مخاطب را دچار مغناطیس اثر کن




عنوان داستان : شنبه ها چه دیر جمعه می شود
نویسنده داستان : مریم شریعتی

گاهی گفتن حقیقت آنقدر سخت است که نبوغ آدمی برای خلق دروغهای ناب دو چندان می شود به عقب نگاه میکنی و میبینی تو هستی و یک داستان تخیلی محض تو هستی و یک داستان دنباله دار که هر چه می گویی باز هم گوشی برای شنیدنش منتظر است اما از جایی به بعد کم می آوری میبینی فقط صداقت است که میتواند تو را به آرامش برساند فقط صداقت است که میتواند از بیدار شدن های ناگهانی در دل شب نجاتت دهد تازه آنجاست که مطمئن میشوی با دروغ گفتن حقیقت تلخ تر از تلخ شده است...
نمیدانم فقط تقصیر من است یا دیگران هم مقصر اند ولی من از همه بی شتر عذاب میکشم ،این اعتراف دسته جمعی همه ی کسانی است که آن روز در تشییع جنازه ی حمید رضا حضور داشتند.
حمیدرضا ومن با اختلاف چند دقیقه از هم به دنیا آمدیم پدرم اسم پسر را انتخاب کرد و مادرم اسم دختر را برادرم شد حمیدرضا و من شدم سوگل...
بارها شنیده بودم که دوقلوها زیادتر از زیاد به هم وابسته اند حتی گاهی حس درونی هم را هم میفهمند اما فقط کمی درک کرده بودم تا آن روز که من مثل سبوس روی الک شیرینی پزی دنیا ماندم و حمیدرضا کیک شد...
ما خانواده ی خوشبختی بودیم یک خانواده ی معمولی و نرمال از عشق و محبت چیزی کم نداشتیم و جز طبقه ی مرفه جامعه حتی کمی آنطرف تر محسوب میشدیم اما زندگی یعنی خوشبختی و بدبختی های کنار هم، هرگز نمی شود فقط گزینه ی شادی را انتخاب کرد درین دنیا غم و شادی با هم عجین شده اند...
اولین بار که بدبختی گریبان خانواده ی 4نفره ی ما را گرفت وقتی بود که ما 12 ساله بودیم و مادرم در اوج جوانی و زیبایی تنها 31 سال داشت.وقتی خبر مرگ پدر را فهمید ساعتها در گوشه ای گریه کرد اما نگذاشت ما تماشاچی گریه هایش باشیم آنقدر محکم بود که نگذاشت هیچکس اشکهایش را ببیند وقتی میخواست این خبر ناگهانی وحشتناک را به ما بدهد ما را توی اتاق ناهارخوری جمع کرد ما میفهمیدیم که او ناراحت است اما نمیدانستیم چرا مادر حرفهای ساده ای به ما زد او نمیدانست چطور به بچه هایش بگوید پدر مرده است اما خوب میدانم که میتوانست تا مدتها ما را در بیخبری بدواند پدرمان تاجر بزرگی بود که گاهی ماه ها در سفر بود اما مادر ترجیح داد راست بگوید و اینطوری حرفهایش را زد:-بچه ها توی دنیا یه چیزهایی هست که گاهی آنقدر از ما دوره که گمان میکنیم فقط به سر مردم میاد و کاری به کار ما نداره این حرفی که میخوام بزنم حتما جز تلخ ترین چیزهاییه که تا آخر عمرتان میشنوید.بابا رفته سفر اما نه مثل همیشه اونجا که رفته بلیط برگشتی وجود نداره بابا رفته و هیچوقت بر نمیگردد هیچوقت..
حمیدرضا با بهت گفت:هیچ سفری که بدون برگشتن نیست بلاخره خسته میشه، دلش تنگ میشه و میاد مگه نه مامان؟
-فکر کن پسرم فکر کن همون چیزی که یه لحظه از ذهنت گذشت اما لبتو گاز گرفتی همون فکری که به خاطرش به خودت بد و بیراه گفتی چی از همه تلخ تره؟
از دست دادن پدر باور نکردنی است اما آنقدرها هم دور از خیال نیست خود من بارها وقتی مادر و پدرم خواب بودند یواشکی نگاهشان میکردم تا مطمئن شوم هنوز نفس میکشند مرگ پدر تلخ بود هزار بار تلخ تر از الوهای نرسیده ی درخت که بر خلاف ظاهرش تلخ بود و ما با امید ترش و خوشمزه بودنشان میچیدیم... مادرم به ما اجازه داد هر چقدر میخواهیم در کنارش گریه کنیم.مادر ما را دلداری نداد به جرئت میتوان گفت ما را هل داد در وسط حقیقتی که برای آن سن کمرشکن بود از همان روز حمید رضا مرد خانه شد به یکباره قد کشید به یکباره زورش از من بیشتر شد به یکباره شد تکیه گاه مادرم...
سالهای بی پدری هر چند زود نگذشت اما گذشت نه خورشید به غم ما رحم کرد نه ساعت شماطه دار اتاق پذیرایی هیچ چیز متوقف نشد در تمام سالهایی که من و حمیدرضا درس میخواندیم و بزرگ میشدیم مادرم مثل سازه های با عظمت تخت جمشید سفت و محکم برای تجارت پدرم ایستاد و ثروتش را بیشتر کرد تا زمانی که حمید رضا لیسانس مدیریت بازرگانی اش را گرفت و مادر کارها را به دستش داد.
در همان ایام بود که من و کیان با هم آشنا شدیم و این آشنایی منجر به ازدواج شد روز عقدم حمیدرضا بجای پدرم برایم گریه کرد همه چیز به خوبی پیش رفت حتی گوشه ی پاره ی لب کیان هم زیبا بود و تکرار جمله ی :من خواهرتو خوشبخت میکنم حمیدرضاقسم میخورم...
وقتی حمیدرضا و ریحانه هم ازدواج کردند مادرم بیوه زن خوشبختی بود که ایمان داشت هیچ چیزی نمیتواند خوشبختی اش را بدزدد...نوه هایش شیرینی زندگی اش را دو چندان کرده بودند و همه چیز به بهترین شکل پیش میرفت تا اینکه گم شدن سرویس برلیان مادرم همه چیز را خراب کرد.گم شدن این یادگاری باارزش مصادف شده بود با عمل
قلب پسر الفت خانم خدمتکار مادرم خب اولین چیزی که به ذهن هر کسی راه پیدا کرد یک دزدی ساده بود اما مادر قاطعانه در جواب نگاه های مشکوکمان گفت:حتی حق ندارید بهش فکر کنید چه برسه به اینکه بگید الفت دزده.
وقتی گردنبند برلیان را به گردن یکی از عروسکهای قدیمی ام در انبار پیدا کردیم وقتی گوشواره هارا به گوشش دیدیم یادمان آمد این صحنه تکراریست عکسی به همان شکل در آلبوم مادرم بود عکسی که قبل از حامله شدنش پدر گرفته بود مادر میگفت:پدرتون عاشق دختر بچه ها بود ببین سرویس منو آویزون عروسک کرده...
وقتی الفت خانم با گریه و زاری والتماس گفت:مادرتون اگه بفهمه این حرفارو زدم ناراحت میشه ولی چیکار کنم دلم راضی نیست باید بگم اصلا خانوم یه جوری شدن عجیب شدن همه چیزو کم و زیاد فراموش میکنن یادشون میره کجان یا که امروز کیه یه بارم جاشونو خیس کردن نباید اینارو میگفتم ولی انگار یه چیزی سر جاش نیست...
ما خیلی دیر فهمیدیم که سرویس برلیان مادرم شاید مهمترین اما قطعا اولین چیزی نبود که گم کرده بود.وقتی دکتر برای مادرم تشخیص آلزایمر زودرس داد فهمیدیم دزدی قدر حواس مادرمان را به سرقت برده است.حمیدرضا سعی کرد این قضیه را پنهان کند اما نتوانست و چند روز بعد از فهمیدنش قضیه را به مادر اینطورتوضیح داد:مامان تو مریض شدی زیاد نگران کننده نیست یه مریضی ساده است فقط ممکنه یه چیزایی رو یادت بره باید بیشتر مطالعه کنی باید ذهنتو تقویت کنی واست یه عالمه جدول آوردم میدونم روبیک دوست داری ،قدیمیه رو پیدا نکردم یکی نو واست گرفتم...
مادر لبخند قشنگی زد و گفت:وقتی پدرم از همین مریضی داشت میمرد مارو نمیشناخت این مریضی اونقدرام ساده نیست...
هیچ کداممان فکرش را هم نمیکردیم مادرمان در گذشته این بیماری را لمس کرده باشد حدس میزدیم بداند آلزایمر چیست اما باورمان نمیشد رفتارش این قدر عجیب و خودخواهانه شود...او وکیلش را خبرکرد خیلی زود وصیتنامه اش رانوشت و ترتیب اقامتش در یک سرای سالمندان خوب را داد به ما حتی مهلت اظهارنظر هم نداد.التماسهایمان را گوش نکرد و فقط گفت:من اینطوری راضی ترم همیشه که اینجوری نمیمونم نمیخام اذیت شین...
مادر به هدفش رسید کیان و ریحانه معتقد بودند این تصمیم به خاطر شخصیت والای مادرمان است ولی من و حمیدرضا نظر دیگری داشتیم ما معتقد بودیم مادر میترسید یک روز از ما بشنود که بهتر است به سرای سالمندان برود و او چاره ی واقعه را قبل از وقوع کرد.این برای ما دردناک بود که نمیتوانستیم اعتماد مادرمان را جلب کنیم...
وقتی مادر به آنجا نقل مکان کرد ما هفته ای چند بار و حتی گاهی هرروز به او سر میزدیم او را به رستورانهایی که درآن خاطره داشتیم میبردیم و سعی میکردیم سرعت پیشرفت بیماری اش را کند کنیم گاهی مجبور میشدیم خاطراتی که یادش رفته بود رابارها تعریف کنیم یا اسامی فامیل را به او بگوییم مادر خیلی چیزهارا فراموش میکرد اما مطمئن بودیم هرگز عشقش به مارا فراموش نخواهد کرد...
جمعه ها برای ما حکم یک روز مهم را داشت روزی که هرگزوهرگز یادمان نمیرفت باید دور هم جمع شویم حمیدرضا مادر را روی ویلچر مینشاند و به گردش میبرد بغلش میکرد،کولش میکرد دستهایش را میبوسید حمیدرضا اجازه نمیداد مادر دلتنگ شود.
توی کل سرای سالمندان همه به مادرم بخاطر داشتن چونین پسری غبطه میخوردند،میگفتند:کم پیدا میشه پسر اینطوری بخدا،خیرشو ببینی...
این اواخر حمیدرضا در ساخت وساز چند ویلای شمال کشور سرمایه گذاری کرده بود در طول هفته من بیشتر به مادر سر میزدم اما هرگز دورهمی جمعه را ترک نمیکرد مادر آنقدر طول هفته را بی قراری میکرد که گاهی به حمیدرضا حسودیم میشد مدام میگفت:پسرم کو پس ،پریروزم که نیومد.
_مامان جان رفته شمال گفتم که یه سره و هزار سودا همین جمعه میادش اینقدر بی قراری نکن داری حسودم میکنی ها
با خنده میگفت:مادرا همشون همین طورند بهانه ی بچه ای که نیست رو میگیرن اگه به جای تو حمیدرضا اینجا نشسته بود از من میشنید سوگل کجاست پس؟ اونم می گفت:مامان داری حسودم میکنی ها،فدای مامان گفتنش بشم بچم کجاست پس...
حمیدرضا همیشه از من جلوتر بود گاهی حسود میشدم در بدنیا آمدن هم جلوتر بود در تبریک گفتن روز مادر در دادن هدیه ی روز تولدش در لیوان آب به دستش دادن وقتی که تشنه بود در همه چیز مادر زود به زود دلش برای پسرش تنگ میشد همیشه میگفت:من که دو تا بچه بیشتر ندارم هر کدومشون نباشه دلم میگیره دل گرفتن که پیرو جوون نمیشناسه...
وقتی که مادر در بعداز ظهر یک روز گرم تابستانی بر اثر تب تشنج کرد و او را به بیمارستان بردند اول به حمدرضا خبر دادند وقتی حمیدرضا به من تلفن کرد با صدای مضطرب و لرزانی گفت:دارم میام تهران،سوگل نترسیا ولی مامانو بردند بیمارستان تشنج کرده چیزی نیست ها،سوگل عزیزم نترسیا من دارم میام یه ساعت دیگه اونجام برو بیمارستان گوشت با منه نترسیا...
حال مادرم خوب است خیلی زود از بیمارستان مرخص شد حداقل از حمیدرضا بهتر است وقتی مادر را از بیمارستان رساندم انگار دستهای قوی و زمختی قلبم را چنگ میزد تلفنم که زنگ زد دلم هری ریخت صدایی که از پشت خط می آمد هرگز صدای مهربان برادرم نبود هرگز آن صدایی نبود که به من میگفت نترس و من ترسیدم پاهایم سست شد و هوش از سرم پرید وقتی که به زور آب قند بیدارم کردند دنیا دیگر دنیای سابق نبود باید میرفتم و جنازه ی تک برادرم را تحویل میگرفتم برادری که میخواست اینبار هم جلوتر از من باشد برای رسیدگی به مادر. وقتی دیدمش هق هق امانم نمیداد در آغوشش گرفتم و فریاد زدم،گفتم:داداشیه حسود من چی میشد مامانو به من بسپری و عجله نکنی چرا اینکارو کردی چرا با ما این کارو کردی بی رحم...
هیچ چیز حمیدرضا را برنمیگرداند او رفته بود....
در تشییع جنازه ی برادرم همه یک صدا بودند که مادر نباید چیزی بفهمد از ریحانه جز پوست و استخوانی سبک چیزی باقی نمانده بود اینکه او حمیدرضا را بیشتر دوست داشت یا من قطعا یک معماست...وقتی یک تکه از بدنم را که در پوست و گوشت و استخوان شریک بودیم در دل خاک گذاشتند تنها هدف زندگی من این بود که مادر هیچوقت نفهمد دیگر حمیدرضایی ندارد .مادر بود که مرا به زندگی سوق میداد زندگی بدون حمیدرضا،زندگی سرتاسر تظاهر به بودنش...
چرا دو هفته ی تمام کسی به مادر سر نزد نمیدانم شاید هیچکس جرئت شروع کردن یک دروغ دنباله دار را نداشت...
بعد از دوهفته تصمیم گرفتیم به مادر بگوییم حمیدرضا به یک سفر طولانی مدت کاری رفته است همین که پایم را به اتاق مادر گذاشتم مادر با لحن گرفته ای گفت:شماها عقل تو سرتون نیست نمیگید مادرمون نگرانه چرا جمعه نیومدید خیلی منتظر موندم... حداقل خبر میکردید
گفتم:دیروزو میگی؟
-آره دیروز هیشکی نیومد
همه چیز دست به دست هم داد تا راحت دروغم را شروع کنم گفتم:ای بابا حمیدرضا که یهویی واسش یه سفر کاری پیش اومد منم داشتم کمک میکردم ریحانه وسیله جمع کنه نشد بیایم ببخشید هممون دستمون بند کارای حمیدرضا شد..
-از کی تا حالا بی خدافظی میره سفر؟
-اینقدر سفارشتو کرد که نگو ،نشد دیگه
مادر بلاخره آرام شد من هم شروع کردم از حمیدرضا گفتن ادامه دادم:حمیدرضا گفت به مامان بگو تحت هر شرایطی دوستش دارم گفت دستبوسشم حتی از راه دور،گفت به محض اینکه اومدم اول میام دیدنش..تعریف کردم که حمیدرضا صبحانه قهوه و کیک میخورد و مثل سابق زنش حریفش نمی شود یک صبحانه ی کامل بخورد گفتم همان کت آبی قشنگش را که خیلی دوست داری پوشیده بود وقتی رساندمش فرودگاه گفتم نمیتواند زیاد زنگ بزند ولی هر شب ایمیل میدهد و احوالت را میپرسد،پیشانی اش را بوسیدم و گفتم این هم یکی از سفارشات پسرت...
هر روز چند بار به مادر سر میزنم از جزئی ترین کارهایی که ممکن است حمیدرضا در سفر کاری اش بکند می گویم خودم هم باورم شده حمیدرضا به یک سفر کاری رفته است و به زودی برمیگردد...جمعه ها برای مادرم خیلی باارزش است هیچ چیز نمیتواند مادر را از آن بی حوصلگی دائمی و فراموشی های ناگهانی نجات دهد یک بعد از ظهر جمعه که همه دور هم جمع بودیم به جز حمیدرضا مادر گفت:دیشب یه خوابی دیدم،خواب دیدم حمیدرضا خیلی دمغ بود میگفت:دلم برات تنگ شده مادر ولی نمیتونم بیام یه جایی گیر افتادم باید صبر کنی شاید جمعه بیام همین جمعه،راستی سوگل امروز چندشنبه است؟؟
دیگر نتوانستم تاب بیاورم هق هق گریه ترساندش من از این طرف ریحانه از آن طرف بغلم کرد و گفت:نمیخای راستشو بگی؟
حالا که حرفهای آن روزم را مرور میکنم میبینم در خبر بد دادن به خود مادرم رفته ام بدون مقدمه گفتم: مامان حقیقت خیلی تلخه نمیدونم تحمل شنیدنش رو داری یا نه حرفی که میخوام بزنم مثل همون حرفیه که وقتی ما 12 سالمون بود برامون گفتی به همون تلخی و به همون راستی...
مادر چشمهای پر از اشکش را بست اشک از روی گونه های قشنگش سر خورد نگاهم کردو گفت:یعنی میخوای بگی بچه ی من مرده؟
اینکه چرا مادرهمان وقت از داغ پسرش نمرد نمیدانم مراسم چهلم مادررا هم بردیم حسابی گریه کرد جیغ زد غش کرد اصلا نزدیک بود از دست برود...بعد مراسم نه ماند پیش ریحانه نه آمد خانه ی من رفت همان سرای سالمندان خودش...
زندگی ما هم مثل همه ی آدمها پر است
از بدبختی و خوشبختی های موازی گاهی اتفاقی همه ی شادیهات را مثل شهری باستانی در زیر ماسه ها مدفون میکند...حالا مدتهاست هوای گرفته ی دلم با هوای گرفته ی تهران عجین شده بیماری مادر همه چیزمان را بلعید دیروز مادر میگفت:حمیدرضا زنگ زده بود میگفت تا جمعه نمیتونه بیاد لعنت به این شنبه اوو چقدر مونده تا جمعه...بابات همیشه بم میگفت دو تا بچه کمه من میگفتم از پس تربیت همین دو تا هم برنمیایم وقتی بابات رفت گفتم حق با خودم بوده ولی نمیدونم چرا این روزا حس میکنم نه حق با اون بود راستی حمیدرضا کی میاد؟
اشک توی چشمهایم میجهد بالبخند میگویم:چقدر دلم واسه بابا تنگ شده مادرم هنوز هم همان زن جذاب دوست داشتنی است هنوز هم یادش می آید که من سوگل ام هنوز هم میداند دوستم دارد هر چند دکترها معتقدند به زودی فراموش میکند شاید به نظرسنگدلانه باشد اما دعا میکنم مادر هر چه زودتر ما را فراموش کند فقط من میدانم که شنبه های مادرم چقدر دیرجمعه میشود شاید به اندازه ی یک قرن و اندی.
به همه ی پرستاران و کادرخانه ی سالمندان سفارش کرده ام هر وقت مادرم پرسید چند شنبه است بگویند شنبه واین دردناک ترین آرزوی من است که مادرم ازین توهم محض آمدن حمیدرضا و ازین دلتنگی با یک فراموشی مطلق بیرون اید.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مریم شریعتی، سلام

اگرچه نثر « شنبه ها چه دیر می شود»، با نثر قدرتمند داستانی فاصله دارد با این حال نثر آزاردهنده ای نیست می توان گفت روان و شسته رفته است اما لازم است اجزای دیگرداستان را بسیار خوب بشناسی. داستان کوتاه به چنین مقدمه ی مفصلی که در ابتدا آورده ای نیاز ندارد یعنی اصلا فرصت چنین مقدمه چینی که در ابتدای این داستان آورده ای نیست. خود شما همین حالا از ابتدا تا جایی که نو