داستان طرح مساله است، نه حل معما



عنوان داستان : مرداد معدوم

علی هوار کشیده صدایم کرده بود که از خواب پریدم. بابا را برده بودند؟ دو لنگه‌ي در شیشه ای اتاق سمت حیاط باز بود. علی داشت لای رخت های پهن شده روی بند می‌گشت. صدای سوت بخار از لوله‌ی کتری می‌آمد. سایه‌ی بلند مادر از پنجره‌‌ی آشپزخانه گذشت. بابا را برده بودند و او سایه اش هنوز بلند بود؟
علی پیراهن خردلی روشنش را از بند کشید و از جای خالی اش من را دید که بیدار شده‌ام.
«توی زمین خالی دارند یکی را اعدام می‌کنند.»
سر آستین هاش نم داشت و خردلی تیره بود. دکمه‌هاش را از پایین می بست. مثل بابا. من از بیخ گلویم می بندم. آخری یا اولی را که بست باز نگاهم کرد.
«زود باش! تمام شد.»
روی زانوهام کنار در رفتم، سرم را کج کردم سمت جاکفشی تا کفش‌های بابا را ببینم، دیدم. بعد به مردی فکر کردم که بالای دار بود. فکر نکردم شاید زن باشد.
«چرا اعدامش می‌کنند؟»
شانه اش را بالا انداخت و انگار که حوصله اش را سر برده باشم بازدمش را تند از توی بینی‌اش بیرون داد، پاشنه کفشش را که خوابانده بود صاف کرد و رفت.

مادر گفت نمی‌آید حتی فکر نکرد که بیاید. کسی بابا را از توی دخمه اش صلا نزد. من بی چادر رفتم. دوازده ساله بودم اما مادر دوست نداشت چادر سر کنم. اسمش را می‌گذاشت اعلام بزرگ شدن که از نظر او همیشه باید به تعویق می‌افتاد.

زمین‌خالی از دو ضلع محصور باغ و از دو تای دیگر محصور بیمارستان و جاده بود. با بابا روی جدول جاده نشسته بودیم واز دور علی را می‌دیدیم که دنبال توپ چهل‌تکه‌اش می دوید و داشت عرق می‌ریخت. گفتم باغ ها عقب رفته‌اند و زمین، خالی شده است. بابا گفت اول آب ندادند که خشک شود بعد درخت هاش را تبر زدند. خودش دیده بود، وقتی علی توپش را گل کرد و خاک بلند شد. نپرسیدم که چرا یک کنده‌ی درخت هم نیست. دروغ می گفت؟


گمانم غیر مادر و بابا همه‌‌ با صورت های پف کرده از خواب ایستاده بودند و یک جا را نگاه می کردند. فقط بچه‌هایی که روی شانه‌ی پدرهاشان بودند سرشان می‌چرخید و دیگران اگر می ‌شد پلک هم نمی‌زدند. از آن جا که من ایستاده بودم می‌توانستم شستم را بالا بگیرم و مرد آویزان به طناب با شلوار کردی سیاه با سری که توی کیسه بود، دیگر نمیرد. مثل خدا که آن بالا است و می تواند شستش را بلند کند یا بچرخاند و تو فکر کنی که شبیه امپراطور رومی توی تلوزیون دارد حکم مرگ گلادیاتور بازنده را می دهد.
بابا شستش را نشان عثمان داد که یعنی برو به درک، شاید هم بدتر او ولی به درک نرفت. می ایستاد سر کوچه و از خانه یمان چشم بر نمی داشت، با یک چشم باز و آن یکی که سه بخیه زیرش خورده بود به خانه زل می زد. گفت شکایت می‌کند اما نمی کرد و وقتی می‌دیدمش و سعی می‌کردم پا تند کنم و یک جای دیگر را ببینم. نگاهم نمی‌کرد و حتی شد که آب و نان تعارفش کنیم. مادر می‌گفت غریب! یعنی کسی که حتی با یک چشم عصبانی نیست و درمانده است. به مادر گفته بود جز بابا کسی را ندارد. مادر می‌گفت مظلوم! اما این‌ها را به بابا نمی‌گفت. قدری پول که انگار مادرها همیشه دارند را به عثمان داد که برود. رفت. این را هم کسی به بابا نگفت.

جرثقیل مرد را بالا کشید و احتمالا این سخاوتمندانه‌تر از خالی شدن زمین زیر پایش بود. شاید هم نمایشی‌تر. چون وقتی که طناب را دور گردنش انداختند سخت دیده می‌شد و اگر می‌افتاد هیچ دیده نمی‌شد. آن وقت صبح، پرتوهای خورشید بلند بود و گرمی مطبوعی داشت. اگر کیسه روی سرش نبود می‌توانست جمعیتی را ببیند که برای دیدنش سر بلند کرده اند و فکر می‌کنم که این خوب بود. برای کسی که می‌میرد شاید تسکین حقیری باشد. اما تسکین است. من یکی که نمی‌خواستم برای آخرین بار خورشید صبح را تکه تکه از لای منافذ یک کیسه ببینم. و تنفس ناشتا و بدبوی مردمی را حس کنم که چهره‌هایشان معلوم نیست. حتی اگر نگاه مهربانی نداشتند. مثل بابا که سخت محتاج این یکی بود. سرش را کج می کرد و توی هال گوش می‌ایستاد انگاری سرش را به چیز نامعلومی تکیه داده باشد یا گوش چسبانده باشد به دری که میان ما و او بود. تقلا می‌کرد توی زمزمه‌های مادر با ما حرفی از اعتراض یا ملامت بشنود. نمی‌شنید.
مادر می‌توانست الهه‌ی شکنجه‌اش باشد. بابا علی رغم هشدار او ورشکست شده بود، مردی را کور کرده و با زن های هرزه سر و سر داشت . آخری را خودش گفته بود به این امید که این آخری بهانه ای بشود تا زنش بیچاره‌اش کند تا خودش به جان خودش نیفتد. اما مادر سکوت کرد و بابا بود که توی گوشه‌‌ی آخرین اتاق خانه که بوی نم می‌داد و تاسقف پارچ و لیوان استیل چیده بود پناه گرفت و منتظر ماند تا عثمان مامور بیاورد و آزادش کند.

هیچ وقت آن طور ندیده بودمش تا قبل از آن، بابا مردی بود با کیف چرمی دستی زیر بغلش و تسبیح دانه درشتی توی دست چپش که اصرار داشت افتادن هر دانه‌اش تق صدا بدهد. قبل از بیرون رفتن با شانه هایی که عقب داده بود توی خانه چرخ می‌زد. به یخچال و زیر و روی آشپزخانه نگاه می‌انداخت تا آمار کم و کسری را داشته باشد و افتخار می‌کرد که هیچ وقت از زنش نپرسیده که چه چیز لازم است؟
خاطره‌ی محبوبش فرار از خانه توی پانزده سالگی و ایران آمدنش از مرز زاهدان با کامیون های این و آن بود.
او همه چیز را می‌دانست. و اگر ازش می‌پرسیدی چطور مردی است؟ می‌گفت مردی‌ است که می‌داند چطور باید مرد خوبی بود. مردی که عاشق افغانی موفق بودن و پارادوکسی که در آن می‌دید بود. مثل این که کاشف سنگ مایع باشد. به من و علی زل می‌زد و می‌گفت؛ راحت ترین چیز برای یک افغانی این است که بدبخت باشد.

مرد توی هوا به رعشه افتاد و مرد. آدم وقتی نمی‌داند چه نوعی از زندگی تمام شده هیچ تاثیری رویش ندارد جز اینکه فکر کند ارزش طولانی‌تر شدن را نداشته است و من آن وقت فقط به همین فکر کردم. به دهان‌ها زل زده بودم تا حرفی فکرم را تایید کند. اما ما دور بودیم و هر چه گوش گرفتیم نه شیونی شنیدیم نه هورایی. یکی گفت خودش را خیس کرد اما هر چه چشم تیز کردم فقط چین های کوچکی را می دیدم که باد به پیراهن و شلوار گشادش می‌انداخت و باز می‌کرد. شاید هم نمی‌دیدم و باد خشک صبح مرداد باید همین کار را بکند.
عثمان خیس بود و وقتی باد می‌آمد حتما سردش می‌شد. پشت وانت زیر باران مانده بود. قدیفه اش را روی سر و شانه‌هاش انداخته بود و معلوم نبود که یقه‌ی پیرهن وطنی‌اش خامک دوزی دارد یا نه. بابا توی عرض حیاط راه می رفت. سینی هایی را که عثمان از وانت می آورد و گوشه‌ی حیاط می چید با چشم می‌شمارد و گرد سیگارش را توی تفدانی استیل قدیمی اش که از زمان ناس کشیدنش بود،خالی می‌کرد. هرچند دوست داشت زیر سیگاری بلور داشته باشد اما توی حیاط و جلوی کارگرش سخت نمی‌گرفت تا یکی از نشانه های دورانی که به نظر خودش کار نامتمدنانه‌ی تف کردن را جای کار روشن فکرانه‌ی دود کردن می‌کرده معلوم باشد. تمدن! روشنفکر! بابا بی لکنت می‌توانست این ها را بگوید و افتخار کند توی جاده ها و از دهان رادیو یاد گرفته است.

بابا عثمان را توی سیرجان وقت بردن بار دیده بود. فارسی را خوب نمی‌دانست. بابا گفت دلش سوخته بود اما احتمالا داشتن کارگر پشتون، ادامه‌ی پروژه‌ی سنگ مایعش بود. افغانستان اگر شکل آدم بود می‌توانست خیلی شبیه او باشد. با آن چشم‌ها، غمگین و روشن روی زمینه‌ی پوست تیره‌اش که روی جمجمه‌ی استخوانی‌اش کشیده شده بود. چشم‌هایی که توی کارخانه‌ی بابا با تیغه تیز استیل بریده شده بود. و این تقصیر بابا بود که می‌دانست دستگاهش خراب است.

آن شبی که بابا مثل قبلش نشد دیگر عثمان نبود. هوا دم داشت. من، علی و خودش پارچ‌ها را دیوار می‌کردیم توی اتاق متروک خانه که پر از سوسک و موریانه بود. مادر شام درست کرد و وقتی دیدم لبخند دارد سعی نکرد پنهانش کند. با این حال فکر کردم باید راز باشد. رازی بین من و خودم همان رازی که همه‌مان با خودمان داشتیم این که بابا در بدبختی‌اش تنهاست. این را بیشتر وقتی فهمیدیم که مادر دنبال کار گشت. خرید کرد و اسم همسایه‌ها را یاد گرفت.

مرد هنوز آویزان بود که دیگر تمام شد. زن‌ها تقلا می‌کردند همان طور که دست بچه‌هایشان را گم نکنند با هم حرف بزنند و چادر از سرهای بی‌روسری‌شان نلغزد اما لای چادرهایشان که باز می‌شد بلوزها و زیرپیراهن‌های نازکشان پیدا بود. پسربچه‌ها و مردهایی که روی دیوار باغ برای تماشا نشسته بودند شروع کردند به کندن میوه‌هایی که در دسترس بود.
مرد در موازات پنجره‌های طبقه‌ی چهارم بیمارستان آویزان بود و زندگی متراکم‌تر از همیشه‌ روی آن زمین خالی در حرکت بود، می‌خندید، فحش می‌داد و غیبت می‌کرد. بعد شاید گرسنگی توی شکم‌ها پیچید که جمعیت پراکنده شد، از این گذشته دیگر صبح زود نبود و شاید ترس از گرمای ادامه‌ی روز مردم را به سمت زندگی خودشان می‌کشاند.
من هم برگشتم و به تصویری که بیماری صبح روشن تابستان در پنجره‌ی اتاقش قاب شده است فکر می‌کردم. آدم توی بیمارستان بیشتر از مرگ می‌ترسد.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، خانم امیری، سلام
ادبیات مهاجرت (بعضی‌ها آن را ادبیات تبعید هم خوانده‌اند. بعضی دیگر این‌ها را از هم تفکیک کرده‌اند و ادبیات تبعید و ادبیات مهاجرت را دو گونه‌ی مختلف دانسته‌اند… و این بحث درازدامنی است که در حوصله‌ی این یادداشت کوتاه نمی‌گنجد) همان‌طور که از نامش پیداست ارتباطی با مهاجرت دارد. لابد می‌پرسید چه‌جور ارتباطی. ادبیات مهاجرت، داستان مهاجرت نیست، داستانی است که از دل مهاجرت زاده می‌شود، داستانی است که محصول مهاجرت است. نویسنده‌ای سرزمین مادری‌اش را -به اختیار یا اجبار- ترک می‌کند. این آغاز شکل‌گیری نطفه‌ی ادبیات مهاجرت است. این نویسنده در مواجهه با فرهنگ مقصد (سرزمینی که به آن مهاجرت کرده) قرار می‌گیرد و به‌تدریج تغییراتی در نگاه و باورهای او به وجود می‌آید؛ یک‌جور گفت‌وگوی بین تمدن‌ها. حالا او دیگر نه به‌تمامی به فرهنگ مبدا (فرهنگ سرزمین مادری‌اش) تعلق دارد و نه به‌تمامی اهل فرهنگ مقصد است. این دوگانگی، هم‌نشینی فرهنگ‌هاست. آن‌چه نویسنده‌ای از این دست می‌نویسد، کیفیتی دوگانه دارد؛ نه آن‌جایی است، نه این‌جایی، و هم آن‌جایی است و هم این‌جایی. از این رهگذر است که ادبیات مهاجرت شکل می‌گیرد.
و اما درباره‌ی داستان «مرداد معدوم»… زبان و نثرتان عالی نیست، اما خوب و قابل‌قبول است. خوب است بیشتر رویش کار کنید؛ آن را به عنوان نقطه‌ی قوت کارتان در نظر بگیرید و سعی کنید به یک کیفیت منحصربه‌فرد و متمایز در نوشته‌های‌تان تبدیلش کنید. تا می‌توانید نوشته‌های فارسی‌نویس‌های خوبی مثل شاهرخ مسکوب و محمد قائد و جلال آل‌احمد و احمد محمود را بخوانید؛ نه مثل جستار و مقاله و داستان، مثل کتاب درس بخوانید. داستان‌تان در جزییات جذابیت‌ها و قدرت‌هایی دارد؛ از تصویرها و تعبیرها گرفته تا تفسیرهای راوی و خرده‌روایت‌ها. اما در کلیات، نه. این نسخه از داستان‌تان، یا آن‌قدر پراکنده‌گویی دارد که پیرنگش شکل نگرفته، یا چون پیرنگش شکل نگرفته عمیقا دچار پراکنده‌گویی شده. انسجام ندارد. ماجراها به هم مربوط نمی‌شوند. مساله‌ی اعدام در ملا‌عام خیلی خوب از کار در آمده. اما ماجراهای عثمان و یمان، ورشکستگی پدر راوی، مهاجرت پدر راوی از افغانستان به ایران و حتا فرار عثمان با کمک مادر راوی درست‌وحسابی با آن ترکیب و عجین نشده. داستان -و هر اثر هنری دیگری- یک کمپوزیسیون است؛ یک ترکیب‌بندی. وقتی شکل می‌گیرد که اجزا، المان‌ها و عناصرش در ترکیب و هماهنگی درستی با هم قرار بگیرند و یک «کل واحد» را بسازند. این که در داستان شما ارتباط بین پدیده‌ها ساخته و پرداخته نشده، باعث شده نوعی پراکنده‌گویی در آن رخ دهد، معنا شکل نگیرد و کلام، منعقد نشود. به این هم دقت داشته باشید که داستانْ طرح مساله است، نه حل معما؛ طرح مساله برای درگیر کردن ذهن خواننده و واداشتنش به فکر و تامل. وقتی داستانی این‌طور دچار پراکندگی و گنگی باشد، خواننده نمی‌تواند به آن وارد شود و با آن ارتباط برقرار کند. در حال حاضر داستان شما یک چنین وضعیتی دارد. معلوم نیست حرف حسابش چیست. دقت کنید که داستان کوتاه باید «یک» درونمایه داشته باشد و همه‌چیز در آن حول همان درونمایه تنیده شود. این‌طوری است که انسجام و یکپارچگی در آن به وجود می‌آید و «وحدت معنا»یی که ارسطو از آن حرف می‌زند، شکل می‌گیرد. این نسخه از داستان شما، زوائد زیادی دارد. اما در عین حال، ایده‌ی اعدام در ملاعام و نقد اجتماعی‌ای که در آن مستتر است، آن‌قدر جالب است که ارزش بازنویسی را دارد. در بازنویسی، مدام از خودتان بپرسید «داستان من درباره‌ی چیه» یا «من دقیقا می‌خوام چی بگم». هر چیزی را که به جواب این سوال‌ها ربط نداشت، زائد فرض کنید و بگذارید کنار. برای‌تان آرزوی موفقیت دارم.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.