استفاده نادرست از بازگشت به گذشته، اثر را دچار گسست می‌کند



عنوان داستان : سپیدار آزاد

بوته گل سرخ باغچه ، غنچه داده بود . علف های هرزِ دور و برش را یکی یکی با دستان پینه بسته اش از ریشه در آورد و با صدایی لرزان رو به بوته گفت:
- آفرین دختر خوب ! امسال خیلی پر بار شدی ! مطمئنم گلات به زودی باز میشن و باغچه مون دوباره پر از عطر تو میشن. پس این آخرین برف سال
رو هم تحمل کن ! این زمستون هم میره و رو سیاهیش به زغال میمونه. طاقت بیار دلبرکم .
و با خنده ی بلندی به زحمت از جا برخاست و شروع به رسیدگی سپیدار قد برافراشته ی وسط باغچه کرد. دیگر دستش به آن بالا بالا ها نمی رسید .
خاک دور وبرش را زیرو رو کرد. کود پاشید وآبیاریش کرد . دور تا دور تنه درخت را دست کشید.
دوباره ، مثل همیشه ، دستش به نقطه ایی از تنه درخت که رسید ، متوقف شد . دستی پر احساس بر آن قسمت کشید و....
باز نتوانست جلوی جاری شدن اشک چشمانش را بگیرد . سرش را به سپیدار پیر تکیه داد و گریست. پی در پی و بی امان به تنه مشت می کو بید
و می گفت:
- چرا ؟ آخه چرا ؟
یاد روزی افتاد که با او بود .مجید داشت درخت ها را آبیاری می کرد و او روی سپیدار جوان باغچه یادگاری می نوشت که یکدفعه خیس آب شد .
*****
- چیکار داری میکنی ؟ چرا درخت بی گناه و زبون بسته رو زخمی می کنی؟ خوبه منم بیام
چاقو بکِشم رو تنت؟
- وااااااای !.... بسه !.... خیسم کردی ! .... الان سرما می خورم ها !؟...... دیونه برفا رو ببین ! مگه تابستونه ؟.....
- حَقِّته ! این در مقابل کاری که تو داری می کنی هیچه. بندازش چاقو رو ! وگرنه آبو نمی بندم .
- واااااااای ! منو باش که دارم برای تو می نویسم دوستت دارم .
مجید در حالی که شیر آب را می بست گفت :
- لازم نکرده !..... به چه قیمتی ؟......
- حالا که اینجور شد به نرگسِ عمه اینا میگم که اینو تو نوشتی واسش .
مجید از خشم گلگون شد و با صدای بلندی داد زد وگفت :
- چی ؟.... اگه جر أت داری یه بار دیگه بگو ! ........... بگو ببین چیکارت می کنم !.......
وبه طرف او دوید . مجید بدو ، سعید بدو..... که یکدفعه با صدای بلند آقاجون بر جای میخکوب شدند:
- چه خبره ؟ این چه سر و وضعیه برای خودت درست کردی سعید ؟ دوباره چه دسته گلی به آب دادی ؟
- چی ؟ من؟
باز هم که منو مقصر می دونین ؟ این مجید بود که منو خیس کرد .ببین !..... ببینین منو به چه روز انداخت ؟......
مجید گفت : آقاجون راستش.....
که یکدفعه سعید با آرنجش به پهلوی او زد و مجید دولا شد وگفت :آخ ! ......
آقاجون با غضب به هردو نگاهی انداخت وبا تحکم گفت:
- زودتر برین تو ! برو لباساتو عوض کن تا سرما نخوردی.
و هر دو روانه اتاق شدند . همگی فامیل در خانه آقاجون جمع بودند .سعید یک راست رفت سراغ دختر عمه نرگس وآرام درحالی که نگاهی شیطنت
آمیز به مجید داشت،
گفت : نرگس خانم یه سری به باغچه بزن.بد نیست شاخ و برگ خشکیده درخت سپیدار رو تو امسال جمع کنی.آقامجید هرسش کرده.
مجید با عصبانیت چشم غُرّه ایی به او رفت . جهت نگاه نرگس به سمت نگاه مجید معطوف شد. مجید را دید که با چهره ایی گلگون وعصبانی به طرف
آشپزخانه رفت. نرگس سریع به طرف حیاط دوید و بعد از چند دقیقه ایی دست پاچه با چهره ایی گلگون برگشت .
دیگر حتی به سعید هم نگاه نکرد .
قسمت 2
رو به مادرش گفت :
- مامان یادم افتاد تکالیفمو انجام ندادم . من فردا امتحان دارم میرم خونه .
و شتابان کیفش را برداشت و از خانه بیرون رفت .

*******
سعید سرمای سختی خورد ! ................. چه سرما خوردنی ! ...............

خِس خِس سینه اش یادآور سرما خوردگی سخت او داشت و نیز به یاد آورد که آن زمستان ، آخرین زمستانی بود که با مجید بود.
- مجید !....... آخ مجید ! ........ کجایی ؟.......
دو روزی گذشت و از مجید خبری نشد. با خود گفت :
- ای بی معرفت ! سرمام دادی و رفتی که رفتی ؟! ..... نکنه از دستم دلخور شده !؟ نکنه ؟!......
*******
شب سوم پدر مجید به خانه آن ها آمد و بعد از احوالپرسی گفت:
- سعید جان میشه شماره خونه ی علی رو بهم بدی !؟
- چرا عمو ؟ مگه چی شده ؟
- هیچی ! چیزی نشده؟
- چرا مجید باهاتون نیومد ؟ خیلی بی معرفته ! بهش بگین عمو !.....
- باشه پسرم حتما .....حالا شمارشو یا نشونی خونشونو بده .
سعید شماره و نشانی را داد و عمو غلام خداحافظی کرد و رفت. پدر ناراحت و غمگین به اتاق برگشت . نگرانی در چهره اش موج میزد. ترس عجیبی در
دل سعید افتاد . با نگرانی پرسید:
- چیزی شده بابا جون ؟
- نه پسرم ! تو بخواب !
و با بی حوصلگی به طرف آشپزخانه رفت. بعد از چندلحظه مادر برایش سوپ آورد . وقتی به صورتش نگاه کرد ، حس کرد مادر گریه کرده .
*******
صبح زود زنگ خانه به صدا درآمد. زن عمو غلام بود. سراسیمه به طرف بستر سعید آمد . چشمان پف کرده او حاکی از این بود که مدتی است نخوابیده
و گریه کرده است. بعداز احوالپرسی ، نگران و لرزان ، گفت :
- سعید جون ! دوسه شبه مجید خونه نیومده ! فکر می کنی کجا میتونه رفته باشه؟ ؟
سعید در جایش نیم خیز شد. انگار برقی سه فاز او را گرفته باشد.با ترس و دلهره ایی عجیب ، خیره خیره به زن عمو نگاه می کرد. مِن مِن کنان پرسید:
- مگه چی شده ؟ مجید مگه کجاس ؟
زن عمو با گریه گفت:
- نمی دونم سعید جون !..... نمی دونم !..... نمی دونم پسرم کجاست ! خدایا ! ..... چیکار کنم ؟.....
مادر اشک ریزان دست او را گرفت :
- تحمل کن زری جون !..... ایشاالله چیزی نشده !.... بد به دلت راه نده !...... جوونیه و خامی ... همین جاهاست ..... حتما با دوستاش رفته بیرون...
- نه فاطمه خانم ! همچین پسری نبود.
سعید با نگرانی پرسید :
- مگه کِی از خونه بیرون رفت؟
- پریشب یکی در خونه رو زد . مجید رفت که درو باز کنه . مدتی طول کشید . به باباش گفتم برو ببین کیه . اومد بره که مجید برگشت . رنگ به رو
نداشت و با دستپاچگی گفت :
- من باید برم خونه دوستم زود بر می گردم . شما بخوابین
گفتم : - کجا مادر ؟ خونه کی میخوای بری ؟
- با بچه هاییم . میریم یه چند دقیقه ایی کنار هم باشیم .یکی از دوستام مریضه .باید بهش سربزنم
- مادر خطرناکه ! حکومت نظامیه ! وِلش کن !
- نه مامان ! برمی گردم ! مراقبم ! .......
مجید لباسش را عوض کرد و سراسیمه بیرون رفت و دیگه برنگشت . حالا چیکار کنم ؟
سعیدگفت:
- بد به دلتون راه ندین زن عمو !..... من پیداش می کنم
مادر گفت:
- چطوری مادر!؟ تو خودت مریضی ! نباید از خونه بری بیرون .....
- نه باید برم !باید مجیدو پیدا کنم

قسمت 3
تِلو تِلو خوران بلند شد و به طرف کمد لباسهایش رفت . لباسهایش را عوض کرد و خواست بیرون برود که پدر گفت:
- من میبرمت . تو فقط نشونی بده .
تمام شهر را زیرو رو کردند ولی هیچ اثری از مجید نبود . هر چه بیشتر می گشتند کمتر به نتیجه می رسیدند.
دو روز گذشت...... سه روز ......... چهار روز ........... همگی فامیل بسیج شدند ....... ولی ........ هیچ که هیچ ........
سه سال گذشت و دیگر همه نا امید شده بودند . مجید یک شبه گم شد . انگار اصلا وجود نداشت ............
انقلاب شد و رهبر آزاده به کشور بازگشت . شبی دور هم جمع بودند و پیروزی انقلاب را جشن گرفته بودند . که زنگ خانه به صدا درآمد.
سعید به طرف حیاط رفت . و بعد از مدتی با مردی غریبه به داخل اتاق برگشت .همه خود را جمع کردند و با تعجب به سعید و مرد تازه وارد
می نگریستند . مرد با چشمی پراشک به سمت پدرمجید که سعید به او نشان داده بود رفت و دستش رابوسید و او را به آغوش کشید
و اینگونه آغاز کرد :
- مدتیه دارم دنبالتون می گردم.بایستی حتما می دیدمتون.مجید از شما خیلی تعریف کرده بود.
با شنیدن اسم مجید همگی منقلب شدند . زن عمو شروع کرد به گریستن. چشم سعید به نرگس افتاد که به سختی جلوی ریزش اشک هایش را
می گرفت . مرد ادامه داد:
- منو ببخشید ! ....... نمیخواستم اذیتتون کنم ......... من تو زندان با مجید آشناشدم .
همه فریادکشیدند:
- زندان ؟؟؟؟..............
- هنوز یادمه روز اولی که آوردنش! آش و لاش و زخمی ! ......
اهل خانه ، به گریه افتادند ..... زن عمو غلام غش کرد ...... همگی به طرف او هجوم آوردند ............. و مرد حرفش را قطع کرد .
بعد از ساعتی به اصرار زن عمو مرد اینگونه به تعریف خود ادامه داد.

- فهمیدیم از اعضای اصلی حزب مبارزه با ساواک و حکومت بوده .قرار بوده تعداد زیادی از اعلامیه های امام خمینی را به شهر دیگه ایی ببره که یکی از
بچه های نفوذی ساواک که گویا هم کلاسیش هم بوده نامردی میکنه و لوشون میده و این وسط آقامجید برای اینکه بقیه اعضا لو نرن همه چیزو
گردن گیر میشه . ولی زیر شکنجه ساواک دووم نیاورد . ما تو یه زندان مخفی بودیم که چند وقت پیش توسط برو بچه های سپاه پیدا شد .ما تازه آزاد
شدیم. آدرس رو خودش به هممون داد که اگه یه وقتی یکیمون آزاد شدیم . خبر زنده بودنشو به خانوادش بدیم که..... اون زودتر از ما پیش خدا رفت و
موقعی خبر ازش آوردم که خودش بین ما نیست.....
پدر گفت:
- یعنی حتی معلوم نیست کجا دفنش کردند ؟
مرد با شرمندگی سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
همگی گریه می کردند . هیچ کس باور نمی کرد که مجید آرام و ساده و صبور عضو گروه مخالفان حکومت باشد. همگی ناباورانه به همدیگر نگاه
می کردند و می گریستند . چشمان عمو غلام اشکباران بود ، ولی اشکی با غرور......
افتخار از داشتن چنین فرزندی....... لبخندی به همسرش زد وسرش را پایین انداخت. بی صدا اشک می ریخت .......
*******
پیرمرد یاد آخرین دیدار ش با مجید افتاد که به خاطر او چه سرمای سختی خورده بود..... دستی به کلمه " دوستت دارم " روی سپیدار کشید و
چشمانش را بست و زیر لب چیزی گفت...... آه بلندی کشید و از باغچه بیرون آمد.....
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زهره طغیانی سلام

«سپیدار آزاد» را خواندم. اصل ماجرا این است که ساواک، مجید را در جریان مبارزات انقلابی‌اش دستگیر می‌کند اما خانواده از دستگیری او بی‌خبرند و پس از مدتی جستجو ناامید می‌شوند تا این‌که پس از پیروزی انقلاب و آزادی زندانیان، یکی از هم‌بندی‌های مجید خبر شهادت او را به خانواده‌اش می‌رساند. خط روایت اصلی این داستان در واقع این است. پس بهتر بود شما روی همین خط روایت متمرکز می‌شدید و اثر را با مقدمه‌ها و حاشیه‌های غیر ضروری و ناکارآمدی مثل یادگاری روی درخت وبازگشت به گذشته (فلش بک) و ماجرای عشق مجید به نرگس و... شلوغ و پراکنده نمی‌کردید. یعنی شیوه درست ورود به روایت را انتخاب نکرده‌اید وگرنه چنین پیرنگی نیازی به درخت و آن‌همه بازگشت به گذشته و قسمت‌بندی و شماره‌گذاری ندارد. یکی از راه‌های شناخت حواشی نامربوط به پیرنگ اثر، این است که از خودتان بپرسیددرختی که اینجا آمده و این ماجرای کنده شدن یادگاری و ... چقدر در تنه و هسته اصلی داستان اثرگذار است؟ اگر نباشد، اگر حذف شود، داستان فرو می‌ریزد؟ چه اندازه اطلاعات کاربردی به مخاطب می‌دهد و در پیشبرد داستان چه تاثیری دارد؟ و پرسش‌هایی از این دست. با قسمت‌بندی‌ها و تلخیص و بازگشت سعید به گذشته‌های دور و خاطره‌گویی‌های پراکنده، اثر دچار ناپیوستگی شده؛ در حالی‌که اگر فقط به ماجرای مبارزه مجید و دستگیری او می‌پرداختید و به جای خاطره‌گویی، فضاسازی می‌کردید و به طراحی کنش‌ها و صحنه‌های داستانی مربوط به پیرنگ داستان می‌پرداختید، داستانی به مراتب پرکشش‌تر از این شکل می‌گرفت. مثلا فرض کنید مجید و سعید با هم بودند و سعید و یا حتی خود مجید ماجرای مبارزه و دستگیری را روایت می‌کرد و یا ده‌ها تکنیک و شیوه روایت دیگر؛ آن وقت ماجرا به‌کلی عوض می‌شد؛ می‌دانید یکی از دلایلی که قصه کامل نشده و به اصطلاح درنیامده چیست؟ یکی از دلایل این است که شما به جای رفتن به دل خود اتفاق و روایت بی‌واسطه ماجرا، راه بسیار بی‌دردسرتر اما به همان اندازه خنثی‌تر و بی‌تاثیرتری را برگزیده‌اید و به جای اینکه موقعیت مجید را به ما نشان بدهید، سعید و کسان دیگری را واسطه کرده‌اید که هیچ اطلاعی از اصل اتفاق ندارند. پیشنهاد می‌کنم این بار تلاش کنید در طراحی، تمام حوادث و شخصیت‌های فرعی غیر ضروری را حذف کنید و به حوادث و ماجراهای اصلی نزدیک‌تر شوید و اجازه بدهید کنش‌ها خودشان را نشان بدهند و مخاطب، بی هیچ واسطه خودش شاهد داستان باشد. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم با پشتکار تحسین‌برانگیزی که دارید، به زودی خواننده داستان‌های خواندنی و مثال‌زدنی شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.