وقتی همه‌چیز سر جای خودش است




عنوان داستان : کلاغ پر (بازنویسی)
نویسنده داستان : هما رضوی زاده

این داستان ویرایشی از داستان «کلاغ! پر» می باشد.

گیلاس‌های باغچه به سرخی می‌‌زد که همسایه روبرویی‌، خانه قدیمی‌‌اش را خراب‌کرد تا جایش یک عمارت ده-دوازده طبقه بسازد. درست موقع آهن‌کشی بود، مجبورشد درخت‌کاج چهل- پنجاه ساله حیاطش را هم اره کند که یک لانه‌ی کلاغ، از لابه‌لای شاخ و برگهای کاج، در وسط حیاط ما سقوط کرد.
از بخت بد، سه تا تخم کلاغ هم توی همان لانه بود که بیرون افتاد و شکست و سه تکه گوشت صورتی لختِ بی پشم و پرز، از کلاغ شدن ناکام ماندند.
دقیقا، چند ساعت بعدش، خبردار شدیم دوقلوهای سه ماهه خواهرم هم سقط شده‌اند. به نظرم آمد آنها هم چیزی بوده‌اند شبیه همان بچه کلاغ‌ها! من و بابا و ناصر اخبار نگاه می‌‌کردیم که مردمک‌ چشم‌های مامان تابه‌تا شد وگوشی تلفن از دستش ول شد، نگاهش خشکید روی قاب چوبی پنجره. البته یک هوایی آن طرف تر. روی تیرآهن های همان ساختمان بلند.
بابا گفت: "چیزی نیست، جوش زده" و یک مشت قند توی لیوان چای نیم‌خورده‌‌‌ خودش ریخت و به دستم داد. من هم با دو تا انگشتم چای-قند را به هم زدم و به زور ریختم توی دهان بازمانده مامان. ناصر هم که از این حال بی‌هوای مامان دست‌پاچه شده بود، سه چهار تا از تراکت‌های تبلیغاتی‌اش را از وسط تا کرد و همان‌طور که تندوتند بادش می‌‌زد، گفت: "غصه نخورین، قسمت نبوده مامان جان."
مامان که سرش بی‌اختیار، روی گردن لق می‌‌زد، نالید:" بچه کلاغ... بچه کلاغ مُرده... شومه..."
دو روز بعد قرار بود دوستان پشت کنکوری‌ام به خانه ما بیایند و زیر درخت گیلاس تست بزنیم. با مامان توی آشپزخانه چرخ می‌زدیم تا برای‌شان کیک اسفناج بپزیم. همین که همزن را توی کاسه تخم‌مرغ‌ها گذاشتم و روشنش کردم، سه راهی برق آشپزخانه اتصالی کرد و همزن سوخت و یخچال از کار افتاد.
مامان گفت: "گفتم که... از شومی‌ این کلاغ‌های زبون بسته... خدا رو شکر که خورد به وسایل خونه" و از آشپزخانه بیرون آمد و مثل سربازی شکست خورده، رو به پنجره ایستاد:" مرتیکه واسه اینکه یه متر بیشتر بسازه درخت رو انداخت. حیف ِ درخت. حیاطمون دید نداشت. حالا چی؟ همه جیک و پوک زندگیمون می‌‌ره توی حلق مَردم."
و یک هفته بعد از آن هم که کف حمام، به قد یک آدم نشست کرد و لیف و صابون و تشت و لگن را به یکباره بلعید، باز مامان گفت:" حالا بگین این حرفا خرافاته. چهل ساله این خونه آخ نگفته. چی شده حالا هر روز، هر روز...."
از نظر مامان هر اتفاق ناخوشایندی، سر از زیر پر کلاغ‌های بچه‌مُرده درمی‌‌آورد. مثلا اگر کسی دستش می‌‌خورد توی سفره و کاسه آبگوشت چپه می‌‌شد، مامان تا لنگ زرد کلاغ‌های سیاه را وسط سفره نمی‌‌کشید، دست بردار نبود. مُردن بیگم ننه‌ی نود و پنج ساله و به هم خوردن عروسی دختر عباسقلی قصاب هم که جای خود داشت. البته آن روزها اتفاق خوبی هم نمی‌افتاد که بشود نظر مامان را ردکرد. انگار شومی‌ کلاغ‌ها به هر سوراخ سنبه‌ای سرک می‌‌کشید و به قول سهراب داشت باورمان می‌‌شد، نگاه عمیق و شاعرانه‌شان را در دگرگونی زندگی بشر دستِ‌کم نگیریم. تا اینکه در یک عصر گرم شهریوری، خبر رسید صلاحیت ناصر برای نامزدی انتخابات شورای شهر تایید شده‌است. آن هم بعد از دو دوره رد شدن. هنوز ناصر پشت خط بود که تلفن را قطع کردم، داد زدم: "بیاین مامان جان، اینم می‌‌ندازین گردن کلاغ‌های بچه مُرده؟"
مامان که وسط اتاق نشسته بود و ملحفه لحاف را سوزن می‌‌زد، بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: "بچه‌م خودش لیاقت داشته" و همان‌طور که دو زانو روی لحاف سُرمی‌‌خورد و جلومی‌‌رفت، ادامه داد: "اگه چار تا آدم حسابی درس خونده مثل ناصر سرِ کار بودن، نمی‌‌کردن پول بگیرن بذارن مرتیکه درخت نازنین رو بندازه... جاش برج بسازه... جیب هاش رو وَربیاره."
بابا گفت ناصر که نماینده بشود، خانه را بولدزر می اندازد و بلافاصله مجوز می‌‌گیرد، مجتمع مسکونی-تجاری می‌‌زند، پوز این مردک همسایه را به خاک می‌‌مالد. مامان هم در و همسایه را پُر کرد:" اگه به ناصرمَوَدت رای بدین، همه‌ی این بچه‌های مهندس‌تون رو می‌‌ذاره سر کارها که یه عده بی‌سواد نیان شهر رو این‌جور به گند بکشن" و احتمالا در همان حالت اشاره‌ای هم به عمارت چندین طبقه همسایه می‌‌کرده که واقعا هم از مصادیق گند‌زده‌شدگی شهر بود.
یک ماه پیش فائزه، همان خواهرم که به قول مامان، دوقلوهایش قربانی دلِ شکسته‌ی کلاغ‌های بچه‌مُرده شده‌بودند، دختر بزرگش الهام را به خانه ما آورد تا برای درس علومش یک حیوان گِلی بسازم. مامان که از اول کار لب پاشویه نشسته‌بود و گل بازی ما را تماشا می‌‌کرد و گاهی هم انتقادات و پیشنهاداتی می‌‌داد، بالاخره طاقت نیاورد و خودش آستین‌هایش را بالازد. نتیجه کار یک گلوله گلی بود، اندازه یک پرتقال که دو طرفش را با سر انگشت تیز کرد و به الهام گفت:" این نوکش، اینم دُمِش. دو تا تخمه هم بذار واسه چشماش، دو تا بالم با مقوا براش درست کن، می‌ شه کلاغ!" و با احتیاط نشاندش زیر آفتاب کنار دیوار: "فکر نکنم به عقل هیچ کدوم از دوستات برسه این جور چیزی بسازن. مطمئنم بیست می‌‌شی مادرجون!"
و بعد، مادربزرگ، انگار تازه سر کیف آمده‌باشد، کنار باغچه چهار زانو زد و شروع کرد به ساختن چیزهای گرد و قلمبه‌ای که خودش و الهام اسمش را کلاغ گذاشتند. بعد هم سه تا از همان چیزهای گلی خشک شده که کلاغ بودند را روی طاقچه اتاق مشرف برعمارت نیمه ساز همسایه گذاشت. هر روز هم خودش با احتیاط گردگیری‌شان می‌‌کرد. انگار سه کلاغ گلی، نمادی از صلح بودند تا کلاغ بچه مرده ، احتمالا اگر این دوروبرها پرسه زد، ببیندشان و به احترام حسن نیت مامان، چشم از نگاه شومش بر خانه‌مان بردارد.
چند هفته بعد انتخابات برگزار شد و ناصر مودت، کارشناس ارشد معماری، 3373 رای آورد. البته از حدود 750هزار آرا ماخوذه در شهر مشهد. اعتراضی نداشتیم به این که تقلب شده است. چون هر چه حساب کردیم ، دیدیم یکی دو هزار تا هم اضافه می‌‌آوریم. چطور؟ راستش حساب و کتاب پیچیده‌‌ای نداشت. با یک حساب سرانگشتی می‌‌شد فهمید. همه همسایه‌ها و خاله خامباجی‌های مامان و بچه‌های مهندس بیکارشان و رفقای کور و کچل بابا و قوم و خویش‌های شوهر فائزه و دوستان پرفیس و افاده من که معلوم نیست راست می‌‌گفتند به ناصر رای داده‌اند یا نه، به علاوه رفیق‌ها و نارفیق‌های خودش که دویست نفر هم نمی‌‌شدند. و البته با احتساب بچه‌های ستاد انتخاباتی که من و مادرم هر روز برای شان قیمه باقالی و عدس پلو با کشمش و خوراک لوبیا رشتی با نعنا و ریحان خُرد شده فرستاده بودیم.
بعد از ناکام ماندن ناصر در انتخابات، تا مدتی اوضاع خانه رو به راه نبود. یعنی هیچ کس اعصاب درست و درمانی نداشت. بابا دائم به زمین و زمان بد و بیراه می‌گفت. می‌گفت که وقتی ناصر صلاحیتش تایید شده، شورای شهر که هیچ، لیاقت دارد نماینده مجلس هم بشود. وزیر هم بشود و قبل از این که او را بر کرسی ریاست جمهوری هم بنشاند، به گزیدن گوشه سبیلش اکتفا می‌کرد و ساکت می‌شد و با اخم‌های درهم کشیده، سر در لاکش فرو می‌برد.
مامان هم کم حرف شده بود. صبح تا شب دور و بر خانه می‌‌پلکید و خودش را با شست و شوی و تمیزکاری درگیر می‌کرد. یک روز دیدم که تراکت‌های تبلیغاتی را برداشته و توی کابینت‌های آشپزخانه و زیر وسایل داخل کمدها پهن کرده است. البته دلش نمی‌آمد شیشه‌ها و در و دیوار را با عکس ناصرمودت برق بیندازد. کلاغ‌های گلی روی طاقچه هم بی نصیب نمانده بودند و هم چنان روی عکس و وعده وعیدهای مهندس مودت، به ردیف نشسته بودند. راستش هر وقت می‌دیدم گردگیری شان می‌کند، مطمئن بودم به ادامه سریال شومی‌ کلاغ ها فکر می‌کند. وگرنه چه لزومی‌ داشت از سه تکه گل خشکیده‌ی ترک خورده آن قدر مراقبت کند.
اوضاع به همین منوال می‌گذشت تا اینکه سه روز پیش، با دو بار به صدا درآمدن زنگ تلفن، ورق برگشت. یعنی اوضاعِ رو به زوال اعصاب و روان خانواده، رو به بهبودی گذاشت: دو خواستگار برای من. از شما چه پنهان، اولین خواستگاران پر و پا قرص من در این برهوت بی‌شوهری. این طور نبود که هیچ خواستگاری در خانه‌مان را نزده باشد، ولی یا باب دل مامان بابا نبودند، یا هنوز نیامده، ندیده، می‌‌پریدند. با همه اینها مامان معتقد بود، این بخت است که باید در خانه‌ی آدم را بزند، نه خواستگار. و من با کلی کلنجار رفتن با خودم، بالاخره کشف کردم که بخت، موجود ناشناخته و تعریف نشده‌ای است که طبق قراری ازلی - ابدی، بالاخره در هر خانه‌ای را می‌‌زند، تا عمری باشد، می‌‌ماند و یک روز هم ناغافل، بساط آدمش را برمی‌‌چیند و الوداع. حالا می‌‌خواهد از نوع خوشش باشد یا بد. ولی خودِ آمدنش هم به اسباب و علل ناشناخته‌ای ربط داشت که به اعتقاد مامان، چشم ها را کور و گوش‌ها را کر و زبان‌ها را لال می‌‌کرد.
و اما خواستگارها از همان بچه‌هایی بودند که با ستاد انتخابات ناصر همکاری کرده بودند.
فائزه گفت:" غذاهای چرب و نرم تو و مامان نمک گیرشون کرده".
مامان که از پیدا شدنِ دوخواستگار، آن هم به یک روز، هیجان زده شده بود، ولی نمی‌ خواست به روی خودش بیاورد، گفت :" دندون گرد نکرده باشن، بخوان از پهلوی ناصرِ ما به اون بالاها برسن! هر چی باشه صلاحیتش که تایید شده!"
بابا هم که این شوک غیرمنتظره اخم هایش را ترکانده بود، گفت:" هر کی با ناصر بگرده، صلاحیتش تایید شده ست. دلیلشم روشنه، چون ناصر آدم حسابیه تو این قحط الرجالِ..." و سبیلش را گزید و باقی حرفش را خورد، به دامادِ ندیده نشنیده، بله را گفت و در حالی که کفش و کلاه می‌کرد، رو به من کرد:" پاشو بابا جان! پاشو این کتاب دفترهات رو جمع کن. چند سال می‌‌خوای پشت کنکور..."، و باز بقیه اش را نگفته، از خانه بیرون زد. جای شکرش باقی است، همیشه بابا آن ته حرفش را که همه می‌‌دانند چیست به زبان نمی‌‌آورد. تنها کنج سبیلش را می‌‌گزد و می‌‌رود.
حالا مامان از سه روز پیش که به خواستگارها وقت داده، به جان خانه افتاده است. نه فقط خودش، که من را هم به شلاق بشور و بساب کشیده است. با خودش ترانه گل پری جون می‌‌خواند. البته تا بعله‌اش را بلد است و بقیه را فقط آهنگش را می‌‌زند. امروز صبح هم پرده توری آن پنجره مشرف بر عمارت همسایه را باز کرد. هنوز هم نشسته پای چرخ خیاطی و خِرخِر می‌کند. یک پرده ضخیم و بلند می‌‌دوزد که دید نداشته باشد. زمینه اش پر از گل‌های سوسنی رنگ است. من و فائزه هم تخمه می‌‌خوریم و پوست هایش را تُف می‌‌کنیم روی تراکت‌های ناصر. بابا دو کیلو تخمه آفتاب گردان گورخری خریده است. مامان می‌‌گوید:" نریزین پوست هاش رو، سه روزِ دارم زندگی رو آب و جارو می‌‌کنم."
فائزه می‌‌گوید:" والا برای عروسی شیرینی می‌‌گیرن نه تخمه شور."
مامان پرده را از زیر چرخ بیرون می‌‌کشد:" تا قسمت چی باشه."
فائزه می‌‌گوید:" بابا و ناصر بگن خوبه، خوبه دیگه. هر چی باشه از پشت کنکور موندن که بهتره" و چشمکی به من می‌‌زند.
الهام یک مشت تخمه خیس و عرق کرده از توی مشتش می‌‌ریزد روی تست‌های زبان فارسی‌ام و می‌‌گوید که معلمش به کلاغ ها نمره 16 داده است. کنار گوشش طوری که مامان نشود می‌‌گویم:" خیلی هم زیاده، من جای معلمت بودم 11 می‌‌دادم."
الهام دستش را روی دهانش می‌‌گذارد و نفسش را تو می‌‌کشد :" هین ن ن ن!"
مامان اطوی داغ را روی پرده سُر می‌دهد:" باباتون از قدیم هر وقت روزگار به کامش بود ازین تخمه ها می‌‌خرید."
من و فائزه نیمخندی رد و بدل می کنیم، یعنی تا اطلاع ثانوی اوضاع و احوال خانه به راه است. الهام روی طاقچه، کنار کلاغ‌های گلی مامان نشسته است و با خودش و با آنها حرف می‌زند. آخرین گیره را داخل میل پرده می‌‌اندازم و یکی یکی از پله های نردبان پایین می‌‌آیم. آن روبرو، کارگرها پنجره‌های عمارت همسایه را نصب می‌‌کنند. شکوفه‌های صورتی درخت گیلاس باز شده است. مامان کنار پنجره می‌‌آید و پرده را می‌‌کشد. بوی گل‌های سوسنی پرده، می‌‌پاشد توی اتاق. ‌
نقد این داستان از : رامبد خانلری
قبل از هر چیز باید از شما تشکر کنم که هم خودتان را و هم داستانتان را و هم حرف من را جدی گرفتید و نشستید پای بازنویسی داستان‌تان. بازنویسی مهم‌ترین مرحله در نوشتن یک داستان است مادامی‌که آن‌را جدی بگیرید، داستان‌های سلامت‌تر و بهتری خواهید نوشت. در مورد نسخه بازنویسی‌شده داستانتان باید بگویم که آن‌را خواندم. یادم هست مرتبه قبلی هم از خواندن داستان شما لذت برده بودم. این‌مرتبه هم از خواندن داستان شما لذت زیادی بردم. در میان بخش‌های داستان شروع آن از اهمیت زیادی برخوردار است چرا که شروع یک داستان همان بخشی است که نقش زیادی در متقاعد کردن مخاطب برای ادامه دادن یا که تسلیم شدن و رها کردن داستان دارد. داستان شما شروع جذابی دارد و شاید بزرگ‌ترین نقطه قوت آن همین شروع جذابش باشد. شروعی که باعث می‌شود من به عنوان مخاطب آن‌را جدی بگیرم و کلمه به کلمه آن‌را ادامه بدهم و همین همراهی یعنی داستان شما داستان موفقی است چرا که به مخاطبش بهانه‌ی همراهی می‌دهد. اما شروع داستان اهمیت دیگری هم دارد؛ شروع یک داستان منطقه‌ی وضع قراردادهای آن داستان است یعنی در شروع داستان است که گونه‌ی آن مشخص می‌شود، در شروع یک داستان است که لحن داستان مشخص می‌شود و در همان شروع داستان است که منطق‌های داستانی چیده می‌شود. نمی‌شود چیزی را در شروع داستان در نظر نگرفت و در ادامه به داستان اضافه کرد. داستان شما در چیدمان منطق‌های داستانی به واسطه‌ی شروعش دقیق و سالم عمل می‌کند. تمام منطق‌های داستان در همان شروع چیده می‌شود، همه‌چیز در همان ابتدای داستان شکل می‌گیرد و در ادامه کامل می‌شود. منظورم از این در ادامه درست از همان‌جایی است که راوی دختر فائزه و مادر راوی به عنوان تکلیف مدرسه‌ی دختر فائزه آن کلاغ گلی را درست می‌کنند. این‌جا باید از نکته‌ی مثبت دیگری در دنیای داستان‌نویسی شما صحبت کنم. راستش همان مرتبه هم که این داستان‌را می‌خواندم ذوق‌زده شدم که شما برای نوشتن داستان‌تان یک نقشه‌ی مشخص در ذهنتان دارید یا به قول داستان‌نویس‌ها داستان‌تان قبل از این‌که روی کاغذ بیاید یک طرح مشخص است. شاید در میان تمام داستان‌هایی که به بهانه پایگاه نقد داستان خواندم به نظرم آمد که برای داستان شما بیشتر فکر شده و نویسنده این داستان بیشتر از بقیه نویسنده‌ها می‌داند که در حال انجام چه کاری است. در هر صورت به شما به خاطر نوشتن این داستان تبریک می‌گویم.
به نظرم مرتبه قبلی گفته بودم که طنز داستان شما در نیامده باید کمی بیشتر روی آن کار کنید. صادقانه بگویم نمی‌دانم چه‌کار کردید اما این مرتبه یک داستان طنز سرپا و سلامت دارید که حال مخاطب را خوب می‌کند. این طنز در خرده روایت مربوط به رای نیاوردن برادر راوی در شورای شهر مشهد معنا پیدا می‌کند. به نظرم یکی از طلایی‌ترین صحنه‌های داستان شما استفاده از تراکت‌های تبلیغاتی برادر در کابینت‌هاست. واقعیت این‌جاست که یکی از رویکردهای طنز در فضای مجازی این رویکرد است که طنزنویس با مطلب‌ش به مابفهماند که همه در شرایطی مشابه با پدر و مادرهایی مشابه بزرگ شده‌ایم و شناساندن پدر و مادر ایرانی یکی از مناسب‌ترین رویکردهای طنز این‌روزهای فضای مجازی ماست و این رویکرد در داستان شما هم جواب داده است، مادری که شما در داستانتان ساخته‌اید خیلی شبیه به مادرهایی است که مادر من و مادرهایی است که می‌شناسم. این نشان می‌دهد که شما در شخصیت پردازی داستانتان موفق عمل کرده‌اید البته باید بگویم همان‌قدری که شخصیت مادر در داستان شما ساخته و پرداخته شده است در ساختن شخصیت پدر موفق عمل نکرده‌اید. یعنی خود شما با ساختن شخصیت مادر در داستانتان ما را متوقع کردید که از شما انتظار شخصیت‌های ساخته و پرداخته شده داشته باشیم. پایان بندی داستان هم هوشمندانه است. اگر بخواهم در مورد کلیت داستان شما صحبت کنم باید بگویم داستان شما همه‌چیز دارد به اندازه هم دارد. داستان خوب و موفق و صمیمی است که با مخاطبش همراه می‌شود و به او اجازه همراهی می‌دهد. باید بهتان بگویم به عنوان یک مخاطب داستان شما به دلم نشست و از خواندن آن لذت بردم. خوشحالم که آن‌را با ما شریک شدید. امیدوارم که داستان نوشتن را جدی بگیرید. این داستان یکی از بهترین داستان‌هایی بود که در این پایگاه خواندم و از خواندن آن لذت بردم. به امید خواندن داستان‌هایی به همین خوبی و حتی خوب‌تر از شما در آینده.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
هما رضوی زاده » 19 روز پیش
با سلام و سپاس از نقد و نظر مجدد شما. البته این داستان رو چندبار دیگر هم بازنویسی کردم و موارد دیگری هم که فرمودید مجدد اصلاح می کنم.با تشکر. همارضوی زاده

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.