رهایی از سوءتفاهم




عنوان داستان : تولدت مبارک
نویسنده داستان : هما رضوی زاده

تولدت مبارک!
محدثه، خواهربزرگم گفت: "کاش یه چیزی می‌‌گرفتیم فقط برای خودش باشه."
بابا خربزه را از درازی توی سینی نگه داشت و چاقوی دسته زرد زنجانی را انداخت به فرقش. خربزه ترق تروق کنان از وسط قاچ خورد، به دوپهلو افتاد توی سینی: "هر کاری می‌‌خواین بکنین زودباشین که غروب نشده مامانتون میاد."
جواد، داداش بزرگم که تازه از سرِ کار آمده بود، با پایش سفره را کشید وسط اتاق و نان‌های گرم بربری را ولوکرد، رو به من و محدثه که گیر بستن کاغذ کادو بودیم، گفت: "پاشین به جای این قرتی بازی‌ها، یه خاگینه بلدرچین باربذارین. دل مامانها این جوری شاد می‌شه."
گفتم: "دل مامان یا دل شما؟ آقا!"
محدثه گفت: "تخم‌های بلدرچین این هفته رو مامان نیمرو کرد واسه کارگرهای فاضلاب" و دوباره گفت: " کاش یه چیزی می‌‌گرفتیم فقط برای خودش باشه."
بابا که چشمش به خربزه بود وگوشش با ما گفت: "از ظهر تا حالا صدبار اینو گفتی، مگه چه شه این؟" و در حالی که آب تخم‌های خربزه از آرنجش می‌‌چکید گفت: "هیچ‌کس مامان شما رو به اندازه من نمی‌شناسه، آغاز سال1397، شد بیست‌وچهار عید که زیر یک سقفی که بوده و نبوده با هم ساختیم. شماها بچه‌این. نمی‌فهمین با چی خوشحال می‌شه."
من گفتم: "خوب حالا بگین چه کار کنیم ذوق زده بشه؟ چه جوری مراسم اجرا کنیم؟"
جواد یک تکه نان لقمه‌پیچ کرد و فروداد توی حلقش: "مراسم؟"
گفتم: "داداش! جان خودت به همه چی گند نزن."
محدثه گفت: "راست می‌گه، حالا یه شب بچه‌ها می‌‌خوان شاد باشن."
گفتم: "مامان هیچ‌وقت جشن‌تولد نداشته، اگه داشت می‌گفت. باید خیلی خوشحالش کنیم."
محدثه مثل بازیگرهای تلویزیون با پشت دست گوشه چشمش را پاک کرد و دماغش را بالاکشید.
امیررضا، داداش کوچکم که روی دفتر کتابهایش پهن شده بود و از ظهر یک نفس می‌نوشت، گفت: "همون که من گفتم. برق‌ رو خاموش کنیم مامان که اومد جیغ بزنیم دست بزنیم ترقه بترکونیم."
گفتم: "ترقه از کجا!"
امیررضا روی دو زانویش بلند شد، دست کرد توی جیب شلوار ورزشی چهل وصله‌‌اش، سه چهار تا ترقه درآورد: "ایناهاش، راستکیه، از اصغر گرفتم."
جواد گفت: "صدبار نگفتم با این پسره الوات نگرد؟ چی ازت گرفته اینا رو داده؟"
امیررضا گفت: " گفتم مشق‌های دو روزت رو می‌نویسم."
جواد از پای سفره خیز برداشت طرف امیررضا. محدثه خودش را انداخت وسط، گفت: "شر به پا نکنین تو رو خدا" و مچ دست امیررضا که ترقه‌ها را مشت کرده بود، گرفت: "امیرجان اینا خطرناکه، ندیدی پسر اقدس‌خانم ترقه‌ها ترکید تو دستش دو تا انگشتش قطع شد؟"
امیررضا گفت: "اون طرز کارش رو بلد نبوده، تکنیک داره!"
محدثه به زور مشت امیررضا را باز کرد و گفت: "جان من همین امشب نمی‌‌خواد تکنیک اجرا کنی" و ترقه‌ها را از دستش بیرون کشید.
شب یازدهم فروردین بود. مامانم سی‌وهشت ساله می‌‌شد. در چهارده سالگی عروسش کرده بودند و به خاطر کار بابا، زندگی‌شان را از سفیدسنگ به مشهد آورده بودند. بابا از همان اول کارگر کامیون‌های اسباب‌کشی بود تا اینکه هفت-هشت سال پیش از کار افتاد. دکترها گفته بودند دیسک چندتا از مهره‌های کمر و پشتش بیرون زده و اصلا نباید کارهای سخت بکند. چندوقت در یک تعمیرگاه موتور کار می‌کرد. ولی آن جا هم پشت و کمرش مشکل پیداکرد. بعد کارگر روزمزد شهرداری شد. باغبانی می‌کرد در خیابان‌های شهر. ولی دردش بدتر می‌شد. آنجا هم دوام نیاورد. دکترها می‌‌گویند که با عمل جراحی خوب می‌‌شود، ولی ده-بیست میلیون خرج دارد. مامان و جواد می‌گویند بالاخره یک روزی جورش می‌کنیم. ولی بابا می‌گوید این طور خوب شدن نمی‌ارزد، چون تا آخر عمرش هم که کارکند این پول را درنمی‌آورد. اقدس‌خانم همسایه‌مان، زن بامرامی است. چند وقتی مامانم را به خانه‌های مردم می‌‌برد برای کارِ خانه، اما همیشه کار نبود. تا این که خواهر همان اقدس‌خانم، کار بسته‌بندی تخم بلدرچین را برایش پیداکرد. از شهرک ساختمان تا آن جا خیلی دور است. نزدیکی‌های آرامگاه فردوسی. هرروز شش صبح می‌‌رود، شش-هفت شب برمی‌‌گردد. از وقتی مامان سر کار رفت، محدثه هم ترک تحصیل کرد. بابا هم که از کار افتاده، نیم‌ور، روی بالشی دراز می‌‌کشد و برای شیرینی‌فروشی پسته می‌‌شکند. مامانم خیلی خسته است. ما می‌دانیم آنجا هر کاری که بگویند، می‌کند. از قاچ قاچ کف دست‌هایش معلوم است. ولی چاره‌ای نیست. همه ماهانه‌اش می‌رود برای اجاره خانه. سه ماهی هم می‌شود که جواد در یک کارگاه پرس پلاستیک‌های رکابی کار پیداکرده. دیروز اولین حقوقش را که دادند، خودش گفت من و محدثه برویم هدیه‌ای برای تولد مامان بگیریم. اما بابا گفت هدیه را خودش می‌گیرد و جواد برود میدان بار فتح آباد، خربزه نوبرانه بگیرد که برای سیزده‌بدر از جنوب به مشهد می‌آورند و مامان خیلی دوست دارد.
بالاخره آن شب بیشتر از این به فکرمان نرسید که مثل همه جشن تولدها، قایم شویم و برق ها را خاموش کنیم و غافلگیرش کنیم. قرارشد همه‌مان برویم زیر چادرشب رختخوابها، تکان نخوریم تا مامان بیاید و همین که حواسش پرت کارِ خانه شد، یکباره بیرون بپریم و دست بزنیم و هورا بکشیم.
خانه ما دو اتاق تودرتو دارد که با یک درچوبی از هم جدا می‌‌شده که الان به جایش یک پرده گلدار بلند است. درگوشه یک اتاق، ظرفشور و یخچال و گاز است و یک درگاهی زیر دستشویی که ظرف‌ها را می‌چینیم. در سه کنجی اتاق روبه‌رو هم، تلویزیون است و یک کمد دیواری برای همه چیز. جالباسی و رختخواب‌ها هم کنار تنها پنجره بلند و سرتاسری خانه است که به فاصله دو قدم رو به در حیاط و کوچه بازمی‌‌شود.
آسمان کوچه‌ی زریان به نارنجی می‌زد که مامان آمد. همه زیر چادرشب رختخوابها ایستاده بودیم. از پشت چادرشب چیزی دیده نمی‌شد. صدای بسته شدن در آمد و صدای تق روشن شدن چراغ اتاق. بایست مراسم را زود اجرا می‌کردیم. چون با هر حرکت یا نفس کشیدنی ممکن بود مامان متوجه نقشه‌مان شود. طبق قرار، با تکان خوردن انگشت شست جواد از سوراخ جورابش، مراسم شروع شد. امیررضا جیغ بنفشی کشید و همه با هم چادرشب را از روی‌مان کشیدیم پایین. من و محدثه کل می‌کشیدیم و امیررضا بالش پتوها را از روی رختخوابها پرت می‌کرد وسط اتاق و از ته نافش جیغ می‌زد. مامان که هنوز کیف دستی‌اش را زمین نگذاشته بود، با دیدن ما، یکهو دستش را روی قلبش گذاشت. چشم‌هایش تابه تا شد و روی زانوهایش افتاد.
باباگفت: "محدثه! بدو آب قند!"
بلبشویی شد. محدثه به گریه افتاده‌بود، می‌دوید و جرینگ جرینگ آب قند هم می‌زد. امیررضا خودش را انداخته‌بود روی شانه‌های مامان، انگار مشک بُز بابای اصغر باشد، تکان تکانش می‌داد. جواد تندوتند روی موبایلش می‌‌زد، معلوم نبود به کجا زنگ می‌‌زند و چه کار می‌‌خواهد بکند. من پابرهنه از خانه بیرون زدم و به دو ثانیه اقدس‌خانم را روی سر مامان حاضرکردم. اقدس‌خانم دهان مامان را بازکرد، یک قرص سفید مثلثی زیر زبانش گذاشت و گفت: "ترسیده زن بیچاره"
جواد گفت: "برم سر خیابون ماشین بگیرم ببریمش درمونگاه؟"
بابا گفت: "تا به امروز که مامانت هیچ مرضی نداشته!"
اقدس‌خانم گفت: "لازم نکرده، این قرص زیرزبونی واسه قلب خودمه. به هر کی دادم شفا بوده. واسه همه چی خوبه. الان حالش جا میاد."
اذان که می‌گفتند، مامان گفت حالش خوب است، می‌خواهد بلند شود نماز بخواند. بابا بالش را گذاشت پشتش. امیررضا پاهایش را درازکرد. اقدس‌خانم که خیالش راحت شده‌بود طبابتش افتاده، چای داغ محدثه را هورتی کشید و استکان را زمین گذاشت: "حالا با این همه دنگ و فنگ و ادابازی چی گرفتین واسه‌ش؟"
به کلی از جشن‌تولد یادمان رفته بود. امیررضا دوید و کادو را از زیر چادرشب به طرف مامان هُل داد.
چشم‌های مامان برق زد. اقدس‌خانم گفت: "اووووه چه گنده! بالشه؟"
مامان گوشه‌های کادو را گرفت و خواست بلندش کند: "چه سنگین! کیسه سیمانه؟"
محدثه زیرچشمی‌ به مامان نگاه می‌کرد. گوشه دامنش را آنقدر توی دستش پیچانده بود که نوک انگشت‌هایش سفید شده‌بود.
امیررضا گفت: "اگه حالت خوب نیست من بازش کنم؟"
مامان گفت: " نخیر کادوی خودمه، خودم دوست دارم بازش کنم" و خم شد روی بسته و با نوک انگشت‌های ترک خورده‌اش یکی یکی چسبها را جدا کرد.
خودم را به بازوی محدثه چسباندم و آن گوشه دیگر دامنش را گرفتم و توی دست‌هایم پیچاندم. می‌دانستم که حالم شبیه حال محدثه شده‌است. هیچ کداممان مثل بابا مطمئن نبودیم کیسه برنج ده‌کیلویی مامان را خوشحال بکند. ما خیلی کم برنج می‌خوریم. بابا گاه به گاهی که پول مغزپسته‌ها را می‌دادند، برنج می‌خرید و آن هم فقط برای یک وعده. مامان هم به قول امیررضا با هزار و یک تکنیک برنج را می‌‌پخت، طوری که تا چند روز بویش در خانه می‌ماند و من خوشحال بودم که اقدس‌خانم و بقیه همسایه ها فکر می‌کنند وضع‌مان خوب است، هر روز پلو می‌‌خوریم.
مامان کاغذ کادو را از زیر کیسه بیرون کشید، با صدایی که بغض، تکه پاره‌اش می‌کرد گفت: "ممنون...ممنون"
بابا گفت: "قابل شما که نیست."
اقدس‌خانم گفت: "حالا سورِ چی رو می‌خواین بدین؟"
جواد نگاهی به بابا کرد. محدثه بلند شد تا استکان‌ها را جمع کند. مامان سرش پایین بود و کاغذ کادو را با دقت تا می‌زد.
بابا گفت: "سورِ جشن‌تولد!"
اقدس‌خانم که رفت، مامان زود از جایش بلند شد. سرحال و شاد بود. مثل یک عروسک کوکی می‌‌چرخید و حرف می‌زد و می‌خندید. گفت که روزسیزده بدر فامیل‌های مشهد و همسایه‌های بغل‌دست‌مان را دعوت می‌کنیم. بابا گفت: "یه چیزی از دهنم پرید، گفتم که روی اقدس‌خانم رو کم کنم."
مامان گفت: "ما این همه برنج می‌ خوایم چه کار؟ ده کیلو؟"
من گفتم: "خورشش چی؟"
مامان گفت: "خورش نمی‌خواد، عدس‌پلو می‌پزم انگشت‌هاشون رو بخورند."
محدثه گفت: "پس چهل نفری می‌ شن!"
بابا خوشحال‌تر از مامان، گُل از گُلِش شکفت: "حالا که مامانت می‌خواد، اشکالی نداره، از شام عروسی‌مون که بابای خدابیامرزم داد، کسی یه لقمه نون ما رو نخورده."
مامان گفت: "بابای من داد!"
جواد گفت: "سیزده باید به در بشه، خونه ما کجاش به درِ؟"
بابا گفت: "باید از خداشونم بخوان که نحسی سیزده‌شون رو توی خونه ما به در می‌کنند."
محدثه گفت: "دامن‌گیر خودمون نشه نحسی فامیل و همسایه‌ها؟"
مامان گفت: "ای بابا، همه‌ش خرافاته."
من گفتم: "حالا کجا بپزیم؟"
مامان گفت: "اقدس‌خانم دیگ سه مَنی داره. امیررضا بدو برو تا نخوابیدن دیگش رو بگیر."
جواد گفت: "سه مَن یعنی چه قدر؟"
امیررضا گفت: "هر مَن مساوی است با سه کیلوگرم."
جواد آهی کشید: "سور جشن‌تولد نذر اقدس‌خانم که ریشه‌کن بشه ازین محله."
مامان گفت: "زیاد حرف می‌زنی. پاشو برو نیم‌کیلو گوجه بخر، امشب دَمی‌ آب گوجه."
من و امیررضا از خوشحالی جیغ زدیم.
امیررضا دیگ مسی را وسط اتاق گذاشت و گفت که اقدس‌خانم گفته به مادرت بگو به رئیسش بگوید سهم تخم‌های بلدرچین دو هفته‌اش را پیش‌پیش بدهد تا بیایم برای جشن‌تولد ته‌دیگ زعفرانی بزنم. زعفرانش هم با خودم. جواد دست‌هایش را بالابرد و گفت: "ته‌دیگ تخم‌مرغ-زعفرون هم نذر اقدس‌خانم که..."
محدثه گفت: " خدا خیرش بده، حسابی آبرومون به جا می‌شه."
ولی من هم مثل جواد دلم سوخت. دوست نداشتم آن همه تخم‌ بلدرچین را هم سیزده به درشان کنیم. چون فقط روزی دو تخم مجانی سهم مامان بود که آخر هفته می‌‌دادند. جمعه‌ها هم که هم مامان هم بلدرچین‌ها تعطیل بودند، می‌‌شد دوازده تخم در هفته. ولی چاره‌ای نبود. انگار قرص‌های زیرزبانی کار خودش را کرده‌بود.
سیزدهم فروردین آمد و مهمانی تولد به خوبی و خوشی برگزارشد. فقط اقدس خانم برای مامان هدیه آورده‌بود. بقیه مهمان‌ها گفتند که خبر نداشتند مامان تولد داشته است. هدیه اقدس خانم یک روسری گلدار ساتنی زیبا بود.
مهمان‌ها که رفتند، مامان کنار اتاق، بی‌بالش و پتو خوابش برد. بابا نیم‌وری جلوی تلویزیون دراز کشیده بود، به شیرین‌کاری‌های مردم در روز طبیعت می‌خندید که اخبار 20:30 شبکه دو پخش می‌کرد. جواد مشغول موبایلش بود و امیررضا هم دیگ سه منی را وسط پاهایش گذاشته بود، با یک قاشق خش‌وخش ته‌ش‌ را می‌تراشید. محدثه ته مانده کیسه برنج را توی سینی خالی کرد. سه تا و نصفی لیوان آبخوری مانده بود. کنار گوشش گفتم: "فقط برای یک ناهار دیگه!"
محدثه برنج ها را توی کیسه برگرداند و گفت:" کاش یه چیزی می‌‌گرفتیم فقط برای خودش باشه."
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
چیزهایی در جهان هست که مثل منشور از هر طرف که بچرخانی طیف بی‌نهایتی از رنگ و نور را بازمی‌تاباند. چیزهایی مثل عشق که از هر زبان بشنوی تازه است و یادگاری ماندگار است در این گنبد دوار. کار داستان هم چیزی جز این نیست. نشان دادن ابعاد پنهان و متنوع و متکثر پدیده‌های ساده زندگی. یافتن منشور وارگی‌ها و متجلی کردن آن به زبان داستان.
این همان کاری است که شما در این داستان کرده‌اید. و این داستانی است کامل و زیبا و تکان‌دهنده که ساحت ایثارگرانه‌ای از عشق را نشان می‌دهد. عشق یک مادر و خانواده‌اش. عشقی که با طبیعی‌ترین نشانه‌ها بیان شده است.

به گمان من این داستان از نظر فنی و موضوعی کاری تمام و کامل است و چه بسا از بسیاری کارهای منتشر شده نویسندگان نامدار هم بهتر باشد. بنا بر این برخلاف بیشتر نقدها که معطوف به مسائل ساختاری و فنی داستان می‌شود می‌خواهم فقط نکته‌ای را درباره‌ی گونه‌شناسی تاریخی داستان خدمت شما ارائه دهم.

هاینریش بل می‌گوید جنگ جهانی فقط آلمان را نابود نکرد بلکه سرمایه‌ب زبان آلمانی را هم ویران کرد و کلماتی زیبا چون عشق، وطن، ایثار و شهامت چنان مورد استفاده تبلیغاتی قرار گرفتند که احساسی بر خلاف معنای خود برمی‌انگیختند.

اتفاقی شبیه به این در نیم‌قرن گذشته برای زبان فارسی نیز رخ داده است و بسیار از مفاهیم وقتی به صورت آشکار بیان می‌شود نوعی احساس دافعه‌ی تاریخی ایجاد می‌کنند. نویسنده‌ی هوشمند فارسی زبان نیز به گمان من چون نویسندگان آلمانی بعد از جنگ نیاز به بازآفرینی مفاهیم به زبانی تازه دارد تا از چنگال این سوء تفاهم و دافعه‌های تاریخی بگریزد.

داستان شما با وجود همه‌ی زیبایی ممکن است برای بسیاری از خوانندگان یادآور نوعی ادبیات تبلیغی باشد که در طول نیم قرن گذشته به ستایش طبقات محروم جامعه می‌پرداخت و بار سیاسی مشخصی نیز داشت. برای آن که چنین برچسبی را به ناحق به کار ارزشمند شما نچسبانند سعی کنید زیرکانه‌تر با این مفاهیم برخورد کنید. پیچ‌ها و غافلگیری‌هایی را در داستان جاگذاری کنید و از شخصیت پردازی‌های چند لایه استفاده کنید طوری که در عین زیبایی عشق، ساحت‌های تاریکی از وجود آدم‌ها را نیز ببینیم. این‌گونه حتا نور و درخشش عشق و ایثار در کارتان بیشتر خواهد شد.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۲
سایه ایرانی » پنجشنبه 23 خرداد 1398
از خوندن این داستان بسیار لذت بردم. نقد آقای ایرانمهر هم آموزنده بود ممنون و قلمتون نویسا خانم رضوی زاده
هما رضوی زاده » سه شنبه 16 مرداد 1397
با سلام و عرض ادب جضور جناب آقای ایرانمهر سپاس و تشکر از توجه دقیق شما و نکاتی که فرمودید. بخصوص آنچه که در پاراگراف آخر بیان شده. حتما بازنویسی می کنم. با احترام. همارضوی زاده

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت