داستان خوب نیاز به اجرای خوب دارد



عنوان داستان : زندگی،آب،ماهی

زهرادر بغلش خوابیده.کفش هایش را آرام در می آورد و داخل میشود.به سمت اتاق زهرا می رود .اورا روی تختش میگذارد. کنار تخت مینشیند و خیره میشود به صورت دختر.صدای هما اورا به خودش می آورد.هما:سلام حبیب.بیا ناهارتو کشیدم.باسر جواب سلام هما را می دهد و از اتاق بیرون می آید.همان طور که پشت میز ناهارخوری مینشیند هما بشقاب غذا را جلویش می گذارد .
هما:دکتر چی گفت؟
حبیب:می گفت پرتو در مانی جواب نداده .
هما:خوب؟
حبیب:بایدعمل شه.
هما مینشیند روی صندلی.روبه روی حبیب.
هما:عمل؟
حبیب نگاه میکند در چشمان بیقرار هما
حبیب:می گفت خطر ناک نیست . یه جراحی کوچیکه .بعدش خوبه خوب میشه.
هما:کی؟کی باید عمل بشه؟
حبیب:تا یک ماه دیگه وقت داریم
هما:پولش چی؟توی این بی آبی که باغ شده از کجا میخوای بیاری؟
حبیب :زیاد نیست جورش میکنم.
هما: چند میلیونه؟
صدای زنگ در بلند می شود.
حبیب :سعیده اومده دنبالم .من رفتم .خدافظ.
حبیب در را می بندد.برمی گردد و به سعید سلام میکند .
سعید:سلام.بریم قهوه خونه؟
حبیب :بریم
پیاده راه می افتند به سمت قهوه خانه ی یدی که چند کوچه پایین تر است .
سعید:اوضاع هر روز داره بدتر میشه.امروز دوباره ۲۰تا ماهی مرده از روی آب جمع کردیم.باید یه فکری به حال استخر بکنیم.
حبیب:بهت گفته بودم توی این آب دیگه دوم نمیارن.یکساله آب عوض نشده. هر چقدر هم غذاشونو کم کنیم بالاخره کثیف میشه.
سعید:کو آب؟ هر روز داره کم تر میشه .
حبیب:اگر بشه چندتا تانکرآب بخریم تا این سری ماهیا بزرگ شن دیگه مشکل حله.
تانکری یک میلیون شده .این استخر هم حد اقل ده تا تانکر میخواد تا پرشه . من که نهایتا ۲ میلیون بتونم جور کنم.تو پول داری؟
حبیب :نه بابا پول کجا بود.از وقتی باغ خشک شده نون هم نداریم بخوریم.ماهی ها هم که اوضاشون اینجوریه.تازه دوماه دیگه به اندازه ای میرسن که بشه فروختشون. امروز زهرا رو برده بودم شهر .دکترش میگفت باید تا یک ماه دیگه عمل شه .به هما نگفتم ولی دکتر میگفت خرج عمل مغز کمه کم پنجاه میلیونه.موندم اینو چیکار کنم.تنها چیزی که برام مونده همین استخر ماهیه شریکیه.
به قهوه خانه می رسند .داخل میشوند.سعید سلامی به یدی میدهد و میگوید دوتا چایی بیاورد.روی تختی می نشینند.
سعید:میگم بیا وام بگیریم.شنیدم بانک ها برای این کارا وام میدن.
حبیب :با کدوم ضامن؟کجا به کسایی مثل من و تو زیر یکسال وام می دن؟
یدی دوتا لیوام چای پر رنگ و قندون جلویشان میگذارد.
سعید:پس هیچ راهی نمی مونه جز اینکه…یعنی میشه سهمیه ی یکساعته ی خونه ها مونو پمپ بزاریم و جمع کنیم.اگر برای خونه کم تر استفاده کنیم شاید تایکماه دیگه بتونیم به اندازه ی نصف استخر آب جمع کنیم.البته اگر دیگه ماهی ای مونده باشه.
یدالله وارد قهوه خانه می شود .سلام میکند.به طرف حبیب و سعید می آید و کنارشان مینشیند .
یدالله:سهمیه ی امروز ده بالا وصل نشده.گفتن تا یک ماه دیگم ممکنه وصل نشه .بنده خداهاموندن چیکار کنن.دیگه حرف باغ و مزرعه نیست.برای خوردن آب ندارن.اینجا که آب وصل شده؟
سعید:آره.یه ربعی هست اومده.
حبیب میگوید خدا به خیر بگذراند و چایی دومش را می خورد.
فریاد یدی هرسه یشان را از جا می پراند.
یدی از پستو بیرون می آید :آب قطع شد!!
یدالله: بدبخت شدیم.
سعید:یا خدا.ماهیا.
سعید بر می گردد تا چیزی به حبیب بگوید اما حبیب خیره شده به دیوار روبه رویش.سعید چیزی نمی گوید و سرش را برمی گرداند.حبیب ناگهان از جایش بلند می شود .به سعید میگوید شب بیا باغ کارت دارم و بدون خداحافظی از قهوه خانه بیرون میزند.
حبیب حوصله ی خانه رفتن را نداشت.برود خانه که چه کند؟بی تابی زهرا از سر درد را تماشا کند یاگریه های هما را؟.زنگ زده بود به هما گفته بود می رود باغ و شب را همان جا می ماند.روی تخت چوبی وسط درختان خشکیده دراز کشیده بود و زل زده بود به آسمان بی ستاره.به اوضاعی که در این چند وقت پیش آمده بود فکر میکرد .به باغی که با در آمدش زندگی اش را میگذراند و حالا به خاطر بی آبی خشک شده بود.به استخر ماهی اش که یکسال است آبش را عوض نکرده و هر روز چندتا از ماهی هایش می میرند.به جیب خالی اش و عمل پنجاه میلیونی زهرای چهار ساله اش.به زهرایی که وقتی دکتر گفت اگر تا یک ماه دیگر عمل نشود شاید دیگر نباشد،حبیب حس کرد قلبش دیگر نمی زند.به پنجاه میلیونی فکر میکرد که باید جور میکرد که زهرا بماند.ولی از کجا؟ باغ خشک شده را که کسی نمی خرید.خانه اش هم که اجاره بود. پس اندازی هم نداشت.بدون زهرا نمی توانست زندگی کند.صدای موتور هندای سعید اورا از فکر بیرون می آورد.سرش را بر میگرداند .سعید از موتور پیاده شده و به طرف او می آید.
سعید:سلام.
حبیب سلامش را باسر جواب میدهد.
سعید:زهرا چطور است؟
حبیب:نمی دانم ظهر از قهوه خانه آمدم اینجا .نمی توانم ببینم او درد می کشد و من هیچ کاری....سرش راپایین می اندازد .
سعید:میخواهی چه کار کنی؟
حبیب:نمی دانم .یعنی فکر کردم دیدم چاره ای نداریم جز اینکه ماهی هارا از آب بگیریم .البته اگر تو موافق باشه.
سعید:چی؟ماهی هارو؟که چکارشان کنیم؟مگر کسی این هارا میخرد؟خیلی کوچکند.غذایشان راهم که کم کردیم لاغر تر شدند .
حبیب:چاره ی دیگری نداریم .اینجوری هم پیش بریم همشون می میرن،همون پول کم هم گیرمون نمیاد.
سعید:اونوقت می شه بگی با اون پول چیکار کنیم دقیقا؟فوقش میشه خرج دوماهمون .بعدش چی؟بریم گدایی؟
حبیب از روی تخت بلند می شود و شروع میکند به راه رفتن.
حبیب:بعضی از اهالی ده رفتن شهر .میگن اونجا اوضاع بهتره .شاید منم برم.
سعید:پول عمل زهرا رو میخوای چیکار کنی؟
حبیب:پول ماهی هاروبرای همین میخوام.
سعید:یه چیزیت میشه امشبا.اونکه پنج میلیون هم نمی شه.
حبیب:یکی رو میشناسم که اگر سه میلیون بهش بدم پنجاه میلیون رو بهم میده بعد صد میلیون قسطی پس میگیره.
سعید:میخوای نزول کنی؟؟!!
حبیب:چاره ی دیگه ای ندارم.تو راه بهتری بلدی؟
سعید:نه.ولی نزول هم راهش نیست .بد بخت میشی بد بخت.
حبیب:از این بد بخت تر نمی شم.یعنی نمی شه که بشم.به اسماعیل بگو فردابعد از نماز صبح بیاد کمک ماهی هارو از آب بگیریم .
سعید:خودت به اسماعیل بگو .خدافظ.
صدای سعید که می گوید فردا برای کمک نمی آید در صدای موتورش گم می شود.صبح حبیب نمازش را که میخواند تور و سطل ها را آماده میکند و منتظر اسماعیل می نشیند.دیر کرده.تلفنش را در می آورد به اسماعیل زنگ بزند که پیدایش می شود .سلام میکند .
حبیب:همه ی وسایل را آماده کرده ام.فقط سطل هارا بیاور.راه می افتند به سمت ته باغ.وقتی به استخر می رسند همه ی ماهی ها روی آب اند.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، خانم ندیمی، سلام
مساله‌ای که در داستان‌تان به آن پرداخته‌اید، یکی از مهم‌ترین مسائلی است که کشور ما و -فراتر از آن- منطقه‌ی ما چند سالی است با آن درگیر شده و تا سال‌ها گرفتارش خواهد بود: بحران آب. شاید شنیده باشید که می‌گویند در آینده‌ی نزدیک، جنگ اصلی در خاورمیانه جنگ آب خواهد بود. از این حیث، داستان شما مساله‌ای مهم و به‌روز را در کانون تمرکز خود قرار داده است. در عین حال بهانه‌ی روایت را بیماری زهرا، دختر حبیب، قرار داده‌اید، که به قدر کافی همذات‌پنداری و همدلی خواننده را برمی‌انگیزد. این انتخاب خوب و به‌جا، باعث می‌شود خواننده در طول داستان با حبیب همراه شود و مشکلات و تصمیماتش را پیگیری کند. اما آیا این‌ها کافی است؟ آیا مفهومی خوب و موضوعی خوب برای رسیدن به داستانی خوب کفایت می‌کند و نیازی به الزام دیگری نیست؟ پاسخ این سوال منفی است. نمونه‌اش همین داستان شما، که به‌رغم مفهوم مرکزی و موضوع خوبش، داستانی تاثیرگذار و برانگیزاننده از کار درنیامده است. اجرا، اجرای خوب… داستان خوب، نیاز به اجرای خوب دارد. نوعی خامدستی و شتابزدگی در تمام داستان شما به چشم می‌خورد. عمل داستانی خیلی شتابان است؛ جوری که حتا خود راوی هم آن را حس می‌کند و بعد از این که حبیب «بدون حداحافظی از قهوه‌خانه‌ی یدی بیرون می‌زند»، در یک پاراگراف طولانی و گزارشی، پاره‌ای اطلاعات را تند و تند به خواننده می‌دهد تا در جریان ماوقع قرار بگیرد و از نظر عاطفی به داستان و شخصیت محوری آن نزدیک شود. همه‌ی این‌ها را می‌شد با تامل بیشتر و احساس عمیق‌تری برای خواننده روایت کنید. یا مثلا این‌جا را ببینید: «… صدای زنگ در بلند می‌شود. حبیب: سعیده، اومده دنبالم. من رفتم. خدافظ. حبیب در را می‌بندد. برمی‌گردد و به سعید سلام می‌کند. سعید: سلام. بریم قهوه‌خونه؟…» روایت آن‌قدر شتابزده است که به نظر می‌رسد راوی سوم‌شخص داستان فقط می‌خواهد آن را از سر باز کند. خبری از حس‌آمیزی نیست. خبری از صحنه‌پردازی نیست. خبری از پردازش مکان در داستان نیست. شما باید درهای داستان‌تان را باز کنید. باید داستان را جوری روایت کنید، که خواننده خودش را در صحنه و کنار شخصیت‌ها حس کند؛ بوها را استشمام کند، تصویرها را ببیند و دماها را حس کند. این مهم‌ترین چیزی است که در بازنویسی این داستان یا نوشتن هر داستان دیگری باید در نظر داشته باشید. در کنار این، لازم است روی دیالوگ‌نویسی هم بیشتر کار کنید. دیالوگ‌های داستان شما، بیشترْ اطلاعات می‌دهند. بله، یکی از نقش‌ها یا کارکردهای دیالوگ در داستان، دادنِ اطلاعات است؛ اما «فقط یکی از نقش‌ها و کارکردها». دیالوگ در داستان وظیفه‌ی شخصیت‌پردازی هم دارد، وظیفه‌ی پیش بردن عمل داستانی هم دارد، وظیفه‌ی تغییر و تنظیم ضرباهنگ را هم دارد. خوب است -می‌خواهم کمی سخت‌گیری کنم- برای تک‌تک دیالوگ‌های داستان‌تان این‌ها را بررسی کنید. اگر گفت‌و‌گویی هر چهار کار را انجام نمی‌دهد (دادن اطلاعات، شخصیت‌پردازی، پیش بردن عمل داستانی و تنظیم ضرباهنگ) بازهم بیشتر رویش کار کنید. برای نوشتن داستان خوب، نویسنده باید وسواس داشته باشد؛ وسواس زیاد، که منجر به دقت زیاد و ریزبینانه می‌شود. راستی، چرا از مصدر «گفتن» در داستان‌تان استفاده نمی‌کنید؟ «حبیب:…، هما:…» ساختار کارتان را شبیه نمایشنامه می‌کند و در عین حال فرصت روایت‌گری و شخصیت‌پردازی و حس‌آمیزی را از شما می‌گیرد. آدم‌ها موقع گفتن حرف‌های‌شان حالتی دارند، لحنی دارند، کاری می‌کنند و… این فرصت را از خودتان دریغ نکنید. امیدوارم در بازنویسی این داستان موفق باشید و به نسخه‌ی بهتر و داستانی‌تر و تاثیرگذارتری از آن دست پیدا کنید.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.