می آورد. مثل پدر بی همه چیزش هیکل می شد و روی سینه اش موی حنایی در می آورد. آنوقت می توانستم بروم بغلش و سیر گریه کنم و بهش بگویم: آخه بی پدر من اول عاشق اون بابای بی ناموست شده بودم!
این زنهای کودن به تقلا افتاده اند. می خواهند بیرون بپرند، همشان اخم کرده و به من چشم غره می روند. خون پاشیده رو سر و سینه شان و لباسهای حریر چسبیده به هیکلشان، برجستگی های اندام،گودی کمر و موهای کمند، همه طوری با خون رنگ گرفته که خیلی خیلی جذاب است. از تمام هیکلشان دارد خون می چکد. عجب ...طعم خون را زیر زبانم حس می کنم .طعم گسی دارد مثل بوسه های شوهر پریچهر.
زنها پا فراتر گذاشته اند از توی قاب می خزند بیرون. خون، خون می بارد. از دهانشان از چشمهای نیمه وحشیشان.
چقدر گرمم شده .تمام تنم دارد خیس عرق می شود.
باید بروم. بروم سر قبر آقا جان و بگویم به خدا تقصیر من نبود.من نمی دانستم چشمش هرز است. شوهر مگر قحط است؟آقا جان شما بگویید قحط است؟
اگر یک روز پریچهر با من آشتی کند، به او می گویم اینقدر آدمهای مینیاتوری اش را اخمو و پر افاده نکشد. دل آدم میگیرد بهشان که نگاه می کند.
مینیاتور ها چرا همه شبیه هم شده اند؟ چرا همه پریچهر شده اند؟.از نگاهشان پیداست من را دوست ندارند.
حتما صبح شده است. باز تن من یخ کرده. پریچهر نیست. یکی او را برده! چه کسی او را برده است؟ این مردک دست از سر جنازه او هم برنمی دارد! شاید زنهای مینیاتوری....!! باید همه شان را به آتش بکشم. هرزه های مردنی.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم. قبل از هر چیز می‌خواهم بگویم داستان شما شروع بسیار خوبی دارد. یکی از نویسنده‌هایی که من طرفدار داستان‌های کوتاه و بلندش هستم ریچارد براتیگان است. آقای براتیگان داستان‌نویسی را به ماهیگیری تشبیه می‌کند. او می‌گوید در میان تجهیزات ماهیگیری طعمه اهمیت زیادی دارد، چون جذابیت طعمه است که مشخص می‌کند چه صیدی به دام شما می‌افتد. او بخش‌هایی ابتدایی داستان یا همان ورود به داستان را هم‌نقش طعمه می‌داند و می‌گوید یک داستان با شروع مناسب مخاطب را حفظ می‌کند هرچه‌قدر که در ادامه از تب و تاب بیفتد بازهم مخاطب به خاطر همان شروع درست و مناسب داستان را پیگیری می‌کند. آقای براتیگان درست می‌گوید یک ورود به داستانِ مناسب داستان را نجات می‌دهد هرچه‌قدر هم در ادامه از ریتم بیفتد باز هم مخاطب به خاطر آن شروع مناسب داستان را پیگیری می‌کند. اولین و مهم‌ترین شرط موفقیت یک داستان این است که مخاطب به‌راحتی بتواند آن‌را همراهی کند و یک شروع مناسب این شرط اولیه را تا حدود زیادی فراهم می‌کند. در مورد داستان شما هم باید بگوید که شروع مناسبی دارد از همان شروع‌هایی که باعث می‌شود من به عنوان مخاطب داستان شما آن‌را ادامه بدهم و بخوانم. اما دومین مساله‌ای که می‌خواهم در مورد آن با شما صحبت کنم مساله فرار از قالب‌های مرسوم است. به عنوان مثال شما در انتهای همان جمله اول نوشته‌اید: «هرچه باشد بچه آدمیزاد است دیگر، دلرحمی دارد» اولین مساله آن کلمه «دیگر» است. کاربران فضای مجازی در دلنوشته‌ها و شبه‌شعرهایشان این‌قدر این قالب را دستکاری کرده‌اند که این استفاده از قالبی چون «مادر است دیگر»، «پسر است دیگر»، «دختر است دیگر» و ... تبدیل به یک پارودی شده است. جمله اول داستان شما یک جمله دراماتیک و درخشان است و شما با این قالب دستکاری‌شده به عنوان جمله دوم و توضیحتان در مورد دلرحمی تمام قوت و رمق جمله اول را گرفته‌اید. خیلی چیز‌ها را باید در داستان گفت و رها کرد. بازگشت دوباره به آن‌های طلایی داستان و توضیح مجدد آن‌ها هیچ‌کاری جز از ریتم انداختن داستان انجام نمی‌دهد. در مورد داستان شما هم نظرم این است که جمله دوم کل جان و رمق جمله اول را گرفته است. تا آن‌جایی که راوی می‌گوید: «گوشه پلکم می‌پرد» داستان همچنان جذاب است. این‌جا همان جایی است که باید کم‌کم تکلیف مخاطب را روشن کنید. مشخص شدن وضعیت پری، این‌که او چه کسی‌ است و چه ربطی به راوی دارد تعلیق داستان شماست و همان چیزی که به پشتوانه پارگراف اول مخاطب را با شوق دنبال داستان می‌کشاند. اما همین برگ برنده به راحتی می‌تواند به نقطه ضعف داستان شما تبدیل شود. تصور کنید که در حال خواندن داستانی هستید. یک جمله از داستان را نفهمیده‌اید و به صفحه بعد می‌روید. شما از صفحه بعدی داستان نمی‌توانید تمام و کمال لذت ببرید چون همیشه بخشی از ذهنتان گیر جمله مجهول صفحه قبل مانده است. همان‌جایی که راوی می‌گوید پلک‌هایم می‌پرد شبیه رفتن به صفحه بعد است؛ این سیستم اطلاع رسانی قطره‌چکانی که تا به این‌جا جذابیت داستان شما را ساخته است، بعد از این می‌تواند به قاتل داستان شما تبدیل شود. مساله دیگری که هست شخصیت‌سازی راوی و شناساندن گذشته او و پری در خلال همین جمله‌هاست که به نظرم ماهرانه انجام شده است. تا این‌جای کار می‌تواند بگویم حتی اگر در ادامه داستان را از دست داده باشید باز هم شما نویسنده نوشتن داستان‌هایی از این دست با راوی این‌چنینی هستید.
مساله بعدی مساله تابلوی مینیاتوری روی دیوار است. این‌که بعد از چند پاراگراف داستان را قطع کنید و شروع به توصیف تابلو کنید داستان را از ریتم می‌اندازد. وقتی آدم‌های توی قاب نقش به این مهمی دارند و قرار است به پشتوانه توهم راوی با ادا و اطوارهایشان او را مجبور به حرف زدن بکنند بهتر است که از اول در داستان حضور باشند یعنی آن جمله‌ای که صرفا توصیف تابلوی روی دیوار است در داستان پخش بشود و آن‌ها به عنوان دغدغه روایت کارشان را این‌قدر دیر در داستان شروع نکنند. اصلا همان‌ها راوی را مجبور کنند که به قتل بچه راوی اعتراف کند و داستان را شروع کند.
کم‌کم داستان شما شروع می‌کند به از دست رفتن. چاره‌ای هم نیست. شما تمام اطلاعات را توی مشتتان نگه داشته‌اید و به کمک توصیف زمان و فضا و وهم و خیال داستان را بدون اطلاعات پیش می‌برید و همه‌چیز را به تعلیق واگذار کرده‌اید. با این استراتژی شما مجبور هستید به ریخت و پاش اطلاعاتی در چند پاراگراف انتهایی داستان و گره گشایی از گره‌هایی که ایجاد نشده‌اند. ما دو جمله بعد از این‌که می‌فهمیم پری مرده است، می‌فهمیم که او چرا مرده است. داستان یعنی فاصله بین یک کنش و دلیل آن و وقتی در داستان شما این فاصله این قدر کم می‌شود و کنش و دلیلش این‌قدر نزدیک به هم در روایت جا می‌گیرند باید به داستان شما خرده بگیرم. خواهری که بر و روی خواهر بزرگش را ندارد خواهر و فرزند خواهرش را می‌کشد به این خاطر که این بچه از مردی است که او قبل از خواهرش او را دوست داشته است. می‌خواهم نکته مهمی را در ارتباط با داستان شما بگویم. جوهر داستان شما یک داستان معمایی نیست. یعنی بدترین تصمیمی که شما می‌توانید در مورد داستانتان بگیرید این است که به بهانه معما از روی نقاط عطف داستانتان بپرید و آن‌ها را تعریف نکنید یعنی دقیقا همین کاری که همین حالا در داستانتان انجام داده‌اید. داستان شما چند آن کلیدی و اساسی دارد؛ یکی در سایه ماندن خواهر در بر و روی خواهر خوشگلش، صحنه کشتن خواهر، صحنه کشتن بچه خواهر این‌ها صحنه‌های کلیدی و دراماتیک داستان شما هستند که با یک توصیف نفسگیر می‌توانند جان مخاطب را به لبش برسانند اما انتخاب شما بر معمایی بودن داستانتان جان تمام این صحنه‌ها را گرفته است و تمام داستان شما را در یک چرایی مختصر با روایتی بدیهی خلاصه کرده است. خواهشی که از شما دارم این است که داستانتان را با بیشتری جسارتی که در خوتان سراغ دارید تعریف کنید. این داستان جواب دادن به یک پرسش نه‌چندان ضروری نیست، داستان ندانستن و غافلگیر شدن نیست؛ این داستان داستان دانستن و غافلگیر شدن است. لطفا بیشتر از این به آن اعتماد کنید. اطمینان دارم که به خوبی از پس آن برخواهید آمد. شما نویسنده مناسبی برای نوشتن این داستان هستید. امیدوارم که به خوتان بیشتر اعتماد کنید و برای نوشتن دوباره این داستان جسور باشید. منتظر هستم که دوباره نسخه جدیدتر و بهتری از این داستان را بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
نسیم سهیلی » چهارشنبه 30 خرداد 1397
ممنون از شما لطف کردید خیلی مفید بود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.