بهتر است فقط با یک عدم تعادل اولیه روبرو باشیم




عنوان داستان : عادت نکن
نویسنده داستان : لیلا روغنگیر قزوینی

او فقط به این اتفاق جدید عادت کرده بود مثل وقتی که توی چهارده سالگی شوهرش دادند و او که تا چندی پیش مدام زیر گوشش می گفتند این محرمه اون نامحرمه ، باید کنار مردی می خوابید که سال بعدش فهمید این مرد مثل پدرش برای مادرش می باشد. طی سه چهار سالی که با او زندگی کرد ، عادت کرده بود به دیر آمدن همان شوهری که آخرش پای میز قمار او را باخت. گفت به باختن های من عادت کن و او باز هم عادت کرده بود. پدرش طلاقش را گرفت. به گریه های شبانه ی مادرش عادت کرده بود ، پدرش گریه نمی کرد یک دفعه مُرد . به نبودن پدر هم عادت کرد. به جا رختی که پیژامه راه راه آبی پدر روی آن آویزان بود ، به عصایی که یادش نمیامد کی به جا رختی اضافه شد .
پدر روی زمین می نشیند به پشتی تکیه می دهد به مادرش که کنار سماور همیشه جوش نشسته و تابستان و زمستان میل بافتنی دستش است می گوید ، برایش یک استکان چایی بریزد . مادر همیشه سردش بود ، تابستان و زمستان باید پهلوهایش را با یک شال یا یک روسری می بست . گاهی هم ساعتها پوست های سفید پرتقال را می گرفت شیشه را پر از خلال پرتقال میکرد.
به کبوترهای پدر هم عادت کرده بود بالای پشت بام می رفت برای آنها دانه می ریخت همان جا می ایستاد به پرواز پرنده ها نگاه می کرد صبر میکرد تا کبوترها برمی گشتند بعد در قفس را می بست .
پدر چایی زیاد می خورد اما هیچ وقت چایی لیوانی نمیخورد . استکان های کمر باریک خانه با طرح شاه قاجار مخصوص پدر بود . یک قند را داخل چایی حل می کرد یک قند هم توی دهانش میگذاشت و با چایی سر می کشید . پدر یک دفعه مُرد و دیگر هیچ کس به پشتی پدر تکیه نداد . شاید هم وقتی قفس کبوترها را فروخت کم کم شروع به مُردن کرد .
موقع طلاق نمی دانست حامله است ؛ یک محظهر دار آشنا کار را تمام کرده بود . بدون اینکه دلیل یا گواهی عدم حاملگی دختر را بخواهد .
هر چقدر بیشتر شکمش بالا میامد بیشتر یادِ پدر می افتاد که یک روز دستِ شوهر سابقش را می گیرد توی حیاط میاورد به او اشاره می کند روسری سرش کند به مادرش که همیشه یک طرف چادرش بلندتر از طرف دیگر بود میگوید : از شریفه خواستگاری کرده منم قبول کردم .
شریفه که اسمش را شنید لحظه ای دست از ریختن نان برای ماهی های توی حوض کشید و به دهان پدر نگاه کرد خیلی زود دوباره به ماهی ها نان داد.
شاید پدرش هم موقع مُردن به همان روز فکر می کرد . به مردی حدود سی ساله قد بلند با کفش های ورنی برق افتاده صورتی اصلاح شده و سیبل هایی که از دو گوشه ی لبش پایین آمده بود . به زنش گفته بود وسطای بازار لباس فروشی داره .
مادرش رچ های بافته شده را از این میل به آن میل می دهد زمستان بود ، اما مادر جلیقه ی بافتش را از تنش درآورد گفت :
( یهو یادِ اون تابستونی افتادم که اسهال و استفراغ داشتی فکر می کردیم زنده نمی مونی )
مادر یادش نیامد بقیه ی حرفش چه بود بدون آنکه جلیقه اش را بپوشد ، دوباره رچ های بافته شده را از این به آن میل داد .
دیگر فرقی برایش نداشت همسایه ها چه می گویند حتی بعد از اعدام تورج پارچه نوشت هم نوشت . خودش به خودش تسلیت گفت اعلامیه چاپ کرد مسجد رزرو کرد با اینکه میدانست هیچ کس نمیاید رفت روی صندلی نشست چایی با خرمایی که لایش گردو گذاشته بود ، خورد و به آخوندی که مسجد خالی را دیده بود گفت مادرش پشت پرده است سخنرانی کن به مداح هم همین را گفت . مراسم که تمام شد سر خاک هم رفت .
توی حیاطشان گاهی با خاک باغچه بازی میکرد ، بیلچه اش را توی خاک می کرد بعد که کرم های خاکی را می دید ، دوباره خاک را روی کرم ها می ریخت .
عروسیش جمعه بود تا فامیل های دور هم بیایند . مادر خلال های پرتقال توی شیشه را به غذا اضافه می کند . حیاط خانه پدری و همسایه پر از مهمان شده بود زنهای فامیل صورتش را می بوسیدند و به او تبریک میگفتند . شریفه به پشت بام همسایه نگاه میکرد ، به پسر همسایه که بالای پشت بام ایستاده بود و آنتن تلویزیونشان را گاهی به راست و گاهی به چپ می چرخاند .
از خانه ی جدید خوشش آمده بود مهمانی می رفت و مهمان هم میامد شوهرش لباس های تازه آورده بود ، لباس هایی با رنگ صورتی . از نگاه کردن به ابروهایش خوشش می آمد . چشمان گردِ فندوقی رنگی داشت ، قدش خیلی بلند نبود ، کمرش باریک بود . وقتی توی آینه خودش را می دید به مادرش فکر می کرد که شب عروسیش گفته بود :
{ شوهره دیگه گاهی وقتها دوست داره با زنش بازی کنه یه وقت بهش نگی نه ... ناراحت میشه }
خانه ی شوهرِ سابقش عصرهای جمعه روز شلوغی بود کلی مهمان می رفت و میامد و او نمی فهمید کی آفتاب غروب کرد . شریفه عادت کرده بود به اینکه جمعه ها باخته شود و به هیچ کس هم هیچ حرفی نزند . طلاق که گرفت حوصله اش بد جوری از جمعه سر می رفت ساعتها توی حیاط می نشست برای ماهی ها نان خورد می کرد و خدا خدا می کرد بچه اش که به دنیا آمد جمعه های او را پر کند . شاید هم توی حیاط با هم خاک بازی می کردند ، بعد به گِل هایی که زیر ناخنشان رفته بود می خندیدند . مادر پوست های پرتقال را خلال میکرد ، میگفت :
یه وقت دیدی توی حیاط عروسی داشتیم باید خلال آماده داشته باشیم .
گاهی جمعه ها پدر او را گردش می برد . شاید هم پدر توی یکی از همین گردش ها مُرد ؛ وقتی پسر شریفه از سرسره سر می خورد پایین ، یا شاید هم وقتی سوار تاب میشد و از پدربزرگ میخواست تابش بدهد . و توی خنده هایش می گفت بابایی تندتر .
مادر برای پدر که دیگر او هم به خوردن چایی فلاسکی عادت کرده بود توی همان تک استکان کمر باریک باقی مانده چایی می ریخت . امروز که توی فاتحه ی پسرش نشسته بود یادش آمد شاید پدرش وقتی مُرد که همان یک استکان کمر باریک هم شکست و چهره ی شاه قاجار دیگر قابل شناسایی نبود .
تورج بزرگ میشد، شریفه به این فکر می کرد شبیه کدام یک از آن جمعه شب هاست هیچ قیافه ای یادش نمیامد ؛ بعد تنها قیافه ی که یادش میامد آن مردی بود که وقتی توی حیاط به ماهی نان می داد پدر دستِ مرد را گرفته بود و به شریفه هم گفته بود : شریفیه از این به بعد این آقا قراره بشه شوهرت .
شوهر سابقش مُرده بود . با خودش فکر کرد شاید پدرش او را کشته جنازه اش را آتش زده و بعد که خاکسترها به باد رفته بودند برگشته بود خانه و با خیال راحت مُرده بود .
مادر همیشه یک پیراهن بلند می پوشید تابستان و زمستان. فقط زمستانها یک جلیقه بافت به پیراهنش اضافه میشد . تورج بامیه دوست داشت مثل شریفه مثل مادر که وقتی موهایش یک دفعه سفید شد دیگر هیچ وقت شیرینی نخورد حتی بامیه که عادت داشت با چایی قند پهلویش بخورد . همین شد که روز به روز بیشتر لاغر شد .
این آخری ها مادرش در یخچال را باز می گذاشت جلوی آن می نشست و از گرمایی که توی تنش بود گریه اش می گرفت . از صدای بوق ممتد یخچال شریفه به آشپزخانه میامد .
مادر میگفت : می ترسه گرما اسهال و استفراغ بچه اش رو بیشتر کنه . در جواب سوال شریفه که میگفت کدام بچه ، به شکمش دست می کشید لالایی میخواند بعد جلوی پنجره ی باز دراز می کشید و ساعتها می خوابید .روزی هم خوابید ولی دیگر بیدار نشد .
عصر جمعه دست تورج را می گرفت چند ساعت توی پارک سر خیابان بازی می کردند بعد از طلاقش ، پدر خانه را فروخته بود و نه تنها از آن خیابان بلکه از آن شهر رفته بودند . شناسنامه پسرش به اسم پدرش بود و او با برادری که خودش به دنیا آورده بود بازی میکرد قصه میگفت . گاهی هم ساعتها روی پل کارون می ایستادند و به چراغانی آب نگاه می کردند . تورج پل معلق را بیشتر دوست داشت . روی پل می ایستاد دستهایش را از هم باز می کرد و وانمود میکرد هر لحظه ممکن است از پل پرت شود . سمبوسه های تند انتهای پاساژ مرو را دوست داشت هر وقت میل به غذا نداشت شریفه می دانست فلافل های خیابان لشگر را خورده است .
هفده سالش بود که به شریفه گفت عاشق شده است کوچکتر که بود به او میگفت آبجی ولی بعد فقط شریفه صدایش میکرد میگفت من که مامان بابا ندارم آبجیم باید برام بره خواستگاری. شریفه گفته بود زود است ، تورج قهر کرده بود و سوار موتورش میدان چهار شیر را دور زده راهش را کج کرده سمت کارون . به شریفه زنگ میزند
( آبجی شریفه بهشون بگو این هفته میریم خواستگاری ) شریفه هم می گوید :
وقتی برگشتی خونه برای منم فلافل سلف سرویس بگیر یادت نره از اون ترشی تندا روش بریزی
دوباره آبجی گفتنش را از سر گرفته بود . شریفه را یادِ مادرش انداخت ؛ زنی که هر جمعه باید به گورستان می رفت برای مرده ها فاتحه میخواند . صورت سفیدی داشت و یک خال گوشتی گوشه ی لبش . هر بار که تورج به جای مادربزرگ ، مادر جون و یا بی بی میگفت مامان خط های صورت مادر بیشتر میشد . آنقدر بامیه نخورد و لاغر شد که وقتی توی صحن زیارتی علی بن مهزیار قلبش گرفت و مُرد آنقدر سبک بود که اورژانسی ها به زحمت زیادی نیفتادند .
تورج هنوز یازده سالش نشده بود ، چهار سال قبل هم پدر مرده بود . شریفه سر خاک پسرش نشسته و نمی دانست چرا یادِ محله ی قدیمی شان می افتد . یادِ شب عروسیش و پسر همسایه که بالای پشت بام آنتن تلویزیون را درست میکرد .
توی تمام این سالها همسایه های شهر جدید گفته بودند :
شوهر کن ، دختر تا یه وقتی بَر وُ رو داره خب بهشون بگو که باید مراقب داداشت باشی اون زن می گیره میره اون وقت خواهر کیلو چند ؟ تنها می مونیا .
این حرفها را به مادر هم زده بودند او فقط لبخند زده بود و چین و چروکی دیگر به صورتش انداخته بود . تورج ته کارون جایی که شاید هیچ کس گذرش به آنجا نمی افتد و باز هم شاید مثل قصه های زاینده رود به باتلاق ختم شود وقتی چند بار جواب نه می شنود دختر را میکشد جنازه اش را اتش میزند . روزنامه ها نوشتند دختر شانزده مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفته و از او هتک حرمت شده است . وقتی اعدامش کردند تازه هجده ساله شده بود .
توی مسجدِ خالی وقتی پشت پرده به روحانی و مداح گفت مادرش توی مسجده برای اون بخونید اولین بار بود که شخصی غیر از خودش می شنید که تازه گذشته مادرش زنده است .
شریفه توی مسجد به صورتش دست می کشید و به چین های که شاید از فردا گذرش به صورت او هم بیفتد فکر می کرد .
مادر گفت : تا زنده ای بذار فکر کنه تو خواهرشی نه مادرش . حسرت مادر شنیدن از زبون بچه ات به دلت بمونه بهتره از اینکه ...
مادرش خیلی وقتها حرفهایش را نیمه رها میکرد .
پدر گفت : بهتره هیچی از مادر بودن تو ندونه تا بعد بخواد بفهمه پدرش کیه
شاید هم پدر همان موقع بعد از گفتن این جمله مرُد . چون او هم فهمیده بود یک پای عصرهای جمعه می لنگد . توی مسجد شناسنامه پانچ شده ی پسرش توی دستش بود هیچ اسمی از او نبود . بعد از خواستگاری چند باره ، شریفه از تورج میخواهد فقط چند سال صبر کند ؛ تورج هم گفته بود به تو چه ، و بعد رفته بود . شاید اگر آن شب مانده بود شریفه گفته بود او را مامان شریفه صدا کند نه آبجی شریفه .
ولی رفته بود و با پرونده ی که حکم اعدامش تایید شده بود توی زندان بود . گریه نمی کرد شاید تورج هم مثل شریفه که از همان روز شنیدن حکم ، تمرین می کرد که به ندیدن پسرش عادت کند ، عادت کرده بود به اینکه گریه نکند . توی ملاقات های حضوری شان ترجیح می داد شریفه باشد نه آبجی و نه مامان . او حتی به نشنیدن کلمه ی مادر هم عادت کرده بود .
توی یکی از همان ملاقات های حضوری تورج گفته بود : کاش تو مامانم بودی نه آبجیم . یه مامان ِ جوون خوشگل . اون وقت شاید من بیشتر به حرفت گوش می کردم ، مامان شریفه ... مامان شدن بهت میاد آبجی شریفه
بعد با صدای بلند خندیده بود . شریفه آن روز هم گریه نکرد . سه شنبه روزی اعدام شد ، ولی شریفه صبح جمعه خاکش کرد . روی سنگ قبرش نوشته بودند فرزند شریفه و جمعه
فکر کرده بود وقتش رسیده تورج همه چیز را بداند . چهل روز که تمام شد ؛ ساکش را جمع کرد برگشت به شهر و محله ی قدیمی شان ، توی آسمان چند کبوتر پرواز میکردند . کسی او را یادش نبود خانه ها عوض شده بودند . او یک واحد آپارتمان اجاره کرد به دیوارهای بلند نگاه می کرد به عصرهای جمعه فکر می کرد که چقدر در این سقف های کوتاه ِ بدون حیاط دل گیرند.
شریفه به پشت بام ها نگاه می کرد که آنقدر بلند شده بودند که دیگر هیچ کس روی آن دیده نمیشد .
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم لیلا روغن‌گیر قزوینی سلام

«عادت نکن» را خواندم. آنچه که ساختار این اثر را دچار مشکل روشن و جدی کرده، نداشتن یک خط روایت اصلی، مرکزی و مشخص است. معمولا توصیه می‌شود در داستان کوتاه فقط از یک حادثه هسته‌ای مستقل و پررنگ استفاده کنند؛ یک عدم تعادل یا به اصطلاح ساده‌تر یک مشکل؛ یک مشکل طرح می‌شود تا داستان بتواند در اطراف همان مشکل مرکزی پرداخت شود و شکل بگیرد. گاهی می‌توان فکر اولیه داستان کوتاه را از دل آن بیرون کشید جوری که فقط یک جمله کوتاه باشد. حالا و در این اثر، حادثه اصلی چیست؟ زنی را در قمار می‌بازند؟، زنی که از شوهر قماربازش جدا می‌شود؟، پسری که اعدام می‌شود؟ یا... می‌بینید در اینجا فقط با یک عدم تعادل روبرو نیستیم چون هر کدام از این‌ها برای خودشان قصه‌ای دارند و این پراکندگی موضوعی و خرده‌روایت‌های گوناگون، نه تنها خط روایت اصلی را از بین می‌برند بلکه وحدت حسی داستان را نابود می‌کنند؛ چون وقتی تکلیف داستان روشن نیست مخاطب هم بلاتکلیف است و نمی‌داند قرار است روی کدام ماجرا متمرکز باشد و از کدام یک تأثیر حسی بپذیرد. چنین مشکلی نشان می‌دهد نویسنده نتوانسته روی انتخاب یک طرح با خودش به توافق برسد؛ پس اولین کار شما این است که یک فکر اولیه در حد یک جمله انتخاب کنید با طراحی و شخصیت‌های بسیار محدود و یادتان باشد که فقط یک عدم تعادل یا یک مشکل در این طرح اولیه داشته باشیم مثلا «زنی از شوهر قماربازش جدا می شود» حالا این را بزرگش می‌کنید تا با پرداخت به داستانی کامل و شفاف تبدیل شود. در پرداخت هم به خاطر داشته باشید که قرار نیست همه داستان را بازگشت به گذشته و خاطرات و... پر کند، بلکه به جای روایت خاطره‌وار، مخاطب را به قلب داستان بکشانید و همه چیز را، همه کنش‌ها، گفتگوها و ...را به او نشان بدهید. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم با تلاش و پشتکاری که دارید، خواننده داستان‌های خواندنی و قابل توجه شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.