تقصیر شما هم بود




عنوان داستان : تقصیر خودت بود
نویسنده داستان : روح اله رحیمی

تقصیر خودت بود، قبول کن! تو هم اگه جای من بودی همین کارو می کردی نمی کردی؟ از کجا اینقدر مطمئنی؟هه!...همین اطمیناناس که کار دست آدم می ده...ولی خودمونیم کلی آدم نجات پیدا کردن.چی بود اونا که می نوشتی؟ تو اسمشونو می ذاری داستان؟ هه! چیزی که باید چهار پنج بار بخونیش تا بفهمی کی به کیه و چی به چیه چه ارزشی داره؟ تازه اگه بفهمی... من تموم داستاناتو خوندم اونم چند بار اگه تو چیزی فهمیدی منم فهمیدم...چی؟ با استقبال روبرو شد؟ منتقدا تعریف کردن؟ هه! اینا که دلیل نمی شه. آخه این منتقدا چی حالیشونه؟ فقط بلدن دست زیر چونشون بذارن و سیگار دود کنن...خب این روزا هر چی پیچیده تر بنویسی بیشتر برات به به و چه چه می کنن... همین تعریفا هم خرابت کرد وگرنه تو که اولا خوب می نوشتی... اینجا رو ببین! چه خاکی هم گرفته. باز خدا پدر منو بیامرزه که هر چند وقت یه بار بهت سر می زنم. ببین چی نوشته:" قبل از اینکه بخوابد خواب می دید تا اینکه برای همیشه خوابید و شاید اگر بار دیگر خواب ببیند بیدار شود" خب این یعنی چه؟ مثلا اینجور نوشتن هنره؟ این که کاری نداره. منم می تونم جوری بنویسم که هیچکی سر در نیاره. باور کن می تونم. اما که چی؟ که بگن عجب آدم پریه؟ که خیلی حالیشه؟هه! حالا مثلا" اینجا خوابگاه ابدی فلانی است" چه اشکالی داره؟ روئه؟ کلیشه ایه؟ خب باشه، بهتر از اینیه که اینجا نوشته. حداقل آدم ازش سر در می آره.
کار ناشرته نه؟ بر می آد ازش. شایدم از خودته. شاید برای همچین روزی همچین چیزی رو نوشته بودی. بالاخره آدمای بزرگی مثل تو به چیزای بزرگ فکر می کنن...اما تو طوری راه می رفتی و سیگار می کشیدی انگار هزار سال می خوای زنده بمونی...تقصیر خودت بود، قبول کن!... حالا چی می شد یکی دو جمله از نوشته هام تعریف می کردی؟ آسمون به زمین می اومد؟ یعنی بین اون همه داستان یه داستان به دردبخور هم پیدا نمی شد؟ حتی یه نکته مثبت هم توشون نبود؟ این دیگه بی انصافیه. قبول کن بی انصافیه.اون وقت انتظار داشتی همین طور سرمو پایین می انداختم و هیچ کار نمی کردم؟... تازه اون لبخندتم بود که از هزارتا فحش بدتر بود.اصلا تو چه اصراری داشتی که همیشه یه لبخندی گوشه لبات باشه؟... کافی بود یه زنگ بزنی به ناشرت. یه سفارش کوچیک. چقدر مگه وقتتو می گرفت؟... نمی خواستی. آره. نمی خواستی کتابمو ناشری چاپ کنه که کتابای تورو چاپ می کنه. آره... حالا گیریم داستانام کلیشه ای بودن، رو بودن اصلا مزخرف بودن. این همه داستان کلیشه ای و مزخرف تو کتاب فروشیاس. این هم روش، چی می شد مگه؟...هه!..می دونی همون وقتی که خیره شده بودی بهم و داشتی داستانامو قصابی می کردی...نمی بایس اونجوری نگاه می کردی بهم، طوری که انگار هیچی سرم نمی شه. نگات بدجوری اذیتم می کرد. مجبورم می کرد مرتب سرمو پایین بندازم. حتما فکر می کردی غرق صحبتات شدم، نه؟ هه!... اما من درست همون وقت داشتم زیر چشمی به گردن نازکت نگاه می کردم. واقعا گردن مسخره ای داشتی! قبول کن! عین لوله خودکار.هه! حتی این فکر به ذهنم اومد که همچین گردنی به شهرتت لطمه می زنه.هههه...خنده داره، نه؟ منم اون لحظه خنده ام گرفته بود. ولی هرطوری بود جلوی خنده¬مو گرفتم. اما ای کاش نمی گرفتم. اگه می زدم زیر خنده شاید الان اینجا نبودی. تو اتاق کارت نشسته بودی و داستانای منتقدپسندتو می نوشتی. هی!... اون لحظه دلم برات سوخت. باورت می شه؟ دلم برات سوخت. واسه همین دیگه به گردنت نگاه نکردم . سرمو بالا آوردم و تو صورتت نگاه کردم. خیلی راحت... تا اینکه اون حرفو زدی. نمی بایس اون حرفو می زدی. .اگه اون حرفو نمی زدی... می دونی هیچوقت به آدمی که عمری رو واسه یه کاری گذاشته نباید بگی بیخیال تو این کاره نیستی. اما تو گفتی. این بود که دوباره نگام افتاد به گردنت. کافی بود برای یه دقیقه دستامو دورش فشار می دادم. خداییش خیلی ریقو بودی...همون وقت که داشتی می گفتی لازم نیست همه نویسنده شن، دستام بدجوری عرق کرده بود... تقصیر خودت بود، قبول کن!
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستان شما را خواندم. در مورد داستان شما نکته جالبی هست. تمام آن نقدهایی که راوی به کسی که کشته وارد می‌کند، بر داستان شما هم وارد است. یعنی داستان شما بیشتر شبیه به یک زورآزمایی است تا یک داستان. یکی از دوستان نویسنده‌ام تعریف می‌کرد که علاوه بر نوشتن داستان علاقه زیادی هم به آشپزی دارد. یکی شبی که مهمان داشته و تدارک مهمانیش را می‌دیده در حین پختن شام شب مهمانی فهمیده که مشکل داستان‌هایش کجاست. او می‌گفت من موقع پختن غذا فهمیدم که قصد دارم چیزی را بپزم که دیگران دوست دارند، مثلا خودم از فلفل دلمه‌ای دل خوشی نداشتم اما به غذایم اضافه کردم چون می‌دانستم عطر و طعم غذا را بهتر می‌کند اما به وقت نوشتن داستان این‌طور نیستم، یعنی داستان‌هایم را جوری می‌نویسم که فقط خودم دوست داشته باشم و این ویژگی ضرورت انتشار این داستان‌ها و خوانده شدنش توسط دیگران را از بین می‌برد. دوست داستان‌نویس من راست می‌گوید. به نظرم شما هم بیشتر داستانی را نوشته‌اید که خودتان دوست داشته‌اید. معنی این حرف این است که بیشتر سطرهای این داستان در ذهن خود شما باقی مانده و به داستان سرایت نکرده است. به همین خاطر مخاطب وقت خواندن آن لذت زیادی نمی‌برد چون ظرف ذهنی شما را ندارد. متاسفانه باید بگویم که بدون آن‌چه که در ذهن شما باقی مانده است مخاطب چیز زیادی از داستان نمی‌فهمد و داستان تا حد زیادی شخصی باقی می ماند. اولین و مهم‌ترین شرط موفقیت یک داستان این است که مخاطب بتواند کلمه به کلمه آن را همراهی کند. یکی از اصلی‌ترین نقاظ ضعف روایت مخاطب‌شنو این است که همیشه مخاطب را یک قدم از داستان عقب نگه می دارد چون در لحظه مخاطب نمی‌داند که چه کسی در حال گفتن این حرف‌ها به چه کسی است؟ مشکل دیگری که زاویه دید شما را کمی پیچیده‌تر می‌کند غیاب خط اکنونی است. وقتی داستانی خط اکنونی نداشته باشد به داستان گنگی بدل می‌شود. حالا شما در داستانتان هم از راوی و زاویه دیدی استفاده کرده‌اید که مخاطب را گمراه می‌کند و هم خط اکنونی را به تمامی از داستان حذف کرده‌اید؛ این را با شخصیت‌پردازی کم‌جان داستانتان ترکیب کنید و ببینید که داستانتان چه بلایی سر مخاطب می‌آورد؟ من همین حالا هیچ‌کدام از شخصیت‌های داستانتان را نمی‌شناسم، یعنی نمی‌دانم چه کسی این حرف¬ها را در ارتباط با چه کسی می‌گوید؟ یکی داستانی نوشته داده یک نفر بخواند آن یک نفر داستانش را نقد تندی کرده و او منتقد را کشته است. یک نفر که من مخاطب نمی‌شناسمش زده یک نفر دیگر را که من مخاطب او را همان نمی‌شناسم کشته است. آن‌هم به دلیلی که هیچ کس دیگری به خاطرش آدم نمی‌کشد. نویسنده سعی در ساختن و پرداختن دلیلش کرده است؟ نه. یعنی نویسنده سعی کرده است دلیلش را این قدر دراماتیک کند که من مخاطب در قالب دنیای داستان او این دلیل را بپذیرم؟ نه نویسنده هیچ تلاشی در این جهت نکرده است. راوی کجا ایستاده و این حرف‌ها را می‌زند؟ نمی‌دانم توی خلا. عنصر زمان در این داستان وجود دارد؟ نه. عنصر مکان وجود دارد؟ نه. عنصر شحصیت پردازی؟ نه. به نظرم این داستان به مشق کارگاهی بیشتر شبیه است؛ مشقی برای استفاده از راوی دوم شخص. داستانی شکل نمی‌گیرد، نویسنده از پتانسیل‌های داستانش استفاده نمی‌کند. ما هیچ چیزی از شخصیت‌ها نمی‌دانیم. با این همه نقطه تاریک داستانی شکل نمی‌گیرد چون مخاطب همیشه از داستان شما عقب است. پیشنهادم این است که پیش از نوشتن داستان هرچیزی را که در مورد شخصیت‌های اصلی داستانتان را بشناسید. حتی بیشتر از مقداری که پدر و مادر آن‌ها، آن‌ها را می‌شناسد. اما نکته دوم که مهم‌تر از نکته دوم است این است که به دلیل کشتن یکی توسط دیگری فکر کنید. یعنی مقتول چه برخوردی با قاتل کرده یا که چه حرفی به او زده که قاتل مقتول را کشته است؟ شما برای باورپذیری این کنش دو راه بیشتر ندارید؛ یا این دلیل باید این قدر موجه باشد که مخاطب به خودش بگوید شاید اگر من هم در همین موقعیت بودم طرف را می‌کشتم یا اگر این دلیل موجه نیست، شما رگه‌هایی از جنون را در شخصیت راوی لحاظ می‌کنید که ما بفهمیم با یک راوی روانپریش طرف هستیم چیزی که حالا اصلا در داستان شما وجود ندارد و همین مساله قتل یعنی کنش اصلی داستان شما را از پایه باورناپذیر کرده است. مساله دیگر توجه به مساله دغدغه روایت و خط اکنونی است؛ این‌که راوی حالا کجای این دنیا ایستاده است و چه مساله‌ای بعد از تمام این ماجراها پیش آمده که او را وادار به اقرار کرده است. به نظرم داستان شما زیادی تسلیم مقدرات داستانی است. شما داستان نویس خوبی هستید و اشرافتان به زبان و لحن راوی نشانگر این مساله است که مدت زیادی است که به نوشتن مشغول هستید اما به نظرم باید کمی بیشتر از حالا قصه گو باشید و قصه‌ای داشته باشید برای تعریف کردن، قصه‌ای که به خوبی آن را بشناسید. منتظر داستان‌های بعدی شما هستم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.