شباهت‌ها و تفاوت‌های جهان عینی و جهان داستانی




عنوان داستان : من خیابان را دوست دارم
نویسنده داستان : لیلا روغنگیر قزوینی

اکرم بر خلاف من که عادت دارم اول انگشت های پایم را به آب می زنم و بعد توی آب می روم از همان اول شیرجه می زند توی آب ؛ من این طرف طناب بدون عینک حتی نمی توانم او را درست ببینم ، گاهی فکر می کنم ، شغل این زنها چه می تواند باشد ، بعد حدس می زنم کدام از آنها ممکن است شب پیش روی بالش جدید خوابیده باشند .
دوست دارم فاحشه شوم ولی هنوز جرات نکردم این را به کسی بگویم ، شاید بهتر باشد کسی هم نفهمد من فاحشه ها را جزو شریف ترین آدمها می دانم .
اکرم دو ساعت پیش از شوهرش جدا شد ، من آنجا بودم وقتی گفت حالا که مهر طلاق توی شناسنامه هامون خورد اگه یه روزی من پارتنرت شدم ، کارم راحتره ، چون می دونی به چه چیزهایی حساسیت دارم . شوهر سابقش گفت یادم می مونه و رفت .
شاید اگه اکرم این حرف رو نمی زد ، مثل هرباری که استخر می آمدیم ، ترجیح می دادم فقط به مدل مایو ها ، چاقی و لاغری زنها نگاه کنم . و طعم آب میوه و بستنی بعد از استخر را توی دهنم مزه مزه کنم . دوست دارم توی همین آب خنک باشم تا توی اتاق سونای خشک دراز بکشم و هی عرق کنم . اما اکرم همیشه دو سانس پشت سر هم بلیط می گیره که از همه ی فضای استخر بیشتر استفاده کنه . با او تنم را داخل حوضچه آب داغ می اندازم ؛ و بدنم را شل می کنم تا با آب بچرخم . اکرم خنده اش می گیرد از آب می زند بیرون
حالا که روی این چوب های داغ دراز کشیده ام با خودم فکر می کنم ، من هم فاحشه شدن را دوست دارم .
نادر حتما تا الان از سر کارش آمده و رفته سر قابلمه غذا ، مادرش به او می گوید مرد که نباید توی قابلمه غذا بخوره ، کارش گره می افته .
اکرم خواهر شوهر سابق من آنقدر آرام روی چوبها خوابیده و عرق می ریزد که انگار اولین شب عروسیش را تجربه می کند .
تا چند سال پیش که با آرایش توی استخر آمدن ممنوع نبود بهتر می شد راجع به زنها نظر داد . اکرم همیشه رژهای ضد آب می زد . توی همان نظر دادن هایمان بود که اکرم یهو گفت زن داداشِ من میشی ؟
روز خواستگاری مادرش گفت پسر من تنها عیبش اینه دوست داره توی قابلمه غذا بخوره ، همون موقع اکرم گفت باور نکن ، مثال قربون دست و پای بلوریت رفتن رو که شنیدی ؟
متوجه چشم غره ی مادرش شد برای همین گفت فردا توی استخر همه ی عیب های داداشم رو میگم .
عیب نادر خروپف کردن ، لجبازی کردن ، عادت هر روز قلیون کشیدن ، رانندگی با سرعت بالا ، یا حتی عادت به کارهای یهویی انجام دادن نبود . اکرم که فکر می کرد بزرگترین عیب داداش اینه بعضی شبا خونه نمیاد و مهم تر از اون اینکه هر وقت بی خوابی می زنه به سرش به جای شمردن ستاره های آسمون یه کتاب می گیره دستش و بعد از چند خط خوندن خیلی زود خوابش می گیره .
اما بزرگترین عیب نادر چیزی نبود که خواهر آدم بدونه ، اینو فقط من فهمیدم . اونم درست اولین شب عروسیمون .
اگه به خاطر قولی که بهش دادم نبود همون روزا به خواهرش می گفتم تا با هم یه فکری بکنیم .
نادر خیلی چاق نبود ، خیلی هم قد بلند نبود به قول خودش چهار کیلو اضافه وزن واسه هر مردی لازمه . از استخر بدش می آمد تر جیح می داد پاش را روی پاش بیندازد شیرینی نون خامه ای بخورد و از پشت پنجره بازی بچه های توی کوچه را نگاه کند. از فردای عروسی هر وقت ازش می پرسیدم خوبی ؟ می گفت بهتر از این نمیشم. توی اون معاملات و املاک که بغل دستش هم یه دفتر اسناد رسمی بود نادر باید با مشتری هایی که هر کسی یه پولی داشت کنار می آمد یه خونه بهشون معرفی می کرد بعد هم توی اون دفتر اسناد رسمی پای قولنامه امضاء می کرد ثبت با سند برابر است .
زمین خالی اون طرف رو خیابون رو فروختند و خیلی زود یه ساختمون چند طبقه توش ساختند .
صدای بچه ها کمتر توی خونه می آمد ، پرده های ساختمون اون طرف خیابون هم نصب شد .
نادر دکتر نمی آمد چون اوایل فکر می کرد مشکل از منه که اون نمی تونه کنار من بخوابه . چند وقت بعد گفت دوست نداره تبدیل به یه موش آزمایشگاهی بشه . چهار – پنج ماه بعد اون دیگه دستش رو هم موقع خواب دور گردنم نمی انداخت یکسال از عروسیمون گذشت. مادرش اولین کسی بود گفت دلش یه نوه می خواد. بهش گفتم زوده، ما هنوز جایی رو نگشتیم. با خودم گفتم شاید حق با مادرشه از بس پسرش توی قابلمه غذا خورده کارش بد جوری گره افتاده. روی این چوبای داغ داره یادم میاد انگار همون شب بود که رفت توی یه اتاق دیگه خوابید.
اکرم می پرسید اگه ازدواج خوبه بهش فکر کنم ، بعد دوتامون توی آب پر کلر استخر سرامون رو زیر آب می کردیم ؛ هر کس که زودتر سرشو می آورد بالا ، بستنی اون روز با اون بود . بعد از این همه مدت حساسیت چشمی اکرم برطرف شده ، پوست منم دیگه خارش نمی گیره ولی این کهیر روی پام هیچ وقت از بین نمی ره چون حتی حالا که اکرم توی عمق چهار متریه و من توی این اتاق داغ ، حرف نادر توی گوشمه که میگفت شبا که دارم می بینم توی خونه ای روزا با کی می خوابی ؟ نکنه کارتون افتاده روزا ، ماشاء الله تعدادتون روز به روز داره زیاد میشه ؛ بهش گفتم خجالت بکش ، گفت وقتی تو نمی تونی با من زن باشی حتماً برای خالی کردن خودت یه جایی دیگه میری ، باید بریم دکتر زنان تا معاینه ات کنه ، گفتم تهمت نزن گفت خفه شو فاحشه .
اکرم عروس شد ، دست شوهرش رو گرفته بود به مهمونها خوشامد می گفت ، وقتی باهشون می رقصیدم ، نادر زیر گوشم گفت بهترین وقته ؛ کلی آدم این جاست ؛ بهم گفت پولی که میگیری بستگی به متراژ خونه ها داره مگه نه ؟
فردای عروسی اکرم ؛ شوهر سابقم پرده های خونه رو عوض کرد می گفت همه ی سیزده واحد آپارتمان اون طرف خیابون ، می تونند خونه های این طرف خیابون رو ببینند .
انگار همین دیروز بود ، من به خاطر غذایی که یادم نیست چی بود مسموم شده بودم ، استفراغ می کردم ؛ می گفت زود باش باید همین الان بریم تست حاملگی بدی .
برمیگردم توی آب ، بعد از موندن توی اتاق سونای خشک سرمای آب رو بیشتر احساس میکنم ؛ اگه اکرم به فکر پارتنر جدید نمی افتاد ، استخر امروز هم مثل همه ی روزهای دیگه بود . ریز می خندیدیم که خوش به حال جسارت اون زنه که با این بدن چاقش اومده توی آب ، چند تا دختر بچه اون طرف تر دارند شنا یاد می گیرند . یه خانم پیر توی همین عمق کم دیوار استخر رو گرفته داره راه میره ، میگه دکتر گفته واسه دیسکم خوبه . یه غریق نجات سوت می زنه که اون چند نفری که با هم شوخی می کنند بازیشون رو تموم کنند .
تنها خوبی عمق کم برای من که فاصله ی دور رو خوب نمی بینم اینه که می تونم به حرفها گوش کنم ، یکی دیگه از عروسی شب پیش تعریف می کنه
شب عروسیمون وقتی سرم روی شونه اش بود ، باهش می رقصیدم گفت یادت باشه من سه تا بچه می خوام ، بهش گفتم بفرماید خودتون زایمان کنید ، فقط یکی ؛ اونم برای اینکه خانواده شوهر پشت سرم حرف نزنند . دوتامون خنده مون گرفته بود .
بعد از اینکه جواب تست حاملگی منفی بود گفت تو حق داری فاحشه بشی ، ولی بذار من برات آمار قیمتا رو درآرم . بهش گفتم دهنت رو ببن . گفت اگه آشنا دیدی چی کار می کنی ؟ به نظرت آبروی کدومتون میره ؟ تو ... اون ، یا شایدم آبروی من .
من توی بیمارستان ، زیر سرم از درد به خودم می پیچیدم، بالا می آوردم ؛ اون می گفت :
{ باید چند دست لباس جدید بگیری ، یه وقت دیدی یه نفر دوبار به تورت خورد ، از تو خوشش اومد خواست دفعه بعد بری خونه اش ، اگه خواستی بیاریش اینجا بگو من خونه نباشم ؛ در هر صورتی خوب نیست یه نفر تو را با یه لباس تکراری ببینه ، توی خیابونای خلوت مشتری بهتر پول میده ، کجای شهر وایستی که دیگه از همه مهمتره ، ته توی همه ی اینا رو دراوردم ، این شهر پر از جاهایی هست که با زنا خوب قرار داد می بندند . }
از بیمارستان که اومدیم درها رو قفل کرد ، یه روز روی شکم خوابم برده بود ، به محض باز کردن در زد توی صورتم داد زد فاحشه پوزیشن توی خونه من تمرین نکن .
اکرم پامو از زیر آب می گیره و میگه توی اتاق سونا خوابت برده بود ، تو که پنج دقیقه با زور اون جا رو تحمل میکردی ؟
سرهامون رو می بریم زیر آب ، بوی غذای اون سه تا غریق نجانی که روی سکوها دارند غذاشون رو می خورند ، می شنوم ؛ سبزی پلو با ماهی ؛ تنها غذایی که من ازش متنفرم .
نادر توی بغلش فشارم میده و موهام رو از ته می زنه ؛ مو و آب قاطی هم روی زمین ریخته میشه ؛ میگه حق یه زن شوهر دار روسپی همینه ، از سکه انداختمت . شما روسپی ها مو نداشته باشید کارم ندارید .
مادرش از اکرم خواسته بود به من بگه اگه می دونم مشکل از منه ، نمی تونم بچه دار بشم ، برم پی زندگیم ، موهای من هنوز کف اتاق بود که اکرم اومد .
اکرم سرش رو از آب آورده بیرون ؛ میگه قبول بستنی امروز با من . وقتی یه دوشیزه بعد از یکسال و نیم زندگی مشترک تقاضای طلاق میده ، خیلی توی راه پله های دادگاه معطل نمیشه . و خیلی راحتر از طلاق می تونه شناسنامه اش رو عوض کنه .
با وجود اینکه نادر حاضر به درمان نبود باز هم می تونستم تحمل کنم اگه پای پدرمو برادرمو وسط نمی کشید نمیگفت اونا چطوری میتونند به تو دست بزنند .
اکرم سرم رو میاره بیرون ، ترسیده بود که زیر آب نفس کم بیارم .
اکرم میگه خودمونیم آ ؛ شوهرهامون برعکس هم بودند ؛ کاش مادرشوهر سابق منم واسه پیش فعالی بچه اش یه فکری می کرد .
وقتی از اکرم می پرسم می خوای چی کار کنی ، میگه توی این دوره زمونه پیدا کردن یه پارتنر جدید راحتر از طلاق گرفتنه ، من نمیخوام شناسنامه مو حالا حالا ها عوض کنم
بعد میره سمت یه دختر بچه و با هم شنا می کنند ، یه دختر بچه دیگه باکفش شبیه اردکش می زنه توی صورتم ؛ نادر میزنه صورتم میگه هر وقت تونستی طلاق بگیری پرده رو بکش کنار واسه پنجره های اون طرف خیابون شکلک درار . استخر داره خلوت میشه ؛ دلم یه غذای گرم می خواد . اکرم برمی گرده و دستم رو می گیره ، و با هم می ریم دوباره روی چوبای داغ دراز می کشیم
- من از همین امشب شروع می کنم ، شاید یه شبی ؛ دوباره دیدمش اون وقت ...
اکرم حرفش رو تموم نمی کنه ، نادر در اتاق رو قفل می کنه میره بیرون ، پا می کوبه به در که مثلا اگه من از کشیده ای که بهم زده خوابم برده ، بشنوم که میگه ما توی شناسنامه هامون زن و شوهریم و من حق ندارم اینو یادم بره .
اکرم انگار خوابش برده ، کوره ی آتش توی اتاق نفسمو بند می آره ، از اتاق میام بیرون ، توی این سانس فقط چند نفر توی استخرند ؛ توی این ساعت روز حتما همه ی معاملات و املاک بستند . لب استخر می شینم انگشتامو می زنم توی آب ،
نادر میگه با پوستیژ قیافت قشنگتره ؛ پوستیژ رو از روی سرم برمی دارم ، موهام تازه داره در میاد ،
- قبول ، طلاق .
اکرم به جای من میگه معلومه که قبول ، اون یه برادر داره خیلی هم از تو خوش اخلاق تره .
اون بود که قفل در رو باز کرد بعد رفتیم تا من تقاضای طلاق بدم .
نادر روی تخت ولو میشه ، از این پهلو به اون پهلو نمیشه خیلی زود خوابش می بره ، بدون اینکه قرص خوابش که یه صفحه کتابه بخوره . صدای خرو پفش کل خونه رو برمی داره ،
- توی این یه سالو نیمی اولین باره می بینیم انقدر راحت خوابش برده
- من هیچی نمی دونستم ، ولی خوشحالم فردا طلاق می گیری
اکرم از پشت هلم میده توی آب ؛ می خنده و میگه دیدی گفتم وقتی همه ی تنت یه دفعه خیس بشه چقدر حالش بیشتره ؛ خودش هم می پره توی آب . وقتی بهش میگم منم امشب باهت میام ؛ می خنده ، راهشو می گیره میره
هنوز به جز اکرم هیچ کس نمی دونه چرا طلاق گرفتم ؛ بعد از چهارده ماه دیگه احتیاجی به پوستیژ ندارم ، یه نفر سوت می زنه که وقت تمومه از آب بیایم بیرون . با اکرم دوش می گیریم و لباس می پوشیم . به اکرم میگم نترس ؛ فاحشه ها ، خیلی هم آدمای شریفی هستند .
وقتی ماشینی که توش نشستیم راه می افته با خودم فکر می کنم ، یعنی الان خونه می تونه مترازی چند باشه ؛ به اینم فکر می کنم شاید حق با مادر نادر بود ، مردی که غذا رو توی قابلمه بخوره بد جوری به کارش گره می افته .


پایان

لیلا روغنگیر قزوینی
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم لیلا روغنگیر قزوینی سلام

این دومین داستانی بود که از شما خواندم. در اینجا راوی گرفتارسوءظن بیمارگونه همسری بوده که به او اتهام می‌زده و وقتی مدارا کارساز نیفتاده، از او جدا شده است. نخستین مسأله‌ای که می‌خواهم به آن توجه کنید، شباهت‌ها و تفاوت‌های میان جهان عینی و جهان داستانی است. درست است که بخشی از جان‌مایۀ آثاری که نویسنده خلق می‌کند از جهان عینی و از تجربه‌های زیستی به جهان آثار او راه پیدا می‌کنند اما فوت کوزه‌گری کار، میزان ظرافت‌های زیبایی‌شناسی است که نویسنده به کار می‌برد. در واقع میزان تغییر، پرداخت و جرح و تعدیلی است که در واقعیت ایجاد می‌کند تا خمیرمایۀ داستانی لازمش را به دست بیاورد. حالا ببینید در اینجا چه داریم؟ خواننده جز همان اتهام‌ها که نظیرش را بارها دیده، شنیده یا خوانده‌ایم، به داستانی استخوان‌دار با عناصر داستانی پرکشش نیاز دارد تا بتواند تأثیر حسی لازم را به دست بیاورد. اما چنین اتفاقی نیفتاده است و سراسر متن پر شده از فلش‌بک‌ها و اشاره‌هایی به همان خاطره‌های معمول وهمۀ این اتفاق‌ها به کشف حس‌های عمیق و ویژه‌ای هم نرسیده‌اند. نکتۀ دوم به مقدمه و فلسفه‌بافی غیر ضروری راوی مربوط می‌شود.بدنۀ داستان شما هیچ نیازی به صدور بیانیه دربارۀ فواید یا مضرات تردامنی ندارد. بیانیه‌ای که راوی دربارۀ فاحشه‌ها ارائه کرده چه کمکی به داستان می‌کند؟ چقدر موجب پیش‌برد داستان شده است؟ این‌ها همه زیادی‌اند و می‌توان برشان داشت. پیشنهاد می‌کنم داستان‌های خوب فراوان بخوانید و سوژه‌هایتان را فهرست کنید و از میان آن‌ها بهترین ها را برگزینید و هر اتفاق و ماجرای بیرونی را آنچنان در ذهن ورز بدهید تا وقتی پیاده‌اش کردید به اثری کاملاً منحصر به فرد و ویژه تبدیل شود. منتظر آثار بعدی شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.