اصل ماجرا در سایه مانده است




عنوان داستان : خش خش
نویسنده داستان : زهره عواطفی حافظ

به گمانم از دست ساختمان سازهاي جدید كوچه صارمي كه طرح جديد در انداخته بودند و كف جلوي ساختمان پلاك ١٢/١ كه تازه تمام شده بود را با تخته سنگهاي ساب خورده مرمر فرش کرده بودند و پياده رو را كرده بودند عين پیست پاتیناژ حرص می خوردم. آخر هر ده سال يكبار اينطور برف در تهران مي بارد و حالا كه داريم ذوقش را مي بريم براي رد شدن از پياده رو بايد دست و دلمان بلرزد. از پياده رو بيرون آمدم و رفتم روي برف پا نخورده و خشک که هنوز ماشین رویش نرفته بود و دستم را گذاشتم روي ماشين هاي پارك شده تا سر نخورم كه ديدم يك مرد حدود چهل پنجاه ساله با يك لا پيراهن مردانه و شلوار پارچه اي وارد دهانه کوچه شد . دهان و بینی ام زير شال گردني كه محكم رويشان را پوشانده بودم از نفس هايم خيس شده بود ، پالتوي سورمه اي سنگيني كه خواهرم هميشه مي گويد از سربازهاي جنگ جهاني غنيمت گرفته ام روي يك ژاكت پر از پيچ های شاخ گوزني مورد علاقه مادر ، توان حركتم را كم كرده و پوتين هايم بابت جوراب پشمي ها تنگم بود و زيپش كامل بالا نيامده بود . به قيافه اش دقيق مي شوم اصولا من به مردهاي اين سن و سالي كه شكمشان چهار انگشت از خودشان زودتر وارد تصوير مي شوند بدبينم . اينها حتما يك مادري ، دختري ، همسری ، معشوقه اي دارند كه هي نگرانشان هستند و به او می گویند مراقب وزنت باش مریض می شوی. عین مصطفی . اما اينها بي توجه به اين نگراني باز زياده خواري مي كنند. آهان نگاه کن تازه قوطی سيگار هم كه از جیب پیراهنش پیداست .اين هم يك نشانه ديگر اصلا توي اين سرما سگ را بزني بلا نسبت كله صبحي اينجا چه مي كند بي كت و كاپشن .
آرام و با دقت دوباره به پیاده رو می روم تا از گل پاشی ماشین های عبوری و سر خوردن روی برف شل شده کمی در امان باشم . ناگهان یاد کره محلی صبحانه می افتم و با خودم غرغر می کنم که باید بگویم اینبار از این لبنیاتی نخریم بوی نا می داد این مصطفی که فقط دولپی می خورد بو کجا می فهمد.
با دست راستم که توی دستکش مشکی چرم شبیه دست آدم آهنی ها حرکت می کرد کمی شال را از روی بینی ام پایین آوردم ولی سرمایی که باد از روی برفها رد می کرد و می کوبید توی صورتم سینوسهایم را سوزاند و دوباره شال را تا زیر چشمهایم که از سرما آب چکان شده بود بالا کشیدم .چشمم افتاد به دست مرد چاق سر کوچه که توی صورتش هیچ حسی جز خودخواهی دیده نمی شد. لبهای باریکی که نمی خندید و ابروهایی که در هم بود و چشمهایی که مستقیم روبرو را نگاه می کرد. يك جعبه بزرگ بیسكوييت دستش بود. به نظر من بزرگ ولی به آن هیکل یک چاشت مختصر بود حتما . کنار پیاده رو يك شمشاد زير بار برف خم شده و دارد مي شكند. دست مي برم و مي تكانمش . بيست قدم جلوتر مرد پیچید به پياده رو و خم شد. يك چیزی آنجا بود . همان كنج ، پشت پاترول کهنه سورمه ای طوسی که دو وجب روی سقفش برف نشسته و از زیر گلگیرش قندیل های یخ کلفتی آویزان بود. درست زير بالكن خانه دوم كوچه ، آنجا كه يك كولر آبي قديمي هم جلوي پنجره طبقه اولش است و زير كولر جايي هست كه برف نتوانسته با همه سنگيني اش نفوذ کند . يك مرد لاي چند پتو مچاله شده، صورتش چند لكه سياه شده از دود و سرماي خيابان هاي تهران که از زير ريش و سبیل بلند یکدست سفيد و كلاه پشمي سفیدش که مارک قرمز نایک رویش سیاه شده پيداست. چشمهایش هیچ به پیرمردها نمی خورد. زلال و شفاف و آرام است . دست هايش درون دستكش بافتني پوسيده اي است كه نوك انگشتانش يكي در ميان مثل دندان شيري بچه ها شكافته و ريخته . هر دو دستش را بالا می آورد . جعبه بيسكوييت را مي گيرد .جرات نمي كنم سرعتم را كم يا زياد كنم . از بين گامی كه روي برفها مي گذارم و خش كشداري بلند مي شود تا خش بعدي مي شنوم كه عابر شكم گنده مي گويد عمو جان ببخشید يك ليوان و چاي کیسه ای هم كنار بيسكوييت ها هست می توانی از اين روزنامه فروشي روبرو آب جوش بگيری. خش بعدي نمي گذارد بشنوم مرد كارتن خواب چطور تشكر مي كند ، عابر غريبه با همان صورت بی روح و ابروهای گره کرده دور می زند و بر می گردد به خیابان و راهش را ادامه مي دهد .
من در حال فکر کردن به این جمله که می گوید آدم های چاق دلشان اندازه گنجشک است . خش خش خش اين قيافه اسكيمو مانندم را كه از خجالت سنگين و بي قواره تر هم به نظر مي رسد با احتياط از خيابان رد مي كنم .
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم. بعد از خواندن داستان شما به نظرم آمد که مسائل مهمی در ارتباط با داستان‌نویسی هست که باید آن‌ها را با شما در میان بگذارم. اولین نکته استفاده از ترکیب‌های ادیبانه است، چرا ما وقتی شروع می‌کنیم به داستان نوشتن حرف زدن خودمان را فراموش می‌کنیم و سعی می‌کنیم از کلمه‌ها و ترکیب‌های ادیبانه در داستانمان استفاده کنیم؟ به عنوان مثال همین «طرحی نو در انداختن» که شما از آن استفاده کرده بودید. چرا به جای این ترکیب از «ابتکار به خرج دادن» استفاده نکردید که ترکیب متعارف‌تری است و ما معمولا در گفت‌وگوی روزمره از آن بیشتر از طرحی نو در انداختن استفاده می‌کنیم. استفاده از چنین ترکیبات ادیبانه‌ای وقتی در دنیای داستان شما کارآمد است که با لحن و زبان داستان شما سازگار باشد نه‌ این‌که به یک‌باره مانند ترکیبی هضم‌نشده از داستان شما بیرون بزند آن‌هم وقتی چند کلمه جلوتر شما جلوی فعلتان «را» می‌آورید. این‌جاست که ترجیح می‌دهم نویسنده به‌جای استفاده از ترکیب‌های ادبی از یک اشتباه فاحش ادبی پرهیز کند؛ یک داستان بدون غلط دستوری بسیار بهتر از داستانی با غلط دستوری و استفاده‌های گاه و بی‌گاه از ترکیب‌های ادیبانه است. توصیه‌ام این است که تا وقتی که به زبان و لحن داستانتان اشراف پیدا نکرده‌اید سعی کنید از ساده‌ترین شکل آن استفاده کنید، از همان شکلی که بهتر آن را می‌شناسید.
در تئوری داستان مثال پرکاربردی وجود دارد که به مثال «تفنگ چخوف» معروف است. می‌گویند آقای چخوف گفته که من در داستانم تفنگی نمی‌آورم مگر آن‌که قرار باشد آن تفنگ در جایی از داستان شلیک کند. این مثال به داستان کلاسیک مربوط است در داستان مدرن می‌گوییم در داستان تفنگی آورده نمی‌شود مگر آن‌که در جایی از داستان دوباره به آن مراجعه کنیم. داستان شما با پیاده‌روی جلوی خانه‌ای شروع می‌شود که تمام از مرمر صیقل خورده است. از این سطح مرمر صیقل‌خورده در ادامه داستان چه استفاده‌ای می‌شود؟ شما بعد از این آن چه استفاده‌ای می‌کنید که پاراگراف اول داستانتان را تمام و کمال به آن اختصاص داده‌اید؟ اگر هیچ استفاده‌ای نمی‌شود یعنی می‌شود پاراگراف اول داستان شما را حذف کرد بدون این‌که داستان دچار اشکالی شود. می‌شود داستان را از پاراگراف دوم خواند و این برای هیچ داستانی خوب نیست. این اتفاق در ادامه داستان هم بارها و بارها می‌افتد. همین اتفاق در مورد شخصیت «مصطفی» هم می‌افتد. او چه نسبتی بار راوی دارد؟ اگر مصطفی را از داستان حذف کنیم چه اتفاقی می‌افتد؟ هیچ اتفاقی! شما بدون دلیل یک شخصیت به داستانتان وارد کرده‌اید و از او هیچ استفاده‌ای نکرده‌اید، شخصیتی که در ذهن خودتان باقی مانده است. بدون شک خود شما مصطفی را خوب می‌شناسید، می‌دانید چه نسبتی با راوی دارد. می‌دانید چرا در داستان شما وجود دارد و به همین خاطر حاضر به حذف او از داستانتان نیستید. اما حضور مصطفی وقتی در داستان شما کارکرد دارد که من مخاطب هم به اندازه شما او را بشناسم. پس نتیجه می‌گیریم که وظیفه شما به عنوان نویسنده این است که من را به عنوان مخاطب داستانتان همان‌قدری با مصطفی آشنا کنید که خودتان هم او را می‌شناسید. آن‌وقت است که می‌توانم با اطمینان بگویم مصطفی را نمی‌شود از داستان شما حذف کرد؛ اما در شرایط فعلی مصطفی نه تنها هیچ کمکی به داستان شما نمی‌کند که یکی از نقاط ضعف آن‌ به حساب می‌آید.
اما نکته اصلی: اگر بخواهید داستانتان را به ساده‌ترین شکل ممکن برای یک نفر تعریف کنید چه می‌گویید؟ داستان زنی که فکر اشتباهی در مورد مردی در خیابان می‌کند؟ این فکر اشتباه از کجا می‌آید؟ از چاقی مرد و پاکت سیگار او؟ به نظر شما مخاطب نباید بفهمد که کمک کردن به آدم‌های دردمند با چاق بودن و سیگار کشیدن چه منافاتی دارد؟ این‌ها را می‌پرسم که بگویم داستان جای دلیل‌های شخصی نیست و اگر یک دلیل شخصی وارد داستان بشود برای داستانی شدن باید قبل از هر چیزی شخصی زدایی بشود و این شخصی‌زدایی ارتباط مستقیم دارد با همان مصطفی که در داستان شما آمده اما ساخته نشده است. متاسفانه باید بگویم که داستان شما بیشتر از هرجایی از همان بخشی صدمه می‌خورد که در ذهن شما باقی مانده است و وارد داستانتان نشده است و مخاطب در دانستن آن با شما شریک نشده است. نکته دیگری که می‌ماند این است که برای شکل گرفتن یک داستن حداقل به دو اتفاق نیاز است در صورتی که داستن شما فقط و فقط یک اتفاق دارد. این‌که من آدمی را دیدم در مورد او فکری کردم و این فکر اشتباه از آب درآمد داستان نیست یک خاطره است. برای این‌که این خاطره به یک داستان تبدیل شود شما باید بگویید که چرا این داستان را برای ما تعریف می‌کنید؟ در حقیقت دغدغه شما از روایت این داستان چیست؟ چه چیزی در زندگی شخصی شما وجود داشت که به این ماجرا تلنگر زد و بهانه‌ی روایت شما شد؟ به نظرم حتی همین‌جا هم داستان شما از در سایه ماندن مصطفی ضربه می‌خورد. طبیعی است که وقتی این مرد شما به هر علتی یاد مصطفی می‌اندازد پس اشتباهی که در مورد او مرتکب می‌شوید هم شما را یاد مساله‌ای مشابه با مصطفی بیاندازد حالا شما می‌توانید در آن مساله اشتباه کرده باشید می‌توانید حدس درستی زده باشید، اصلا آن مساله می‌تواند پایان باز داشته باشد. مهم‌ترین مساله این است که آن ماجرا در داستان شما حضور داشته باشد و حالا که حضور ندارد به نظرم داستانی هم وجود ندارد. البته به نظر در ذهن شما این داستان کامل است اما روی کاغذ نیست. به نظرم شما باید این داستان را از نو بنویسید و نقش مصطفی و زندگی شخصی راوی را کمی پررنگ کنید. آن ماجرا سنگ مرمر پیاده‌روی جلوی آن خانه را اگر نقشه‌ای برایش ندارید تمام قد از داستانتان حذف کنید و ماجرایی از زندگی شخصی راوی و مصطفی را در داستان دخیل کنید که به این ماجرای مرد غریبه و کمک کردنش به خیابان‌خواب سرمازده مرتبط باشد. در حقیقت باید بگویم که هنوز اصل داستان شما مانده است. لطفا با صبر و حوصله زیاد به آن فکر کنید و شروع کنید به بازنویسی کردن آن. امیدوارم که به همین زودی نسخه کامل‌تری از داستان شما را بخوانم و لذت ببرم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۲
رامبد خانلری » 12 روز پیش
منتقد داستان
سلام و ارادت؛ اطمینان دارم که اگر همین‌جور نوشتن داستان را جدی بگیرید نتیجه خیلی خوبی از نوشتن خواهید گرفت.
زهره عواطفی حافظ » 13 روز پیش
سلام مطمئنم يكي از دلايلم براي عضويت در اين سايت نام شما در ليست اساتيد و منتقدان بود و بعد از مدتها اين افتخار نصيبم شد كه نوشته ام را بخوانيد، به خاطر زماني كه گذاشتيد متشكرم و البته كه بر ناداني ام در علم داستان واقفم و اگر چه در سن بالا و دير ولي مشتاق و پيگير در حال آموختن اصول داستان هستم.چه خوب خواهد شد كه قصه ام را بازنويسي كنم و از نقد شما دوباره چيزهاي زيادي ياد بگيرم ان شالله اگر عمري باقي بود و توانستم اصلاحاتي انجام دهم منتظر راهنمايي هاي خوبتان مي مانم ارادتمند

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.