کیفیّت حضور تکنیک‌های داستانی



عنوان داستان : فرشته سفید پوش من

تقدیم به شهید محمدبلباسی

چقدر سخت بود این چندوقت! پسرها صبح تا شب به سروکله هم می‌کوبند، فاطمه هم لنگه آنها شده است. دختر که با پسر بزرگ شود همین می‌شود دیگر. من بودم و این فسقلی، که هیچ ملاحظه ام را نمی‌کرد و با همه کوچکی اش دردهای بزرگ را به سراغم می‌آورد. بچه چهارم! باید بیشتر هوای خودم را داشته باشم، بدنم ضعیف شده و نمی‌توانم مثل قبل بدو بدو کنم. خدا را شکر که آمدی، تو را به خدا این چند وقت هیچ جا نرو تا این کوچولو به دنیا بیاید .کمکم می‌کنی، خرید، جاروبرقی، دستمال کشی و حتی ظرف شستن را خودت انجام می‌دهی تا دراز بکشم و حالم بهتر شود. خدا هیچ خانه ای را بدون مرد نکند. پسرها را با خودت بیرون می‌بری و من یک نفس راحت می‌کشم. فسقلی خوشحال است از اینکه مادرش وقت می‌کند تا با او حرف بزند و احوالاتش را بپرسد. این چند وقت که رفت بودی راهیان نور، انگار نه انگار که من حامله ام، یادم می‌رفت. یعنی وقت نمی‌کردم. وقتی می‌رفتم سونوگرافی و دست و پای کوچکش را میدیدم یادم می‌افتاد که فسقلی توی دلم هست و باید هوادارش باشم.
محمدم می‌دانم که مسئولیت اردوها را داری ولی خدایی این چند وقت ور دل من بنشین و برای خودم حرف بزن، باورت نمی‌شود وقتهایی که تو نیستی،خانه ما یک پا منطقه جنگی است. من می‌روم سراغ خرید نان و سبزی و سفارش های بچه ها، اینها هم می‌افتند به جان متکاها و وسایل خانه، سی دی و لب تاب و خلاصه به هیچ چیزی رحم نمی‌کنند.
**
خیلی ضعیف شده ای ، به جای اینکه تپل تر شوی لاغرتر شده ای، این فسقلی با تو چکار کرده است؟ جگر را به سیخ می‌کشم، دماغت را می‌گیری و می‌گویی :« نمی‌تونم بخورم، بگیرش کنار محمد» و من می‌مانم با جگرهایی که هیچ وقت خورده نشدند. بچه ها می‌رسند و سیخ ها را از دستم می‌گیرند. پس من چکار برایت بکنم تا حالت بهتر شود. چهل روز نبودم حسابی اذیت شده ای . می‌خواهم کمکت کنم تا جبران نبودن هایم شود.می‌دانم که نمی‌شود. جرات نمی‌کنم بگویم. اصلا چطوری بگویم! این چند روز ی که کنارت بودم به قدری از بودنم تعریف کرده ای و ذوق و شوق نشان داده ای که نمی‌توانم جریان تلفن دیشب را بگویم. با اینکه از دل مهربانت خبر دارم، خدایی هیچ وقت مانع من برای رسیدن به آرزوهایم نبودی. سعی می‌کنم کارها را انجام دهم، تا وقتی که بهت گفتم همه چیز برای رفتن آماده باشد. لیست خرید نوشته بودی
یک کیلو نخود، یک کیلو لوبیا چیتی و یک کیلو لوبیا چشم بلبلی
از هرکدامشان پنج کیلو می‌خرم، همه چیز را بیشتر می‌خرم، بگذار همه چیز در خانه باشد تا تو کمتر اذیت بشوی. پلاستیک خریدها را نگاه می‌کنی و می‌گویی:«چه خبره! مگه قحطی می‌خواهد بیاید، اینها خراب می‌شوند» خریدها را یکی یکی از پلاستیک درمیآورم و جواب می‌دهم:« از این به بعد خرید رفتن برایت سخت می‌شود» و تو متعجب نگاهم می‌کنی:«از کدام به بعد؟»
**
یک جوری شده ای، یک کاسه ای زیر نیم کاسه هست، چه خبر است نمی‌دانم، داری خودت را لوس می‌کنی، می‌خواهی یک کاری بکنی، چه کاری خدا می‌داند؟ صبح تا شب قربان صدقه ام می‌روی و سعی می‌کنی کمکم باشی. بچه ها را بیرون می‌بری و هر چه دلشان می‌خواهد برایشان می‌خری، دل به دلشان می‌دهی و من نگران پرتوقع شدن بچه ها هستم.
با تلفن حرف می‌زنی، صدایت را به سختی می‌شنوم که می‌گویی:« به امید خدا، سعادت باشه در خدمتیم» دوباره کجا می‌خواهی بروی؟ تازه چند روز است که برگشته ای. بعد از تلفن سراغ چای ساز می‌روی و چای می‌آوری. یک خرما از ظرف برمی‌داری و می‌گذاری دهان من.
- بگو آآ
و من با حرکت دهان تو، دهان باز می‌کنم و شیرینی خرما را مزه مزه می‌کنم. فاطمه شبکه پویا می‌بیند و زیر چشمی‌ما را می‌پاید. سقلمه می‌زنم و آرم می‌گویم:«فاطمه!» سریع حرفم را می‌گیری و خرما به دست می‌روی سراغ فاطمه
- دختر قشنگم، دهانت را باز کن، بگو آ
فاطمه می‌خندد و خودش را در بغلت ولو می‌کند. فکرم مشغول شده است، لابد دوباره می‌روی منطقه، برای اردوی راهیان نور، دعا می‌کنم همکارت برود و تو یک مدت پیشم بمانی، نمی‌دانم چرا اینقدر بیحالم، وقتی که هستی، خیلی بهتر است، هوای همه چیز را داری.
- می‌گم خانم تو ویار نداری؟
موهایم را پشت سرم جمع می‌کنم و گیرسر مشکی را می‌زنم:«از این بدتر! هیچی نمی‌تونم بخورم» می‌خندی و می‌گویی:«نه! ویار مرد!» ویار مرد چیست که من نمی‌دانم. خودت توضیح می‌دهی:« بعضی زنها وقتی حامله اند حالشان از شوهرشان به هم می‌خورد، یکی از دوستانم اینطوری بود، عین نه ماه، حق نداشت برود خانه، خانمش می‌دیدش عق می‌زد» چای یخ کرده را مزه می‌کنم:«من برعکس هستم، تو باشی حالم خوب می‌شه» به پشتی تکیه می‌زنی دست می‌کشی روی ریش های بلندت:«بدشانسی! کاش اینطوری بود » اخم می‌کنم و می‌پرسم :«یعنی چی محمد! نه که حالا تو خیلی خانه ای؟»
خوابم نمی‌برد، مدام عرق می‌کنم، هوا خنک است ولی من، خیس عرق می‌شوم و نفس کم می‌آورم. نگاهت می‌کنم، بیداری؟ چرا خوابت نبرده است؟ تو چت شده محمد؟ مخفی کاری هم بلد نیستی، می‌خواهی یک چیزی را بگویی و نمی‌گویی. می‌نشینم. چشمهایت را باز می‌کنی و می‌پرسی:«فسقلی اذیتت می‌کنه؟» نفس می‌کشم و می‌گویم:«فسقلی خیلی کارها می‌کنه» می‌نشینی.
- موهات خیس شده، برم پنکه روشن کنم
می‌خواهی بلند شوی که دستت را می‌گیرم:«نه محمدجان، سردرد می‌گیرم» جابه جا می‌شوی . حالا درست روبروی من نشسته ای، چشم در چشم من، چشمهایت خواب ندارند، انگار نه انگار که ساعت دو و بیست و چهار دقیقه نیمه شب است.
- می‌گم ها، خیلی خوبه، که یکی همه لحظه ها باهاته!
نگاهت به دور خیره می‌شود، داری فکر می‌کنی، آرام با خودت می‌گویی:«یک موجود زنده تو دل آدم، حس خوبیه» من به فسقلی فکر می‌کنم ، بعد از چند سال، خدا کند بچه داری یادم نرفته باشد. هر دو دستم را در دستت می‌گیری و می‌گویی:« می‌گم حالا که این فسقلی باهاته، خوبه، احساس تنهایی نمی‌کنی، من ماموریت هایم را بروم و بیام. بعد که به دنیا بیاید سخته، باید کنارت باشم» گرمای دستهایت آرامم می‌کند ولی مثل همیشه نیست، دستهایت، خودت، حرفهایت همه و همه بوی رفتن می‌دهند
- کجا بری مثلا! اتفاقا من تو حاملگی خیلی احساس تنهایی می‌کنم. افسرده می‌شوم، باید خودت باشی
دستم را فشار می‌دهی و می‌پرسی:«اگه زود برگردم؟» عصبانب میشوم و می‌پرسم:«کجا بری؟ آرام نداری چرا؟ تازه آمدی که» لحنم تند شده است. عقب نشینی می‌کنی
- هیچ بابا، ناراحت نشو، بخواب گلم
دلم می‌لرزد، چرا حرف نمی‌زنی؟ ماموریت! نکند میخواهی! نه! امکان ندارد! یکهویی به ذهنم میرسد، حتما همین است که نمی‌گویی، حتما می‌خواهی بروی، حتی جرات گفتنش را پیدا نمی‌کنم، بپرسم ؟ نه! اگر بگویی می‌خواهی بروی من چکار کنم؟ خودت که هیچ نگفته ای ، بهتر است من هم نگویم. طبل، دقیقا توی دلم طبل می‌کوبند، احساس می‌کنم صدای بلندی توی سرم شنیده می‌شود، آنقد بلند که می‌ترسم پرده گوشم پاره شود. خدا کند نگویی، که اگر بگوید یعنی رفتنی هستی. نه من! و نه هیچ کس دیگر نمی‌تواند جلودارت باشد، هیچ کس دیگر حتی فسقلی!
**
ماندن برایم سخت شده است. اگر قرار باشد همه بمانند و درگیر زندگی و زن و بچه شوند، پس کی برود! وضع خوب نیست، بچه ها نباید دست تنها بمانند. گردان فاطمیون و حسینیون، بچه های سپاه و بسیج راهی شده اند، شنیده ام ارتش هم قرار است نیرو بفرستد. سه روز گذشته است و من نتوانسته ام به خانمم حرفی بزنم. حالش خوب نیست، حال من هم خوب نیست، دیشب باید می‌گفتم، فرصت خوبی بود. از دست دادمش. همیشه نصف شبها حرفهای مهمم را به او زده ام.
امروز باید بگویم، وقت نیست، باید رفتنم را قطعی کنم. یک لیوان شیرعسل درست می‌کنم. پای چرخ خیاطی نشسته است و روبالشی های جدید را می‌دوزد. لیوان را مقابل صورتش می‌گیرم
- عسلم بیا عسل بخور.
نخ صورتی را با قیچی می‌برد و روبالشی را روبه روی صورتم می‌گیرد
- برای فاطمه دوختم. ببین قشنگ شد، زیپ هم گذاشتم که درآوردن و شستنش راحت باشه، اینقدر که با این بالش ها بازی می‌کنند، همه روبالش هایشان پاره شده
روبالشی طرح گلهای ریز صورتی است. دلم می‌خواهد سرم را روی آنها بگذارم و بخوابم
- خیلی قشنگه خانم. دستت طلا.
لیوان شیرعسل را سرمی‌کشد و می‌گوید:« چقدر تشنه ام شده بود.گفتم اینها را تمام کنم پاشم»
- پاشو با هم بریم بیرون، بریم پارک قدم بزنیم
نگاهم می‌کنی، سورمه کشیده ای و چشمهایت درشت تر شده اند. مثل همیشه قشنگند اما بد نگاه می‌کنی، یک جورایی که من می‌ترسم. سرت را تکان می‌دهی و در جواب می‌گویی:«نه! خیلی کار دارم» هر چه اصرار می‌کنم که وقت برای کار زیاد است، با هم برویم، قبول نمی‌کنی، انگار می‌دانی که می‌خواهم چیزی بگویم که باب میلت نیست. من چکار کنم؟
- حالا که پارک نمیای بریم برای فسقلی خرید کنیم، مگه نگفتی میخواهی من هم باشم؟
دست در موهایت می‌کنی، می‌خواهی خودت را خنک کنی، موهایت خیس عرق شده اند.
- نه! الان نه! تو برو به مادرت سربزن، بعدا می‌ریم. من حوصله ندارم
من می‌خواهم پیش تو باشم، تو می‌خواهی دکم کنی، نگاهت را از من می‌دزدی و پارچه را برمی‌داری تا بهانه ای داشته باشی برای حرف نزدن با من، و من قرار است تا ساعتی دیگر به سید زنگ بزنم و قرار رفتن بگذاریم. باید بگویم، حتی اگر قرار باشد در خانه بگویم.
- من می‌خواهم یه حرف مهم بگم
نخ چرخ را عوض می‌کنی، ماسوره آبی را فشار می‌دهی سرجایش و با صدایی آرام می‌گویی:«الان وقت حرف مهم نیست. کار دارم، برو دیگه» صدایت میلرزد، کاش می‌توانستم از پشت چرخ درت بیاورم و حرفم را بزنم. پناه گرفته ای مثل دختر بچه ها بغض کرده ای
- محمدجان! من حالم خوب نیست، می‌خوام تنها باشم. اصلا همون که دیشب گفتی، ویار مرد دارم.الان نباید خونه باشی.
از دروغ قشنگت خنده ام می‌گیرد. نگاهم می‌کنی و لبخند کمرنگی می‌زنی، بلند می‌شوم انگشتم را سمتت می‌گیرم و می‌گویم:«من هم همین رو می‌خواستم، تو ویار مرد رداری، بهترین فرصته که من برم»لبخندت محو می‌شود
- فقط الان نباید باشی ، هیچی نگو، برو، فقط برو
می‌دانی، همه چیز را می‌دانی و داری فرار می‌کنی، خدایا خودت کمک کن، خانم گل من قبول کند.
- من هیچی نمی‌گم، به یک شرط که از پشت چرخ بلند بشی و بیای اینجا روی مبل بشینی و موهای من را ناز کنی
نخ آبی را روی چرخ می‌گذاری و بلند میشوی،
- امان از دست تو، بچه شدی! یه وقت هم که این سه تا وروجک نیستند، تو نمی‌گذاری به کارم برسم، خودت رو لوس می‌کنی.
روی مبل می‌نشینی، پایین پایت می‌نشینم و سرم را روی زانوهایت می‌گذارم، دامن، سفید پوشیده ای و من حس می‌کنم بغل یک فرشته هستم ، بلوزت مشکی است، پولک دوزی قشنگی دارد، ولی کاش بلوزت هم سفید بود، سفید سفید.
دست می‌بری توی موهایم. زل زده ام توی چشمهایت، اشکت درآمده و سورمه را پخش کرده پایین مژه هایت. به خدا همه جوره خوشگلی فرشته من!
- فرشته جون، بگذار برم، زودی برمی‌گردم
اشکت می‌چکد روی صورتم، با دست پاکش می‌کنی
- سوریه، مثل روزهای اول نیست، بیشتر مناطق آزاد شدند، یکی دو بار بریم بیاییم، تمام می‌شه و آزاد آزاد میشه
بغضت می‌ترکد و در جواب همه حرفهایم می‌گویی:«نگو محمد، نگو!» ومن ادامه می‌دهم، همیشه همین طوری هستی، فرار می‌کنی، نمی‌خواهی بشنوی، ولی من باید بگویم:«یه دوره یکماهه است، زودی می‌یام، تو هم که تنها نیستی، سه تا وروجکت دورت ان»دست می‌گذارم روی شکمش و ادامه می‌دهم:«این فسقلی هم که تو دلته، هوات رو داره تا من بیام»
**
فسقلی! فسقلی! فسقلی قرار است جای خالی تو را پر کند، دیگر رفتنی شدی، گفتی و من می‌دانم حرفی که بزنی، یعنی انجام می‌دهی، یعنی هرجوری شده رضایت من را می‌گیری. چشمهایت پر از اشک شده اند. گرمی‌دستت را از روی دامن حس می‌کنم. مطمئن هستم فسقلی خودش را به دیواره شکم چسبانده تا گرمی‌دستهای پدرش را حس کند. محمد چه بگویم؟ می‌خواهی بروی، اما دل بی قرار من ! می‌ترسم، دوستت دارم، نمی‌دانم چه حسی است! هر حسی می‌خواهد باشد، خودخواهی، به فکر مسلمان نبودن، بی دینی، عشق، من تو را برای خودم می‌خواهم. می‌خواهم پیشم باشی، فسقلی تو را می‌خواهد ، ویار تو را دارد، بیشتر از هر چیز دیگر. داری از شرایط منطقه میگویی، از وظیفه انسانی از بچه های یتیم سوری، از حلب و دمشق و جنگده ای روسی. بلند می‌شوی کنارم می‌نشینی و دستت را می‌گذاری دور شانه ام
- شنیدم حقوق میلیاردی می‌دن! من که هیچ وقت پول نداشتم زندگیت رو درست کنم بگذار برم ، پولدار بشیم
می‌خندی و من لجم می‌گیرد که الان وقت شوخی است؟ این دفعه خنده ات را دوست ندارم و می‌گویم:«چه بامزه! هرکی این حرفها رو گفته خودش بره، حقوق میلیاردی اش هم بگیره» و می‌دانم که با رفتنت همین زندگی ساده مان هم به هم خواهد ریخت. من می‌مانم و چهارتا بچه با یک فیش حقوقی که زندگی را هم نمی‌چرخاند چه برسد به پس انداز، الان که خودت هستی، یا ماموریت میروی یا سرجوشکاری، وقتهایی که هستی، دستگاه جوش را برمی‌داری و میروی سراغ خرده کاریها، جوشکاری را از پدرت به ارث برده ای و خیلی جاها به کارت آمده است. چرا دارم به این چیزها فکر می‌کنم؟ مگر تو را به خاطر پول و راحتی زندگی ام می‌خواهم؟ نه به خدا محمد، این طور نیست، من عاشقت هستم عاشق خودت و کارهایت. برایم توضیح می‌دهی که رفتن وظیفه است و پاگذاشتن روی دل، مثل جهاد است و من می‌مانم مثل همیشه، کم می‌آورم. کاش حرف نمی‌زدی، کاش نمی‌گفتی و چند روزی بیشتر کنارم بودی. اول ها از فن بیانت خوشم می‌آمد، اما حالا، کاش فن بیان نداشتی و مرا با حرفهایت راضی نمی‌کردی، اگر فن بیان نداشتی که راوی نمی‌شدی و بارها وبارها قصه شلمچه و طلائیه، فکه و پادگان دوکوهه را برای کاروانهای راهیان نور تعریف نمی‌کردی. پیشانی ام را می‌بوسی و بلند می‌شوی که بروی سراغ کارهای اعزامت.
- همیشه بال پروازم بودی، بهت افتخار می‌کنم که خودت من را راهی می‌کنی، تو شیرزنی، فرشته خانم من
و من هر چه فکر می‌کنم که تو از کدام حرف من رضایت برداشت کرده ای نمی‌دانم.
لحظه رفتن خندیدی و گفتی: «خداحافظ فرشته سفیدپوش من!»
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
روایت یک خاطره به مدد ترفندها و تکنیک‌های داستانی همچون شخصیت‌پردازی، فضاسازی و گفتگو و انتخاب و گزینش صحنه‌ها و رویدادها و چینش آنها تا زمانی که ما حد و حدود مشخصی برای دخیل کردن عنصر تخیّل داریم و جواز خیال‌پردازی ما فقط در سطح بکارگیری تکنیک‌ها و ترکیب جمله‌ها و گفتگوها و چینش صحنه هاست، کماکان نقل یک خاطره است و نمی‌توان چنین متن هایی را ذیل داستان کوتاه برشمرد.
آنچه داستان کوتاه را داستان کوتاه می‌کند، برساختن وقایع و رخدادها و آدم‌ها و زمان و مکان روایت است بر مبنای تخیّل راوی. در داستان کوتاه، چه بسا می‌توانیم آدم‌ها و رخدادهای واقعی را مدّنظر داشته باشیم و از آنها ایده بگیریم، امّا درعین حال مختاریم که آدم‌هایمان را عوض کنیم، آنها را به مکان‌های دلخواهمان ببریم و روند وقایع را تغییر بدهیم و شخصیت‌هایی را اضافه کنیم یا از آن بکاهیم.
سوال این است که در نقل یک خاطره یا نوشتن یک روایت بر اساس خاطره‌ای نقل شده، نویسنده حدود اختیاراتش تا کجاست؟ آیا می‌تواند، ماهیت رخداد نقل شده را عوض کند یا اشخاص خاطره‌ای را که مدّ نظر دارد کم و زیاد کند، یا آنها را به مکان‌هایی که هیچگاه در آن نبوده‌اند ببرد، یا به دلخواه، عمل و عکس‌العمل‌های آنها را بر اساس طرحی که فکر می‌کند جذّاب و تاثیرگذار است، تغییر دهد؟
پاسخ روشن این سوالات است که باعث می‌شود چنین متن‌هایی را داستان کوتاه ندانیم و به دنبال تعابیر و اسامی دیگری برای آنها باشیم همچون؛ روایت داستانی از خاطره، بازنویسی خاطره، داستانی بر اساس خاطره، خاطره‌ی داستانی، یا... می‌بیند که در تمام این تعابیر بر وجود کلمه‌ی خاطره در کنار کلمات داستان و روایت تأکید شده است. این تأکید از آن سبب بوده‌است که حدود تخیل متن را در بکارگیری ابزار روایی با حفظ اشخاص، رخداد و زمان و مکان نقل شده در واقعیت به ما یادآوری‌کند.
با توجه به آنچه گفته شد می‌توانیم بگوییم نویسنده (فرشته ی سفیدپوش من) در استفاده از امکانات روایی در نقل یک خاطره تلاشی درخور توجه داشته است و کوشیده‌است آنچه را که شنیده یا برای او از زندگی شهید مدافع حرم محمد بلباسی نقل کرده‌اند، به مدد عناصر داستانی، جذّاب، خواندنی و تاثیرگذار کند. بنابراین نقد چنین متنی که حد و حدود تخیّل آن مشخص است، باید متوجه کیفیت بکارگیری عناصر داستانی در نقل خاطره باشد.
همانطور که گفته شد نویسنده تمام دانش روایی خود را به همراه نثری روان و خوش‌خوان برای نقل این خاطره به کار گرفته است و این کوشش در متن به خوبی هویداست. در نقل داستانی یک خاطره یا داستانی کردن یک خاطره نکته‌ای مهم و راهگشا وجود دارد؛ میزان و نحوه‌ی استفاده‌ی عناصر داستانی در نقل یک خاطره نباید به سمتی میل کند که حضور پر رنگ تکنیک منجر به حضور نویسنده در متن شود. باید در استفاده از عناصر داستانی چنان عمل کرد که جان و روح خاطره، تازه بودن آن، نزدیک به زمان وقوع و عینی و واقعی بودن و صداقت و صمیمت بی حد و حصر آن و اعتراف گونگی و صراحت بیان آن حفظ شود. جالب است که این ویژگی‌ها چنان ارزشمندند که می‌شود آگاهانه در یک داستان کوتاه از همه یا برخی از آنها بهره برد و البته که در متن حاضر نویسنده توانسته است برخی از آنها را حفظ کند و طبیعتاً برخی را نیز زیر پوسته‌ی سنگین و شدّت و حدّت و کیفیت حضور تکنیک‌های داستانی از دست داده است.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.