دنیای زنانه، دنیای مردانه



عنوان داستان : یک حس جدید

حس خوبی بود. یک حس جدید ، تا به حال تجربه اش نکرده بودم. نه که تا به حال! آن موقع‌ها که حمید آمد خواستگاری‌ام و قرار عقد را گذاشتیم همین جوری شدم اما حالا تجربه یک حس جدید، یک عشق جدید آن هم بعد از 18سال زندگی مشترک و در دهه سوم زندگی قطعا یک تجربه ناب است. زندگی با حمید هزار تا کشف برایم داشته کشف حس مادری، اولین حالت تهوعی که داشتم، دقیق روز تولد هجده سالگی‌ام بود، هیچ بدم نیامد، داشتم کیف می‌کردم چون مطمئن شده بودم بی‌حالی‌های این چند وقت الکی نبوده است و می‌توانستم بدوم آزمایشگاه و تا حمید بیاید جواب آزمایشم را گرفته باشم و به خانه رسیده باشم.حالت تهوع‌ام را دوست داشتم وقتی که خانم سفیدپوش برگه را دستم داد و گفت:«مبارکت باشد داری مامان میشی، چندسالته؟»چشمهایم را یک لحظه بستم و دوباره باز کردم و گفتم :«ازامروز هجده ساله شدم»
- مواظب خودت باش
من اصلا به این فکر نمی‌کردم! حمید مواظب من و زندگی بود. پله ها را خیلی یواش یواش بالا رفتم. احساس می‌کردم سنگینتر شده‌ام. حس سنگین شدن را دوست داشتم. به خانه که رسیدم، دویدم جلوی آینه. لباسهایم را تند تند درآوردم و زل زدم به خودم. شکمم یک کم باد کرده بود و پهلوهایم تپل‌تر شده بود.
وقتی ناهیدم به دنیا آمد، وقتی ناهید حرف زد و من را آساره صدا کرد. وقتی حمید دست گذاشت روی موهایم و پرسید:«چطوری مامان ستاره» وقتی اولین بار توی خانه مان مهمانی بزرگ گرفتم و همه را دعوت کردم. وقتی خانه خریدیم و همه دیدنی‌مان آمدن، وقتی با ناهیدم مهد کودک رفتم و گفتند:«اولیا محترم بیرون بایستید» حس خوب امضا کردن نامه‌های مدرسه و تنها رفتن به بازار و خیابان های شلوغ. هزار تا حس خوب دیگر با من بود. هزار تا تجربه داشتم که توی همه آنها یک چیز مشترک بودن. آنها برای من بودند و من اجازه نمی‌دادم زود لو بروند. اول به کسی نمی‌گفتمشان. وقتی حسابی کیف کردم و لذتشان را مزه مزه کردم لو می‌دادم.
اما این حس لو دادنی نبود. اصلا گفتنی نبود. این حس مثل بقیه حس ها نبود که بتوانم در موردش صحبت کنم. عاشق شدن تو سن سی و پنج سالگی وقتی که دخترت شانزده سال دارد. چه طوری جرات کنم در موردش صحبت کنم؟ وقتی که مرد مورد نظر زن دارد و سه تا بچه و چهل و دوسال سن. وقتی که حمید شبانه روز زحمت می‌کشید و برای من زندگی ساخته بود. وقتی با حمایت های حمید توانسته بودم در اداره و اجتماع خودی نشان دهم. وقتی که حمید حتی سیگار نمی‌کشید و اهل دوست و رفیق نبود و همه زندگی‌ش در من و بچه ها خلاصه می‌شد. چایم را سر کشیدم و زل زدم به گوشی‌ام.
- حمید به خدا من نامرد نیستم. نمی‌دانم چه مرگم شده است. اصلا دست من نیست.
از روی مبل بلند شدم و زل زدم به ساعت دیواری، دو و بیست و سه دقیقه، برق را خاموش ‌کردم و پتو را انداختم رویش، حمید من را طرف خودش کشید دست ‌کشیدم روی سرش، جلوی سرش مونداشت و ریش هایش سفید شده بود. دستهای زبرش را روی بازوهایم حس می‌کردم. اشک در چشمهایم جمع شد. از خودم متنفر شدم . حمید به این ماهی! چه جوری جرات می‌کنی عاشق یک مرد دیگر بشوی؟
***
برایش پیام فرستادم
- جلسه دیروز رو تشریف نیاوردین
آنلاین بود سریع جواب نوشت
-سلام و شب به خیر، متاسفانه نشد
رسمی ‌می‌نوشت و سعی می‌کرد خیلی با من روبه رو نشود. نمی‌دانم شاید حس من بود و آن بنده خدا یک لحظه هم این حس را نداشته است! اما بد دردی بود. خیلی بهش فکر می‌کردم. روزی ده بار وایبرش را چک می‌کردم. بیشتر وقتها خاموش بود. ایمیل جلسه‌ها را عمدا به ایمیل شخصی‌اش می‌فرستادم و متن ایمیل‌ها را عامیانه می‌نوشتم. چندباری پیام‌های اطلاع رسانی را من برایش فرستاده بودم. با اینکه می‌دانستم روابط عمومی‌سامانه پیامک دارد و نیازی نیست. شکلک غمگین فرستادم ونوشتم :«جلسه خوبی بود حیف شد نیامدی، می‌توانستی با نماینده شهردار صحبت کنی، خانم یوسفی با شما صحبت کرد؟» یک شکلک بازیگوش فرستادم. متن در حال تایپ شدن است. داشت می‌نوشت. کمتر پیش می‌آمد جواب دهد. سعی کردم جملات سوالی بنویسم که مجبور به پاسخ گویی شود. یک جمله نوشته بود
- بله صحبت کردند.
تا خدا چه بخواهد
می‌دانستم که خیلی سروسنگین است. پیام هایش هیچ نشانی از علاقه مندی نداشت. بارها توی حرفهایش از همسرش گفته بود. حتی در جلسه آخرسال وقتی کارمند نمونه اعلام شد، از همسرش تشکر کرده بود. همسرش هم آمده بود برخلاف خودش که سخنران ماهری است و با خانم و آقا خوب ارتباط برقرار می‌کند وقتی از همسرش خواستند جلو برود و صحبت کند. سرجایش ایستاد و تشکر کرد. حتی برای گرفتن هدیه جلو نیامد از همان عقب دست روی سینه گذاشت و خم شد. خانم صادقی لبخند زد و پشت بلندگو گفت:«اگر موفقیتی باشد مدیون همسرم هستم آقای حمید صادقی که با تلاششان و اعتمادی که به من کردند فرصت خدمت را برایم فراهم کردند» شوهرش چنگی به دل نمی‌زد شنیده بودم صحافی دارد. از قیافه اش معلوم بود که زحمت کش است و اهل کار و زندگی.
پیام فرستادم :«جلسه بهزیستی را تشریف بیارید، در خدمت باشیم، عکس های روز جهانی کودک را دارید» جواب نوشت
- بله، عکس ها را می‌فرستم خدمتتان، اگر جلسه مدرسه پسرم نباشد مزاحم می‌شوم» سریع نوشتم
- شما مراهمی‌خانم و عکس گل فرستادم
تایپ کرد:«ممنون از لطفتان و خط پایینش نوشت
مراحم
سریع نوشتم :«امان از دقت خانم ها، می‌دانید که ما مردها جزئی نگر نیستیم. شما که روانشناسید» جواب داد :«لطف دارید آقای دکتر» قلبم به تپش افتاده بود ساعت یک بود، چرا امشب بیدار بود؟ دلم می‌خواست بپرسم شاید یک احساس مشترک بیدار نگهش داشته بود. شاید همسرش خانه نبود و هزار شاید دیگر، ولی مهم این بود که برای من زمان گداشته بود. جرات نداشتم پیشروی کنم ولی واقعا یک احساس خاصی داشتم. دوستش داشتم
نوشتم :«هنوز که دکترایم را نگرفته ام. شکلک غمگین فرستادم و ادامه دادم
- به نظرت چه کار کنم با این طرحم
از شکلک خوشم می‌امد حالت رسمی‌را از بین می‌برد و ایجاد صمیمیت می‌کرد.
نوشتم
- صادقی
- شکلک خجالت
- ببخشید سرکار خانم صادقی
جواب نوشت :« اگر اخراجم نکنید هنوز معتقدم موضوع قبلی‌تان خیلی بهتر بود و می‌توانید روی همان کار کنید. موفق باشید. شب به خیر»
فرار میکرد. این را از پیام‌هایش می‌فهمیدم. خداحافظی می‌کرد که حرفی نماند. از سرسختی‌اش خوشم می‌آمد. ازغرور خاص و ازنجابتش. چند تا پیام دیگر هم نوشتم و برایش آرزوی شب خوش و آرام را کردم. مینا، زنم، نبود و خانه سوت و کور بود. خواهر کوچکش زایمان کرده بود و رفته بود بیمارستان. پرتقال روی میزرا پوست کندم . کمی‌ترش بود. نمک پاش زیرمیز مبل بود. تمام بدنم گرم شده بود. من اولین بار عشق را با مینا تجربه کردم آن هم بعد از عقد، دوستش داشتم. مینا برای من همه کاری کرده بود. نگهداری از سه پسر شلوغ کار و مسئولیت‌های خانه همیشه با او بود. من هم در این مدت درسم را خواندم و از فوق دیپلم به دکترا رسیدم. مسئولبتها مختلف را امتحان کردم. با خیلی‌ها کار کردم. خانم‌های زیادی دورم بوده اند. اما این دفعه؛ لعنت به من! عاشق کسی شده ام که کوچکترین توجه‌ای به من نشان نداده بود. کسی که درکار و اجتماع یک فرد موفق شناخته شده است. پرتقال مزه تلخی می‌داد. گذاشتمش تو بشقاب و گوشی را برداشتم. گروه دنیای سبز مخصوص همکارها بود خانم صادقی آمده بود آنجا. پس عمدا پیامهای من را جواب نداده بود. با یکی از همکارهای خانم مشغول پیام دادن بود. می‌روم در بحثشان شرکت می‌کنم. تو خصوصییش پیام می‌گذارم. جواب نمی‌دهد. چند دقیقه بعد از گروه خداحافظی می‌کند و آفلاین می‌شود. حس می‌کنم به خاطر من گروه را ترک کرد. شاید فهمیده که من...، داد می‌زنم سرخودم:« تو چی؟ زن مردم را می‌خواهی؟ اداره، سر کارت چی می‌شه؟ تا حالا با چند تا زن حرف زدی؟ چرا دلت نلرزیده؟ حالاعاشق کسی شده ای که دو تا بچه دارد شوهر دارد و از همه بدتر تمایلی به تو ندارد. »
*
تصمیم خودم را گرفته بودم داشتم به او عادت می‌کردم، به پیامهایش، به رفت و آمدش در گروه ها، مثل سایه دنبالم بود. اصلا به او کاری نداشتم از خودم و حس جدیدم ناراحت بودم؛ شاید من جوری رفتار کرده بودم که او به خودش اجازه داده بود به من نزدیک شود و ساعت دو نیمه شب پیام بدهد و بگوید:«خوشحالم که بیدارید، چند وقتی می‌شود خواب به چشمهای من هم نیامده» دیگر مطمئن شدم که دکتر هم مثل من حسش فراتر از رابطه مدیر و کارمندی است.
نامه ام را روی میز دفتردار گذاشتم و گفتم:« ممنون می‌شم اگه امضای نامه رو بگیرید» دفتردار جوان نامه را برداشت و گفت:«اگه بخواهید می‌تونم برای فردا بهتون وقت بدم حضوری صحبت کنید.
- نه ممنونم، فردا مرخصی‌ام. به خاطر یک سری مشکلات می‌خواهم به واحد دیگه‌ای منتقل بشم، تو نامه توضیح دادم.
دفتر‌دار لب ورچید و گفت:«چرا خانم صادقی، پست سازمانی‌تان می‌یاد پایین، حیفه، این همه زحمت کشیدید، تازه حکمتون اومده بود.»همه اینها را می‌دانستم و دلم برای حکمم و پست اداری‌ام می‌سوخت. اما باید می‌رفتم، باید فرار می‌کردم از حس جدیدی که سایه شومش را انداخته بود روی زندگی من و حمیدم، من و بچه‌هایم.
حمید فرمان را چرخاند و پرسید:«چرا تقاضای انتقالی دادی؟ تو می‌تونستی.» شیشه را پایین دادم
- مسئولیت داره، من باید به بچه‌ها برسم
حمید به چراغ قرمز زل زد و با تعجب گفت:«من کمکت می‌کنم. بچه ها با من! آخه تو خیلی دوست داشتی که...» وسط حرفش پریدم و گفتم:«دیگه دوست ندارم. می‌خوام یه کارمند ساده باشم. واحد دو بهتره» حمید شروع به شمردن ثانیه‌های چراغ قرمز کرد. شصت وهشت، شصت و هفت، شصت و شش
**
چند روزی سرکار نیامده بود، حتی یکبار هم آنلاین نشده بود، نامه اش را چند باری خوانده بودم، به دلیل مسائل شخصی، تقاضی انتقالی داده بود . دلم نمی‌خواست برود، جدا از حس زهرماری‌ام، کارش خوب بود و از دست دادن یک کارمند متخصص و کاربلد برای مجموعه ضرر بود. اما باید می‌رفت، یا او یا من! دیدنش اذیتم می‌کرد و دلم را هوایی، دلم می‌خواست به هر بهانه ای ببینمش، صدایش کنم، تماس بگیرم و پیام بدهم. خودخواهی من بود، حس من بود که باعث می‌شد خانم صادقی منتقل شود. پست سازمانی‌اش پایین تر بیاید. مینا، زندگی من، زندگی خانم صادقی همه به یک جا ختم می شد، من باید پا روی دلم می گذاشتم، باید نمی دیدمش و بهانه ای هم برای دیدنش جور نمی کردم، وقتی همکار نباشیم و کاری به هم نداشته باشیم، می توانم دلم را ، احساسم را ، به قول بعضی ها شیطان را حفظ کنم و توی دام نیفتم. آخر گناه دارد که از اینجا برود، پستش پایین بیاید! اما نه! نباید اینطور فکر کنم. خانم صادقی شجاع بود آنقدر شجاع که توانست خودش و من را زمین بزند.آنقدر شجاع که تقاضای انتقالی نوشت تا برود و من را نبیند، تا از من فرار کند. من می توانم! من باید بتوانم. نوک خودکار را فشار دادم و نوشتم:« با انتقالی در اسرع وقت موافقت می‌شود»
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم. داستان خوش‌خوانی و روانی بود. قصد دارم در مورد نکاتی داستانی حرف بزنم که توجه به آن‌ها قطع به یقین داستان شما را تبدیل به داستان بهتری خواهد کرد. اولین نکته‌ای که قصد دارم با شما از آن سخن بگویم نکته بسیار ساده اما در عین حال بسیار مهمی است که نقش زیادی در دراماتیک‌تر کردن روایت دارد؛ ما در داستان هیچ نکته شخصی نداریم، هیچ تعریف شخصی نداریم، هیچ اصطلاحی نداریم که که تعریف آن برای راوی با تعریف آن برای مخاطب متفاوت باشد. بعد از این اگر به چنین نکاتی در داستانتان برخوردید سعی کنید آن‌ها را به نکاتی قابل فهم برای مخاطب تبدیل کنید. به عنوان مثال شما می‌گویید «مهمانی بزرگ» و به همین راحتی از روی مفهومی چنین دراماتیک که فرصت بسیار مناسبی است برای مخاطب تا با مختصات خانوادگی راوی داستان شما آشنا شود، می‌پرید. مهمانی بزرگ یعنی چه؟ در این خانواده به مهمانی با بیشتر از چند نفر می‌گویند مهمانی بزرگ؟ این مهمانی چه شرایطی دارد؟ هر چند وقت یک‌بار برگزار می‌شود؟ چرا راوی تا قبل از به دنیا آمدن فرزندش از این مهمانی‌ها ترتیب نداده است؟ آیا با خانواده خودش یا همسرش مشکل دارد؟ و ...
می‌بینید در پس همین یک کلمه ساده چه‌قدر سوال نهفته بود؟ سوال‌هایی که بی‌جواب ماندن آن به معنی ضعف شما در شخصیت پردازی راوی داستانتان است و اگر به آن‌ها جواب بدهید به قوام شخصیتی که ساخته‌اید و پرداخته‌اید کمک می‌کنید. پس اولین مساله در داستان‌هایی که بعد از این داستان خواهید نوشت این است که در داستان شما هیچ تعریف شخصی باقی نماند.
نکته مثبتی در داستان شما وجود دارد که دوست دارم آن‌را به شما بگویم. اطمینان دارم که در ادامه در ارتباط با داستان‌های شما بیشتر خواهیم شنید. این را به این خاطر می‌گویم که تمام سختی داستان‌نویسی در ساده گرفتن آن است. بیشتر داستان‌های خوب و موفق دنیا داستان‌های ساده‌ای هستند، نه طرح پیجیده‌ای دارند، نه پرداخت پیچیده‌ای و نه تکنیک‌های عجیب و غریبی. شما هم به سادگی داستانی نوشتید که به راحتی آن‌را تا انتها خواندم. با وجودی‌که کمی ترسیدم چون داستان پتانسیل زیادی برای کلیشه‌ای شدن داشت اما شما با ساده‌ترین ترفند آن را از یک داستان کلیشه‌ای به داستانی تبدیل کردید که در خاطرم خواهد و مدت‌ها به پایان‌بندی درخشان آن فکر خواهم کرد. اطمینان دارم که همین ویژگی شما در داستان‌نویسی در آینده داستان‌های شما را تبدیل به داستان‌هایی موفق خواهد کرد.
این داستان یک اشتباه محاسباتی ساده دارد که کمی از رمق آن را گرفته است، اشتباهی که برطرف کردن آن می‌تواند عیار داستان را تا حدودی زیاد بالا ببرد. بسیاری از دوستان به داستان زنانه یا زنانه‌نویسی معتقد نیستند و اعتقاد دارند که اگر زنانه‌نویسی وجود دارد باید چیزی هم به عنوان مردانه‌نویسی وجود داشته باشد که معتقدم چنین چیزی هم وجود دارد. نگاهی که یک زن به یک مسأله دارد با نگاهی که یک مرد به یک مسأله دارد کاملا متفاوت است. خود شما هم در داستانتان به این مساله اشاره کرده‌اید و در جایی از داستان آورده‌اید: «ما مردها مثل شما زن‌ها جزئی‌نگر نیستیم» اگر قبول کنیم که تنها تفاوت زن‌ها و مردها در نگاه‌ به پدیده‌های مختلف و نتیجه گیری از آن‌ها فقط و فقط همین جزئی‌نگری باشد باز هم باید قبول کنیم که همین جزئی‌نگری باعث تفاوت‌های بنیادی در نگاه خانم‌ها به مسائل و نگاه آقایان به موارد مشابه خواهد شد. نتیجه این‌که این زنانگی و این مردانگی در گویش راوی نمود پیدا می‌کند، حتی آن‌جایی که اشاره‌ای به جنسیت او نشده است. همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم میان یک راوی مرد و یک راوی زن تفاوت زیادی هست. این تفاوت قبل از آن‌که به دایره کلمات یا عادت‌های راوی مربوط شود به نوع نگاه او به مسائل مربوط می‌شود و در مورد راوی بخش دوم داستان شما باید بگویم که با وجود فرض داستان که این بخش توسط مرد داستان روایت می‌شود، اما نوع نگاه راوی دوم به مسائل به‌شدت زنانه است. این مساله از آن مسائلی نیست که با تمرین و تکرار حل و فصل بشود چون بیشتر از هر چیزی به جهان‌بینی مربوط است و مساله‌ای کاملا طبیعی است. جز یکی دو مورد استثناء داستانی را سراغ ندارم که نویسنده زن به جای راوی مرد نوشته باشد یا نویسنده مرد به جای راوی مرد نوشته باشد و داستان با اقبال عمومی مواجه شده باشد و در ردیف آثار موفق ادبیات داستانی دنیا قرار گرفته باشد، به همین خاطر است که در قدم اول باید بگویم که این مساله نه به نوشتن شما مربوط است و نه با تمرین و تکرار از میان خواهد رفت. خود من هم اگر همین از زبان یک راوی زن بنویسم شما داستانم را می‌خوانید و می‌گویید فلانی ساز و کار فکری راوی تو و نحوه نگاه او به مسائل کاملا مردانه است حتی اگر راوی داستان من رژ لب بزند یا از عشقش به پروانه‌ها بگوید باز هم شما گول زن بودن او را نخواهید خورد. همه این‌ها را گفتم به بگویم شما بیشتر بار داستانتان را انداخته‌اید به گردن راوی دوم یعنی دقیقا همان راوی که به اندازه کافی از پس او برنیامده‌اید و همین مساله به ضرباهنگ و باورپذیری داستان شما لطمه‌های زیادی زده است. طبیعتا بهتر است مساله عمده داستان شما توسط همان راوی برگزار شود که شما اشراف بیشتری بر آن دارید. به طرح داستانتان اعتماد کنید که طرح بسیار قدرتمندی و جذاب و انسان‌شناسانه‌ای است. به پایان بندی داستانتان هم اعتماد کنید چون جذاب‌ترین عنصر داستان شماست اما به راوی دوم داستانتان زیاد اعتماد نکنید. در حقیقت اعتماد شما به راوی اول باعث شده که اعتماد زیادی به راوی اول داستانتان نداشته باشید. مشکل راوی اول شما هم شرم حضور اوست. این شرم حضور به من مخاطب این احساس را می‌دهد که راوی مخاطب را می‌بیند، در نتیجه نمی‌تواند به راحتی حرفش را بزند و دیده شدن مخاطب توسط راوی یعنی عدم باورپذیری داستان. به عنوان تمرین یک مرتبه جای راوی‌ها را عوض کنید. اجازه بدهید مطالب راوی اول را راوی دوم بگوید و مطالب راوی دوم را راوی اول داستانتان. آن‌وقت نسخه‌ی به دست آمده را با نسخه‌ای که برای ما فرستادید مقایسه کنید. اگر به نظرتان آمد که داستان داستان بهتری شده است آن‌وقت به حرف‌های من اعتماد کنید و برای مرتبه سوم داستانتان را بنویسید. اگر هم نشد از میان تمام حرف‌های من این یکی را به خاطر بسپارید که شما مانند بیشتر نویسنده‌های موفق دنیا این ویژگی را دارید که می‌توانید داستان نویسی را به سادگی خوب برگزار کنید. امیدوارم به همین زودی نتیجه کار را ببینم، یا داستان بازنویسی شده‌ای نزدیک به همین را و یا نسخه متفاوتی از آن‌را.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.