بگذارید داستان آنچه نشان می‌دهد نباشد



عنوان داستان : مرجان

مرجان عاشق تهران بود.از ما ده سالی بزرگتر بود اما همبازی تمام خاله بازی ها و دزد و پلیس ها و هفت سنگ هایمان بود بزرگتر ها میگفتند عقل درست حسابی ندارد اما از نظر من و همبازی هایم اینگونه نبود گاه کل روز را مینشستیم و او از رویاهایش میگفت که همه در یک چیز خلاصه میشد ((تهران)).در تصور ما که کودکیمان در دهه ۷۰و۸۰گذشته تهران حکم واشنگتن را داشت در تصور بچه های امروزی!!!اما عشق مرجان به تهران ورای تصورات ما بود خیلی دوست داشت بازیگر بشود هرچند دل کندن از او برایمان خیلی سخت بود اما دعای هر روز و هرشبمان این بود که راهی برای رفتن مرجان به تهران پیدا شود.گاه پاتوقمان را رها میکردیم به خانه میرفتیم آهنگ میگذاشتیم تا مرجان برایمان برقصد خیلی زیبا میرقصید هنوز ضرب آهنگ ترانه ها و حرکات هماهنگ مرجان در ذهنم مانده خودش هم خیلی زیبا بود گاهی به آسمان شب که نگاه میکنم یاد موهای مرجان می افتم همان اندازه بلند همان اندازه سیاه.یک روز صبح که مثل همیشه بساط بازی را در سبد چیدیم و بیرون رفتیم مرجان آمد خیلی خوشحال بود میگفت راه برای تهران رفتنش باز شده فقط خدا میداند که آنروز چقدر خوشحال بودیم اما در اوج خوشحالی از دست دادن مرجان برایمان تلخ بود که با قولی که به ما داد آنهم حل شد مرجان به ما قول داد که هر روز میتوانیم اورا از تلویزیون ببینیم چون به محض اینکه به تهران رفت بازیگر میشود.مادرهایمان میگفتند مرجان با برادرشوهر دوست یکی از همسایه هایمان ازدواج کرده حدود یک ماه طول کشید تا مرجان از محله ما رفت از آنروزی که رفت تا مدت ها بازی را رها کرده بودیم و از صبح تا شب پای تلویزیون بودیم تا مرجان را ببینیم اما انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین نبود که نبود حتی د برنامه های آشپزی و اخبار شبانگاهی هم نبود برای اینکه هیچ شبکه ای را از دست ندهیم هرکس مسئول یک شبکه بود آنروز ها تلویزیون ۵شبکه بیشتر نداشت یک روز به خانه اشان رفتیم و سراغ مرجان را از مادرش گرفتیم مادرش گفت باردار است با خود گفتیم پس گرفتار بچه شده و بعد از زایمانش بازیگر میشود اما باز هم خبری نبودتا اینکه بعد از دوسال که داشتیم بازی میکردیم از دور اورا دیدیم با یک پسر بچه کوچک به سمتش دویدیم مرجان نگاهمان کرد بی هیچ حرفی از او پرسیدیم چرا بازیگر نشدی خندید و به سمت خانه اشان رفت بزرگتر ها میگفتند مرجان طلاق گرفته شوهرش معتاد بوده دست بزن داشته و تازگی ها شلوارش هم دوتا شده از آنهمه رویای رنگارنگ مرجان دیگر هیچ نمانده بود مادرش نفرینش میکرد پدرش سکته کرد همه میگفتند به عشق تهران خودش را بدبخت کرد مرجان راهم بعد از آن روز یک بار دیگر دیدمش که برای خرید دارو برای پسرش از خانه بیرون آمد و بعد از آن دیگر ندیدیمش همسایه ها میگفتند از بس مادرش غر زد و نفرینش کرد شبانه پسرش را برداشته و رفته.اما من هنوز بعد از ۲۰سال هنوز تلویزیون را برای دیدن مرجان روشن میکنم.....
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان‌هایی از این دست معمولاً بر دو بخش استوارند. بخش اول از آرمان‌ها و علائق و توانایی‌های شخصیت سخن می‌گوید و بخش دوم از ناکامی او در رسیدن به این آرمان‌ها و علائق شخصی‌اش. طبیعی است مخاطب تحت تاثیر احساسی قرار خواهد گرفت و برای این مهم باید یک فاصله صفر تا صدی را در بخش‌های اول و دوم ایجاد نمود بدین معنا که در بخش اول نویسنده بهتر است یا شخصیت را بسیار توانمند در امری نشان دهد و یا بسیار علاقه‌مند به چیزی. عنصر اغراق هم گاه لازم است در این بخش به خوبی استفاده شود تا مخاطب نیز داشتن چنین علاقه و توانمندی را پذیرفته و حق شخصیت بداند. در بخش دوم نویسنده باید شکست شخصیت در رسیدن به آرزوهایش علیرغم تمام آن توانایی‌ها و عشق‌ها را رقم بزند. هر چه فاصله بین این دو بخش بیشتر باشد اثر بهتر خواهد بود چرا که احساس تاسف و دلسوزی و همدردی مخاطب با شخصیت بیشتر خواهد بود.
بخش اول داستان شما از علاقه مرجان به تهران می‌گوید و با رفتن او به تهران تمام می‌شود. این بخش عشق مرجان به تهران را فقط خیلی سطحی بازگو می‌کند اما مصادیقی از رفتارهای او را نشان نمی‌دهد. در این بخش برخی ویژگی‌های مثبت شخصیتی او به تصویر درآمده‌اند مانند خوب رقصیدن و موی زیبا داشتن اما هیچ یک ربطی به عشق او به تهران پیدا نمی‌کنند. این که کسی موهای زیبایی دارد دلیل بر این نیست که عشق تهران دارد. فقط توجیهی برای آرزوی بازیگر تلویزیون شدن می‌تواند باشد. در بخش اول بهتر بود عشق مرجان به تهران در قالب برخی مصادیق بیشتر و بهتر نشان داده می‌شد. مثلا مرجان با هر کس که از تهران می‌آمد بسیار گرم و صمیمی می‌شد، سعی می‌کرد به لهجه شهرستانی صحبت نکند و مدام تمرین حرف زدن مثل تهرانی‌ها را می‌کرد، طرز لباس پوشیدنش هم تقلیدی از بچه‌های تهران می‌شد. ما از این عشق و علاقه فقط می‌شنویم در حالی که باید به چشم می‌دیدیم. آنچه در بخش اول بیشتر به چشم می‌آید علاقه راوی به مرجان است تا علاقه مرجان به تهران.
در تکه دوم گفته می‌شود به عشق تهران خود را بدبخت کرد، اما در بخش اول هیچ اشاره‌ای به این نمی‌شود که صرفاً به خاطر تهران دارد با آن فرد ازدواج می‌کند. این که یک روز صبح اشاره می‌کند که راه تهران رفتنش باز شده دلیل بر این نیست که حالا دارد به خاطر تهران رفتن حتما ازدواج می‌کند. می‌شد در داستان علت قبول کردن این خواستگاری را محل کار یا زندگی آن فرد در تهران ذکر کرد تا بدین وسیله بهتر جا بیافتد که آینده مرجان فدای ایده‌آل غلط شده است.
به هر حال داستان تلخی خود را دارد و خواننده با سرگذشت مرجان همدرد می‌شود. داستان سقوط یک ایده‌آل شخصی است. ناکامی در خواسته‌ها و جلو رفتن زندگی برخلاف میل شخصی.
این داستان یک لایه پنهان هم می‌توانست داشته باشد که همان عشق راوی به مرجان می‌شد البته اگر راوی را یک پسر می‌گرفتیم. این که بعد از بیست سال از قضیه تهران رفتن مرجان، راوی همچنان تلویزیون را به امید دیدن او روشن می‌کند می‌توانست نشان از علاقه قلبی وی به مرجان داشته باشد. داستان در این لایه زیبا می‌شد چرا که توانسته بود خواننده را گول بزند و توجه او را به چیز دیگری جلب کند اما در اصل عشق پنهانی را مضمون داشته باشد. بدین ترتیب روایت سرگذشت مرجان فی الواقع دلیلی برای یادآوری عشق خود راوی می‌بود. گاهی داستان‌ها آنچه در ظاهر نشان می‌دهند نیستند. اگر راوی مذکر بود خواننده فکر می‌کرد که دارد سرگذشت مرجان را می‌خواند اما در اصل توجه راوی به مرجان و عشق پنهان او را ورق می‌زده است. بگذارید داستان آنچه نشان می‌دهد نباشد.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.