طراح را مشخص کن و رنگ‌ها را بگذار




عنوان داستان : زری رنگین کمانی
نویسنده داستان : سعید حسین پور

مادر گفت: فردا با شاهین هر جا خواستی برو، نگران بر گشتنتم نباش.
علی گفت: چجوریاس منیر جون؟
مادر گفت: خر تو خره. هر کی هر جا رو گرفت، گرفت.
علی گفت: دست شما درد نکنه. حد اقل یه بلانسبتی. حالا من به جهنم، دختر خودت...
مادرلبخند زد: دختر منم خره. خر نبود، زن تو یه لا قبا می شد؟
نازی صدای خر در آورد و چهار دست و پا توی اتاق راه افتاد. همه خندیدند. خندیدن همه سفید بود.
علی همان طور که ریسه می رفت گفت: اینم از کره خرمون. قربونت بشم توله سگ...
و توله سگ را کشید. از گونه ی نازی برداشت و بوسید.
آبجی گفت: خوبه والله. تکلیفمونو مشخص کن علی جون. کره خر یا توله سگ؟
مادر گفت: چه جون جونیم به خیک هم می بندن، جمع کنین بابا... عزب اوقلی تو جمع زیاده.
به من اشاره کرد.
آبجی گفت: این هنوز دهنش بو شیر می ده... قربونش بشم که می خواد داماد شه...
همه خوابیدیم. دراز به دراز کنار هم. من خوابیدم جفت نازی.
آبجی گفت: لگد نندازی تو خواب، بچم سقط شه.
مادر گفت: نترس. بچه ی تو هفت تا جون داره. اون بچمو نکشه، بچه ی من آزارش به مورچه ام نمی رسه.
آبجی جواب داد: والله از قدیم می گفتن نوه مغز بادومه. چه دشمنی با این مغز بادوم یه وجبیت داری، خدا می دونه.
مادر پیچید: زری جون بیداری؟ جون منیر یه چیزی ازت می خوام نه نگو. یه دهن برامون می خونی؟
زری ساکت بود و هیچ حرف نمی زد. سرخ شد.
مادر ادامه داد: شاهینم می رقصه.
به من اشاره کرد.
علی گفت: منیر جون من نمی دونم شما و پسر عمو فازتون چی بوده؟ آخه اینم اسم بود برا بچه گذاشتین؟ این خروسم نیست، چه برسه به شاهین.
همه از ته دل خندیدند ولی زری نخندید. شروع به خواندن کرد. خواندن زری بنفش بود. شاد هم نبود که رقصم بگیرد. همه ساکت شدند. بعد همه بغض کردند. مادر سقلمه زد که چراغ را خاموش کنم. همه جا تاریک شد. یک هواپیما وسط خواندن زری گذشت. چراغ های کوچک توی آسمان خاموش و روشن می شدند. پشت بام خنک بود. بوی پاییز می آمد. زری می خواند. آبجی پتو را به دندان گرفته بود و هق هق می کرد. نازی خواب هفت پادشاه را می دید. چشم های مادر باز بود. بازوی راستم خواب رفت. به پشت چرخیدم. چشم هایم را بستم و به صدای زری گوش دادم.
شنیدم که مادر گفت: غلط کردم زری جون. گفتم یه چیزی بخونی شاد شیم، پوکیدیم که...
علی گفت: شیرازی منیر جون زد بیرون؛ پوکیدیم مال ناف شیرازه. نه کاکو؟
همه خندیدند. زری بس کرد. خوابیدم.
آفتاب بیدارم کرد. رفته بودند. دشک ها را ورچیدم و پارچه ی سفید گل قرمزی را روی تپه ی رختخواب انداختم. چند گنجشک می خواندند. با ترک دیوار از پله ها پایین آمدم.بوی پیاز داغ قرمز بود.
علی گفت: دیدی بری نقطه ی صفر مرزی، دستتو می گیره ور می داره میاره اینجا. هر جا عشقت می کشه برو، فکر برگشتن نباش...
روده ی رادیو را برانداز کرد.
آبجی گفت: آره خب. خیلی فرق کرده نسبت به اون وقتی که شما بودین. حتما اون موقع قشنگ تر بوده. والله ما هر چی رفتیم و دیدیم، چیزی چشممونو نگرفت.
انار را برداشت و خرابی پهلویش را گرفت. بعد در دست چرخاند و بر اندازش کرد. پوست که کند خشک بود. انار سفید بود. بی آب و تکیده.
ادامه داد: والله شنیده بودیم قدیما اینجا رو به انارش میشناختن، اناراشم که می بینی زری جون، تو زرد از آب درومد...
صدای پیاز داغ بلند شد.
مادر گفت: بیا شاهین مادر. لقمه برات گرفتم ، گوشه ی سفره س.
نان و پنیر مزه ی بوسه ی نازی را می داد. گردو خنک بود.
مادر ادامه داد: زری جون با مترو برید. تاکسی پول خون باباشو می گیره. تازه معلوم نیست چقد طول بکشه. تا پر نشن که راه نمیفتن. از سر خیابون بگی کلاهدوز، دم مترو پیادت می کنن... شاهین بجنب مادر.
علی گفت: اینا مرگ ندارن...
پیچ رادیو را چرخاند.
صدای ساز آمد و بعد خواندن شروع شد. مدام خش خش می کرد.
مادر گفت: آق مهندس این که فرقی نکرد. مهندس مملکتیه ها، زرشک...
آبجی گفت: والله عشقم مهندس شیمیه...
مادر جواب داد: هر چی. مهندس که هست. مهندس دو زاری...
علی با اخم به آبجی نگاه کرد. آبجی لب بالایی اش را گزید و ابرویش را بالا انداخت. نازی نبود.
مچ جورابم را صاف کردم. زری دستم را کشید. دست زری قرمز بود. به نارنجی می زد.
مترو خلوت بود و ما کنار هم نشستیم. بعد کمی شلوغ شد. بعد شلوغ تر شد. بعد تر خیلی شلوغ شد.
زن توی مترو گفت: ایستگاه تاتر شهر، مسافرین محترمی که قصد عزیمت به ایستگاه آزادگان یا...
پیاده شدیم. پله برقی ها خنک بودند. باد پله برقی ها آدم را می برد. دم نوش نعنا روی دیوار به ما لبخند می زد. هوا گرم و زرد بود. بعد از یک حوض بزرگ که فواره ی بی رمقی داشت، یک ساختمان دایره ای بود که آدم های عجیب و غریب زیادی دورش می چرخیدند یا روی سکوهای دایره ای، پشت به پشت هم می نشستند. آن قدر دایره بود که سر آدم گیج می رفت. روی دیوار ها چهار خانه های لوزی قهوه ای بود. از دور، ستون های باریک مثل چوب بستنی سقف را نگه داشته بودند.
زری بغض کرده بود و مثل همیشه حرفی نمی زد. بیشتر آن هایی که بودند یا سیگار می کشیدند یا می خواستند سیگار بکشند؛ این را می شد از دست هایشان فهمید که چیزی ما بین انگشتانشان کم بود. مردم دور مرد جوان آوازخوانی جمع شده بودند. گاهی کسی رد می شد و اسکناسی جلوی او می گذاشت. ما به مردم اضافه شدیم و زری بغض کرده بود. من پا به پا می شدم. سایه داشت کم کم آفتاب را می خورد.
ساختمان را دور زدیم و از یک در کوچک چوبی وارد شدیم.داخل سرد بود. کمی تاریک بود. نگهبان، اول من را دید.
زری گفت: اومدیم تمرین آقای...
مکث کرد. طوری که انگار اسم آقایی را که می خواست بگوید از خاطر برده بود. خود نگهبان آن اسمی را که زری فراموش کرده بود، گفت. بعد دوباره به من نگاه کرد.
زری لبخند زد: بله. ایشون.
نگهبان آدرس داد و بعد ما از پله های مارپیچ بالا رفتیم. بوی رنگ سفید می آمد. زری دستم را کشید و تند تر شدیم.
گفت: این کلک اون وختام جواب می داد. دیدی چه راحت گذاشت بیایم تو؟
دوباره خندید. دوباره دستم را کشید و راهمان را کج کردیم. طبقه را بالا آمده بودیم. توی یک راهرو باریک پیچیدیم و بعد به یک در چوبی رسیدیم که خوردگی هایش از خودش بیشتر بودند. دستگیره را پایین داد. سایه ی درازمان توی اتاق تاریک افتاد. زری چشم هایش را بست. دست راستش را دراز کرد و کلید را زد. سایه ها کوتاه شدند و رفتند. اتاق که روشن شد، در را بست و خندید. مثل مادر نه، مثل نازی خندید. بعد خنده اش بغض شد. بغضش اشک شد؛ چکید. یک چهارپایه ی سیاه وسط اتاق گذاشت.
گفت: بشین.
لامپ را خاموش کرد و همه جا تاریک شد. کمی بعد، یک چراغ دیگر بیدار شد که فقط خودش را روشن می کرد و من توی تاریکی بودم که او را می دیدم. یک نفس عمیق کشید. آن قدر عمیق بود که تمام بوهای آن جا خالی شد. نفسش را که بیرون داد، بو آدم را می برد. بوی سفید رنگ و خاک و چوب، موهای جلوی سرم را تکاند.
دست هایش را مچاله کرد و تمام اتاق را گام برداشت. رفتنش وزن داشت. می پرید. انگار باد بلندش می کرد و دوباره به آرامی زمینش می گذاشت. اشکش بی وقفه می چکید.من در تماشا غرق می شدم. زری شروع به خواندن کرد. صدای زری مغرم را نارنجی می کرد. گوش هایم نارنجی می شنید. تمام تنم سرد شد. آن قدر سرد شدم که می لرزیدم. زری گریه می کرد و می خواند. آن قدر بنفش می خواند که گریه ام گرفت.
زری ساکت شد ولی باز هق هق گریه می کرد: تو چته دیگه؟ ترسیدی؟
من نترسیده بودم.
در اشک لبخند زد و ادامه داد: باشه. منم دیگه گریه نمی کنم. گریه نکن دیگه.
من دوست داشتم دو تایی با هم گریه کنیم.
گفت: اینجا رو نگا کن.
دستش را به پیشانی زد. انگار که بخواهد جای دوری را نگاه کند.
بعد سر چرخاند و انگار به آدمی که آن جا نبود گفت: ای آرش تنگناها در پیش است. اگر تو آن را برهانی امید خواهی داشت؛ اینت سترگ و سهم آور! امید که در هر گدار سخت مردی خواهد آمد، انبوه را تن آسان می پرورد! در هر تنگی، ایشان چشم می گردانند تا برگزیده کیست؟ و خود بر جای نشسته.
زری حالا خودش آن آدمی شد که آن جا نبود.
گفت: و چگونه از زمین سرخ گیاه سبز بروید؟
این را طوری گفت که سرخ و سبز زنده شدند و جلوی چشم های من، مثل موج خودشان را به صخره کوبیدند.
ادامه داد: بخت سیاه را دیدم در آسمان می گشت تا بر سری فرود آید.
به این جا که رسید زانو زد و دوباره به گریه افتاد. به اینجا که رسید در به شدت باز شد و نور، روی صندلی تاریک من پاشید. دوباره سایه ام دراز شد.
نگهبان گفت: اینجا چی کار می کنی خانم؟ مگه نگفتی می خوای بری تمرین آقای...
زری گفت: اومدم اینجا تمرین کنم.
نگهبان به من اشاره کرد: تمرین کنی؟ مگه اینو نیاوردی واسه تست اینا؟
زری نگاهی به من انداخت و مکث کرد.
کمی بعد گفت: چرا ولی خودمم قراره بازی کنم...
نگهبان اخم کرد: عجیبه. من شنیده بودم اینا فقط بازیگر عقب افتاده می خوان...
سیاه شدم. زیر لب چیزی زمزمه کرد.
ادامه داد: من نمی دونم خانم. کار درستی نکردین اومدین این جا. تا واسه من شر نشده سریع برین ته راهرو اونوری. تازه خیلی دیر اومدین، شاید اینا اصلا قبول نکنن ببیننش.
چراغ روی زری از نفس افتاد. بلند شد و اشک هایش را پاک کرد. سرمه، روی گونه و کنار ابروی نازکش کشیده شد. نگهبان منتظر شد تا ما از اتاق بیرون رفتیم. در را خیلی محکم بست. یک دسته کلید طولانی از بند کمرش برداشت و با سر و صدا در را قفل کرد. ما آخر راهرو بودیم ولی صدای کلید ها می آمد.
زری گفت: خیله خب، دیگه برگردیم. دیر می شه.
من ایستادم.
زری چشم گشاد کرد: چرا نمیای؟
دست زری را کشیدم. اول ایستاد. بعد حرکت کرد. راه افتادیم سمت راهرو آن طرفی. نگاهش کردم. روی صورتش لبخند پاشید. به پشت پنجره های بزرگ رسیدیم. پنجره ها مثل آینه شده بودند. جلوی آینه ایستادیم. زری که صورتش را دید، به خنده افتاد. سیاهی ها را با دستمال گرفت. رژ سرخ بی جانی از کیفش بیرون کشید و روی لب هایش مالید. بعد لب هایش را مکید. بعد تر پیراهن سفید چهارخانه ی مرا صاف کرد.
دست هایم را سایه بان کردم و چشم هایم را به آینه چسباندم. آینه دوباره پنجره شد. شیشه شد. رنگ خیابان تیره تر بود. شلوغ بود و ماشین ها و آدم ها در هم می لولیدند. فواره ی بی رمق وسط حوض آبی، همچنان بالا می پرید. فواره انگار مریض شده بود. مردم عجیب و غریب آن پایین، سیگار به آن تلخی را می کشیدند. زری دستم را کشید. راه افتادیم به سمت راهرو آن طرفی. دست های زری قرمز بود. به نارنجی می زد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقا سعید حسین پور سلام

«زری رنگین کمانی» اسم خوبی است اما داستانِ آن خط روایت مشخصی ندارد. گفتگوهایی که در آغاز داستان آورده ای نه اطلاعات مورد نیازی به خواننده می دهند نه تأثیری بر پیشبرد داستان دارند. در واقع شاید بهتر بود داستان را از صحنه‌ی آواز خواندن آغاز می کردی یعنی از اینجا «...همه از ته دل خندیدند ولی زری نخندید شروع به خواندن کرد. خواندن زری بنفش بود. شاد هم نبود که رقصم بگیرد...» این صحنه را خیلی خوب نوشته ای و می توانست قلاب خوبی برای خواننده‌ی داستان باشد. اگر داستان از همین صحنه آغاز می شد و طرح منسجم و متمرکزی داشت شاید می توانستیم شاهد اثر مستحکم و قابل توجهی باشیم. آغاز داستان به ویژه در داستان کوتاه یکی از حیاتی ترین بخش‌هاست آن وقت چنین موقعیت ویژه ای را با گفتگوهای پشت سر هم و مفصلی پر کرده ای که اطلاعات کارآمدی به خواننده نمی دهند. از همان ابتدا یک دوجین شخصیت در اثر سراریز می شوند و شروع می کنند حرف زدن، در‌حالی‌که داستان کوتاه مجال پرداختن به این همه شخصیت نیست. در این صورت هیچ یک از شخصیت ها رنگ نمی گیرند و ساختار اثر در ذهن خواننده استحکام نهایی را نخواهد یافت. بهتر بود بر یکی دو شخصیت متمرکز می شدی مثلا بر همان زری و اجازه می دادی زری قصه ی خودش را نشان بدهد. وقتی علی و زری سوار مترو می شوند حال و هوای داستان عوض می شود. از آنجا به بعد انگار شعر نوشته ای نه داستان. یکدفعه نثر ، یکدستی اش را از دست می دهد و آنچنان تغییر می کند که به نظر می رسد داستان به دوبخش تقسیم شده . رنگی کردن حس های مختلف مثلا سفید دیدن خندیدن، بنفش دیدن آواز زری و ...ضمن ارتباط با عنوان اثر، خیلی هم خوب درآمده و دلنشین است اما اگر قصه ای برای روایت وجود نداشته باشد تعبیرها و ترکیب های زیبا و نثر شاعرانه به تنهایی اثر را نجات نخواهد داد. مثل نقاشی است اول باید طرح ات را بزنی بدانی هر جزء در کدام بخش تابلو قرار خواهد گرفت بعد رنگها را بگذاری. لطفا در انتخاب سوژه هایت وسواس بیشتری به خرج بده و با طراحی و پرداخت درست، شخصیت ها را محدود کن و دیالوگ های غیرضروری و هر اطلاعات غیرضروری دیگری که کمکی به خواننده و به پیشبرد داستان نمی کند کنار بگذار آنوقت امیدوارم خواننده ی اثری قدرتمند و حس برانگیز از شما باشیم.
سپاسگزارم

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
سعید حسین پور » سه شنبه 02 آبان 1396
سلام و سپاس. علی با زری جایی نمی ره. راوی با زری می ره که اسمش شاهینه. من سعی کردم هر جا شاهین داره داستانو روایت می کنه زبان یکدستی باشه و دیالوگا بقیه ی شخصیتا رو معرفی کنن با اطلاعات تکمیلی راوی. حتما در نیومده که شما قصه رو نگرفتین و دیالوگای ابتدایی رو زائد می بینین.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.